سي و دومين مثال: مستكبران و مستضعفان
آيات دوازده گانه سوره كهف (32ـ43)، سى و دومين مثل قرآنى مورد بحث را تشكيل مىدهد; خداوند متعال در اين آيات مىفرمايد:
وَ اضْرِبْ لَهُم مَثَلاً رَجُلَيْنِ جَعَلْنَا لاَِحَدِهِمَا جَنَّتَيْنِ مِنْ أعْناب و حَفَفْناهُما بِنَخْل وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً كِلْتَا الْجَنَّتَيْن
ِ ءَاتَتْ أُكُلَهَا وَ لَمْ تَظْلِم مِّنْهُ شَيْئاً وَ فَجَّرْنَا خِلَـلَهُمَا نَهَراً وَ كَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصاحِبِه وَ هُوَ يُحَاوِرُهُ أَنَاْ أَكْثَرُ مِنكَ مَالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ قَالَ مَآ أَظُنُّ أَن تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً وَ مَآ أَظُنُّ السّاعَةَ قَآئِمَةً وَ لَئِن رُّدِدْتُّ إِلَى رَبِّى لاََجِدَنَّ خَيْراً مِّنْهَا مُنْقَلَباً قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَ هُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِى خَلَقَكَ مِن تُرَاب ثُمَّ مِن نُّطْفَة ثُمَّ سَوّكَ رَجُلاً لَّـكِنَّاْ هُوَ الله رَبِّى وَ لاَأُشْرِكُ بِرَبِّى أَحَداً وَ لَوْ لاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَآءَ الله لاَ قُوَّةَ إلاَّ بِالله إِن تَرَنِ أَنَاْ أَقَلَّ مِنكَ مَالاً وَ وَلَداً فَعَسَى رَبِّى أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِّنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسبَاناً مِّنَ السَّمَآءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً أَوْ يُصْبِحَ مَآؤُهَا غَوْراً فَلَن تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلَى مَآ أَنْفَقَ فِيهَا وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِهَا وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِى لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّى أَحَدَاً وَ لَمْ تَكُن له فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِن دُونِ الله وَ مَا كَانَ مُنْتَصِراً هُنَالِكَ الْوَلايَةُ لِله الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً ;
] اى پيامبر! [ براى آنان مثالى بزن: آن دو مرد، كه براى يكى از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار داديم و گرداگرد آن دو ] باغ [ را با درختان نخل پوشانديم و در ميانشان زراعت پربركتى قرار داديم; هر دو باغ، ميوه آورده بود، ] ميوه هاى فراوان [، و چيزى فروگذار نكرده بود; و ميان آن دو، نهر بزرگى جارى ساخته بوديم.
صاحب اين باغ، درآمد فراوانى داشت; به همين جهت، به دوستش ـ در حالى كه با او گفتگو مىكرد ـ چنين گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات نيرومندترم!» و در حالى كه نسبت به خود ستمكار بود، در باغ خويش گام نهاد و گفت: «من گمان نمىكنم هرگز اين باغ نابود شود! و باور نمىكنم قيامت برپا گردد! و اگر به سوى پروردگارم بازگردانده شوم ] و قيامتى در كار باشد [، جايگاهى بهتر از اين جا خواهم يافت.
دوستِ ] با ايمانِ [ وى ـ در حال گفتگو با او ـ گفت: «آيا به خدايى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريد و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد، كافر شدى؟! ولى من كسى هستم كه «الله» پروردگار من است و هيچ كس را شريك پروردگارم قرار نمىدهم.
چرا هنگامى كه وارد باغت شدى، نگفتى اين نعمتى است كه خدا خواسته است؟! قوّت ] و نيرويى [ جز از ناحيه خدا نيست. و اگر مىبينى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم ] مطلب مهمّى نيست [.
شايد پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد; و مجازات حساب شده اى از آسمان بر باغ تو فرو فرستد، به گونه اى كه آن را به زمين بى گياه لغزنده اى مبدّل كند.
و يا آب آن در اعماق زمين فرو رود، آن گونه كه هرگز نتوانى آن را به دست آورى.
] به هر حال عذاب الهى فرا رسيد، [ و تمام ميوه هاى آن نابود شد; و او به خاطر هزينه هايى كه در آن صرف كرده بود، پيوسته دست هاى خود را به هم مىماليد ـ در حالى كه تمام باغ بر داربست هايش فرو ريخته بود ـ و مىگفت: «اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بودم!
و گروهى نداشت كه او را در برابر ] عذاب [ خداوند يارى دهند و از خودش ] نيز [ نمىتوانست يارى گيرد.
در آنجا ثابت شد كه ولايت ] و قدرت [ از آنِ خداوندِ بر حق است. اوست كه برترين ثواب و بهترين عاقبت را ] براى مطيعان [ دارد!
دورنماى بحث
مثالى كه در اين دوازده آيه ـ كه از طولانى ترين مثل هاى قرآن است ـ بيان شده، مَثَل افراد مؤمن و كافر يا مَثَل افراد مستكبر و مستضعف است كه قرآن اين دو گروه را به دو نفرى تشبيه كرده است كه يكى بسيار ثروتمند و مغرور به مال و ثروت خويش و ديگرى انسانى مستضعف، ولى مؤمن و خداشناس است، كه سرانجام به سبب ناسپاسى، تمام ثروت آن مرد مغرور نابود شد و اين امر موجب بيدارى او از خواب غفلت گشت. در اين مَثَل نكات ظريف و لطيفى نهفته است كه بدان خواهيم پرداخت.
ارتباط آيات مثل با آيات پيشين
چرا خداوند متعال، آيات دوازده گانه مَثَل را در اين سوره در ضمن آيات (32ـ44) مطرح نموده است؟ آيا ارتباطى بين اين آيات، و آيات گذشته وجود دارد؟
پاسخ : اگر به آيات قبل مراجعه كنيم، درمى يابيم كه آيات مذكور به هم مرتبط هستند و به همين سبب، بيان مثل فوق در اين سوره لازم به نظر رسيده است.
از اين رو، خداوند در آيه 28 همين سوره مىفرمايد:
وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبهمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ وَ لاْ تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الْحَيَـوةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَوَيهُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطاً
] پيامبر ما! [ با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مىخوانند و تنها رضاى او را مىطلبند و هرگز به خاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن، همانها كه از هواى نفس پيروى كردند و كارهايشان افراطى است!
در شأن نزول آيه شريفه بالا آمده است كه عده اى از ثروتمندان مشرك عرب به خدمت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شرفياب گشته، عرض كردند: «ما مايل هستيم كه جزء اصحاب و ياران شما به شمار آييم و به جرگه مسلمانان بپيونديم و توحيد و رسالت را بپذيريم; ولى در اطراف شما انسان هاى فقير و نيازمندى وجود دارد كه براى ما ناخوشايند است در كنار آنها بنشينيم; زيرا آنها با ما تناسبى ندارند; سلمان ها، ابوذرها، صهيب ها، خبّاب ها و مانند آنان را از خود دور كن! اين افرادِ پا برهنه آستين پاره را از گرد خود پراكنده ساز تا ما ثروتمندان بر گرد تو حلقه بزنيم![1]»
بر همين اساس، آيه شريفه فوق ـ كه معيار و منطق اصلى اسلام را با خود به ارمغان آورده است ـ نازل شد و خداوند وظيفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در اين مسأله روشن ساخت.
