حسدوراه درمان آن
مذمت حسد
حسد سخت ترين و دشوارترين بيماريهاى روانى و بدترين و پليدترين رذايل است، و صاحب خود را به عقوبت دنيا و عذاب آخرت گرفتار مى سازد.زيرا در دنيا لحظه اى از حزن و الم خالى نيست و به هر نعمتى كه در دست ديگران مى بيند رنج مى برد، و نعمت هاى خداى تعالى نامتناهى است و هرگز از بندگان بريده و منقطع نمى شود، پس حسود پيوسته در اندوه و رنج است.و وبال و سرانجام بد آن گريبانگير خود او خواهد شد و اصلا به محسود ضررى نمى رساند، بلكه موجب ازدياد حسنات و بالا رفتن درجات او مى شود از اين رو كه حسود بر او عيب مى گيرد، و آنچه در شرع جايز نيست درباره او مى گويد، پس نسبت به او ظالم است و قستى از وزر و وبال محسود را بر دوش خود مى گيرد، و اعمال شايسته خود را به دفتر اعمال او منتقل مى سازد، بنابراين حسد وى براى محسود جز خير و نفع اثرى ندارد.و با وجود اين در مقام عناد و ضديت با آفريدگار و پروردگار بندگان است، زيرا اوست كه نعمت ها و خيرات را بر بندگان چنانكه اراده فرموده به مقتضاى حكمت و مصلحت خود ارزانى داشته است، پس حكمت حق و كامل او چنين اقتضا كرده كه آن نعمت بر آن بنده حاصل و باقى باشد، و حسود بيچاره زوال آن را مى خواهد.و آيا اين چيزى جز ناخشنودى از قضاء الهى در برترى دادن بعضى بندگان بر بعضى ديگر است؟ و اين نيست مگر آرزوى قطع فيوضات الهى كه بر حسب حكمت بالغه مقدر و صادر شده و خواستن خلاف آنچه خداوند به مقتضاى مصلحت اراده فرموده است!
بلكه حسود طالب نقص بر خداى سبحان است و نمى خواهد خدا را متصف به صفات كماليه بداند.زيرا افاضه نعمت ها از سوى خداوند در وقت شايسته و در جاى مستعد از صفات كماليه خداى تعالى است كه عدم آنها نقص است بر او، و گرنه از او صادر نمى شد، و حسود ثبوت اين نقص را مى خواهد.از سوى ديگر حسود چون زوال نعمت هاى الهى را كه وجوداتند مى خواهد و بازگشت شرور و بديها به عدم است پس وى طالب شر و دوستدار آن است.و حكما تصريح كرده اند كه هر كه به شر، اگر چه براى دشمن، راضى و خشنود باشد در واقع شرير است.پس حسد بدترين رذائل و حسود شريرترين مردم است.و چه خباثت و معصيتى بالاتر از اين كه كسى از راحت مسلمانى بدون آنكه براى وى ضررى داشته باشد ناراحت و متالم شود؟ و از اين رو در آيات و اخبار از اين صفت مذمت شديد شده است.
مذمت حسددرقرآن
خداى سبحان در ناشايسته شمردن حسد مى فرمايد:
«ام يحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله » (نساء 54) .
«يا به مردم نسبت به آنچه خدا از فضل و كرم خويش به آنان داده حسد مى برند؟» .
ونيز مى فرمايد:
«ود كثير من اهل الكتاب ان يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم » (بقره 109) .
«بسيارى از اهل كتاب از حسدى كه در دلشان است دوست دارند كه شما را پس از ايمان آوردنتان به كفر باز گردانند» .
و مى فرمايد:
«ان تمسسكم حسنة تسؤهم و ان تصبكم سيئة يفرحوا بها» . (آل عمران 120)
«اگر نيكيى به شما رسد بد حال و ناراحت مى شوند و اگر بديى به شما رسد از آن شادمان مى گردند» .
حسددرگفتارمعصومين (ع)
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «الحسد ياكل الحسنات كما تاكل النار الحطب » .
«حسد كارهاى نيك را مى خورد همچنانكه آتش هيزم را مى خورد» .
و نيز فرمود: «قال الله عز و جل لموسى بن عمران: يابن عمران لا تحسدن الناس على ما آتيتهم من فضلى و لا تمدن عينيك الى ذلك و لا تتبعه نفسك، فان الحاسد ساخط لنعمى، صاد لقسمى الذى قسمت بين عبادى.و من يك كذلك فلست منه و ليس منى » .
«خداى عز و جل به موسى بن عمران وحى فرمود كه به مردم بر آنچه از فضل خود به آنها داده ام حسد مبر، و چشمهاى خود را بر آن مدوز، و دلت را دنبال آن مكن، كه حسود نسبت به نعمت هاى من خشمگين است، و از تقسيمى كه ميان بندگان خود كرده ام جلوگير است.و هر كه چنين باشد من از او نيستم و او از من نيست » .
و فرمود: «لا تحاسدوا و لا تقاطعوا و لا تدابروا و لا تباغضوا، و كونوا عباد الله اخوانا» .
«حسد مورزيد و از هم مگسليد و به يكديگر پشت مكنيد (راه مخالفت مپوئيد) و دشمنى منمائيد، بندگان خدا! با هم برادر باشيد» .
و فرمود: «دب اليكم داء الامم قبلكم: الحسد و البغضاء هى الحالقة، لا اقول حالقة الشعر، و لكن حالقة الدين.و الذى نفس محمد بيده! لا تدخلون الجنة حتى تؤمنوا، و لن تؤمنوا حتى تحابوا.
الا انبئكم بما يثبت ذلك لكم؟ افشوا السلام بينكم » «بيمارى امتهاى پيش در شما راه يافته: حسد و دشمنى كه سترنده است، نه سترنده موى بلكه سترنده دين.به خدائى كه جان محمد به دست اوست، به بهشت نمى رويد تا ايمان آوريد، و ايمان نخواهيد آورد تا يكديگر را دوست بداريد.
آيا مى خواهيد شما را به چيزى خبر دهم كه مهربانى و دوستى را ميان شما برقرار كند؟ به همديگر سلام كنيد!» .
و فرمود: «كاد الفقر ان يكون كفرا، و كاد الحسد ان يغلب القدر» . «فقر نزديك است كه به كفر انجامد، و حسد نزديك است كه بر قدر غلبه كند (1) » .
و فرمود: «به زودى به امت من بيمارى امتها خواهد رسيد.پرسيدند:
بيمارى امتها چيست؟ فرمود: «خود پسندى و ستيزندگى، و سركشى، و زياده جوئى، و همچشمى در دنيا، و دورى نمودن و حسد ورزيدن، تا آنكه ستم و تعدى و سپس آشوب و فتنه پديد آيد» .
و فرمود: «ترسناكتر چيزى كه بر امتم مى ترسم اين است كه مالشان زياد شود پس با يكديگر حسد ورزند و يكديگر را به قتل رسانند» .
و فرمود: «براى نعمت هاى خدا دشمنانى هست.پرسيدند: آنها كيانند؟
فرمود: كسانى كه به مردم بر آنچه خدا از فضل خود به ايشان داده حسد مى برند» .
