X
تبلیغات
انتظار

انتظار

مثال هاي قرآني


 

شصتمين مثال: موضع‏گيرى در مقابل سخن حق

 

خداوند در آيات 49، 50 و 51 سوره مدّثّر مى‏فرمايد:

 

فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضينَ * كَاَنهمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ * فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَة;

 

چرا آنها از تذكّر رويگردانند؟! همانند گورخرانى كه از (مقابل) شيرى رميده و فرار كرده اند!

 

دورنماى بحث

 

خداوند در اين آيات سه گانه ـ كه در بحث ما آخرين مثال از مثال هاى شيرين و زيباى قرآن مجيد را تشكيل مى‏دهد ـ جمعيّت متعصّب و لجوج بت پرستان را، كه از تذكّرات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و آيات قرآن فرار مى‏كنند، به گورخرانى رميده تشبيه كرده است كه از صداى شير فرار مى‏كنند.

 

شرح و تفسير

 

«فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضينَ» ـ قرآن مجيد پس از نقل گفت وگوى بهشتيان و جهنّميان، اين سؤال را مطرح مى‏نمايد كه چرا جهنّميان (در دنيا) از تذكّر و ياد آورى رويگردانند؟

كلمه «تذكره»، كه در اين آيه شريفه آمده است، نُه بار در قرآن مجيد تكرار شده است و اتّفاقاً در تمام اين موارد نُه گانه، منظور از آن «قرآن مجيد» است. كلمه «ذكر» كه هم خانواده اين كلمه است، پنجاه مورد در قرآن آمده است و در بسيارى از موارد، مراد از آن «قرآن مجيد» است; مثلاً در آيه 6 سوره حجر آمده است: «ياَاَيها الَّذى نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ اِنَّكَ لَمجْنُونٌ» كه منظور از نزول ذكر بر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)همان نزول قرآن است.

به اين جهت به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) كه آورنده «تذكره»، «ذكر» و «قرآن مجيد» است، «مُذكّر» اطلاق شده است. در آيات 21 و 22 سوره غاشيه آمده است: «فَذَكِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَكِّرٌ لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِر; پس (اى پيامبرما! شما) تذكّر ده كه تو فقط تذكّر دهنده اى. تو سلطه گر (و مسلّط) بر آنها نيستى كه (بر ايمان) مجبورشان كنى!»

بنابراين، قرآن مجيد «ذكر» است و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) «مذكّر» و يادآورى كننده. ولى افسوس كه برخى از انسان هاى لجوج حاضر نيستند حتّى به تذكّرها و ياد آورى ها گوش بدهند، بلكه از آن فرار مى‏كنند.

«كَأَنهمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَة» ـ «حُمُر» جمع «حمار» است و چون مطلق است و قيدى ندارد شامل همه اقسام درازگوش مى‏شود; ولى منظور از «حمار» در اينجا «دراز گوش اهلى» تربيت يافته انسان نمى‏باشد; بلكه مراد «حمار وحشى» يا «گور خر» است[1]، زيرا اوّلاً گورخر نسبت به «درازگوش اهلى» فرارى تر است; بنابراين از قيدِ «مستنفرة» (رميده) كه براى «حُمُر» آورده شده، معلوم مى‏شود گورخر مراد است.

ثانياً: در آيه شريفه سخن از «حمار» و «شير» است[2] و روشن است كه «گورخر» با «شير درنده» مناسب تر از «حمار اهلى»  است; مخصوصاً كه شير علاقه خاصّى به شكار گورخر دارد و گورخرها در مقابل شير خيلى وحشت مى‏كنند، به گونه اى كه هرگاه از دور صداى شير را بشنوند گيج مى‏شوند و عنان و اختيار از كف مى‏دهند و حتّى اگر به صورت يك گله هم باشند، پراكنده شده و فرار مى‏كنند.

حقيقتاً قرآن همه چيز را در سطح عالى بيان مى‏كند; مثال هاى قرآن هم در سطح بسيار بالايى است; يعنى كامل ترين نوع فرار در اين مثال زيبا ترسيم شده است واين از شاخه هاى فصاحت قرآن مجيد است.

راستى چرا بت پرستان از تذكّرات انبياء فرار مى‏كنند؟ چرا از درهاى باز شده بهشت، كه به سوى آن خوانده شده اند، به سوى جهنّم فرار مى‏كنند؟ چرا از نور به طرف ظلمت مى‏روند؟ چرا از مكان امن و امان به سمت پرتگاه ها و لغزشگاه ها مى‏روند؟

وقتى انسان به اين آيات و امثال آن فكر مى‏كند و برخى رواياتى را كه در اين زمينه آمده است مورد مطالعه قرار مى‏دهد، اعجابش افزون تر مى‏شود.

بت پرستان لجوج به شكل هاى مختلف و بهانه هاى گوناگون از نداى حق فرار مى‏كردند; برخى از آنها براى جلوگيرى از نداى حق پنبه در گوش خود فرو مى‏كردند.

در يكى از روزهايى كه  «اسعد بن زرارة» ـ يكى از كفّار مدينه ـ براى تهيه ساز و برگ جنگى و ساير مايحتاج خود، به مكه آمده بود، عزم زيارت كعبه نمود، هنگام ورود در كنار در مسجدالحرام يكى از كفّار مكه را مشاهده نمود كه با كيسه اى پر از پنبه آنجا نشسته و به هركس وارد مسجد مى‏شود سفارش مى‏كند كه از اين پنبه ها در گوش خود فروكند!

«اسعد» علّت اين كار را جويا مى‏شود، به او مى‏گويند: در كنار خانه خدا «ساحر» و جادو گرى به نام «محمّد» نشسته كه با سخنانش مردم را جادو مى‏كند. براى جلوگيرى از تأثير سخنان او بايد پنبه در گوش خود بنهيد تا سخنانش را نشنويد و...[3]

عده اى ديگر به هنگام شنيدن سخنان مناديان حق انگشتان خويش را در گوش فرو مى‏كردند تامبادا سخنان جذّاب پيامبران خداوند را بشنوند; بلكه گاهى به اين هم اكتفاء نمى‏كردند و لباس هايشان را نيز بر سر مى‏كشيدند تا به هيچ وجه سخن حق را نشنوند. حضرت نوح پيامبر(عليه السلام) در اين مورد خطاب به خداوند چنين مى‏گويد:

 

وَ اِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اَصابِعَهُمْ فى آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَاَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اِسْتِكْباراً[4]

 

و من هر زمان آنها (مشركان و بت پرستان) را دعوت كردم كه (ايمان بياورند و) تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوش هايشان قرار داده و لباس هايشان را برخود پيچيدند، و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدّت استكبار كردند.

 

عده اى ديگر به هنگام تلاوت قرآن به ايادى خود دستور مى‏دادند كه جنجال آفرينى كنند و با سوت و كف و داد و فرياد مانع شنيدن نواى زيباى قرآن شوند. خداوند كريم در آيه 26 سوره فصّلت در اين باره مى‏فرمايد:

 

وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَالْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ

 

كافران گفتند: به اين قرآن گوش ندهيد; و به هنگام تلاوت آن جنجال كنيد، شايد پيروز شويد!

 

خلاصه اين كه بت پرستان و مشركان به روش هاى گوناگون مردم را از شنيدن صداى حق فرارى مى‏دادند و مانع رسيدن نداى مناديان حق به گوش آنها مى‏شدند.

دوباره مى‏پرسيم:

چرا اينها از تذكّرات پيام آوران الهى فرار مى‏كردند؟

چرا دشمن نجات و هدايت و سعادت خويش بودند؟

جواب همه اين سؤالات چهار جمله است: «لجاجت»، «حماقت»، «تعصّب بيجا» و «جهالت».

آرى! اين امور است كه مانع شنيدن سخن حق و باعث فرار انسان از حق مى‏شود.

خداوندا! به ماتوفيق ترك اين رذائل چهار گانه را عنايت فرما تا بتوانيم نداى حق را با دل و جان پذيرا باشيم!

 

پيامهاى آيه

 

1- قرآن «ذكر» و پيامبر «تذكّر دهنده» است

 

سؤال : چرا از قرآن به «ذكر» و «تذكرة» و از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)به «مذكّر» تعبير شده است؟ چه رازى در اين تعابير است؟

پاسخ : دو نكته بسيار مهم، كه سر چشمه معارف بلندى است، در اين تعبيرات به چشم مى‏خورد:

1 ـ از آيه مورد بحث و برخى ديگر از آيات و روايات مى‏توان استفاده كرد كه وظيفه پيامبران «يادآورى» است; يعنى در ذات و فطرت پاك بشر، روح ايمان و حقيقت تعليمات انبياء به مقتضاى «فِطْرَةَ الله الَّتى فَطَرَالنّاسَ عَلَيْها[5]» وجود دارد; نه تنها اصول دين، بلكه فروع دين نيز در اعماق فطرت بشر ريشه دارد.

بنابراين، كار انبياء و اولياء يادآورى مسائل فطرى است، تا فطرت فراموش شده هر انسان را بيدار نموده و توحيد و يكتا پرستى و معاد و جهان پس از مرگ را كه در اعماق جان انسان شناخته شده است دو باره براى بشر بشناساند. روح عدالت خواهى و تقوا را كه در درون جان انسان است به خاطر او بياورند.