شكستن ارزش هاى كاذب از اهداف انبياست
از اهداف مهم پيامبران و اولياى خداوند ـ مخصوصاً پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) ـ شكستن ارزش هاى كاذب بوده است; براى اين كه در نظر مردم بت پرست عصر جاهليّت، «ثروت و مال» بالاترين ارزش ها به شمار مىرفته و اكنون نيز در دنياى ما، اين ارزش كاذب حاكم است و تا زمانى كه اين نوع ارزش ها بر جوامع حكومت كند، دنيا به سامان نخواهد نشست.
آن هنگام كه حضرت رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)مبعوث گشت و از دين نوپاى اسلام خبر داد، برخى از مشركان مكه به يكديگر گفتند:
بياييد خبر جديدى برايتان داريم! كودكى يتيم و بى مال و ثروت ادّعاى نبوّت و رسالت از سوى خداوند مىكند! مگر اين مسأله امكان دارد! اگر قرار بود خداوند كسى را به سوى ما بفرستد، چرا از ميان اين همه ثروتمندان مكه و طائف كسى را انتخاب نكرد! (وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُل مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم[2])
علّت اين كه مشركان مكه اين سخن را مىگفتند، اين بود كه بالاترين ارزش در نزد آنها مال و ثروت بود. هنگامى كه حضرت موسى(عليه السلام) فرعون را به دين الهى دعوت كرد، فرعون در حالى كه به وضع ظاهرى موسى(عليه السلام) مىنگريست، با خنده گفت: «مگر چوپان هم پيامبر مىشود! من با اين همه ثروت و قدرت، تسليم يك چوپان بشوم!»
آرى! قدرت و ثروت، ارزش والاى آن مردم به شمار مىرفت و پيامبران براى شكستن اين ارزش هاى نادرست مبعوث شدند. قرآن مجيد در آيات متعدّدى از يك سو، دنيا و ارزش هاى دنيايى، همچون مال و ثروت و فرزند را، بازيچه مىشناسد[3] و از سوى ديگر، ارزش حقيقى و واقعى را تقوا معرّفى مىكند.[4]
از اين رو، خداوند در سوره زخرف آيه 33 مىفرمايد:
«اگر مردم گمراه نمىگشتند، ما به كفّار آن قدر پول و ثروت مىداديم كه سقف هاى خانه هاشان را از نقره بسازند و نردبان هاى نقره اى درست كنند، تا بدانيد پول و ثروت ارزش واقعى نيست!»
در آيه 53 همين سوره نيز آمده است كه فرعون درباره نبوّت حضرت موسى(عليه السلام) به اطرافيان و دربارى ها و مردم مصر گفت: «اگر موسى راست مىگويد چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده است!» يعنى پيامبر بايد ثروتمند باشد!
پيامبران مبعوث گشتند تا اين توهّمات باطل را از بين ببرند و اين ارزش هاى دروغين را بشكنند; آيه شريفه مَثَل نيز براى شكستن اين ارزش هاى كاذب نازل شده است.
«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبهمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ»
پيامبر ما ! تو بايد با سلمان ها، ابوذرها، بلال ها، صهيب ها و مانند آنها بسازى! زيرا اين گونه افراد، كسانى هستند كه صبح و شام به درگاه خداوند روى مىآورند و در مقابل خداوند به خاك مىافتند. اگرچه اين افراد، پاهايشان برهنه و انسان هاى فقير و بى چيزى هستند; ولى قلب آنها مملوّ از نور ايمان و معرفت خداوند بزرگ است.
«وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا.»
از اين مسلمانان پاك باخته چشم بر مدار! مبادا زينت حيات دنيا، ثروت و اموال ثروتمندان، زرق و برق دنياى آنان، تو را بفريبد! از اين گونه افراد كه قلبشان از ياد ما غافل است، اطاعت و پيروى مكن!
«وَ اتَّبَعَ هَوَيهُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطاً»
اين ثروتمندان تابع هوى و هوس خويش هستند و تمام كارهايشان افراط و تفريط است!
از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه اسلام از آنِ مستضعفان و زجركشيدگان است، نه ثروتمندان و خودبرتربينان!
اين منطق براى برخى تعجّب آور بود; به همين جهت براى رفع اين تعجّب و حيرت، خداوند براى افراد مستكبر و مستضعف مثالى زد تا مسأله براى همگان كاملاً روشن شود.
شرح و تفسير آيه مثل
«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ; ] پيامبر ما! [ براى آنان مثال آن دو مرد را بزن!»
در اين كه آيا آن دو نفر، دو برادر بوده اند و يا دو دوست، بين مفسّران اختلاف است:
برخى معتقدند كه آن دو، برادر بودند كه هشت هزار درهم از پدر به آنها ارث رسيده بود. يكى از آنان مقدار كمى از آن چهار هزار درهم (سهم الارث) خويش را براى مخارج خود نگه داشت و با آن وسايل ساده اى براى زندگى تهيه كرد و بقيه را انفاق نمود; ولى ديگرى تمام سهم الارث را به مصرف خود رسانيد و درهمى از آن را در راه خدا انفاق نكرد و صاحب سرمايه و باغ و زندگى مرفهى گشت كه آيات مذكور اشاره به داستان اين دو برادر دارد.
برخى ديگر بر اين اعتقادند كه آن دو، دوست بودند و نسبتى با يكديگر نداشتند.[5]
از مفادّ آيات قرآن استفاده مىشود كه نظريه دوم صحيح است; بنابراين، مراد از «رجلين» در آيه شريفه، دو دوست است، نه دو برادر.
مطلب ديگرى كه از مفادّ آيات مىتوان استفاده كرد، اين است كه ـ على رغم تصوّر بعضى ـ آيات صِرفاً به عنوان مَثَل بيان نشده، بلكه داستان حقيقى و واقعى است كه در تاريخ گذشته رخ داده و خداوند آن را در قالب مثل بيان داشته است.
جَعَلْنا لاَِحَدِهِما جَنَّتَيْنِ مِنْ اَعْناب وَ حَفَفْناهُما بِنَخْل وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً;
ما براى يكى از آن دو دوست، دو باغ مملوّ از انگور كه گرداگردش را درختان خرما احاطه كرده بود و در ميان اين دو باغ، زراعت مفصّلى وجود داشت، قرار داديم.
كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ اُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً وَ فَجِّرنا خِلالَهُما نَهَراً وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ
هر دو باغ ميوه هاى فراوانى داشت; به گونه اى كه از چيزى فروگذار نكرده بود و چشمه اى جوشان نيز از ميان اين باغ ها جوشيدن گرفت و باغ از نظر آب خودكفا شده بود.
از عبارت «وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً» در مىيابيم كه آب باغ مذكور قبلاً از خارج تأمين مىشده است; ولى اكنون خودكفا شده، آب آن از داخل تأمين مىگردد.
«فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اَنـَا اَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً» ـ انسان هاى كم ظرفيّت و مغرور وقتى به نوايى مىرسند خود را گم مىكنند و گويا از زمين و زمان طلبكارند! برخى از آنان اگر به مقامى برسند دوستان قديمى و ديرينه خويش را كه سال ها در كنار هم بوده اند، به فراموشى مىسپارند و هنگام برخورد با آنها، به گونه اى رفتار مىكنند كه گويا اوّلين بارى است كه او را مىبيند. اين باغدار ثروتمند مغرور نيز انسان كم ظرفيّتى است; وقتى باغ سرسبز و پرميوه اش را ـ كه چشمه هايى در ميان آن روان است ـ مىبيند، مغرور مىشود و به ديگران فخر مىفروشد و نگاهى فخرآميز به دوست قديمى و مؤمن فقير خود مىكند و مىگويد: «دارايى و ثروت و سرمايه من از تو بيشتر و كارگران و كشاورزان من از تو افزون تر هستند!
«وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما اَظُنُّ اَنْ تَبيدَ هذِه اَبَداً» ـ اين باغدارِ ثروتمندِ كم ظرفيّتِ مغرور، در حالى كه نسبت به خويشتن ظلم مىكرد وارد باغ خويش شد و گفت: فكر نمىكنم اين باغ من نابود شدنى باشد! اين باغ هميشه آباد و سرسبز خواهد ماند! نه خزانى خواهد داشت، نه آفتى خواهد گرفت و خلاصه از بين نخواهد رفت!
جمله «وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ» به اين نكته اشاره دارد كه هر ظالمى ابتدا بر خود ظلم مىكند، سپس بر ديگران; همان گونه كه انسان هاى نيكوكار، نخست خود از كار نيك خويش بهره مند مىگردند و سپس ديگران.
به هر حال، اين ثروتمند مغرور خدا را فراموش كرد، و از ياد برد كه همان خدايى كه اين باغ را آباد كرده است، مىتواند در يك لحظه آن را نابود سازد; به گونه اى كه هيچ اثرى از آن نماند.
«وَ ما اَظَنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ اِلى رَبِّى لاََجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً» ـ سرانجام به خاطر فخرفروشى، غرور و فراموشى خدا، منكر قيامت و روز جزا شد تا به آنجا كه به دوست خود گفت: فكر نمىكنم قيامتى در كار باشد! آنچه درباره روز قيامت و جهان پس از مرگ مىگويند صحيح نيست; زيرا اگر قيامتى در كار باشد، بايد بميريم و اگر بميريم بايد از اموال و باغ ها و زراعتمان جدا شويم و من هم كه نمىخواهم از دنيايم جدا شوم پس مرگ و قيامت را انكار مىكنم !
سپس گفت: بر فرض كه قيامتى در كار باشد، در آن سرا نيز من مقرّب تر خواهم بود; چون اگر مقرّب نبودم، خداوند اين قدر مال و ثروت به من نمىداد; اين ثروت فراوان دليل بر تقرّب بيشتر من است پس من در جهان آخرت نيز ـ اگر وجود داشته باشد ـ از تو در درگاه الهى مقرّب ترم!
بسيارى از ثروتمندان اين گونه تصوّر مىكنند در حالى كه نمىدانند اين ها امتحان الهى است و چه بسا بلاى جان آنها گردد !
«قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اَكَفَرْتَ بِالَّذى خَلَقَكَ مِنْ تُراب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة» ـ رفيقِ مؤمنِ دريادلِ فقيرش، كه دوست خود را از نظر روحى مريض ديد، به فكر معالجه او برآمد، و با يك روانشناسى جالب به مداواى بيمارى غرور او پرداخت; زيرا بيمارى اصلى او غرور بود كه آن هم از فراوانى نعمت نشأت گرفته بود. اگر غرورش درمان مىشد، بقيه امراض روحى اش نيز معالجه مىشد.
مرض غرور را از دو راه مىتوان درمان كرد:
1 ـ انسان مغرور را به گذشته اش بازگردانيم; به زمان كودكى اش كه حتّى قدرت حفظ آب دهانش را نداشت; به زمانى كه در رحم، به صورت جنينى بود كه تمام وجودش از خون تغذيه مىشد و هيچ كس جز خدا قادر به كمك كردن به او نبود; به قبل از عالم جنين، زمانى كه نطفه گنديده اى بيش نبود كه هر انسانى از ديدن آن متنفّر است و به قبل از آن كه خاك بى ارزشى بيش نبوده است.
2 ـ ديگر اين كه آينده را براى او تداعى دهيم; دست او را گرفته به همراه خود به قبرستان ببريم و به او بگوييم: در اين قبرها كه مىبينى انسان هايى خفته است كه روزى چون من و تو، انسان هاى قوى و پولدارى بودند ولى با تمام ثروت و دارايى خود مُردند; جسد آنها كم كم متلاشى شد و جز استخوان، چيزى باقى نماند; استخوان ها هم با گذشت زمان، نابود مىشود و تنها سنگ قبرى باقى مىماند، پس از مدّتى سنگ قبر هم از بين مىرود و جز نامى در تاريخ، هيچ چيز از او باقى نمىماند و تاريخ نيز پس از مدّتى او را به فراموشى مىسپارد، گويى چنين انسانى اصلاً به دنيا نيامده است!
خواجه در ابريشم و ما در گليم***عاقبت اى دل همه ما در گليم
عاقبت انسان مغرور
انسان هاى مغرور در گذشته و حال، عاقبت خوشى نداشته اند و سرانجام سقوط كرده اند.
در زمان حكومت رضاخان قُلدر، شخصى به نام «تيمور تاش» وزير دربار شد. او انسانى قُلدر، مغرور و خطرناك بود. قدرت زيادى داشت، به گونه اى كه چرخاننده اصلى دستگاه سلطنت شمرده مىشد.
روزى، كه علماى تهران در مجلسى جمع شده بودند، خبر دادند وزير دربار مىآيد. اين انسان سرمست از باده غرور به مجلس علما وارد شد و نشست، او كه از شراب غرور بى هوش و مست بود، گفت: «شما مىگوييد اين جهان خدايى دارد! من مىتوانم هزار دليل ارائه دهم كه خدايى وجود ندارد!» جمعيّت علما نگاهى به اين انسان مغرور كردند و علاوه بر اين كه كسى در مقابل اين آدم قُلدر جرأت حرف زدن نداشت و حرف در او تأثيرى نداشت، او را لايق پاسخ ندانستند. به هر حال اين مجلس تمام شد و تيمور تاش رفت.