حسددرحديث قدسي
در يكى از احاديث قدسى وارد شده است كه: «خداوند فرمود: حسود دشمن نعمت من است و از قضاء من خشمگين است و به قسمتى كه در ميان بندگانم كرده ام راضى و خشنود نيست » .
امام باقر عليه السلام فرمود: «ان الرجل لياتى باى بادرة فيكفر.و ان الحسد لياكل الايمان كما تاكل النار الحطب »
«گاهى مرد شتابزدگى و تندى مى كند و كافر مى شود.و حسد ايمان را مى خورد همچنانكه آتش هيزم را مى خورد» .
و حضرت صادق عليه السلام فرمود: «آفة الدين: الحسد و العجب و الفخر» «آفت دين حسد و خودبينى و فخر فروشى است » .
و فرمود: «ان المؤمن يغبط و لا يحسد، و المنافق يحسد و لا يغبط (2) » .
«مؤمن غبطه مى برد و حسد نمى ورزد، ولى منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى برد» .
و فرمود: «حسود پيش از آنكه ضررى به محسود برساند به خود زيان مى زند، چنانكه ابليس به سبب حسد براى خود لعنت به ارث برد، و براى آدم برگزيدگى و هدايت و بالا رفتن به مقام حقايق عهد و اصطفاء الهى را حاصل كرد.
پس محسود باش و حسود مباش، كه ترازوى حسود هميشه سبك است به واسطه سنگينى ترازوى محسود (3) ، و روزى قسمت شده است، پس حسد چه نفعى به حسود و چه ضررى به محسود مى رساند.و ريشه حسد از كورى دل و انكار فضل و كرم خداى تعالى است، و اينها دو بالند براى كفر.و به واسطه حسد فرزند آدم در حسرت جاويد افتاد، و به دره هلاكتى سقوط كرد كه هرگز نجاتى براى او نيست.و حسود را توبه نيست، زيرا بر آن مصر و به آن معتقد است و حسد سرشت اوست كه بدون معارض و بى سبب ظاهر مى شود، و سرشت از ريشه تغيير نمى پذيرد، هر چند كه معالجه شود (4) » .
حسددرگفتارحكما
يكى از حكما گفته است: «حسد زخمى است بهبود ناپذير» .
و يكى از خردمندان گفته است: «ظالمى شبيه تر به مظلوم از حسود نديدم، كه نعمت ترا نقمت خود مى داند» .
و يكى از بزرگان گويد: «حسود از مجالس و مجامع جز مذمت و ذلت بهره اى نمى برد، و از ملائكه جز لعنت و دشمنى به او نمى رسد، و از خلق جز غم و اندوه عايدش نمى شود، و در وقت مردن جز سختى و هراس نصيبى ندارد، و در قيامت جز رسوائى و عذاب به او نمى رسد» .
اخبار و روايات در نكوهش حسد بيرون از حد شمار است، و آنچه ياد شد دراين مجال كافى است.و نيز بايد دانست كه ناپسند داشتن نعمت و حب زوال آن نسبت به كافر و فاجر كه دستاويز فتنه و آزار خلق و افساد بين مردم مى شود مانعى ندارد، از اين رو كه وسيله فساد است نه از آن جهت كه نعمت است.
حسددرگفتارشعرا
داستانى از گلستان
سعدى مى گويد: پادشاهى پسرى داشت كه در وى آثار عقل و كياست آشكارا بود و دليرى اش به اندازه اى بود كه در نبردى كه سپاه دشمن، بى قياس و سپاهيان پدرش اندك بود، دشمن را شكست داد؛ ازين جهت بسيار مورد مهر پدر قرار گرفت. برادرانش بر وى حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهرش از غرفه ديد و دريچه بر هم زد؛ پسر به فراست دريافت و گفت: «محال است كه هنرمندان بميرند؛ بى هنران جاى ايشان بگيرند.»
مولوى بلخى گويد:
ور حسد گيرد تو را ره در گلو
در حسد ابليس را باشد غلو
كو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبه اى زين صعب تر در راه نيست
اى خنك آن كس حسد همراه نيست
اين حسد خانه حسد آمد بدان
كز حسد آلوده گردد خاندان
خانمان ها از حسد گردد خراب
باز شاهى، از حسد گردد غراب
حسددرقالب تاريخ وداستان
شَغاد برادر رستم
در داستان هاى باستانى چنين آورده اند: شَغاد برادر رستم بود و بر او رشك مى برد؛ لذا به قتل برادر نامدار همت گماشت؛ چاهى را پر از خنجر وتيغ و نيزه وسلاح هاى برنده نمود و روى آن را پوشانيد؛ تهمتن را با لطائف الحيل از آن جا عبور داد؛ رستم در آن چاه فرو افتاد و تيغ هاى تيز و خنجرهاى برنده بر تن او كارگر شد و در آن سيه چال آن قدر ماند، تا جان داد.
دشمنى خالد
خالد بن وليد كه در محيط سپاهى گرى و يغماگرى عرب پرورش يافته بود و جز زدن و كشتن و بردن؛ نمى دانست، از فضيلت هاى امير المؤمنين(ع) دليرى آن حضرت را درك كرده بود و بر دلاورى آن حضرت رشك مى برد و حسد مى ورزيد فرصتى پيش آمد و غافل گيرانه عازم ترور آن حضرت گرديد. خليفه وقت (ابوبكر) نيز با او در اين تصميم هم پيمان بود. نقشه چنين بود كه هنگامى كه على(ع) در نماز جماعت سلام نماز را مى دهد، خالد بلافاصله جنايت خود را انجام دهد، ولى ابوبكر در حال نماز منصرف شد و در تشهد، پيش از آن كه سلام نماز را بگويد چنين گفت «يا خالدُ لا تفعل ما أمَرتُكَ؛ اى خالد آن چه به تو فرمودم، انجام مده!» سپس سلام نماز را گفت.
على(ع) به توطئه پى برد؛ جريان را از خالد پرسيد؛ خالد به ناچار تفصيل را گفت. على(ع) پرسيد: اگر ابوبكر از فرمان خود پشيمان نشده بود، تو به چنين كارى اقدام مى كردى؟ خالد گفت: آرى. (5)
غبطه چيست:
منافسه(غبطه) يعنى آرزو نمودن نعمتى كه براى ديگرى هست بى آنكه زوال آن را از او بخواهد، و اين مذموم نيست، بلكه در واجب واجب است و درمستحب مستحب و در مباح مباح. (6) (7)
خداى سبحان مى فرمايد:
«و فى ذلك فليتنافس المتنافسون » (مطففين 26) .
«و همچشمى كنان در اين باره (نعمت بهشتى) همچشمى كنند» .
و سخن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر اين معنى حمل مى شود كه فرمود: «لا حسد الا فى اثنين: رجل آتاه الله مالا، فسلطه على ملكه فى الحق.و رجل آتاه الله علما، فهو يعمل به و يعلمه الناس » .