حضرت على(عليه السلام) در خطبه اوّل نهج البلاغه اين و ظيفه انبياء را بسيار زيبا توضيح داده است. آن حضرت در پاسخ اين سؤال كه چرا خداوند پيامبران را برانگيخت؟ مى‏فرمايد:

«لِيَسْتأْدُوهُمْ ميثاقَ فِطْرَتِه، وَ يُذَكِّروُهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْليغِ، وَ يُثيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ...» ـ بعثت پيامبران اهداف مختلفى دارد. از جمله:

1 ـ پيمان فطرت را از مردم بخواهند تا ادا كنند. از اين جمله معلوم مى‏شود كه خداوند در درون جان انسان پيمانى را با بندگانش بسته است كه انسان موظّف است آن را ادا كند. و شايد پيمان «الست» كه در آيه 172 سوره اعراف به آن اشاره شده است، همين پيمان فطرت باشد.

2 ـ نعمت هاى فراموش شده را به ياد انسان آورند. اين هم نوعى تذكّر و ياد آورى است كه انسان اگر اعماق وجودش را بكاود، اين نعمت ها را در درون جان خود مى‏يابد، ولى آنها را فراموش نموده است; زيرا غرق در مادّيات شده و خاصيّت عالم ماده غفلت است. آرى! دنيا غافل كننده است.

3 ـ از طريق استدلالات عقلى (علاوه برمسائل فطرى) بر آنها اتمام حجّت كنند و تعليمات آسمانى و فرمان هاى الهى را به بشر برسانند.

4 ـ چهارمين هدف از بعثت پيامبران اين است كه زمينه ها و گوهرهاى درون فطرت و عقل انسان ها را كشف و استخراج كنند.

پيامبران همانند باغبانانى هستند كه دانه ها را خلق نمى‏كنند، بلكه آنها را در زمين آماده قلب و جان انسان پرورش مى‏دهند تا بخوبى برويند و رشد كنند. انبياء «مذكّر» هستند، يعنى معلومات درون جان انسان را به او ياد آورى مى‏كنند. اين مطلب را شاعر چه زيبا به شعر در آورده است:

گوهر خود را هويدا كن، كمال اين است وبس!***خويش را در خويش پيدا كن، كمال اين است وبس!

و در آيات و روايات نيز شواهدى دارد; از جمله در روايتى از وجود مقدّس پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است: «اَلنّاسُ مَعادِنُ كَمَعادِنِ الذهبِ وَ الْفِضَّةِ[6]» يعنى مردم با تمام تفاوتهايى كه دارند، همه داراى وجود با ارزشى هستند يعنى وجود آنها همچون معادل گرانبهاست كه بايد زيرنظر معدن شناس استخراج شود.

بنابراين، اوّلين نكته اين تعبيرات اين است كه اصول دين و اصول فروع دين در فطرت ما ريشه دارد و كار انبياء يادآورى همان فطرت انسان است.

نكته دوم، مطلبى است كه در آيه 26 سوره غاشيه آمده است. مبنى براين كه وظيفه پيامبر فقط تذكّر و يادآورى است و هيچ گونه تسلّط و سلطه اى بر آنها ندارد; يعنى دين اجبارى نيست بلكه پيامبر فقط معارف را به مردم يادآورى مى‏كند، ولى نمى‏تواند آنها را مجبور به قبول آن كند، بلكه مردم بايد خود حركت كنند و دين را بپذيرند و به آن عمل كنند.

رسول خدا نيز بت پرستان را مجبور به پذيرش دين نمى‏كرد، بلكه از آنها مى‏خواست كه به دعوت او گوش فرادهند و سپس هر گونه خواستند تصميم بگيرند كه متأسّفانه برخى از آنان حتّى راضى نبودند گوش كنند!

 

2- نداى حق را بايد گوش داد!

 

دومين پيام آيه اين است كه انسان بايد نداى حق را از هركس كه باشد بشنود; حتّى بچه اى كه كوچكتر از اوست اگر حرف حقّى زد بپذيرد، دشمن اگر سخن حق گفت قبول كند. خلاصه، سخن حق را از هركس كه با شد بايد بپذيريد.

 

3- اسباب تذكّر

 

عوامل تذكّر تنها سخنان پيامبران و آيات قرآن نيست، بلكه تمام حوادثى كه در اطراف انسان رخ مى‏دهد عامل تذكّر است; خشكسالى ها، بيمارى ها، جنگ ها، سيلاب ها، زلزله ها، حوادث وحشتناك و ...

هر حادثه اى معلول علّتى است كه بايد آن را يافت و عبرت گرفت. تجربه نشان داده است كه براى هركس وقتى حادثه اى هرچند كوچك، مثل زخم شدن دست، رخ دهد، بايد سراغ علّت آن رود. شايد حرف تندى زده، يا بد خلقى كرده است.

خلاصه، تا چيزى نباشد چيزى نمى‏شود، البته خود اين حوادث هم از الطاف خداست. چون اگر شلاق نزند، بيدار نمى‏شويم، جريمه نكند هوشيار نمى‏گرديم.

خدايا! به عظمت قرآن مجيد، اين تذكره بزرگ تو، و به حرمت مذكّر آن، ما را در مقابل اسباب مختلف تذكّر هوشيار و بيدار فرما!

«وَ آخِرُ دَعْوانا اَنِ الْحَمْدُلِله رَبِّ الْعالَمينَ»

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  «گورخر» مركّب از «گور» به معنى «صحرا» و«خر» است ولذا به آن، خر وحشى» و «خر صحرائى» نيز مى گويند.(تفسير نمونه، جلد 25، صفحه 263)

2 . «قسوره» از ماده «قسر» (به معنى قهر و غلبه) گرفته شده و يكى از نامهاى «شير» است و بعضى آن را به معنى «تير انداز» و يا «صيّاد» نيز تفسير كرده اند; ولى معنى اوّل در اينجا مناسبتر است . (تفسير نمونه، جلد 25، صفحه 263)

3 . مشروح داستان «اسعدبن زرارة» را در جلد اوّل اين كتاب، صفحه 23، مطالعه فرمائيد.

4 . سوره نوح، آيه 7.

5 .  سوره روم، آيه 30.

 6 .  بحارالانور، جلد 58، صفحه 65، حديث 51.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و نهمين مثال: افراد بخيل

 

خداوند متعال در آيات 17 تا 33 سوره قلم مى‏فرمايد:

 

اِنّا بَلَوْنا هُمْ كَما بَلَوْنا اَصْحابَ الْجَنَّةِ اِذْ اَقْسَمُوا لَيَصْرِ مُنها مُصْبِحِينَ * وَلاَ يَسْتَثْنُونَ * فَطَافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَّبِّكَ وَ هُمْ نَآئِمُون * فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيِم * فَتَنَادَوْا مُصْبِحِينَ * اَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِكُمْ إنْ كُنْتُمْ صَارِمِينَ * فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخفَتُونَ * أَنْ لاَ يَدْخُلَنها اليَومَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ * وَ غَدَوْا عَلَى حَرْد قدِرِينَ * فَلَمَّا رَأوهَا قالُوا إِنَّا لَضالُّونَ * بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ * قَالَ اَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ لَوْلاَ تُسَبِّحُونَ * قَالُوا سُبْحنَ رَبِّنا إِنّا كُنَّا ظَـالِمِينَ * فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض يَتَلَـوَمُونَ * قَالُوا يا وَيْلَنا إنّا كُنّا طاغينَ * عَسَى رَبُّنا أَنْ يُبْدِلَنَا خَيْرَاً مِّنْها اِنَّا إلِى رَبِّنا راغِبُونَ * كَذلِكَ العَذابُ وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُواَ يَعْمَلُونَ

 

ما آنها را آزموديم، همان گونه كه «صاحبان باغ» را آزمايش كرديم، هنگامى كه سوگند ياد كردند كه ميوه هاى باغ را صبحگاهان (دور از چشم مستمندان) بچينند. و هيچ از آن استثنا نكنند; امّا عذابى فراگير (شب هنگام) بر (تمام) باغ آنها فرود آمد در حالى كه همه درخواب بودند، و آن باغ سرسبز همچون شب سياه و ظلمانى شد! صبحگاهان يكديگر را صدا زدند، كه به سوى كشتزار و باغ خود حركت كنيد اگر قصد چيدن ميوه ها را داريد! آنها حركت كردند در حالى كه آهسته باهم مى‏گفتند: «مواظب باشيد امروز حتّى يك فقير وارد بر شما نشود!» (آرى) آنها صبحگاهان تصميم داشتند كه با قدرت از مستمندان جلوگيرى كنند. هنگامى كه (وارد باغ شدند و) آن را ديدند گفتند: «حقّاً ما گمراهيم!» (آرى، همه چيز از دست ما رفته) «بلكه ما محروميم!» يكى از آنها كه از همه عاقلتر بود گفت: «آيا به شما نگفتم چرا تسبيح خدا نمى‏گوييد؟!» گفتند: «منزه است پروردگار ما، مسلّماً ما ظالم بوديم!» سپس رو به يكديگر كرده به ملامت هم پرداختند * (و فرياد شان بلند شد) گفتند: «واى بر ما كه طغيانگر بوديم!» * «اميدواريم پروردگارمان (ما را ببخشد و) بهتر از آن به جاى آن به ما بدهد، چرا كه ما به او علاقه منديم!» اين گونه است عذاب (خداوند در دنيا)، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است اگر مى‏دانستند!

 

دور نماى بحث

 

مثال هايى كه در قرآن مجيد، براى مجسّم ساختن حقايق تربيتى بسيار مهم بيان شده گاه فقط يك تشبيه است و گاه بيان يك داستان و حقيقتى است كه در خارج رخ داده كه قرآن مجيد آن داستان را به منظور تربيت و تعليم در قالب يك مثال بيان مى‏كند; آيات هفدهگانه فوق از قبيل قسم دوم است.