امّا روزگار، هميشه بر وفق مراد نمىچرخد; چيزى نگذشت كه تيمورِ قلدرِ مغرور ـ كه همه كاره سلطنت بود ـ مورد غضب شاه قرار گرفت و به زندان افتاد; مدّتى را در زندان انفرادى به سر برد و سرانجام نيز محكوم به اعدام شد.
در روزهايى كه در زندان بود، يكى از علما با خود گفت: اكنون به ملاقاتش بروم، ببينم در چه وضع و حالى به سر مىبرد; ايشان مىگويد: به زندان رفتم، ديدم در اتاقى قدم مىزند و اين اشعار مولوى را مىخواند:
ما همه شيران، ولى شير عَلَم***حمله مان از باد باشد دم به دم
حمله مان پيدا و ناپيداست باد***جان فداى آن كه ناپيداست باد
عجب! اين همان تيمور تاش مغرورى است كه روزى مىخواست با هزار دليل ثابت كند كه جهان خدايى ندارد! نزديك رفتم، گفتم: مرا مىشناسى؟ گفت: آرى! گفتم: آمده ام تمام هزار دليلت را با يك دليل باطل كنم! خداوند جهان كسى است كه تيمورِ مغرورِ قلدر را از اوج قدرت به پشت ميله هاى زندان انداخت! او سرى تكان داد و اظهار تأسّف كرد.
نردبان اين جهان ما و منى است***عاقبت اين نردبان افتادنى است
لاجرم آن كس كه بالاتر نشست***استخوانش سخت تر خواهد شكست
آرى! انسان هاى كم ظرفيّت و مغرور اين گونه اند; ولى آدم هاى پر ظرفيّت و متواضع، همانند على(عليه السلام) دوران 25 ساله سكوتشان با دوره 5 ساله حكومتشان هيچ تفاوتى ندارد!
حضرت على(عليه السلام) مىفرمايد: «سُكْرُ الْغَفْلَةِ وَ الْغُرُورِ اَبْعَدُ اِفاقَةً مِنْ سُكْرِ الْخُمُورِ[6]; مستى ناشى از غفلت و غرور عميق تر از مستى شراب است!» زيرا انسانى كه مست شراب است، بعد از لحظاتى از مستى خارج مىشود امّا انسان مست غرور، گاهى تا دم مرگ از مستى غرور برنمى خيزد و تنها سيلى اجل او را هشيار مىكند كه آن زمان، ديگر وقت گذشته است!
در روايت ديگرى از وجود نازنين حضرت امير(عليه السلام) آمده است: «بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْمَوعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغِرَّةِ[7]; ميان شما و علم و دانش حجابى از غرور فاصله شده است!»
بنابراين، بايد سعى كنيم با يادآورى گذشته و تفكّر در آينده ـ مخصوصاً نسبت به پس از مرگ ـ دچار غرور و خودبرتربينى نشويم.
«ثُمَّ سَوَّيكَ رَجُلاً» ـ خداوند پس از گذراندن مراحل مختلف جنين ـ كه هر كدام شگفتى هاى خيره كننده اى دارد ـ او را تنظيم كرد; اگر تنظيم برنامه دقيق الهى نبود و كمترين كم و زيادى رخ مىداد، نوزاد ناقص و معلول به دنيا مىآمد; كور، كَر، شش انگشت، بدون دست، بدون پا، خنثى، دوقلوى به هم چسبيده و مانند آنها! شايد يكى از فلسفه هاى تولّد نوزادان ناقص الخلقه، پى بردن به اين مرحله مهمّ آفرينش انسان باشد تا پس از قدرت و قوّت يافتن و صاحب مال و ثروت و زن و فرزند شدن، خود را گم نكند و به خود مغرور نگردد و همواره شاكر ولى نعمت خويش باشد.
به اين جهت، انسان هاى وارسته به هنگام تولّد نوزادشان، از جنس آن سؤال نمىكنند كه آيا دختر است يا پسر؟ بلكه از سلامت او مىپرسند; زيرا دختر و پسر هر دو نعمت خداوند هستند; آنچه مهمّ است، سلامت آنهاست.
«لكِنّا هُوَ الله رَبّى وَ لا اُشْرِكْ بِرَبّى اَحَداً» ـ پس از اين كه منطق دوستِ ثروتمندِ غافل از خدا، بيان شد و دوست مؤمنِ فقير، او را نصيحت كرد ـ اگرچه تأثيرى نگذاشت ـ رفيق مؤمن، منطق و عقيده خويش را چنين بيان كرد: «عقيده من اين است كه خداوند، پروردگار من است و من براى او هيچ كس را به عنوان شريك قبول نمىكنم!»
در آيه شريفه ذكر كلمه «ربّ» از بين اسماء مختلف خداوند، بسيار مهم و دقيق است و به اين معناست كه او مرا از زمانى كه نطفه اى بيش نبودم تا كنون، بلكه تا آخر عمر، تحت تربيت خود قرار داده است. اگر تربيت ربّ قادر نبود، من چيزى نبودم; او ولى نعمت و صاحب و مالك من است. مگر مىشود براى چنين پروردگارى كه همه چيز من از اوست، شريك قائل شوم؟!
«وَ لَوْلا اِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ الله لا قُوَّة اِلاّ بِالله» ـ سپس رفيق مؤمن ـ بعد از بيان منطق و عقيده خويش ـ رو به رفيق خود كرد و گفت:
چرا هنگامى كه وارد باغ بزرگت مىشوى و درختان پرميوه سر به فلك كشيده، زراعت هاى وسيع، فضاى معطّر باغ، سايه هاى خنك و نشاط آور و... را مىبينى، نمىگويى: اين، نعمتى است كه خداوند عطا كرده است و قوّت و قدرتى جز از ناحيه او نيست!
تمام قدرت ها و نيروها با عنايت اوست! رفيق من! تو بايد تمام اين نعمت ها را از ناحيه او بدانى و در مقابلِ اين همه لطف و رحمت و نعمت، او را سپاس بگويى، نه اين كه مغرور شوى! هم خود از آن بخوبى استفاده كن و هم حقّ يتيمان و فقرا و نيازمندان را بپرداز!
«اِنْ تَرَنِ اَنـَا اَقَلُّ مِنْكَ مالاً وَ وَلَداً فَعَسى رَبّى اَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ» ـ دوست من! تو فقط به وضع موجود فكر مىكنى كه ثروتمند و پرقدرت هستى و من از نظر مال و ثروت و نفرات از تو ضعيف ترم ولى آيا هيچ به آينده فكر كرده اى كه خداوند قادر است در يك لحظه همه چيز را وارونه كند و بهتر از باغ تو به من بدهد![8]
رواياتى كه در ذيل اين آيه شريفه آمده است، حكايت از اين دارد كه وضع آن مرد مؤمن فقير بسيار خوب شد.[9]
«وَ يُرْسِلَ عَلَيْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعيداً زَلَقاً» ـ كلمه «حُسبان» به معناى تيرى است كه به هدف مىخورد; از اين جهت كه با حساب پرتاب شده است به آن حسبان گفته اند; صاعقه اى كه به هدف مىخورد نيز حسبان ناميده مىشود، به زلزله اى كه هدف را نابود كند نيز حسبان گويند; خلاصه، هر بلاى حساب شده مؤثّر «حسبان» است.