«حسد روا و نيكو نيست مگر در دو مورد: مردى كه خدا او را مالى داده باشد و او [در صرف] در راه حق به آن دست يابد، و مردى كه خدا به او علمى عطا فرموده و او به آن عمل كند و به مردم بياموزد» .يعنى غبطه جز در اين موارد [جايز و نيكو] نيست.گاهى غبطه حسد ناميده مى شود چنانكه گاهى حسد منافسه و همچشمى خوانده مى شود، و اين براى نزديكى و وسعت و فراخى اين دو معنى است.
و سبب غبطه حب نعمتى است كه براى شخص مورد غبطه حاصل است.پس اگر آن نعمت امرى دينى باشد سبب غبطه حب خدا و محبت طاعت اوست، و اگر امر دنيوى باشد سبب آن حب نعمتهاى مباح دنيا و بهره مندى از آنهاست.در غبطه اول هيچ كراهتى نيست بلكه مستحسن و مندوب است و غبطه دوم اگر چه حرام نيست ولى باعث كاهش و نقصان درجه آدمى در دين و واماندن انسان از مقامات بلند و ارجمند است، و با زهد و توكل و رضا منافات دارد.
و اما غبطه اگر فقط اين باشد كه دوست دارد به مثل نعمت مغبوط (شخص مورد غبطه) برسد، از آن رو كه آن نعمت از مقاصد دين و دنياست، بدون آنكه بخواهد با وى برابر باشد يا نپسندد كه كمتر از او باشد به هيچ وجه در آن اشكالى نيست.ولى اگر تمايل به برابرى و كراهت از كمبود نسبت به او دارد اين حال جاى خطر و لغزش است.زيرا بر طرف شدن كمبود و نقصان يا به وسيله رسيدن به نعمت آن شخص يا به زوال آن از او حاصل مى شود.در اين صورت اگر يكى از اين دو طريقه حاصل نشد نفس از ميل و خواهش طريقه ديگر دست برنمى دارد.
زيرا بعيد است كه آدمى بخواهد با ديگرى در نعمتى مساوى شود و نتواند به مرتبه او برسد و آنگاه ميل به زوال آن از او نكند، بلكه غالبا چنين تمايلى در وى پديد مى آيد، تا آنجا كه اگر آن نعمت از او زوال پذيرد در نزد او خوشتر است تا بقاء آن زيرا به زوال آن نعمت كمبود و نقصان خود او از ميان مى رود.و اگر طورى باشد كه چنانچه اختيار را به وى دهند در زوال نعمت از او مى كوشد حسود است و دچار صفت مذموم حسد.و اگر مانع عقلى او را از اين كوشش باز دارد و لكن در طبعش چنين است كه با زوال نعمت از مغبوط شادى و سرورى در خود مى يابد، بى آنكه اين حال را ناپسند شمرد و در دفع آن بكوشد، اين نيز حسد و مذموم است، اگر چه به بدى مرتبه اول نيست.و اگر به واسطه نيروى عقل و دين خود خوشحالى و سرورى را كه در طبع خويش به سبب زوال نعمت ديگرى مى يابد ناپسند شمرد و در دفع آن از نفس خود در مقام مجاهده برآيد، مقتضى رحمت واسعه الهى اين است كه از او عفو نمايد، زيرا دفع اين حالت جز با رياضت هاى سخت و دشوار در توان و قدرت او نيست.هيچ انسانى نيست مگر اينكه كسى را در ميان آشنايان و نزديكان خود در بعضى از نعمت هاى الهى برتر و بالاتر مى بيند، و هر گاه به مقام تسليم و رضا نرسيده باشد خواستار برابرى با او در آن است و كمبود و نقصان آن را درباره خود نمى پسندد.و چون نتواند به آن برسد بى اختيار طبعش مايل به زوال نعمت از او مى شود، و هميشه در ناراحتى و پريشانى است تا او به مرتبه وى تنزل يابد و با وى مساوى شود.و اين حالت هر چند نقص است و نفس را از درجات مقربان فرود مى آورد و به انحطاط مى برد، خواه از مقاصد دنيا باشد يا دين، لكن چون به سبب نيروى عقل و تقواى خود آن را ناپسند و مكروه شمرد و به مقتضاى آن عمل نكند، ان شاء الله مورد عفو قرار مى گيرد، و همان ناخشنودى و كراهتى كه از اين صفت دارد كفاره آن است.
براى حسد مذموم چهار مرتبه است:
اول - اينكه دوست دارد كه نعمت از محسود بر طرف شود هر چند به وى منتقل نشود، و اين زشت ترين و ناپسنديده ترين مراتب حسد است.
دوم - اينكه دوست دارد كه نعمت از دست ديگرى بيرون رود براى رغبت و تمايلى كه به آن دارد مانند خانه معينى يا زن جميله اى كه مى خواهد از دست وى در رود و به دست او آيد.بر حرمت و مذمت اين مرتبه از حسد قول خداى تعالى دلالت دارد كه مى فرمايد:
«و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضكم على بعض » (نساء، 32) .
«آنچه را كه خداوند به وسيله آن بعضى از شما را بر بعضى ديگر برترى داده آرزو مكنيد» .
سوم - اينكه تمايل او به مثل آنچه ديگرى دارد باشد نه به خود آن، اما چون از رسيدن به آن ناتوان است دوست دارد كه از دست او نيز بيرون رود تا با يكديگر برابر باشند.و اگر بتواند، در تلف كردن و زوال آن نعمت از دست وى مى كوشد.
چهارم - مثل سوم است، با اين تفاوت كه اگر در بر طرف ساختن آن نعمت قدرت هم داشته باشد نيرومندى عقل و دين او مانع مى شود كه در زايل كردن آن نعمت بكوشد و ليكن از زوال آن خشنود مى شود بدون اينكه از اين حالت دلشادى خود ناراحت باشد.
براى غبطه دو مرتبه است:
اول - ميل دارد كه به آنچه مغبوط دارد دست يابد، بدون ميل به مساوات با وى يا كراهت از كمتر داشتن از او، و زوال نعمت وى را نخواهد.
دوم - ميل دارد كه به آن نعمت دست يابد همراه با ميل به مساوات و كراهت از كمبود، به طورى كه اگر از نيل به آن ناتوان باشد، در نهانخانه دل خويش نابودى نعمت وى را خواهان و از رسيدن به برابرى با وى و از ميان رفتن كمبود شادمان است، جز اينكه از اين شادى ناخشنود است و بر نفس خود خشمگين.گاه اين مرتبه از حسد «حسد مورد عفو» ناميده شده و گويا مقصود نبى اكرم صلى الله عليه و آله همين معنى باشد كه مى فرمايد: «سه چيز است كه مؤمن از آن جدا نخواهد شد: حسد، و ظن و طيرة (فال بد) ...سپس فرمود: و براى او راه بيرون شدن از اينها هست، اگر حسد بردى آن را مخواه و مجو - يعنى اگر در دلت چيزى از آن يافتى به آن عمل مكن، و از آن ناخشنود باش - و اگر گمان [بد] پيدا كردى آن را حقيقت مپندار و آن را تحقق مبخش، و چون شگون بد زدى از آن بگذر [و به كار خود پرداز]» .