 

شرح و تفسير

 

در آيات قبل سخن از «مَنّاعٌ لِلْخَيْر[1]» به ميان آمده است. و به دنبال آن، داستان «اَصْحابُ الْجَنّة; صاحبان باغ» در قالب يك مثال زيباى قرآنى مطرح مى‏شود.

از تعبيرات اين آيات شايد بتوان استفاده كرد كه اين داستان، بطور اجمالى، قبل از نزول قرآن در ميان عرب مشهور بوده است ـ البته نه با اين شرح و تفصيل ـ و قرآن مجيد بابيان برخى از ظرايف و نكته هاى ريز اين قصه، سرنوشت و عاقبت افراد بخيل و «مَنّاعٌ لِلْخَيْر» را بيان مى‏كند.

داستان «صاحبان باغ» در قرآن به اين شكل آمده است:

«اِنّا بَلَوْنا هُمْ كَما بَلَوْنا اَصْحابَ الْجَنّةِ» ـ اى پيامبر ما! ماافراد امّت تو را آزمايش مى‏كنيم، همان گونه كه اصحاب الجنّة[2] و صاحبان باغ را در بوته آزمايش قرار داديم.

در امّت هاى گذشته پدرى خير خواه و نيكوكار بود كه باغ بسيار وسيع و گسترده و خرّم و سر سبزى داشت. اين انسان سخاوتمند به هنگام چيدن ميوه هاى باغش فقراء و مستمندان را خبر مى‏كرد تا به باغ او بيايند و از آن استفاده كنند و سهم خود را ببرند. به واسطه همين نيكوكارى، باغ مذكور سال به سال آبادتر و پر ثمرتر مى‏شد.

پدر سخاوتمند از دار دنيا رفت فرزندان به جاى مانده از پدر ـ برخلاف او ـ انسان هاى بخيل و كوته نظرى بودند; آنها معتقد بودند كه تمام باغ و ميوه هاى آن حقّ خود آنهاست و هيچ كس در آن سهمى ندارد. زبان حال اين جوان هاى ناپخته دنياطلب اين بود كه راه و روش پدر ما اشتباه بوده است! چرا نيازمندان كه هيچ زحمتى براى به ثمر نشستن اين محصولات نكشيده اند و هيچ سرمايه اى براى اين باغ هزينه نكرده اند، از ميوه هاى باغ ما استفاده كنند؟!

آيا آنها از ما طلبى دارند؟! آيا ارث پدرشان را از ما مى‏طلبند!؟ ما بايد راهى را در پيش بگيريم كه حق را به صاحب حق ـ كه همانا خودمان هستيم ـ برسانيم! اصلاً به ما چه ربطى دارد كه عده اى نيازمند و گرسنه اند! چرا انسان هاى نيازمند زنده اند; بروند وبميرند!

آنها براى تحقّق بخشيدن به اين افكار شيطانى، نقشه اى كشيدند:

«اِذْ اَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنها مُصْبِحينَ وَ لا يَسْتَثْنَوْنَ» ـ نقشه شيطانى آنها اين بود كه با يكديگر هم قسم شدند كه صبح هنگام، زمانى كه همه مردم در خوابند; يعنى قبل از طلوع آفتاب و اوّل طلوع فجر، به همراه كارگران و غلامان خود به باغ بروند و بدون استثناء تمام ميوه هاى باغ را[3] بچينند و بسته بندى كنند تا وقتى كه فقراء و مستمندان خبردار مى‏شوند و براى گرفتن كمك به باغ مى‏آيند، كار تمام شده باشد و آنها بى نصيب شوند! اين نقشه را كشيدند و به اميد اجراى آن در صبحدم فردا به خواب فرور فتند.

«فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ» ـ «طائف» به معناى طواف كننده است، طواف كنندگان خانه خدا را به همين جهت «طائف» مى‏گويند. در ادبّيات عرب اين لفظ بر «بلاى شبانه» نيز اطلاق مى‏شود. يكى از بلاهاى شبانه، سرقت ها و دزدى هاست كه معمولاً در شب رخ مى‏دهد و به اين جهت به آن طائف گفته مى‏شود كه دزد به هنگام شب در اطراف خانه مورد نظر مى‏چرخد و طواف مى‏كند تا نقطه آسيب پذير را بيابد و از آنجا وارد شود. به هر حال، «طائف» در اينجا به معناى بلاى شبانه است.

صاحبان باغ به خواب فرو رفتند. آه مظلومان دامن آنها را گرفت و شبانگاه بلاى الهى بر باغ محبوب آنها نازل شد و تمام هستى آنها را نابود كرد.

«فَاَصْبَحَتْ كَالصَّريمِ» ـ صبح هنگام از آن همه ميوه و طراوت و زيبايى و گل و بوته، هيچ خبرى نبود و بر اثر بلاى شبانه الهى، تمام آن باغ، همانند قطعه اى ذغال شده بود.

راستى چه بلايى نازل شده بود؟ شايد صاعقه بود. صاعقه اى از آسمان مأموريّت پيدا مى‏كند كه در يك لحظه آن باغ سرسبز را باتمام ميوه هايش تبديل به خاك و خاكستر كند و اين كار را انجام داد.

صد درجه حرارت براى از بين بردن آن باغ كافى بود; ولى صاعقه اى با پانزده هزار درجه حرارت چه مى‏كند! اين مقدار حرارت هر فلزّى را ذوب نموده و آن را از بين مى‏برد تا چه رسد به درخت و ميوه و مانند آن!

«فَتَنادَوْا مُصْبِحينَ اَنِ اغْدُوا عَلى حَرْثِكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صارِمينَ» ـ صاحبان باغ، صبح هنگام بى خبر از بلاى نازل شده شب گذشته از خواب برخاستند و يكديگر را صدا كردند كه: اگر قصد چيدن ميوه ها را داريد، «عجله كنيد!»، «زودتر بيدار شويد!» برخيزيد و به سوى كشتزار و باغ خود حركت كنيد. به هرحال همگى از خواب برخاستند و با تمام امكانات و لوازم از خانه خارج شدند.

«فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ اَنْ لا يَدْخُلَنها الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكينٌ وَ غَدَوْا عَلى حَرْد قادِرينَ» ـ آنها با سرو صدا يكديگر را از خواب بيدار كردند و هنگام خروج از منزل، بسيار آهسته با يكديگر سخن مى‏گفتند. سخنان آهسته و در گوشى آنها به يكديگر اين بود كه : «مواظب باشيد، امروز نبايد حتّى يك فقير و نيازمند با خبر شود!»

آرى! آنها تصميم داشتند كه صبحگاهان با قدرت از آمدن مستمندان جلوگيرى كنند و شايد چند نفر قدرتمند را هم مأمور كردند كه اگر فقيرى على رغم همه احتياط هايى كه آنها كرده بودند، خبر دار شود و به سوى باغ آنها آيد، جلويش را بگيرند و مانع از ورودش به باغ شوند.

«فَلَمّا رَأوْها قالُوا اِنّا لَضالُّونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ» ـ آنها با كمال احتياط به حركت خود به سوى باغ ادامه دادند و همه چيز را مطابق نقشه خود اجراشده مى‏ديدند; ولى هنگامى كه نزديك باغ شدند، با كمال تعجّب و حيرت، اثرى از آن طراوت و سرسبزى نديدند! نه نسيمى مىوزيد! نه مرغى صدا مى‏كرد! نه صداى جويبارى مى‏آمد! نه ميوه اى وجود داشت! نه از درختان خبرى بود! خلاصه از آن باغ سرسبز، جز مشتى ذغال و خاكستر اثرى نبود! اينجا بود كه به اشتباه خود اعتراف كردند و خود را گمراه ناميدند و راه وروش پدر را تأييد كردند.

«قالَ اَوْسَطُهُمْ اَلَمْ اَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ» ـ ظاهراً يكى از برادران، كه عاقل تر از بقيه بود، از ابتدا با اين تصميم و حركت مخالف بود و اصرار داشت كه بر طبق سنّت پدر عمل شود; ولى چون در اقلّيّت بود، كسى به حرفش گوش نداد.

به اين جهت وقتى كه اين صحنه وحشتناك و عبرت آميز را مشاهده كرد، به آنها گفت:

«مگر به شما نگفته بودم كه چرا خدا را تسبيح نمى‏كنيد و از قدرت و عظمت خداوند غافليد، جلوى اين نيازمندان را نگيريد، اين كار صحيحى نيست، آهِ آنها خرمن زندگى شمارا آتش مى‏زند.»

«قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا اِنّا كُنّا ظالِمينَ فَاَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْض يَتَلاوَمُونَ» ـ آنها كه همه چيز را از دست رفته ديدند و سخنان برادر نيز همانند شلاّقى بر وجدان به خواب رفته آنان فرود آمد; ناگهان از خواب غفلت بيدار شدند و به گناه خود اعتراف كردند; هم زبان به تقديس و تسبيح پروردگار گشودند و هم اعتراف به ظالم بودن خود كردند.

آنها هم بر خويشتن ظلم نمودند و هم بر فقراء و نيازمندان ستم كردند. سپس به ملامت و سرزنش يكديگر پرداختند و هر كدام سعى مى‏كرد گناه را بر گردن ديگرى بيندازد; همان گونه كه اين عمل، راه و رسم همه گناهكاران است كه گناه خود را به ديگرى نسبت مى‏دهند.

آرى! آنان كه در ابتداى صبح همديگر را با صداى بلند از خواب بيدار مى‏كردند و به هنگام حركت به سوى باغ يكديگر را سفارش به احتياط و سكوت مى‏نمودند; اكنون يكديگر را متهم مى‏كنند!