اين آيه، ادامه گفتار دوستِ مؤمنِ فقير است كه خطاب به دوستش مىگفت: ممكن است، خداوند در يك لحظه همه چيز را تغيير دهد و بلاى آسمانى و مجازات حساب شده اى از آسمان به باغ و مزرعه تو وارد شود و اين باغى كه اكنون زير پوشش درختان پنهان است، با يك صاعقه تبديل به بيابان شود.
«اَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطيعَ لَهُ طَلَباً» ـ يا اين كه باغ و مزرعه تو با تمام ميوه ها و درختانش در زمين فرو رود و هيچ اثرى از آن باقى نماند و تو توانايى انجام هيچ كارى را نداشته باشى; همان گونه كه اين مسأله در برخى از زلزله ها و رانش هاى زمين اتّفاق افتاده است تا جايى كه حتّى يك روستا به طور كامل در دل زمين فرو رفته است.
بنابراين، نبايد به وضع موجود دل بست و مغرور شد; بلكه پيوسته بايد در انديشه تحوّلاتى باشيم كه شايد در آينده رخ دهد.
«وَ اُحيطَ بِثَمَرِه فَاَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى ما اَنْفَقَ فيها» ـ همان طور كه دوست مؤمن فقير گفته بود، بلاى آسمانى نازل شد; صاعقه اى تمام درختان، ميوه ها و زراعت را از بين برد; وقتى مرد مغرور وارد باغ و زراعت خود شد، بهت زده تمام آن را از بين رفته ديد; ميوه ها سوخته بودند، درختان نيم سوخته روى هم افتاده بودند و خلاصه، تمام آمال و آرزوهايش را بر باد رفته ديد و به سبب هزينه هايى كه در آن صرف كرده بود، پيوسته دست هاى خود را از روى افسوس و حسرت به هم مىماليد.
«وَ هِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها» ـ اين جمله بسيار عجيب، به اين معناست كه سقف هاى عمارات بر زمين ريخت و سپس ديوارها و ستون ها بر روى سقف ها خراب شد، در حالى كه معمولاً در صورت خرابى ساختمان، سقف ها بر روى ديوارهاى خراب شده مىريزد.
شايد علّت اين حادثه اين بوده است كه ابتدا صاعقه سقف ها را خراب كرده است و سپس ستون ها و ديوارها بر روى سقف ها ريخته شدند.[10]
«وَ يَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اُشْرِكْ بِرَبِّى اَحَداً» ـ پس از عذاب الهى و نابود شدن باغ و زراعت و از دست دادن تمام ثروت و سرمايه، اين دوست ثروتمند مغرور از مستى غرور خارج شده و مىگويد: اى كاش هرگز نسبت به پروردگارم مشرك نمىشدم و به واسطه شرك، منكر قيامت نمىگشتم و به سبب انكار قيامت، مبتلا به مجازات الهى نمىگرديدم!
«وَ لَمْ تَكُنْ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ الله وَ ما كانَ مُنْتَصِراً» ـ از دوستان و اطرافيان ـ كه به هنگام وفور نعمت و سرمايه به گرد او مىچرخيدند ـ در هنگام مصيبت و فقر خبرى نبود; گروهى نداشت كه او را در مقابل عذاب خداوند، يارى دهند و از خويشتن نيز نمىتوانست يارى بگيرد.
عبرت بگيريد!
شخصى به نام «آقا صادق» در قم زندگى مىكرد. اين مرد كه از يك چشم نابينا بود، باغ انگورى داشت، هنگام فرارسيدن فصل انگور، دوستان و رفقا گرداگردش جمع مىشدند و با احترام و تمجيد از او به نام «حاج آقا صادق، حاج آقا صادق» ياد مىكردند و از انگورها تناول مىكردند. آن هنگام كه فصل انگور مىگذشت و درِ باغ بسته مىشد، ديگر دور آقا صادق خلوت مىگشت و از آن دوستان خبرى نبود; بلكه اگر يادى از آقا صادق مىشد و سخنى از او به ميان مىآمد، ديگر به نام «حاج آقا صادق» خوانده نمىشد، بلكه «صادق كوره» لقب مىگرفت.
آقا صادق در مورد اين احوال و دوستان مگس صفت، شعر زيبايى سرود:
تا كه باغم داشت انگور عسگرى***نام من هم بود آصادق قمى
چون كه باغم خالى از انگور شد***نام من برگشت و صادق كور شد
«هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِله الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً و خَيْرٌ عُقْباً» ـ دوستى حقيقى و ولايت واقعى از آنِ خداست و به غير از خداوند نمىتوان اعتماد كرد.
در اين كه كلمه «هنالك» اشاره به اين جهان است يا جهان آخرت، بين مفسّران اختلاف است. آنچه به نظر مىرسد، اين است كه «هنالِك» اشاره به هر دو جهان دارد و آيه، ولايت خداوند را در هر دو جهان بررسى مىكند.
«ولايت» مسأله بسيار مهمّى است، اين كلمه از ماده «توالى» به معناى دو چيزى است كه پشت سر هم مىآيد. ماه شعبان و رمضان را ـ كه بدون فاصله در پى يكديگر مىآيند ـ دو ماه متوالى مىگويند.
اگر دو طبيب در درمانگاهى به صورت كشيك طبابت كنند و يكى بعد از ديگرى مشغول به كار شود، در اينجا نيز مىگويند: طبابت اين دو طبيب متوالى است و از آنجا كه دو دوست نيز هميشه همراه يكديگرند، هر كدام ولىّ ديگرى است و نيز از آنجا كه ولىّ و سرپرست و يار و ياور انسان هاى مؤمن (خداوند)، از آنها جدا نيست، به او ولىّ گفته مىشود.
بنابراين، «ولىّ» به معناى سرپرست، دوست، يار و ياور است.
برخى گفته اند وِلاء با وَلاء فرق دارد: وِلاء (به كسر واو) به معناى نصرت و يارى است و وَلاء (به فتح واو) به معناى سرپرستى است.
در مقابل، برخى معتقدند كه هر دو به يك معنا است و تفاوتى با هم ندارند.
پيام هاى آيه
1- زمان تأثير توبه
يكى از مطالبى كه از آيات دوازده گانه مَثَل استفاده مىشود، اين است كه توبه زمان خاصّى دارد كه اگر آن زمان بگذرد، پذيرفته نخواهد شد.