انگيزه هاى حسد
انگيزه هاى حسد هفت چيز است:
اول - خباثت نفس و بخل نسبت به خير بندگان خدا :
در گوشه و كنار عالم كسانى را مى يابى كه از گرفتارى و رنج و مصيبت بندگان شاد و خوشدل مى شوند، و از راحت و نيكويى حال و وسعت معاش آنان ناراحت و محزون مى گردند.چنين شخصى هر گاه نگرانى و اضطراب احوال مردم و گرفتارى و ادبار و تنگى معيشت آنان را بشنود به سبب خبث باطن و رذالت طبع در خود احساس شكفتگى و شادمانى مى كند، هر چند ميان او و ايشان هيچ گونه سابقه دشمنى و رابطه آشنائى نبوده باشد و تفاوتى در حال او از رسيدن به جاه يا مال و مانند اينها حاصل نشود.و هر گاه خوبى حال و سر و سامان داشتن زندگى يكى از بندگان خدا را بشنود بر او گران مى آيد اگر چه هيچ نقص و ضررى به او نرسد.اين بيچاره نسبت به نعمتهاى خدا بر بندگان بخل مى ورزد بدون اينكه قصد و غرضى داشته باشد و يا تصور كند كه آن نعمت به وى منتقل مى شود، پس اين خوى ناشى از خبث نفس و پستى و پليدى طبع است.و از اين رو علاج آن در نهايت دشوارى است زيرا سببش خباثت ذات و پستى سرشت است و معالجه امر ذاتى و مقتضاى طبع بسيار سخت است، بر خلاف آنچه از اسباب عارضى پديد آيد.
دوم - دشمنى و كينه توزى:
و اين بزرگترين اسباب حسد است، زيرا هر انسانى - مگر نادرى از اهل مجاهده با نفس - به گرفتارى و رنج دشمن خود شاد و فرحناك مى گردد، يا به گمان اينكه اين حال مكافاتى است كه خداوند به خاطر او به دشمن رسانده، يا براى اينكه طبعا ضعف و نابودى دشمن را دوست دارد.و هر گاه نعمتى به دشمن رسد ناراحت مى شود، زيرا ضد مراد و خواهش اوست و گاه تصور كند كه خود او در نزد خدا منزلتى ندارد كه انتقام او را از دشمن نگرفته و بلكه به او نعمت داده، و از اين خيالها اندوهگين مى شود.
سوم - حب رياست و حب مال و جاه :
پس كسى كه نام و آوازه را دوست دارد، و طالب مدح و ستايش است از اينكه او را در فن خود وحيد زمان و يگانه عصر خوانند، و از حيث شجاعت يا علم يا عبادت يا صنعت يا جمال يا غير اينها مشهور و معروف گردد، اگر بشنود كه در دورترين نقاط عالم نظير و مانند او هست ناراحت و بددل مى شود، و به مرگ او يا زوال نعمتى كه در آن با او مشارك ست شاد مى گردد، تا در فن خود از همه برتر و در ستايشى كه از صفت او مى شود يكتا و بى - همتا باشد.
چهارم - ترس از بازماندن از مقصود و مطلوب خود:
و اين مخصوص دو نفر است كه هر دو يك چيز را بخواهند، پس هر يك از آن دو در وصول به مقصود به ديگرى حسد مى ورزد، از اين جهت كه آن را در انحصار خود مى خواهد، مثل حسد هووها نسبت به يكديگر در مسائل همسرى، و حسد برادران با هم در نزديكى به پدر و مادر براى دست يافتن به مال آن دو، و حسد شاگردان به يكديگر در مورد يك استاد براى جلب توجه او، و حسد نديمان و خواص پادشاه در نيل به منزلت و مقام در نزد او، و حسد وعاظ و فقهائى كه اهل يك شهرند با هم در رسيدن به درجه قبول و به دست آوردن مال، اگر غرض و مقصود آنها همين باشد.
پنجم - تعزز:
و آن عبارت است از اينكه بر او گران باشد كه يكى از همگنانش از او بالاتر و برتر شود، به اين گمان كه اگر آن شخص به نعمت هائى دست يابد بر او تكبر خواهد كرد و او را كوچك خواهد شمرد، و او به واسطه اينكه مى خواهد عزيز و ارجمند شمرده شود خواهان آنست كه آن نعمت به او نرسد.و غرض او اين نيست كه تكبر نمايد، زيرا به برابرى با او راضى است، بلكه غرضش دفع كبر اوست.
ششم - تكبر:
و آن عبارت است از اينكه صفت تكبر بر طبع كسى غالب باشد و بخواهد بر يكى از اقران برترى نمايد و از او توقع انقياد و دنباله روى داشته باشد، پس اگر نعمتى به وى رسد چنين تصور كند كه ديگر متحمل تكبر او نخواهد شد و از اطاعت و خدمت او سر باز خواهد زد يا داعيه برابرى با او يا برترى از او را خواهد داشت، و بدين سان خادم وى مخدوم او خواهد شد، از اين جهت در رسيدن نعمت به وى حسد مى برد.و حسد بيشتر كفار نسبت به رسول الله صلى الله عليه و آله از اين قبيل بوده، چنانكه مى گفتند: چگونه جوانى فقير و يتيم بر ما مقدم شود؟
«لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم » (زخرف، 31) «چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از اين دو آبادى نازل نشده » .
هفتم - تعجب:
و اين در وقتى است كه محسود در نزد حاسد حقير و نعمتى كه به وى رسيده بزرگ باشد، و از رسيدن مثل وى به چنان نعمتى در شگفت شود و حسد ورزد و زوال آن را بخواهد، و از اين قبيل است حسد امتها نسبت به پيغمبران خود كه مى گفتند:
«ما انتم الا بشر مثلنا» (يس، 15) .
«شما جز بشرى مانند ما نيستيد» .
«فقالوا: انؤمن لبشرين مثلنا» (مؤمنون، 47) .
«و مى گفتند: آيا به دو بشرى (موسى و هارون) مانند خود ايمان آوريم؟»
«و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون » (مؤمنون، 34) .
«و اگر از بشرى مانند خود اطاعت كنيد زيانكاريد» .
بنابراين از رسيدن كسانى مانند آنان به مرتبه وحى و رسالت تعجب مى كردند، و از اين رو حسد مى بردند بى آنكه قصد تكبر يا رياست يا دشمنى يا غير اينها از موجبات حسد را داشته باشند.
و گاهى اين اسباب و عوامل يا بيشتر آنها در يك نفر جمع مى شود، و بدين گونه حسد در او نيرومند مى گردد به حدى كه ديگر نمى تواند آن را پنهان دارد، و دشمنى را آشكار مى سازد.و گاه حسد چندان نيرومند شود كه حسود آرزو كند كه هر نعمتى را نزد هر كسى مى بيند از او زايل شود و به دست وى برسد.چنين شخصى دچار جهل و حرص است، زيرا آرزو مى كند كه همه نعمتها و خيراتى كه براى همه مردم حاصل است از آن او باشد، يعنى امرى كه بى شك محال است و اگر هم ممكن باشد بهره مندى از آنها امكان پذير نيست، و اگر حريص نبود چنين آرزوئى نمى كرد، و اگر عالم بود اين آرزو را با نيروى عقل از خود دفع و طرد مى نمود.