نكته جالب آيه «قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا اِنّا كُنّا ظالِمينَ» اين است كه بلا و عذاب نازل شده را ظلمى از ناحيه خداوند تلقّى نكردند; بلكه خداوند را از هر گونه ظلم و تعدّى مبرّى دانستند و خود را عامل اين عذاب معرّفى نمودند. آنها با اين جمله اعلان كردند كه چون ظلم به ديگران كردند، مستحقّ اين عذاب بودند و از ناحيه خداوند هيچ ظلمى بر آنها نشده است و كار خداوند عين عدالت و حكمت بود; بلكه نوعى لطف در حقّ آنها محسوب مى‏شد. زيرا بااين عذاب، وجدان خفته آنها بيدار شد و به سوى خدا بازگشتند.

«قالُوا يا وَيْلَنا اِنّا كُنّا طاغينَ; (و فريادشان بلند شد) گفتند: واى بر ما كه طغيانگر بوديم!» خدايا! نعمت هاى تو، ما انسان هاى كم ظرفيّت را مست كرد! و اين مستى و غفلت از صاحب نعمت باعث شد كه از راه تو منحرف شويم! خدايا مانمى دانستيم كه آنچه به ما لطف كرده اى همه اش مال مانيست; بلكه ما امانتدار توايم و سهم نيازمندان در اموال ما تأمين شده است و اين خود يك آزمايش الهى است. پس از اين توبه و ندامت و پذيريش گناه و اقرار به آن، دست به دعا برداشتند و چنين گفتند:

«عَسى رَبُّنا اَنْ يُبْدِلَنا خَيْراً مِنْها اِنّا اِلى رَبِّنا راغِبُونَ» ـ اصحاب الجنّة كه بر اثر سيلى عذاب الهى از خواب غفلت بيدار شده بودند و از آنچه اتّفاق افتاده بود، عبرت گرفتند; پس از توبه و باز گشت به خدا چنين گفتند: «اميد واريم پروردگارمان (مارا ببخشد و) بهتر از آن (باغى كه گرفتار عذاب الهى شد) به جاى آن به مابدهد، چراكه ما به او علاقه منديم!» ماتصميم مى‏گيريم از اين پس بخيل نباشيم و سهمى براى فقرا و نيازمندان در اموال خود قرار دهيم.

آنها با اين توبه و دعا، عزمشان را جزم كردند و با جدّيت مشغول كار بر روى زمينى شدند. طبق روايتى، ابن مسعود نقل كرده است زمانى نگذشت كه به لطف خداوند باغى بهتر و سرسبزتر از باغ قبلى نصيب آنها شد.[4] البته برخى از مفسّران هم معتقدند كه چون شرائط توبه جمع نبود، توبه آنها پذيرفته نشد.[5]

«كَذلِكَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الآخِرَةِ اَكْبَرُ لَوْكانُوا يَعْلَمُونَ» ـ در اين آيه شريفه كه به عنوان نتيجه گيرى كلّى از اين داستان است و در واقع هشدارى است به تمام كسانى كه به نوعى قصه زندگى آنها مشابه داستان «اصحاب الجنه» مى‏باشد، مى‏فرمايد: «اين گونه است عذاب (خداوند در دنيا)، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است، اگر مى‏دانستند!» ; يعنى، هر كسى كه داراى امكانات و اموال و ثروتى است و به شكلى مى‏تواند به نيازمندان كمك كند; ولى بخل بورزد و نه خود قدمى در اين راه بردارد و نه اجازه دهد ديگران چنين كارهاى خدا پسندانه اى انجام دهند، مطمئن باشند كه عذاب دنيا و آخرت در انتظار آنهاست; البته لازم نيست همواره صاعقه آسمانى، هستى بخيلان را بر باد دهد; بلكه خداوند در هر زمانى مأموران و يژه اى براى اين كار در نظر مى‏گيرد; آفت ها، جنگ ها، سيلاب ها، بيمارى هاى لاعلاج، خشكسالى ها، بى بركت شدن ها و مانند آن، همه مأموران الهى در اين زمينه اند.

 

پيام هاى آيات فوق

 

1- انحصار طلبى بلايى خطرناك!

 

هرگاه علاقه به مال و ثروت دنيا در مسير اعتدال و به عنوان يك وسيله و پلى براى رسيدن به مقصود مطرح باشد، چيز مذمومى نخواهد بود; امّا اگر به عنوان يك هدف باشد، بدون شك مورد مذمّت است، همان گونه كه علاقه افراطى به مال دنيا ـ كه ميوه هاى شوم و زشتى چون انحصارطلبى توليد مى‏كند ـ بسيار زشت و ناپسند است.

به اين جهت، اسلام، نه تنها حقوق واجب مالى را وضع مى‏كند و مسلمانان را مكلّف به پرداخت آن مى‏نمايد، بلكه به انفاق هاى مستحب نيز سفارش مى‏كند تا بدين وسيله از تولّد يا رشد درخت زشت «انحصارطلبى» جلوگيرى كند.

خطر «انحصارطلبى» آن گاه روشن ترمى شود كه دريابيم كه دود آن فقط به چشم «انحصار طلبان» نمى‏رود; بلكه مانند برخى ديگر از گناهان، كلّ جامعه را در بر مى‏گيرد; زيرا گاه آهِ مظلومان و نيازمندان و مساكين تبديل به طوفانى مى‏شود و سراسر جامعه را فرا مى‏گيرد.

بنابراين بايد خود را از اين صفت زشت پاك كنيم و قسمتى از اموالمان را ـ در حدّ وُسع و امكانات ـ در اختيار نيازمندان و محرومان جامعه قرار دهيم و در اين امور به پيشوايان بزرگوارمان، امامان معصوم(عليهم السلام) اقتدا كنيم.

در حالات امام صادق(عليه السلام)آمده است كه آن حضرت باغى داشتند، كه هنگام رسيدن ميوه ها، دستور مى‏داد كه از چهار طرف باغ، ديوارها را سوراخ كنند تا فقرا و نيازمندان براحتى از ميوه هاى آن باغ استفاده كنند. ظاهراً علّت اين عمل امام آن بود كه گرچه باغ در داشته، ولى كسانى كه از قسمتى از باغ عبور مى‏كردند كه در باغ آنجا نبود، لازم نباشد دور بزنند و از در باغ وارد شوند; بلكه از همان قسمت، جايى كه ديوار خراب شده بود، وارد شوند و از ميوه ها استفاده كنند.[6]

 

2- هدف از بلاها و عذابها

 

بلاها، عذاب ها، گرفتارى ها، بيمارى ها، مشكلات اجتماعى و فردى، گرانى ها، تورّم و مانند آن، هميشه به منظور مجازات نيست; بلكه گاهى همانند شوكى كه طبيب براى به هوش آوردن مريض خود بر او وارد مى‏كند، براى بيدارى و تربيت انسان هاى غافل است.

عذابى كه بر «اصحاب الجنه» وارد شد ـ طبق نظريه كسانى كه معتقدند سرانجام آنها توبه كردند ـ به همين منظور بود و بدين جهت آنها از كرده خود پشيمان شدند و به درگاه الهى باز گشتند و توبه كردند و خداوند هم توبه آنها را پذيرفت و باغى بهتر  از  آنچه داشتند به آنها عنايت كرد تا همانند پدرشان به كمك نيازمندان و فقرا بشتابند.

 

3- رابطه «گناه» و «قطع روزى»

 

«گناه»، «عصيان»، «نافرمانى» و «تخلّف از دستورات الهى» نه تنها در جهان آخرت گريبانگير انسان مى‏شود و او را بيچاره مى‏كند، بلكه آثار آن در دنيا نيز مشهود است. اين بحث شيرين ـ كه نشانگر دو بعدى بودن دين مى‏باشد; نه تك بعدى بودن آن ـ در آيات قرآن و روايات معصومان(عليهم السلام) انعكاس گسترده اى دارد.[7]

آيات فوق نيز اشاره به همين مطلب دارد كه «بُخل» و بدتر از آن «جلوگيرى از انفاق ديگران»، نه تنها باعث زيادتر شدن ثروت و اموال انسان نمى‏شود; بلكه همانند آتشى است كه خرمن دارايى انسان را تهديد مى‏كند و چه بسا آن را به آتش بكشد و انسان را در همين دنيا بيچاره كند!

در روايتى از امام باقر(عليه السلام) ـ كه نمونه اى از روايات فراوانى است كه در اين زمينه وارد شده ـ آمده است: «اِنَّ الرَّجُلَ لَيَذْنِبُ الذَّنْبُ فَيُدْرَأُ عَنْهُ الرِّزْقُ وَتَلا هذِهِ الآيَةَ: اِذْاَقْسَمُوا لَيُصْرِمُنها مُصْبِحينَ...» ـ گاه انسان گناهى مى‏كند كه سبب قطع روزى او مى‏شود. امام سپس به آيات مورد بحث استدلال كردند.[8]

از ابن عبّاس نقل شده كه: رابطه گناه و قطع روزى از آفتاب هم روشن تر است; همان گونه كه خداوند آن را در سوره «ن والقلم» بيان فرموده است.[9]

نتيجه اين كه «گناه» رابطه روشنى با«قطع روزى» دارد و اگر كسى طالب دنياهم باشد، بايد گناه را ترك كند.