اگرچه طبق روايات فراوانى، درِ توبه آن قدر وسيع است كه انسان هاى آلوده، مجرم و گنه كار مىتوانند وارد آن بشوند; ولى همين درِ وسيع در سه نوبت بسته مىشود:
الف : توبه در زمان نزول بلا
انسانى كه گرفتار چنگال بلا شده است، اگر در آن حال توبه كند، چنين توبه اى بى اثر است.
از اين رو، خداوند در آيه 65 سوره عنكبوت مىفرمايد:
«فَاِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا الله مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّيهُمْ اِلَى الْبَرِّ اِذا هُمْ يُشْرِكُونَ» ـ اين مشركان و بت پرستان، هنگامى كه بر كشتى سوار مىشوند و در امواج خروشان آن گرفتار گشته، و اسير گرداب هاى خطرناك مىگردند، از روى اخلاص، خدا را مىخوانند; ولى نه اين دعا ارزش دارد و نه آن اخلاص سودى خواهد داشت و اين توبه مؤثّر نخواهد افتاد; زيرا اين توبه اضطرارى و به نوعى اجبارى است; مانند شخصى كه زير ضربه هاى تازيانه استغفار و توبه كند، همان گونه كه چنين استغفار و توبه اى پذيرفته نيست، چنان توبه و دعايى نيز پذيرفته نخواهد شد.
همين مشركان ـ كه به هنگام بلا توبه مىكنند و خداى واحد را مىخوانند ـ وقتى طوفان حوادث فرو مىنشيند و به خشكى برمى گردند، خداى واحد را فراموش مىكنند و دوباره به بت پرستى و شرك روى مىآورند.
بنابراين، چنين توبه اى پذيرفته نمىشود; زيرا توبه آن است كه با آن مسير زندگى انسان عوض شود، در حالى كه چنين توبه اى مسير زندگانى مشركان را تغيير نمىدهد.
توبه اى كه در پشت ميله هاى زندان انجام شود و پس از آزادى فراموش شود، يا در بستر بيمارى صورت گيرد و پس از بهبود و سلامت به نسيان سپرده شود، يا در گرداب حوادث انجام شود و پس از فروكش كردن آن شكسته شود، اين گونه توبه ها پذيرفته نيست زيرا اين گونه توبه ها عكس العمل هاى موقّت است كه بر اثر شلاّق هاى حوادث الهى پديد مىآيد.
ب ـ توبه گنه كاران در هنگام مرگ
وقتى سيلى اجل به گوش انسان نواخته و چشم برزخى او باز شد و يقين به مرگ و وداع با دنيا ايجاد شد، ديگر توبه انسان پذيرفته نخواهد شد چه اين كه خداوند متعال در آيه 18 سوره نساء مىفرمايد:
وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى اِذا حَضَرَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ اِنّى تُبْتُ الاْنَ وَ لاَ الَّذينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ اُولئِكَ اَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً اَليماً
براى كسانى كه كارهاى بد را انجام مىدهند، و هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا مىرسد، مىگويد الان توبه كردم، توبه نيست; و نه براى كسانى كه در حالِ كفر از دنيا مىروند; اينها كسانى هستند كه عذاب دردناكى برايشان فراهم كرده ايم.
از جمله اين افراد، فرعون، طغيانگر بزرگ عصر حضرت موسى(عليه السلام) است كه وقتى چنگال مرگ را ديد و خود را در آستانه غرق شدن مشاهده كرد، گفت: «آمَنْتُ اَنه لا اِلهَ اِلاَّ الَّذى آمَنَتْ بِه بَنُو اِسْرائيلُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ[11]; خدايا ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند، وجود ندارد، و من از مسلمانان هستم!» ولى اين توبه قبول نشد و طبق برخى روايات، جبرئيل مشتى از لجن هاى كف رودخانه نيل را بر دهانش زد[12] و گفت: «الآن؟! در حالى كه قبلاً عصيان كردى و از مفسدان بودى![13]»
آيا بعد از آن همه جنايات، پاره كردن شكم هاى مادران، كشتن نوزادان پسر، ظلم و ستم هاى بى اندازه، آواره كردن بنى اسرائيل، شكنجه نمودن مؤمنان و مانند آن، سزاوار است توبه فرعون پذيرفته شود؟!
بنابراين، توبه در آستانه مرگ و هنگامى كه چشم برزخى انسان باز شد، پذيرفته نمىشود.
ج ـ توبه به هنگام مشاهده عذاب الهى
بسيارى از مردم با مشاهده عذاب الهى، توبه مىكنند; چنين توبه اى نيز بى اثر است. خداوند متعال در اين رابطه در آيات 84 و 85 سوره مؤمن (غافر) مىفرمايد:
فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِالله وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرِكينَ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ ايمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ الله الَّتى قَدْ خَلَتْ فى عِبادِه وَ خَسِرَهُنالِكَ الْكافِرُونَ
هنگامى كه عذاب شديد ما را ديدند، گفتند: "هم اكنون به خداوند يگانه، ايمان آورديم و به معبودهايى كه همتاى او مىشمرديم كافر شديم." امّا هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ايمانشان براى آنها سودى نداشت. اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا شده، و آنجا كافران زيانكار شدند.
توبه به هنگام ديدن عذاب اثرى ندارد. توبه قوم حضرت نوح(عليه السلام) به هنگام طوفان، توبه قوم حضرت لوط(عليه السلام) به هنگام بارش سنگ هاى آسمانى و عذاب هاى ديگر پذيرفته نشد.
عزيزان! مرگ خبر نمىدهد و هر لحظه در كمين است; عوامل و علل مرگ بسيار ساده است و براى هر انسانى به راحتى امكان تحقّق دارد; بنابراين انسان بايد در هر لحظه اى به درگاه الهى روى آورد و توبه حقيقى كند. مبادا زمانى به خودآييم كه درهاى توبه بسته شده باشد!
آنچه از آيات فوق برمى آيد، اين است كه عدم پذيرش توبه با شرايط مذكور اختصاصى به يك قوم و ملّت ندارد، بلكه آن، يك سنّت الهى است كه در مورد همه اقوام و ملّتها جارى مىشود.
2- بى اعتبارى دنيا
از آيه مثل استفاده مىشود كه اعتبارى به اموال، مقامها، ثروتها و نيروى جسمانى نيست. و تكيه زدن بر امور دنيوى غيرخدايى، همانند تكيه زدن بر تار عنكبوت است، بلكه سست تر از آن.[14]
قدرت جوانى و زورِ بازو و نشاط، هميشگى نيست و نبايد به آنها مغرور شد.
قهرمانانى بودند كه بر اثر يك بيمارى، ضعيف ترين انسان ها شدند، پهلوانانى بودند كه در آخر عمر قدرت راه رفتن و حركت كردن نداشتند و نياز به كمك ديگران داشتند.