بعضى از عوامل و اسباب مذكور، همان گونه كه مقتضى است كه حسود آرزوى زوال نعمت و خوشى از ديگران كند همين طور اقتضا دارد كه آرزوى بلا و گرفتارى براى صاحبان نعمت بنمايد.جز اينكه آنچه از حسد شمرده مى شود همان قسم اول است، و دومى از عداوت شمرده مى شود، و عداوت اعم از حسد است، زيرا دشمنى آرزوى وقوع مطلق ضرر براى دشمن است، خواه زوال نعمت يا حدوث بلا و مصيبتى باشد.و حسد صرفا آرزوى زوال نعمت است.
درمان حسد
تلفاتى كه بيمارى هاى روحى براى بشر دارد و خطراتى كه براى جوامع بشرى داشته، اگر بيش از خطرات و تلفات بيمارى هاى جسمانى نباشد، كمتر نيست؛ بلكه بيش تر است؛ ولى بشر از آن غافل است.
تلفات جنگ هايى را كه در تاريخ بشر رخ داده است، در نظر بگيريد؛ آيا آن ها بيش تر بوده است يا تلفات بيمارى ها و امراض؟
تلفات دو جنگ جهانى اخير، خواه آنانى كه در ميدان هاى جنگ هاى هوايى و زمينى و دريايى كشته شدند و خواه تيره بختانى كه در خانه هاى خود بر اثر بمباران ها از ميان رفتند و خواه آن هايى كه بر اثر امراض حاصله از جنگ مردند، از بيست ميليون نفر تجاوز مى كند.
چه پول هايى مصرف شد! چه آبادانى هايى از بين رفت! چه انسان هايى تلف شدند!
پيدايش كشتارهاى خونين در تاريخ از امراض روحى است؛ خودخواهى، جاه طلبى، حرص و حسد چند نفر مقتدر و زورمند موجب مى شود كه صدها هزار از افراد بشر به خاك هلاك بيفتند.
آرزوى جهان گشايى كه در سر قدرتمندان مى افتد، بر اثر ابتلا به بيمارى هاى روحى است؛ مبارزه هاى خونينى كه بشر با دعوت كنندگان به خدا نموده است، آيا جز بر اثر بيمارى هاى روح بوده است؟
قتل عام هايى كه دست هاى جنايت كار در تاريخ انجام داده است، آيا جز بر اثر پليدى روح بوده است؟
غفلت بشر
در اين صورت تعجب، از غفلت بشر است كه ساليانه ميليون ها پول صرف مطالعه در بيمارى هاى جسمانى و كشف درمان آن ها مى كند، و هزاران هزار تن به تعليم و تعلم علوم پزشكى جسمانى اشتغال دارند؛ ولى ابداً در فكر بيمارى هاى روحى نمى باشند.
روح بر تن، فرمانروايى دارد و خصوصيات روان در تن آشكار مى شود؛ چنان كه سلامتى روان در سلامتى بدن دخالت دارد، بيمارى روان نيز در بيمارى تن تأثير دارد؛ پس براى درمان بيمارى هاى جسمانى هم، بشر بايد در چاره بيمارى هاى روانى بينديشد.
غفلت بشر از بيمارى هاى روح، خود يك نوع بيمارى روحى است. تا كنون ديده نشده است كسى چنان كه از بيمارى هاى جسمانى اش شكايت مى كند، از بيمارى هاى روحى اش بنالد و در پى درمان آن ها برود.
اى كاش در كنار دانشكده هاى پزشكى، رشته اى براى مطالعه در امراض روان و درمان آن ها تأسيس مى شد و قدم هايى در اين راه برداشته مى شد.
سخن اميرالمؤمنين(ع)
«يَنبغي يَتداوَى الْمَرْءُ مِنْ أدواءِ الدُنيا كَما يَتداوي ذوو العلةِ وَيَحْتَمى مِنْ شَهَواتِها وَلَذّاتِها كَما يَحْتَمى المَريضُ؛ هر كس سزاوار است كه از بيمارى هاى دنيا درمان شود، چنان كه دردمندان درمان مى شوند، و از شهوت ها و لذات دنيا پرهيز كند؛ چنان كه بيمار پرهيز مى كند».
درمان در بيمارى هاى جسمانى بر دو پايه قرار دارد: يكى استعمال دارو و ديگرى پرهيز يا به تعبير امروز رژيم گرفتن. درمان بيمارى هاى روحى نيز چنين است؛ از چيزهايى بايد دورى كرد و به چيزهايى بايد نزديك شد.
كسى كه مى خواهد پزشك روان باشد، بايد نخست خود را درمان كند و روان خويش را از آلودگى پاكيزه سازد، آن گاه به درمان ديگران پردازد. روح مانند آب صاف و خوشگوارى است كه هر چه بر آن چيره شود، رنگ آن را به خود خواهد گرفت. اگر صفات رذيله بر او چيره شود، متعفن و گنديده مى شود و اگر صفات حسنه بر او چيره شود، معطر و شيرين گردد.
درمان بيمارى هاى روانى مانند تصفيه اى است كه از آب هاى آلوده و چركين كنند؛ بايد تمام وسايل تصفيه را به كار برند تا تمام كثافت ها و آلودگى هاى آب، برطرف گردد و ميكرب هاى آن كشته شود. آن گاه قدمى فراتر گذارند و آن آب تصفيه شده را به صورت شربتى گوارا و خوش بو در آورند.
پيراستن و آراستن
پس قدم نخست، پاكيزه كردن روح از آلودگى ها و پيراستن آن است. كثافات را بايد زدود و ميكرب هاى خبيثه را نابود كرد تا به صورت اول، يعنى تميز و پاكيزه درآيد.
اگر كسى تشخيص داد كه اندك حسدى دارد و نقطه سياهى در قلبش نشسته است، نبايد بگذارد كه اين نقطه، مانند بيمارى قانقاريا و خال، رو به افزايش گذارد و همه جا را گنديده و سياه كند؛ بلكه بايد در آغاز بكوشد كه بيش تر نشود؛ مبادا كارى كند كه كمكى به افزايش بيمارى هاى روحى باشد؛ كمك به افزايش بيمارى هاى روحى، همان انجام دادن تمايلات آن هاست؛ خواه تمايلات مثبت باشد، خواه منفى؛ سپس همت كند كه اين نوزاد شوم را در همان حالت جنينى خفه كند و اين نقطه سياه را پاك گرداند.
قدم دوم آراستن است؛ يعنى روح را آرايش كردن و زينت دادن. آرايش روح، صفات پسنديده و كمالات عاليه مى باشد كه بر اثر آن ها روح نورانيت و درخشندگى پيدا مى كند؛ معطر و خوشبو مى شود؛ و جهان را روشن و معطر مى سازد. چنين كسى بايد همت به درمان بيماران روحى بگمارد و از نورانيت خويش به ديگران بدهد.