 

4- لجاجت يا باز گشت؟

 

معمولاً وقتى انسان ها نتيجه اعمال زشت خود را دراين دنيا مشاهده مى‏كنند، دوراه در پيش دارند; «لجاجت» يا «باز گشت». برخى كه اين حوادث همانند زنگ خطر، آنها را از خواب غفلت بيدار مى‏كند، اين بلاها را لطفى از ناحيه پروردگار تلقّى مى‏كنند و از خطاها و اشتباهات گذشته شرمنده و خجل مى‏شوند و به درگاه خداوند باز مى‏گردند و توبه مى‏كنند و خداوند هم بدون شك الطافش را شامل چنين انسان هايى خواهد كرد.

عده اى ديگر كه خواب آنها بسيار عميق است و هيچ چيز جز مرگ آنها را از اين خواب غفلت بيدار نمى‏كند; نه تنها اين حوادث آنها را بيدار نمى‏كند و در ادامه راه خطا و اشتباه خود متوقفّ نمى‏شوند، بلكه بر سرعت خود در راه معصيت الهى مى‏افزايند و راه لجاجت را مى‏پيمايند، اينها در حقيقت با سعادت خود لجاجت نموده و هر چه به پيش مى‏روند، اميد به نجات آنها كمتر مى‏شود و از رحمت حق دورتر مى‏شوند.

لجاجت، ناشى از رذائل اخلاقى است كه سرچشمه اصلى آن جهل و نادانى انسان است و ثمرات شوم و ناميمونى را در طول تاريخ براى افراد و جوامع به بار آورده است.[10]

طبق برخى از روايات، «اصحاب الجنه» راه اوّل را انتخاب كردند و دست به دامان لطف الهى زده و از گذشته خود توبه كردند و خداوند هم به آنها الطاف فراوانى كرد.

افرادى مانند ابولهب ها، ابوسفيان ها و معاويه ها، راه لجاجت را در پيش گرفتند و ملعون تمام خوبان تا روز قيامت گشتند.

 

5- رابطه «تسبيح» و «توبه»

 

در آيات فوق، هنگامى كه «اصحاب الجنه» متوجه اشتباه و گناه خود مى‏شوند و به درگاه الهى باز مى‏گردند، توبه خود را با تسبيح خداوند آغاز مى‏كنند: «قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا اِنّا كُنّا ظالِمينَ»

در داستان حضرت يونس(عليه السلام) ـ در آيه 87 سوره انبياء ـ نيز همين معنى به چشم مى‏خورد. آن حضرت پس از اين كه متوجه ترك اولى از جانب خودش شد، در مقام توبه به خداوند عرض كرد: «لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالمِينَ» ـ در اين آيه شريفه نيز ابتدا تسبيح خداوند سبحان مطرح شده است و سپس توبه.

در داستان حضرت موسى(عليه السلام)، در آيه 143 سوره اعراف نيز همين مطلب آمده است.

سؤال : راستى رابطه بين «تسبيح» پروردگار و «توبه و ندامت» چيست؟

پاسخ : شخصى كه مرتكب گناه و اشتباه مى‏شود، در حقيقت برخى از صفات خداوند را كه به اين عمل او ارتباط دارد، به خوبى نشناخته و يا در عمل انكار كرده است; مثلاً شخصى كه دست به دزدى مى‏زند، صفت رازقيّت خداوند را نشناخته و يا در عمل انكار كرده است، و هنگامى كه به اشتباه خود پى مى‏برد، اوّل اعتقاد خويش را اصلاح و پروردگار را تسبيح و تنزيه نموده و او را از هر عيب و نقصى مبّرى مى‏كند و سپس به اصلاح كردار اشتباه خود مى‏پردازد و با توبه و اعمال شايسته، گذشته خويش را جبران مى‏نمايد.

نتيجه اين كه گناه از دو عامل نشأت مى‏گيرد; نخست عامل اعتقادى و ديگر عامل رفتارى و كردارى. بنابراين توبه هم بايد هم اعتقادى باشد و هم رفتارى.

اكنون[11] مابه بلاهاى مختلفى گرفتار شده ايم كه نتيجه اعمال و كردار و اعتقادات خود ماست; از يك سو خشكسالى بيداد مى‏كند و در همه جا ملموس و محسوس است; حتّى در برخى شهرستان ها، مانند اصفهان كه در كنار زاينده رود قرار دارد، آب جيره بندى شده است و در آبادان كه در محاصره دو رودخانه خروشان كارون و اروند رود قرار دارد، تهيه آب آشاميدنى مشكل ساز مى‏شود; ساير مناطق نيز وضعيّت مناسبى ندارند; از سوى ديگر «جنگ مطبوعات» و تهمت ها و افتراها و شايعات آنها پايانى ندارد و برخى از آنها با جسارت تمام مقدسّات را نشانه گرفته اند كه قلم از ذكر نمونه هاى آن شرم مى‏كند.[12]

از سويى، توطئه هاى دشمن روز به روز گسترده تر، پيچيده تر و خطرناك تر مى‏شود و بدتر از همه، اختلافات و درگيرى هاى لفظى گروه ها و احزاب سياسى، مشكلات مردم را به فراموش سپرده است و...

آيا اين بلاها نبايد مارا وادار به بازگشت به سوى خداوند كند؟ آيا اين مشكلات و گرفتارى ها نبايد مارا به سمت تسبيح و تنزيه پروردگار و سپس توبه و انابه به درگاه پرفيض و رحمت بى انتهايش سوق دهد؟

پروردگارا! بلاها و عذاب هايى كه خود موجب آن هستيم را مايه بيدارى ما قرار ده.

بار الها! راه توبه و انابه و بازگشت به سوى خودت را به مانشان ده و توفيق توبه را به ما ارزانى فرما.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

1 .  اين ها (مَنّاعٌ لِلْخَيْرِ) كسانى هستند كه نه تنها بخيل هستند و از اموال خود به نياز مندان كمك نمى كنند; بلكه مانع انفاق و كمك هاى ديگران نيزمى شوند!

2 .  در مورد اين كه اين باغ كجابوده، در ميان مفسّران اختلاف است; برخى محلّ آن را «يمن» مى دانند; عده اى شهر بزرگ «صنعا» را احتمال داده اند; گروه سوم، محلّ آن را «حبشه» معرّفى كرده اند و گروه چهارم «شام» را انتخاب كرده اند و پنجمين نظريه «طائف» را برگزيده است; ولى مشهور همان احتمال اوّل است. (تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 393)

3 . اين تصميم آنها نشانگر آن است كه كار آنها ناشى از نياز نبود; بلكه ناشى از بخل و ضعف ايمان بود; زيرا انسان هر مقدار نياز داشته باشد، مى تواند مقدار كمى از محصول يك باغ پر در آمد را به نياز مندان اختصاص دهد. البته برخى از مفسّرين جمله «ولايستثنون» را به گونه اى ديگر تفسير كرده اند و آن اينكه «اصحاب الجنّة» به هنگام اين تصميم «الاّ ان يشاء الله» و به تعبير فارسى امروز «ان شاء الله» نگفتند، يعنى آنقدر مغرور بودند كه خود را از گفتن اين جمله بى نياز ديدند; ولى تفسيّر اوّل صحيح تر است; زيرا با اصل ماجرا تناسب بهترى دارد. (تفسيرنمونه، جلد 24، صفحه 394)

4 .  مجمع البيان، جلد 10، صفحه 237.

5 .  تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 403.

6 .  وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب زكات الغلات، باب 18، حديث 2.

7 .  اين بحث را بصورت مشروح در كتاب «تحقيقى پيرامون نماز باران» آورده ايم.

8 . تفسير نور الثقلين، جلد 5، صفحه 395. (به نقل از تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 406)

9 .  تفسير الميزان، جلد 20، صفحه 37. (به نقل از تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 406)

10 .  شرح مباحث مربوط به «لجاجت» را در كتاب «اخلاق در قرآن»، جلد دوم، صفحه 211 به بعد مطالعه فرمائيد.

11 .  منظور تابستان سال 1379 مى باشد.

12 .  قسمتى از اين هجمه ها در نامه اعتراضيه اى كه جمعى از فضلا و مدرّسين حوزه علميه قم به وزارت ارشاد نوشته اند در شماره 3561 روزنامه وزين قدس، به تاريخ 17/2/1379 درج شده است. وقسمتى ديگر از آن، در مقاله اى تحت عنوان «كاملاً پهلو به پهلو» در كيهان روز 18/4/79 به چاپ رسيده است. كتاب «آزادى يا توطئه!» نيز بطور جامع و مفصّل كارنامه مطبوعات شبهه افكن را به نقد كشيده است. پروردگارا! ما از اين گونه سخنان و تفكّرات بيزارى مى جوئيم، جامعه مارا از اثرات آن حفظ فرما!

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و هشتمين مثال: تصويرى از مؤمنان و كافران

 

خداوند متعال در آيه شريفه 22 سوره مُلك مى‏فرمايد:

 

اَفَمَنْ يَمْشى مُكِبّاً عَلى وَجْهِهِ اَهْدى اَمَّنْ يَمْشى سَوِيّاً عَلى صِراط مُسْتَقيم

 

آيا كسى كه به رو افتاده (و به صورت سينه خيز همچون خزندگان) حركت مى‏كند، به هدايت نزديك تر است يا كسى كه راست قامت، در صراط مستقيم گام بر مى‏دارد؟!

 

دور نماى بحث

 

اين آيه شريفه ـ به قرينه آيات قبل و بعد از آن ـ تصويرى از حال مؤمنان و كافران ارائه مى‏دهد[1] و مثالى زيبا براى اين قافله كه از نقطه عدم حركت كرده و سپس جامه وجود پوشيده و از آنجا به سوى نقطه بى پايان هستى; يعنى، ذات پروردگار در حركت است، بيان مى‏كند. قافله اى كه برخى از آنها در ابتدا يا وسط راه منحرف مى‏شوند و به جايى نمى‏رسند و برخى در راه راست حركت مى‏كنند.