پهلوان قدرتمند قمى
پهلوان بسيار نيرومندى در قم بود كه از خدمت كاران آستان مقدّس حضرت فاطمه معصومه(عليها السلام) به شمار مىرفت.[15] هنگامى كه لباس خدمه گرى حضرت را مىپوشيد، بسيار خوش منظر و رعنا بود، با قامتى بلند و پيكرى قوى كه به هنگام راه رفتن، ابهت و شكوه خاصّى داشت. تمام افراد شرور قم از او وحشت داشتند و به هنگام ديدنش از او فاصله مىگرفتند; اما همين پهلوان را روزى بر روى ويلچر ديدم كه بچه اى او را به سوى حرم مطهّر جهت زيارت مىآورد.
آرى! محتاج كمك بچه اى بود! در آن لحظه به ياد ايّام پهلوانى و قدرتمندى اش افتادم، گفتم: آن كجا و اين كجا! چه دنياى بى اعتبارى! تنها ثروت آن ثروتمند باغدار مغرور، در معرض نابودى و هلاكت نيست; بلكه تمام امور دنيوى غير قابل اعتماد است.
آشپزخانه سلطنتى
يكى از اميران و فرمانروايان خراسان، با يكى ديگر از فرمانروايان آن خطه، اختلاف پيدا كرد و اين كشمكش زبانى، تبديل به جنگ شد. در اين جنگ، يكى از اين دو امير شكست خورد و اسير ديگرى شد. روزى در زندان برايش غذا آوردند; در آن زمان غذاها را در ظرف هاى دسته دار كه شبيه سطل بود مىريختند، او غذاى داغ را كنارى گذاشت تا سرد شود. سگى آمد سرش را داخل سطل كرد; چون غذا داغ بود، بى اختيار سرش را بلند كرد. دسته سطل به گردن سگ افتاد; آن حيوان وحشت نمود و با سطل فرار كرد، اميرِ اسيرِ شكست خورده از ديدن اين صحنه با خنده بلندى گفت: ديروز آشپزخانه سلطنتى امير را چهارصد مركب حمل مىكردند و امروز سگى آش و آشپزخانه امير را به يغما مىبرد![16]
3- دقّت در انتخاب دوست
همان گونه كه گذشت، شخص ثروتمند باغدار، در زمان ثروت و قدرت خويش، دوستان و افراد فراوانى داشت و به آنها فخر مىفروخت، امّا هنگام فقر و ورشكستگى و بدهكارى از آن دوستان خبرى نبود. نه آنها به اين انسان مغرور شكست خورده كمك كردند و نه خود توانست اين همه ناكامى و شكست را جبران كند; راستى چرا دوستانش به او كمك نكردند؟
دليل اين مسأله روشن است; زيرا آنها دوستان خود او نبودند; بلكه دوستان ثروت و قدرت او بودند!
اين دغل دوستان كه مىبينى***مگسانند گرد شيرينى
اين گونه دوستان، هنگامى كه ثروت و قدرت از بين مىرود، دوستى و رفاقت آنها نيز به اتمام مىرسد. برخى، دوست قدرت انسانند; قدرت كه رفت، دوستى آنها نيز قطع مىگردد; برخى ديگر، دوست جمال انسانند; جمال كه رفت، دوستى نيز به پايان مىرسد; برخى، دوست ثروت انسانند; ثروت كه رفت، دوستى هم مىرود; برخى، دوست مقام انسانند; با رفتن مقام، دوستى نيز به آخر خط مىرسد.
در آيات مَثَل، دوستان ثروتمند باغدار نيز در حقيقت دوستان ثروت و قدرت او بودند، نه دوستان خود او; علاوه بر اين كه چنين دوستانى در زمان ثروت و قدرت نيز دوست حقيقى نيستند، بلكه بلا هستند; زيرا اين گونه افراد با چنين هدفى، متملّقانه و چاپلوسگرانه، خوب را بد و بد را خوب جلوه مىدهند; بنابراين، چنين دوستانى هيچ گاه دوستان واقعى نيستند و بايد از آنها حذر كرد.
پرسش : دوستان واقعى چه كسانى هستند؟ چه افرادى را بايد به عنوان دوست حقيقى انتخاب كرد؟
پاسخ : بايد در انتخاب دوست، معيارهايى را در نظر گرفت كه جاويدان باشد تا دوستى پايدار بماند. كسانى را دوست خود بدانيم كه دوستدار علم، ايمان، تقوا و مانند آن باشند; زيرا چنين دوستانى با دگرگونى ها و حوادث، محبّت آنها متزلزل نمىشود و تا زمانى كه تقوا، ايمان، علم، آخرت و اعتقاد انسان برقرار باشد، دوستى آنها نيز برقرار خواهد بود. چنان كه در روايات نيز به اين معيارها اشاره شده است كه در اين نوشتار به ذكر دو روايت بسنده مىشود:
1 ـ حضرت على(عليه السلام) در روايت زيبايى مىفرمايد:
مَوَدَّةُ اَبْناءِ الدُّنْيا تَزُولُ لاَِدْنى عَرَض يُعْرَضُ[17]
دوستى دنياپرستان و فرزندان دنيا، به كمترين دگرگونى زايل مىگردد.
چنين دوستانى در اين حوادث، آن چنان رنگ عوض مىكنند كه ديگر انسان را نمىشناسند; به گونه اى كه گويا انسان را هرگز نديده اند.
2 ـ در روايت جالب ديگرى آن حضرت(عليه السلام)مى فرمايد:
وُدُّ أَبْناءِ الاْخِرَةِ يَدُومُ لِدَوامِ سَبَبِه[18]
دوستى آخرت جويان و فرزندان آخرت تا زمانى كه سبب و علّت آن (ايمان و ولايت) وجود داشته باشد، ادامه خواهد يافت.
چنين دوستانى پيوسته ـ چه در حال اِقبال و اِدبار دنيا، چه در حال آزادى و اسارت، چه در حال بيمارى و سلامت و... ـ دوستى شان پايدار است.
اين دوستان اندك و كمياب هستند، مخصوصاً در دوره آخرالزّمان. از اين رو، در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است:
اَقَلُّ ما يَكُونُ فى آخِرِ الزَّمانِ اَخٌ يُوثَقُ بِه اَوْ دِرْهَمٌ مِنْ حَلال[19]
در دوره آخرالزّمان، دو چيز بسيار كم ياب است; نخست دوست قابل اطمينان و مورد اعتماد و ديگرى رزق و روزى و پول حلال.
حقيقتاً هر دوى آن كمياب است. فرض كنيد با زحمت فراوان پول حلالى به دست آورده ايد و آن را به حساب بانكى خود واريز كرده ايد; گرچه پول شما حلال است; ولى در بانك پول انسان هاى رباخوار، غير معتقد به خمس و زكات ـ كه به پول آنها وجوه شرعيه تعلّق گرفته است ـ ، انسان هاى دزد كه از راه دزدى ارتزاق مىكنند، انسان هاى محتكر، قاچاقچيان موادّ مخدّر، كم فروشان و خلاصه تمام كسانى كه به نوعى پول حرام به دست مىآورند نيز به بانك مىآيد و با پول حلال شما مخلوط مىشود; در اين صورت اگرچه به ظاهر تكليفى بر عهده شما نيست و پول براى شما حلال است، لكن پول هاى مخلوط شده به حرام، اثر وضعى خود را خواهد گذاشت.