وظيفه سرپرستان
پدر و مادر نبايد بگذارند كه در كودكان حسد رشد كند، اگر يكى از آن ها را بيش تر دوست مى دارند، نبايد طورى اظهار علاقه كنند كه حسد برادران وخواهران را برانگيزند.
اين خود خطراتى بزرگ در آينده براى آن ها خواهد داشت و شايد به همين وسيله تخم دشمنى ميان برادران و خواهران كاشته شود. پس مقصر بدبختى آن ها، پدر و مادر خواهند بود.
نبايد معلمان براى تربيت شاگردان حس رقابت را طورى در ميان آن ها بيدار كنند كه در دل آن ها ايجاد حسد شود؛ بلكه بايد بكوشند دوستى و هم گامى و روح كمك به يك ديگر را در ميان آن ها ايجاد كنند.
شوهرى كه بيش از يك زن دارد و يكى را بيش تر دوست مى دارد، نبايد در حضور ديگرى به وى اظهار علاقه كند، يا رفتارى كند كه افزونى علاقه را آشكار كند، تا حسد تحريك نشود و موجبات بدبختى خود و همسرانش، بلكه فرزندانش را فراهم نكند. بايد عدالت را در رفتار و كردار خود حفظ كند؛ هر چند در دل، يكى را بيش تر دوست مى دارد.
حسن بيمارى روحى آن است كه همان قدر كه به تمايلاتش ترتيب اثر داده نشود و ضربتى بر آن ها فرود آيد، فوراً رو به تحليل مى رود؛ رشد بيمارى روحى وقتى است كه به تمايلاتش ترتيب اثر داده شود. شايد درمان بيمارى روحى در دقيقه اى انجام شود و يك شبه ره صد ساله برود و شايد هم ساليانى دراز وقت بخواهد و لنگان لنگان به مقصد برسد.
اينك چند راه براى درمان حسد ذكر مى شود كه بعضى از آن ها براى بيمارى هاى روحى ديگر نيز سودمند است.
حسود بايد بداند
نخستين دستور، به تعبير پزشكان قديمى «معجون» و به تعبير پزشكان امروزى «فورمول» و به تعبير خودمان، تركيب و آميخته اى است از علم و عمل؛ يعنى دانستن چيزهايى، و انجام دادن كارهايى.
حسود، بايد بداند حسادت براى او سودى ندارد؛ نه مقامش را بالا مى برد؛ نه محبوبيتش را بيش تر مى سازد؛ نه زيباترش مى كند و نه محترم تر؛ نه دانشمندترش مى كند و نه ثروتمندتر؛ از امثال ايتاليايى است كه «حسادت هيچ وقت كسى را ثروتمند نمى سازد».
حسود، بايد بداند كه آن چه كه بر آن رشك مى برد، بر فرض از دست ديگرى بيرون بشود، معلوم نيست كه به دست او بيفتد؛ شايد سومى پيدا شود و آن را بزند و ببرد؛ رنج را او ببرد؛ ولى گنج را ديگرى.
بسيار مى شود كه حسودى براى بيرون بردن نعمتى از كف ديگرى مى كوشد، ولى هنگامى كه نعمت از چنگ او بيرون رفت، رقيبى تازه كار پيدا مى شود و آن را به چنگ مى آورد؛ پس رفتن به دنبال كارى كه نتيجه اش مشكوك است، خردمندانه نيست؛ بلكه احمقانه مى باشد و نيز حسود بايد بداند اگر اين كوششى كه در بيرون كردن نعمتى از چنگ كسى به كار مى برد، اگر براى رسيدن به مقصدى از مقاصد خودش به كار برد، به همان نتيجه يا بالاتر از آن خواهد رسيد. اگر حسود بر مقامى منحصر به فرد، حسد مى ورزد، چنان چه فعاليتى را در اين راه به كار برد و آن را در ترقى و تعالى خويش صرف كند، واجد مقام و موقعيتى خواهد شد كه كمتر از آن مقام نخواهد بود؛ بلكه بالاتر خواهد بود؛ در نتيجه به مقصود خواهد رسيد بدون آن كه جرمى مرتكب شده باشد. و نيز حسود بايد بداند كه حسد ورزيدن براى او زيان دارد و جز رنج و غم و بيمارى و اندوه و بالاخره مرگ ثمرى ندارد.
ناراحتى درونى براى هميشه آزارش مى دهد، و او را در تب و تاب نگه مى دارد و در زندگى برايش آسودگى باقى نمى گذارد. شاعر عرب چه نيكو سروده است:
«يا طالِبَ العَيْشِ فى أمْنٍ وَفى دَعَة مَحْضاً بِلا كَدِرٍ، صَفْواً بِلا رَنَق خَلِّصْ فُؤادَكَ مِنْ غِلٍّ وَ مِنْ حَسَد فَالغِلُّ فى الْقَلْبِ مِثْلُ الغُلِّ فى الْعُنُقِ؛ اى جوياى زندگانى بى خطر و آسوده اى كه تيرگى نداشته باشد، دلت را از تيرگى و حسد، پاكيزه كن؛ چون حقد و حسد در دل، همچون زنجير در گردن است»
بلكه زنگار دل، ناراحت كننده تر از زنجير گردن مى باشد، زنجير فقط اعضايى را كه با آن ها سرو كار دارد، ناراحت مى كند؛ ولى تيرگى حسد كه در دل است، همه اعضا و جوارح را ناراحت مى سازد. چشم حسود از ديدن، ناراحت مى شود و گوشش از شنيدن و مغزش از دانستن و فهميدن.
حسود بايد بداند كه حسد براى دين و دنيايش زيان دارد.
دشمنى با نعمت هاى خدا و ستيز با بهره مندان از نعمت خدا، بزرگ ترين بدبختى هاست. چنين كسى سزاوار خشم خدا مى باشد. اگر حسد شدت پيدا كند و با بى شعورى آميخته باشد، در خطر انكار عدل خداى خواهد بود.
بالاترين سعادت ها و بزرگ ترين خوشبختى ها، مورد عنايت حق قرار داشتن است. تمام پيغمبران و نيك مردان و خردمندان مى كوشند كه مورد لطف خدا قرار بگيرند؛ و بزرگ ترين شقاوت ها و بالاترين بدبختى ها، مورد خشم و سخط خدا قرار گرفتن است. حسود نادان با كوشش خود، خشم خدا را مى خرد و با دست خويش، چاه آتشى را مى كند كه خودش در آن مى افتد.
نعمتى را از كف كسى درآوردن، آيا جز ظلم و ستم است؟ ظالم و ستم كار، نزد همه عقلا منفور است؛ پس حسود مى كوشد كه خود را در زمره ستم كاران قرار دهد و خود را منفور خدا وخلق كند و كيفر خداى عادل را براى خويش آماده سازد.
حسود بايد بداند كه اغلب بدانديشان، در كار خود موفقيت پيدا نمى كنند. چون اگر موفق شوند، نبايد كسى در جهان داراى نعمتى باشد؛ چون هر كه نعمتى دارد، بدون بدانديش نيست؛ حتى خود حسود هم بدانديشان و حسودانى دارد!