رهر و منزل حقيّم زسر حدّ عدم***تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم

 

نگاهى به آيات قبل از آيه مثل

 

آيات اوليه اين سوره پيرامون «مبدأ» و صفات خداوند متعال سخن مى‏گويد و انسان را به تفكّر و انديشه پيرامون صفات و آيات الهى تشويق مى‏كند; سپس به بيان حال كفّار و مؤمنان مى‏پردازد و در مرحله سوم برخى از آيات الهى را گوشزد مى‏كند. آياتى همانند نظام شگفت انگيز خلقت، مخصوصاً آفرينش آسمان ها و ستارگان، آفرينش زمين و مواهب آن و آفرينش پرندگان.

در اينجا يكى از اين آيات الهى كه مربوط به آيه مثل مى‏شود، مورد بررسى قرار مى‏دهيم:

«اَوَلَمْ يَرَوْا اِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ; آيا نگاه نمى‏كردند به پرندگانى كه بالاى سر آنها در حركت است.»

خلقت پرندگان و پرواز آنها بر فراز آسمان و انواع پرواز اين بال زنندگان از آيات و نشانه هاى خداوند منّان محسوب مى‏شود. انسان بادقّت در آفرينش حيرت آور پرندگان و پرواز اعجاب آور آنان، به خالق توانا و قدرتمندى پى مى‏برد كه تمام قدرت هاى جهان هستى، در برابر آن هيچ است و مى‏توان به عنوان بهترين تكيه گاه بر آن تكيه كرد و با تأمّل در ظرائف خلقت پرندگان، انسان مى‏تواند قدرت پرواز پيدا كند و ابزار و وسايلى اختراع كند كه آسمان ها را فتح نموده; بلكه به نقاطى از آسمان پرواز كند كه حتّى پرندگان نيز نمى‏توانند.

دانشمندان هر مقدار بيشتر روى پرندگان مطالعه كردند، بهتر توانستند كاستى ها و نقص هاى هواپيماها را بر طرف كنند; به عنوان نمونه، در ابتداى اختراع هواپيماها، چرخ هاى آن باز بود و اين، مشكلاتى را در پرواز ايجاد مى‏كرد; امّا با دقّت در پرواز پرندگان مشاهده كردند كه آنها به هنگام پرواز، پاهاى خود جمع مى‏كنند و به اين جهت، بهتر پرواز مى‏كنند; دانشمندان نيز هواپيماهاى بعدى را به گونه اى ساختند كه پس از برخاستن از زمين چرخهاى آن جمع شود. حقيقتاً بايد در برابر چنين خالقى سر بر خاك ساييد!

«صافّات وَ يَقْبِضْنَ» ـ خداوند متعال با اين دو جمله كوتاه، به شرح دو نوع از پرواز پرندگان مى‏پردازد. ابتدا نوع مرموزى از پرواز آن ها را شرح مى‏دهد; به اين شكل كه آنها بر فراز آسمانها غالباً بدون بال زدن و با بال هاى صاف، پرواز مى‏كنند.

نوع ديگر، پرواز آنها غالباً با حركت بال هاست، پروازى كه بيشتر با آن آشنا هستيم.

قسم سوم پرواز را مخلوطى از دو نوع بالا مى‏بينيم; يعنى، مقدارى بال مى‏زنند و پرواز مى‏كنند و مقدارى هم با بال هاى صاف و بدون حركت بالها به پرواز خود ادامه مى‏دهند.

گروه چهارمى از پرندگان، مدّتى بال مى‏زنند و سپس بال هاى خود را جمع مى‏كنند و به صورت شيرجه در هوا حركت مى‏كنند (مانند گنجشك ها).

خلاصه اين كه همه پرندگان در اصل پرواز مشتركند; ولى هر گروهى به تناسب اندام و جسمشان و به مقتضاى فضايى كه در آن پرواز مى‏كنند، به نوع خاصّى در آسمان حركت مى‏كنند كه توجه در انواع پروازها، ايمان انسان را به خداوند قادر متعال بيشتر مى‏كند.

«ما يُمْسِكُهُنَّ اِلاَّ الرَّحْمنُ اِنه بِكُلِّ شَىْء بَصير» ـ باتوجه به نيروى قوى جاذبه زمين كه حتّى گرد و غبار بسيار سبك را به سوى خود جذب مى‏كند، چه كسى اين پرندگان را از چنگال جاذبه زمين خارج مى‏كند و مانع سقوط آنها به زمين مى‏شود؟

راستى، چه قدرت عظيمى به اين پرندگان زيبا كمك مى‏كند كه در سراسر روز پرواز كنند و بر نيروى جاذبه غلبه كنند؟! پرندگان مهاجرى را مى‏شناسيم كه در سال 18000 كيلومتر پرواز مى‏كنند! چه كسى در اين پرواز طولانى و اعجاب آور، آنها را از اسارت در جاذبه زمين حفظ مى‏كند؟ چگونه در اين سفر بزرگ، غذاى خود را تهيه مى‏كنند؟ چگونه مسير خود را مى‏يابند؟[2] آيا هيچ قدرتى جز قدرت بى نظير پروردگار عالم كه به همه چيز آگاه است ،قادر بر اين كار مى‏باشد؟

اينك با توجه و نگاهى كه به آيات قبل از آيه مثل ـ مخصوصاً مطالعه در آفرينش پرندگان ـ داشتيم، به آيه مثل باز مى‏گرديم و به شرح و تفسير آن مى‏پردازيم.

 

شرح و تفسير

 

«اَفَمَنْ يَمْشى مُكِبّاً عَلى وَجْهِه اَهْدى» ـ موجوداتى كه بر روى زمين حركت مى‏كنند به سه شكل راه مى‏روند; برخى همانند انسان به صورت راست قامت، روى دو پا حركت مى‏كنند; برخى ديگر همانند چهار پايان با چهار دست و پا حركت مى‏كنند و گروه سوم، يعنى خزندگان، روى سينه، به صورت سينه خيز حركت مى‏نمايند. در اين آيه شريفه، خداوند كفّار و افراد بى ايمان را به خزندگان تشبيه كرده است كه روى سينه حركت مى‏كنند.

«اَمَّنْ يَمْشى سَوِيّاً عَلى صِراط مُسْتَقيم» ـ افراد با ايمان و مؤمن را به انسان هاى راست قامت كه با سرى بالا و قدّى افراشته و روى دو پا حركت مى‏كنند، تشبيه مى‏كند و سپس به مقايسه اين دو مى‏پردازد.

آياكسانى كه همانند خزندگان، روى سينه حركت مى‏كنند، هدايت يافته ترند يا كسانى كه روى دو پا و با قدّى افراشته و در راه راست حركت مى‏كنند؟

براى يافتن پاسخ اين سؤال ـ كه خداوند قضاوت آن را به مخاطبان قرآن واگذار كرده ـ بايد تفاوت هاى اين دو نوع حركت، روشن شود.

 

مشكلات و معايب حركت خزندگان

 

راه رفتن به صورت سينه خيز و به شكل خزندگان، مشكلات متعدّدى دارد:

1 ـ چنين شخصى قدرت ديد كافى ندارد و خطر از اين جهت هر لحظه در كمين او است. چنين شخصى كاملاً ممكن است از راه منحرف شود و يا در دره و گودال ها سقوط كند; زيرا بموقع نمى‏تواند لغزشگاه ها را تشخيص دهد.

2 ـ سرعت چنين حركتى بسيار كند است. اگر مقايسه اى بين حركت سينه خيز با حركت معمولى يك انسان نماييم، شايد از نظر پيمودن مسافت در يك زمان مشخّص ده برابر تفاوت داشته باشد.

3 ـ شخصى كه به اين صورت حركت مى‏كند، زود خسته مى‏شود و از ادامه حركت باز مى‏ماند و متوقّف مى‏گردد; يعنى بر فرض كه در مسير حركت خود با مانعى بر خورد نكند و از راه منحرف نشود و در پرتگاهى سقوط نكند; نوع حركت به گونه اى است كه بزودى وامانده مى‏شود و قدرت ادامه حركت را از دست مى‏دهد.

بنابراين، خطاى در تشخيص; عدم ديد كافى; كندى سرعت; خستگى زودرس و بالاخره بازماندن از ادامه مسير، از معايب و مشكلات اين نوع حركت و راه رفتن است; امّا كسى كه روى دو پا حركت مى‏كند و همانند ديده بانى، همه اطراف را مى‏بيند ـ مخصوصاً كه قسمت اعظم حواسّ انسان در قسمت سر اوست ـ خطر را به موقع تشخيص مى‏دهد و تصميم لازم را براى گذر از كنار خطرات مى‏گيرد; نه از مسير اصلى منحرف مى‏شود و نه در پرتگاه ها سقوط مى‏كند; بلكه راه مستقيم را در پيش مى‏گيرد و به حركت خود ادامه مى‏دهد; علاوه بر اين كه سرعت مناسبى دارد و زود خسته نمى‏گردد و هرگز متوقّف نمى‏شود.

آيا اين دو مساويند؟ هرگز! قطعاً اشخاصى كه به گونه انسان ها حركت مى‏كنند، هدايت يافته تر از كسانى هستند كه همانند خزندگان روى سينه حركت مى‏نمايند.

بنابراين، مؤمنى كه در اين آيه شريفه به انسان راست قامت تشبيه شده است و در مسير مستقيم حركت مى‏كند و نور ايمان او همانند چراغى پر نور، فراسوى او را روشن مى‏كند، هدايت يافته تر از شخص كافرى است كه بسان خزندگان روى سينه حركت مى‏كند كه نه نورى دارد و نه حركت سريعى و نه لغزشگاه ها را تشخيص مى‏دهد و نه توان حركت طولانى دارد.