و شايد به اين جهت باشد كه در روايتى مىخوانيم: «در دروه آخرالزّمان همه مردم مبتلا به رباخوارى مىشوند و كسانى هم كه رباخوار نيستند، گرد و خاك ربا به آنها نيز سرايت مىكند.[20]»
به اميد روزى كه همه مردم در پى كسب روزى حلال باشند و رباخواران از رباخوارى، كم فروشان از كم فروشى، سارقان از سرقت، محتكران از احتكار، گرانفروشان از گرانفروشى، قاچاقچيان از قاچاق موادّ مخدّر دست بكشند و همه به رزق و روزى حلال روى آورند.
4- ولىّ مؤمنان كيست؟
ولىّ و سرپرست و يار و ياور مؤمنان در دنيا و آخرت، خداوند عالم قادر است; چنان كه آيه شريفه 257 سوره بقره در اين باره مىفرمايد:
اَلله وَلِىُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا اَوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُماتِ اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ
خداوند، ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند; آنها را از ظلمت ها به سوى نور مىبرد. از ظلمت كفر به نور ايمان، از ظلمت گمراهى به نور هدايت، از ظلمت اختلاف به نور وحدت، از ظلمت عذاب الهى به نور رحمت خداوند و از ظلمت جهل و نادانى به نور علم و آگاهى هدايت مىكند.
امّا كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها طاغوت ها هستند; كسانى كه آنها را از نور، به سوى ظلمت ها مىرانند; از نور ايمان و هدايت و وحدت و رحمت خداوند و علم و آگاهى، به ظلمت كفر و گمراهى و اختلاف و عذاب الهى و جهل و نادانى هدايت مىكنند. و نتيجه كار اين انسان ها نيز آتش جهنّم است و هميشه در آن خواهند ماند.
علاوه بر خداوند، اولياءالله نيز ولىّ مؤمنان به شمار مىروند; چه اين كه خداوند در آيه شريفه 55 سوره مائده مىفرمايد:
اِنَّما وَلِيُّكُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ
سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آن ها كه ايمان آورده اند; همان ها كه نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىدهند.
بر اساس اين آيه، علاوه بر خداوند، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و حضرت على[21](عليه السلام) نيز ولىّ مؤمنان هستند.
همچنين بنابر آيات (30 و 31) سوره فصّلت، فرشتگان نيز ولىّ مؤمنان هستند:
اِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا الله ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ اَوْلِياؤُكُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِى الاْخِرَةِ وَ لَكُمْ فيها ما تَشْتَهِى اَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فيها ما تُوعَدُونَ
به يقين كسانى كه گفتند: "پروردگار ما خداوند يگانه است" سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنان نازل مىشوند كه نترسيد و غمگين مباشيد، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است! ما ] ولىّ و سرپرست و [ ياران و مددكاران شما در زندگى دنيا و آخرت هستيم و براى شما هرچه بخواهيد در بهشت فراهم است و هرچه طلب كنيد به شما داده مىشود.
از اين رو كه انسان ها معصوم نيستند، فرشتگان در دنيا، انسان هاى مؤمن را از حوادث، خطرات و گمراهى ها حفظ مىكنند و اين همان «ولايت تكوينى» است.
وجود پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام) و اولياءالله براى مؤمنان مايه بركت و آثار معنوى است; به اين جهت، وقتى از معصوم(عليه السلام) درباره غيبت امام عصر «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» سؤال مىشود كه چنين امام غايبى چه فايده اى دارد؟ امام در جواب مىفرمايد: «همان فايده و اثرى كه خورشيد پنهان در پشت ابر، براى طبيعت دارد، امام غايب نيز براى مؤمنان دارد; امام غايب نيز، از پس پرده غيبت، در قلبها اثر مىگذارد و ولايت تكوينى دارد.[22]
بنابراين، ولىّ مؤمنان، خداوند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام) و فرشتگان هستند. البته به شرط آن كه انسان در مسير حضرت حق گام بردارد. اگر ما يك گام به سوى او برداريم، او گام هاى زيادى به سوى ما برخواهد داشت; اگر ما «رَبُّنَا الله» گفتيم و در پى آن استقامت كرديم، الطاف حضرت امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» شامل حال ما مىگردد، همان گونه كه شامل حال برخى گرديده است.
بايد دست نياز به سوى آن حضرت بگشاييم تا با عنايات خاصّش مشكلات فردى، اجتماعى و سياسى ما را حل نمايد.
----------------------------------------------------------------------------------
1 . تفسير نمونه، جلد 15، صفحه 414.
2 . سوره زخرف، آيه 31.
3 . اين مضمون در آيات متعدّدى، از جمله آيه 32 سوره انعام، 64 سوره عنكبوت، و 36 سوره محمّد، آمده است.
4 . سوره حجرات، آيه 13.
5 . مرحوم طبرسى(قدس سره) در مجمع البيان، جلد 6، صفحه 468، به هر دو نظريه اشاره كرده است.
6 . ميزان الحكمه، باب 3039، حديث 14531.
7 . نهج البلاغه، كلمات قصار، حديث 282.
8 . به قول شاعر:
در اين دُنيه كه گه گه كَه كُه و كُهْ كَه شود ناگه***به امروزت مشو غره، ز فردايت نِه اى آگه
9 . تفسير البرهان، جلد 2، صفحه 469.
10 . شايد اين تعبير كنايه از شدّت عذاب الهى باشد.
11 . سوره يونس، آيه 90.
12 . تفسير صافى، مجلّد اوّل، صفحه 763.
13 . سوره يونس، آيه 91.
14 . اين مطلب در آيه شريفه 41 سوره عنكبوت ـ كه خود يكى از مثل هاى زيباى قرآنى است ـ آمده است.
15 . خدمت به اين بزرگان از افتخارات بزرگ شيعيان است، استاد معظّم (آيت الله العظمى مكارم شيرازى«مدّظله») نيز از خادمين افتخارى آن حضرت است.
16 . مشروح اين داستان را در كتاب چهل حديث ]به شرح رسولى محلاّتى[ ، جلد دوم، صفحه 508 مطالعه فرمائيد.
17 . غرر الحكم، حديث شماره 6828.
18 . غرر الحكم، حديث شماره 10118.
19 . تحف العقول، صفحه 44.
20 . مجمع البيان، جلد اوّل، صفحه 391.
21 . علماى شيعه و اهل سنّت همگى معترفند كه اين آيه شريفه در مورد حضرت على(عليه السلام) نازل شده است، شرح اين مسأله را در تفسير نمونه، جلد چهارم، صفحه 424 به بعد مطالعه فرمائيد.
22 . منتخب الاثر ، صفحه 270، حديث 3 و 4. |