حسودى كه در حسد خود موفق شود، بايد منتظر انتقام محسود باشد؛ چرا كه او پيوسته در كمين است كه هر جور كه بتواند، انتقام خود را از حسود بگيرد.
بعضى به آن، انتقام روزگار مى گويند؛ برخى دست انتقام طبيعت مى نامند؛ پاره اى آن را اثر وضعى مى خوانند؛ هر كدام باشد، مقصود يكى است و آن اين است كه گرداننده آسمان و زمين، اين جهان را ول نكرده است كه هر كس هرچه دلش بخواهد، بكند و بازخواست نشود و به حسابش نرسند.
هر چند از تعدى حسود، كسى آگاه نشود، حسابگر دقيق جهان آگاه است و كيفرش مى دهد؛ اگر امروز ندهد، فردا مى دهد؛ اگر فردا ندهد و چند روزى ستمگر را آزاد گذارد، پس فردا حسابش را مى رسد؛ پس حسود، بسيار بسيار تيره بخت خواهد بود؛ زيرا در حسدش چه موفق بشود، چه نشود، زيان مى بيند.
رشك ورزيدن، همچون تيرى است كه اگر به سوى دشمن رها شود، با همان شدتى كه به سوى دشمن مى رود، برمى گردد و بر چشم تيرانداز مى نشيند و كورش مى كند؛ با تير دومى كه مى اندازد، قلب خود را آماج قرار مى دهد؛ و با تير سوم، نقطه اى ديگر از پيكرش را مى درد؛ و با تيرهاى پى درپى، بدن خويش را قطعه قطعه مى كند، در حالى كه دشمنان ايستاده، به اين تيرانداز مى خندند كه چرا بر عقل خود نمى گريد!
حسود بايد بخواند
خواندن كتاب حسد بر هر كس لازم است. چه اگر خواننده حسود نباشد، از مبتلا شدن به حسد جلوگيرى مى كند و اگر حسود باشد، راه نجات از شر حسد را به وى نشان خواهد داد.
حسود خود را روسياه مى كند و محسود را روسپيد؛ زيرا محسود مظلوم مى شود و مظلوم مورد عنايت حق باشد و خدا در برابر نعمتى كه از او گرفته شده است، نعمتى ديگر به او ارزانى خواهد داشت.
محسود از جهت ديگر نيز روسپيدى دارد و آن اين است كه دشمن خود را هميشه در عذاب و سوزش مى بيند. او هيچ گاه آرزوى مرگ چنين دشمنى را نمى كند؛ بلكه خواستار است كه بماند و بسوزد.
حسد بر خلقت ها از قبيل زيبايى، خوش سخنى، آواز، طبع شعر، فرزند كسى بودن و مانند آن، احمقانه ترين كارهاست؛ زيرا موفقيت كه ندارد، بلكه فقط براى حسود سوختن و افروختن دارد.
حسود بايد انجام دهد
آن چه كه حسود در مقام عمل بايد انجام دهد، چيزى است كه در آغاز بر او بسيار تلخ و ناگوار مى باشد؛ البته دارو تلخ است ولى سرانجام شيرين دارد. حسود بايد آن چه را كه دلش مى خواهد نكند؛ مثلاً اگر دلش مى خواهد كه از كسى بد گويى كند و رسوايش سازد، دهان خود را ببندد و دندان بر جگر بگذارد و كلمه اى بر زبان نراند، اگر آزردن كسى را مى خواهد، او را نيازارد؛ اگر مى خواهد براى نابودى يا سر نگونى كسى به وسايلى متشبث شود، نشود، و به طور كلى خواسته دل را زير پا بگذارد.
گفته رسول خدا(ص) است كه فرمود: «إذا حَسَدْتَ فَلا تَبَع (8) ؛ هنگامى كه رشك ورزيدى، آن را نخواه و در پى آن مرو».
راهنمايى رسول خدا(ص)
آن حضرت راه رهايى از حسد را چنين بيان مى كند: «وَ يُنْجى مِنْهُ إنْ يَكُفَّ الْاِنْسانُ يَدَهُ وَ يَخْزنَ لِسانَه وَلا يَكُونُ ذاغَمْزٍ على أخيهِ؛ (9) از حسد نجات پيدا مى شود در صورتى كه انسان دست خود را ببندد و زبان خود را نگه دارد و با چشم به سوى برادرش اشاره نكند».
حسود بايد از هر عضوى كه مى خواهد به وسيله آن زيان برساند، استفاده نكند و علت نام بردن اين سه عضو، شايد از اين جهت باشد كه اگر اين سه عضو تحت اختيار آيد، ديرى نخواهد پاييد كه بيمارى اش شفا خواهد يافت؛ چون اصول زيان رسانيدن، به وسيله يكى ازين سه عضو مى شود.
تسريع در علاج
اگر حسود بخواهد، بيمارى اش زودتر درمان پذيرد و زنگ حسادت را از دل بزدايد، نقيض دلخواهش رفتار كند و بر ضد تمايلات خويش قدم بردارد. اگر خواسته دل آن باشد كه كسى را به وسيله ذكر عيب ها و نقايصش رسوا سازد، نه تنها خاموشى گزيند؛ بلكه زبان خود را در مدح و ستايش او به كار برد.
اگر مى خواهد به كسى زيانى برساند، او را كمك و يارى مى كند. اگر در فكر تنزل مقام كسى است، در ترفيع او بكوشد. اگر تمايلات او در پى استهزا و مسخره كردن كسى است، از او احترام و تجليل كند و نزد ديگران او را بزرگ جلوه دهد و بدين روش ادامه دهد تا به زودى حسد ريشه كن شود.
اصالة الصحة
ديگر از دستورهاى درمانى حسد، حمل كردن كار هر كس بر صحيح بودن است. حمل فعل برادر مسلمان بر صحت، يكى از اساسى ترين اصول تهذيبى و اجتماعى اسلام است و بزرگ ترين راه براى ايجاد سعادت و خوشبختى براى هر جامعه بشرى است.
اين دستور، درست در نقطه مقابل حسد قرار دارد و از اقسام معالجه ضد به ضد است.
پليدى حسد، ايجاب مى كند، كه انسان به هر كس، سوءِظن بَرد؛ درباره هيچ كس فضيلتى نشناسد؛ براى كسى راستى گفتار و درستى كردار قائل نشود و اصالة الفساد را درباره هر كس به كار برد.
حسود اگر درست كارى هم از كسى ببيند كه نتواند انكار كند، خواهان آن است كه به وسيله اى، آن را بى ارزش كند. عوام فريبى و رياكاريش لقب مى دهد، يا حمل بر بى شعوريش مى كند، يا مى گويد: از ترس است، يا تصادف مى باشد.
درمان حسد، عمل كردن بر ضد اين حالات است كه با ديده خوش بينى به رفتار و گفتار مردم بنگرد و رفتار مشكوك هر كس را به درستى، حمل كند.
اصالة الصحه و خوش بينى عملى، دوستى وصميميت را ميان مسلمانان تضمين مى كند و هم آهنگى را در ميان ايشان بر قرار مى دارد.