علاوه بر همه اين ها، شخصى كه روى سينه حركت مى‏كند، قدرت ديدن آيات و نشانه هاى پروردگار ـ كه در آيات قبل به آن اشاره شد، مخصوصاً آيات الهى كه در خلقت آسمان و مخلوقات فراوان، به ويژه خلقت عجيب پرندگان، كه شرح آن گذشت ـ را ندارد; امّا كسى كه بسان انسان راست قامت حركت مى‏كند، تمام اين آيات الهى را بخوبى مى‏بيند و در آنها تفكّر و تأمّل و تدبّر و انديشه مى‏كند و به عظمت هرچه بيشتر خالق قادر و توانمند آن پى مى‏برد و در طى كردن مسير هدايت و صراط مستقيم گام هايش را محكمتر و استوارتر بر مى‏دارد.

 

پيام آيه

 

ايمان سرچشمه همه خوبى ها

 

همان گونه كه گذشت، آيه شريفه در توصيف مؤمنان و كفّار نازل شده است. در مثال هاى گذشته نيز آياتى در توصيف اين دو گروه وجود داشت، آيات و روايات ديگرى نيز در اين زمينه به چشم مى‏خورد.

چرا اين قدر از «ايمان» و نقطه مقابل آن «كفر» سخن گفته و بر آن تأكيد مى‏شود؟

حقيقت اين است كه ايمان و تقوا سر چشمه همه خيرات و بركات است و بدون اغراق و مبالغه بايد گفت كه همه چيز در سايه «ايمان» و «تقوا» است.

 

مؤمن كيست؟

 

حال كه ايمان قله اى چنين رفيع است و فتح آن، منشأ تمام خوبى هاست; بايد ديد كه چه كسانى شايسته پوشيدن اين لباس با ارزش و صعود به اين قله پر افتخارند؟

در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، «مؤمن» را در سه جمله كوتاه ـ امّا بسيار پر معنى ـ چنين توصيف مى‏كند: «اَلْمُؤْمِنُ كَيِّسٌ فَطِنٌ حَذِرٌ[3]» ـ مؤمن باهوش و زيرك است و با استفاده از همين هوش و زكاوت، از موانع و خطرات آگاه مى‏شود و خويش را از خطرات بر حذر مى‏دارد; امّا انسان بى ايمان، همچون كسى كه بسان خزندگان حركت مى‏كند، از هوش و زكاوت بى بهره است و به راحتى در دام حوادث و بلاها گرفتار مى‏شود; چنين انسانى خيال مى‏كند باهوش است; ولى با پيمودن راه كفر و بى ايمانى، تيشه بر ريشه خويش مى‏زند و سرمايه بزرگ عمر خويش را از دست مى‏دهد و در نهايت هم به جايى نمى‏رسد و هلاك مى‏شود.

 

مراتب ايمان!

 

شخصى خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيد و عرض كرد: يابن رسول الله! مى‏ترسم، در صفّ مؤمنان نباشم! امام فرمودند: چرا؟ آن شخص گفت: زيرا هنگامى كه بر سر دوراهى انتخاب برادر مؤمن و پول و ثروت قرار مى‏گيرم، منافع شخصى خود را ترجيح مى‏دهم. امام فرمود: شما مؤمن هستيد; ولى ايمان شما كامل نيست!... به خدا قسم در اطراف و اكناف زمين مؤمنينى وجود دارند كه تمام دنيا در نظر آنها به اندازه بال مگس ارزش ندارد![4]

آرى! مؤمنانى كه مراحل تكامل ايمان را پيموده اند، و به قله ايمان رسيده اند، به گونه اى كه امام صادق(عليه السلام) در روايتى آرزوى ديدار آنها را مى‏كند و به كسانى كه توفيق درك آنها را پيدا مى‏كنند سفارش مى‏كند كه از نور آنها استفاده نمايند، تمام دنياى حرام براى چنين مؤمنانى به اندازه بال مگس نمى‏ارزد. هر چند از حلال دنيا استفاده مى‏كنند و اين مطلب نبايد اشتباه شود!

خداوندا! ما را در پيمودن مدارج ايمان و رسيدن به اوج قله اين كوه با عظمت موفّق بدار!

پروردگارا! هوش و زكاوت و زيركى مؤمنان واقعى را به ما عنايت فرما تا بتوانيم موانع ترقّى و صعود به بالاترين پله هاى ايمان را به راحتى از سر راه برداريم.

 

-----------------------------------------------------------------------------------

1 .  همان گونه كه شاگرد توانمند حضرت على(عليه السلام) يعنى ابن عبّاس نيز همين برداشت را از اين آيه داشته و ضمن اينكه آيه فوق را از مثال هاى قرآن شمرده، آن را در توصيف مؤمنان و كفّار دانسته است. توضيح بيشتر را در «التّبيان، جلد 10، صفحه 68» مطالعه فرماييد.

2 .  شگفتى هاى جهان پرندگان و عجائب مسأله پرواز آنها را در جلد يازدهم تفسير نمونه، صفحات 338 تا 341، ذيل آيه 79 سوره نحل مطالعه فرماييد.

3 . ميزان الحكمة، جلد اوّل، صفحه 336 (باب 291، حديث 1450).

4 .  سفينة البحار، جلد اوّل، صفحه 147.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و هفتمين مثال: مريم بنت عمران

 

خداوند متعال در آيه 12 سوره تحريم، مى‏فرمايد:

 

وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتى اَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فيه مِنْ رُوحِنا وَصَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبها وَ كُتُبِهِ وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتينَ

 

و همچنين (خداوند براى مؤمنان مثال زده است) به مريم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگه داشت و ما از روح خود در آن دميديم; او كلمات پروردگار و كتاب هايش را تصديق كرد و از مطيعان فرمان خدا بود!

 

دور نماى بحث

 

اين مثال ـ در راستاى دو مثال گذشته ـ تأكيد مى‏كند كه معيار اساسى و اصلى قرب الهى و بار يافتن به ضيافت پروردگار، تنها و تنها اعمال صالح و شايسته و حفظ ضوابط الهى است و بدون آن، رابطه ها ـ هر چند قوى و در سطح عالى باشد ـ هيچ تأثيرى نخواهد داشت.

البته اين مثال تفاوت هايى با دو مثال گذشته دارد كه به آن اشاره خواهيم كرد.

 

شرح و تفسير

 

«وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتى اَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فيهِ مِنْ رُوحِنا» ـ خداوند به حضرت مريم دختر عمران مثال زده است; امّا آن چيزى كه از مريم مثال زده شده، غير از چيزى است كه از زندگى آسيه مثال زده شده است. در آنجا «صبر و استقامت آسيه» مورد مثال بود و در اينجا «عفّت و پاكدامنى مريم».

خداوند متعال در اين مثال سه امتياز براى حضرت مريم بيان مى‏كند:

الف: امتياز نخست، همان عفّت و پاكدامنى است. مريم آن قدر پاكدامن بود كه حتّى وقتى در خلوتگاه مشغول شستوشوى بدن خويش بود و ناگهان جبرئيل را در شكل يك جوان زيبا ديد، سخت ترسيد و گفت:

«اِنّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتَ تَقِيّاً[1]; من از شرّ تو، به خداى رحمان پناه مى‏برم اگر پرهيزگارى!» ـ وحشت فراوان مريم در اين صحنه كه با جوانى تنها مى‏شود، نشانگر عفّت بالا و پاكدامنى فوق العاده او مى‏باشد، به گونه اى كه حتّى وقتى جبرئيل خود را معرّفى كرد و گفت: «اِنَّما اَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لاَِهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً[2]; من فرستاده پروردگار توام; (آمده ام) تا پسر پاكيزه اى به تو ببخشم!» ـ بازهم اضطراب او از بين نرفت و در جواب گفت: «اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنى بَشَرٌ وَلَمْ اَكُ بَغِّياً[3]; چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته، و زن آلوده اى هم نبوده ام!» همه اين ها نشانگر پاكدامنى و عفّت مثال زدنى حضرت مريم(عليها السلام) است.

ب : «وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبها وَ كُتُبِه» ـ دومين امتيازى كه براى حضرت مريم ـ در اين آيه شريفه ـ بيان شده است عبوديّت و بندگى اوست كه تسليم مطلق و محض پروردگار خويش بود.

مريم هم كتب آسمانى را تصديق كرد و هم كلمات پروردگارش را بر ديده منّت نهاد.

در اين كه «كُتُبِه» عطف تفسيرى بر «بِكَلِماتِ رَبها» است، يا معناى ديگرى دارد، اختلاف است; ولى به اعتقاد ما، در قرآن عطف تفسيرى، يا نيست و يا كمتر به چشم مى‏خورد; بنابراين، منظور از «كُتُبِه» كتاب هاى آسمانى، مانند «تورات» و «انجيل» و «قرآن» است و مقصود از كلمات پروردگار، احاديث قدسى است، كه از سخنان پروردگار است; ولى در كتب آسمانى نيامده است[4].

ج : «وَكانَتْ مِنَ الْقانِتينَ» ـ امتياز سوم حضرت مريم ـ كه در اين آيه شريفه بدان اشاره شده است ـ «قنوت» آن حضرت است; «قنوت» به معناى عبادت و اطاعت است و از آنجا كه اين جمله مطلق است، معنايش اين است كه او سر شار از عبادت و اطاعت بود و سرتاپا مطيع پروردگار عالم بود.