بدبختانه اين اصل بزرگ اجتماعى در ميان مسلمانان فراموش شده است و نقيضش جاى آن را گرفته است؛ حتى جاى تأسف است كه مسلمانان به كافران حسن ظن دارند، ولى به خودشان بدگمانند.
نكته قابل ذكر اين كه راست و درست شمردن گفتار و رفتار، در مرحله معاشرت، با عدم اعتماد قلبى منافات ندارد و دو موضوع است كه هر كدام جاى مخصوصى دارد.
موضوع اصالة الصحه، رفتار خارجى ومعاشرت با مسلمانان است و موضوع زيرك بودن مؤمن كه «لا يُلْدَغُ الْمُؤمِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرّتَيْن (10) ؛ مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمى شود» اعتماد قلبى است كه نبايد گول بخورد و بدون تحقيق، مال يا ناموسش را به دست كسى بسپارد.
حرارت ايمان
سومين درمان حسد، حرارت ايمان است؛ يعنى داغى در راه خدا و افروخته شدن براى خدا.
به وسيله حرارت، همه ميكرب ها را مى كشند. آن چه را كه مى خواهند از آلودگى پاك كنند، در حرارت صد درجه قرار مى دهند تا پاكيزه گردد. آهن زنگ زده را وقتى بخواهند، از زنگ پاك كنند در آتش مى گذارند. پنبه نسوز را وقتى كه مى خواهند از چرك پاكيزه كنند، به آتش مى افكنند.
عرب مى گويد: «آخَرُ الْدَواءِ الْكَىُّ؛ آخرين دارو، داغ كردن است» يعنى پس از آن كه در علاج مرضى از همه درمان ها نوميد شديد، بيمار را داغ كنيد، كه داغى سرآمد داروهاست. بيمارى رشك يا ميكرب روحى حسد، بايد به وسيله حرارت ايمان، داغ شود تا برطرف گردد و قلب زنگ زده، براق و درخشنده شود.
اگر داغى ايمان در قلبى راه يافت، به زودى چرك ها و زنگ هايش را مى زدايد، و آن را تميز و پاكيزه مى سازد.
سابقاً اشاره شد كه ضعف ايمان از عوامل رشد حسد است و در برابر آن، شدت ايمان، ريشه حسد را مى سوزاند و آن را خشك كرده، نابود مى سازد.
كسى كه حرارت ايمان داشته باشد، از ديدن هتك نواميس الهى و شكستن حرم هاى خدا متأثر مى شود و مى سوزد و با خود بنا مى گذارد كه براى خدا قدم بردارد و براى دين فداكارى كند. چنين كسى هدفش دين خواهد بود و بس. دين را وسيله كسب ثروت، كسب شهرت يا آقايى، نفوذ و محبوبيت قرار نمى دهد، خدمت گزارى به دين را براى خدا مى خواهد نه براى خود.
بهترين سعادتى كه يك مسلمان مى تواند به آن برسد، خدمت گزارى به دين براى خداست؛ البته خدمت گزارى به دين يك جور نيست و اقسام مختلفى دارد و هر كس به نوعى مى تواند به دين خدمت كند.
دعا
چهارمين درمان دعاست. دعا، يعنى دست تضرّع و زارى به درگاه پروردگار دراز كردن و در پيشگاه مقدسش، جبين بر خاك ساييدن و ذات پاكش را خواندن و درمان خواستن از اوست كه اين بيمارى پليد را شفا عنايت فرمايد و دل را از زنگ حسد پاكيزه كند؛ چنان كه در كتابش مى فرمايد: «ونَزَعنا ما في صُدورِهم من غلٍ (11) ؛ آن چه زنگ در سينه هاشان بود، زدوديم».
اگر مسلمانى به راستى به خدا پناه برد، پروردگار مهربان نا اميدش نخواهد كرد؛ چون هيچ درخواست كننده اى از درگاهش بى مقصود برنمى گردد.
در شرع مطهر اسلام، دعاهايى از آل محمد(ص) رسيده است كه خواندن آن ها در صفاى قلب تأثير دارد و روح را صفا مى بخشد. دعاى مكارم الاخلاق را از صحيفه امام سجاد(ع) را پيوسته بخوانيد.
دعا كردن، وخدا را خواندن، يكى از سعادت ها و توفيقات بزرگ و روزنه نجات مى باشد. اگر سياه بختى بر كسى چيره شود و تيرگى قلبش را فرا گيرد، توفيق دعا كردن و خدا را خواندن، از وى سلب مى شود. بدا به حال مسلمانى كه بدين پايه برسد!
يكى از بهترين اوقات براى دعا، بعد از نمازهاى پنج گانه است در روايت است كه پس از هر نماز واجب، دعايى مستجاب است. اصرار در دعا يكى از بزرگ ترين توفيقات خداخوانان مى باشد. از اميرالمؤمنين(ع) منقول است: «كسى كه صد آيه از قرآن را بخواند؛ سپس هفت مرتبه يااللّه بگويد و آن گاه دعا كند، دعايش مستجاب مى شود (12) » بين الطلوعين و بعد از نماز صبح، يكى از بهترين ساعات دعاست.
پي نوشت ها
1. مجلسى (در شرح اصول كافى) درباره جمله اول اقوالى ذكر مى كند كه خلاصه اش اينست كه: مراد از فقر احتياج و نياز به مردم و عدم توجه و اعتماد به خداوند است.چنين فقيرى به خدا نسبت بى عدالتى مى دهد و بسا مرتكب گناهانى مانند دزدى و خيانت و رشوه ستانى و امثال اينها مى شود و اين اعمال به كفر نزديك است.اما در شرح جمله دوم اقوالى ذكر مى كند از جمله: حسد گاهى موجب زوال نعمت و يا موجب ازدياد نعمت محسود مى شود و بر مقدرات او غلبه مى كند.و قول ديگر اينكه ممكن است اشاره به چشم زخم باشد زيرا حسد سبب چشم زدن است، چنانكه بعضى از مفسران آيه كريمه «و من شر حاسد اذا حسد» را به چشم زدن تفسير كرده اند.م.
2. احاديث اين فصل را از روى «بحار» : 3 مج 15/
131- 132، باب حسد، و «كافى » ، باب حسد، و «سفينة البحار» : 1/
250- 251 و «احياء العلوم » : 3/
162- 164 و «وسائل » : ابواب جهاد نفس، باب 54
3. شايد به اين معنى باشد كه اعمال نيك حسود به ترازوى اعمال محسود نهاده مى شود.م.
4. اين خبر در «مصباح الشريعة » : باب 51 است و با آن تصحيح كرديم
5 . كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص 871 .
6. رغبت نمودن در چيزى به طريق همچشمى.
7. رشك بردن و آرزونمودن به حال كسى بى آنكه زوال آن را از او خواهد..
8 . بحار الأنوار، ج 74، ص 153، ح 122.
9 . همان، ج 70، ص 253، ح 20.
10 . همان، ج 20، ص 144.
11 . سوره اعراف (7) آيه 43.
12 . عدة الداعى و نجاح الساعى، احمد بن فهد الحلى، ص 297، ط دار الكتاب الاسلامى.
+ نوشته شده در ساعت توسط ياسر
|