اطاعت بى قيد و شرط و تسليم محض بودن كار آسانى نيست. بسيارى از بندگان خدا، گزينشى عمل مى‏كنند و از دين، آنچه را كه به نفعشان است، مى‏پذيرند; در حالى كه بندگان خاصّ و خالص خداوند، آنچه را كه جانان بپسندد مى‏پسندند و بس!

نتيجه آن عفّت و پاكدامنى مثال زدنى و آن ايمان و اعتقاد راسخ به تمام «ما اَنْزَلَ الله» و آن اطاعت و عبادت بى نظير، اين شد كه خداوند از روح خويش در او دميد و فرزند پاكيزه اى همانند حضرت عيسى(عليه السلام) به او عنايت كرد.

 

تفاوت اين مثال با مثال هاى قبل

 

همان گونه كه قبلاً نيز اشاره شد، هر چند مثال هاى سه گانه مطرح شده در سوره تحريم، يك هدف كلّى را دنبال مى‏كند، و آن بيان اين نكته است كه معيار اصلى نجات انسان، ضابطه هاى الهى است، نه صرفاً رابطه با اولياء خداوند; ولى تفاوت هايى نيز با يكديگر دارند كه به آنها اشاره مى‏شود:

در مثال اوّل، سخن از دو زن مشرك و كافر است كه چون ضابطه هاى الهى را ناديده گرفتند، همراه ساير جهنّمى ها، وارد دوزخ شدند و رابطه قوى آنها با دو پيامبر بزرگ خداوند سودى برايشان نداشت. اين مثال براى افراد ضعيف الايمانى است كه دل به رابطه ها خوش كرده اند و خداوند به اين وسيله به آنها هشدار مى‏دهد.

در مثال دوم; سخن از زن با ايمان و صبور و مقاومى است كه ضابطه هاى الهى را مدّنظر دارد و به چيزى جز رضايت پروردگار نمى‏انديشد; ولى رابطه اى با اولياء الله ندارد، بلكه با طاغوتيان رابطه دارد; زيرا همسر ستمكارترين و ظالم ترين انسان هاست; ولى اين رابطه به او هيچ ضررى نمى‏زند و با عزم و اراده و تصميم قاطع على رغم تمام موانع، ايمان خود را حفظ مى‏كند.

اين مثال براى افرادى است كه در خانواده ها و محيط هاى نامنابسى قرار دارند و موانع بى شمارى بر سر راه ايمان آنها قرار دارد; پيام اين مثال به آنها اين است كه با تصميم و اراده مى‏توان همه موانع را پشت سر گذاشت و پيروز شد و اينها نمى‏تواند عذر و بهانه باشد.

در مثال سوم; سخن از زن عفيف و پاكدامنى است كه هم از امتياز رابطه والا برخوردار است و هم ضوابط الهى را در سر حدّ كمال محترم مى‏شمارد و به اين جهت، به عنوان الگو معرّفى مى‏شود.

توضيح بيشتر: محيط زندگى آسيه از هر نظر نامساعد بود; دربار فرعون كه جايگاه ظلم و ستم و مركز كفروعناد و شرك و بت پرستى بود و هيچ صداى توحيدى به گوش نمى‏رسيد، تا جايى كه فرعون خود را خداى برتر و خداى خدايان معرفى مى‏كند![5] ولى كانون زندگى مريم(عليها السلام) كانونى پاك و سراسر ايمان بود; از زمانى كه در عالم جنين است، زمزمه خدا خدا مى‏شنود.

قرآن مجيد گفت و گوى مادر مريم با خداى خويش را در آيه 35 آل عمران چنين نقل مى‏كند:

 

رَبِّ اِنّى نَذَرْتُ لَكَ مافى بَطْنى مُحَرَّراً فَتَقَّبَلْ مِنّى اِنَّكَ اَنْتَ السَّميعُ الْعَليم;

 

خداوندا! آنچه را در رحم دارم براى تو نذر كردم، كه محرّر (و آزاد، براى خدمت خانه تو) باشد. از من بپذير كه تو شنوا و دانا هستى!

 

پس از تولّد نيز در محيطى سالم و پاك زندگى كرد. او هر چند پدر خود را از دست داده بود; ولى كفالت او را طىّ ماجراى جالبى، پيامبر زمانش، حضرت زكريّا(عليه السلام)، به عهده گرفت قداست او باعث شد كه وارد بيت المقدّس شود و در مسجد الاقصى به عبادت خداوند بپردازد. عوامل تقرّب او به حدّى رسيد كه حتّى غذايش نيز از سوى خداوند فرستاده مى‏شد. در آيه 37 آل عمران آمده است:

 

فَتَقَبَّلَها رَبها بِقَبُول حَسَن وَاَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَكَفَّلَها زَكَرِيّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَريّا الِْمحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ اَنّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِالله اِنَّ الله يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِساب

 

خداوند، او ] = مريم [ را به طرز نيكويى پذيرفت; و به طرز شايسته اى، (نهالِ وجودِ) او را رويانيد (و پرورش داد) و كفالت او را به «زكريّا» سپرده هر زمان زكريّا وارد محراب او مى‏شد، غذاى مخصوصى در آن جا مى‏ديد. از او پرسيد. «اى مريم! اين را از كجا آورده اى؟!» گفت: «اين از سوى خداست. خداوند به هركس بخواهد بى حساب روزى مى‏دهد.»

 

خلاصه اين كه مريم(عليها السلام) بر عكس آسيه در محيطى بسيار مناسب و سالم زندگى مى‏كرد; ولى در نهايت، مريم و آسيه هر دو به كمال رسيدند.

در روايتى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است: «كَمُلَ مِنَ الرِّجالِ كَثيرٌ، وَلَمْ يَكْمُل مِنَ الِنّساءِ اِلاّ اَرْبَعٌ، آسِيَةُ بِنْتُ مُزاحِمِ اِمْرَأةُ فِرْعَونِ، وَ مَرْيَمُ بِنْتُ عِمْرانِ، وَخَديجَةُ بَنْتُ خُوْيْلَد، وَ فاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّد; بسيارى از مردان به قله كمال صعود كردند، ولى از بين زنان جهان، تنها چهار نفر به كمال رسيدند: 1 ـ آسيه، دختر مزاحم، همسر فرعون 2 ـ مريم، دختر عمران 3 ـ خديجه، دختر خويلد 4 ـ فاطمه، دختر محمّد(صلى الله عليه وآله) پيامبر اسلام[6]»

اين مطلب كه مريم و آسيه در دو محيط كاملاً متضاد، زندگى مى‏كنند; ولى در نهايت هر دو به كمال مى‏رسند، درس بزرگى براى همگان است كه معيار اصلى، اراده و تصميم انسان است. عذر فساد خانواده، فساد جامعه و محيط و مانند آن، عذر محسوب نمى‏شود. اينها هرچند رسيدن به مقصود را سخت و دشوار مى‏كند; ولى آن را غير ممكن نمى‏نمايد و مى‏توان با تصميم محكمى همانند تصميم «آسيه» بر تمام اين موانع غلبه كرد و آرزوى جاى گرفتن در جوار قرب الهى را نمود; بنابراين، اراده، عزم، تصميم، خواست و گوهرذاتى خود انسان است كه تعيين كننده اصلى است.

 

پيام هاى آيه

 

1- عفّت سرمايه اى بس بزرگ

 

آيه شريفه مثل بر صفت فضيلت عفّت حضرت مريم تكيه دارد. صفتى كه هركس ـ چه زن و چه مرد ـ داشته باشد، همه چيز دارد و اگر فاقد آن باشد هيچ چيز نخواهد داشت. اگر يك زن عفّت داشته باشد تمام عوامل و زمينه هاى گناه نمى‏تواند او را به گناه بكشاند، همچنان كه آسيه على رغم فراهم بودن تمام زمينه ها، آلوده به گناه نشد. و اگر وجود نداشته باشد; انسان، حتّى در كنار بهترين انسان ها امكان آلودگى به گناه را دارد!

عفّت، نقطه مقابل شكم پرستى و شهوت پرستى است و از مهم ترين فضايل انسانى محسوب مى‏شود. علماى اخلاق آن را صفتى بين شهوت پرستى و خمودى دانسته اند. در آيات قرآن و روايات اسلامى، مباحث مهم و مختلفى در اين زمينه مطرح شده است.[7]

 

2- اراده، عامل اصلى افعال و كردار!

 

بدون شك عوامل و زمينه هايى، مثل خانواده، جامعه و محيط، نوع حكومت ها و فراهم بودن زمينه هاى اطاعت يا گناه، همه در سعادت يا شقاوت انسان نقش دارند; امّا هيچ يك از عوامل مذكور انسان را مجبور به انتخاب راهى برخلاف اراده اش نمى‏كند.

از مثال هاى سه گانه اى كه در اين سوره آمده است ـ مخصوصاً مثال مربوط به حضرت آسيه و مريم(عليها السلام) ـ مى‏فهميم كه اراده عامل اصلى افعال و كردار و اعتقادات است.

آسيه ثابت كرد كه اگر انسان در سخت ترين شرايط و نامساعد ترين زمينه ها قرار گيرد; ولى اراده اش بر تقوا و ايمان به خداوند محكم باشد، موفّق خواهد شد; همان گونه كه از سرگذشت همسر حضرت لوط و نوح(عليهما السلام) نيز فهميديم كه اگر انسان اراده اى محكم و استوار نداشته باشد، با بهترين و مناسب ترين زمينه ها نيز عاقبت به خير نمى‏شود.

بنابراين، آيات فوق جواب محكمى است به كسانى كه معتقد به جبر هستند و به روشنى دلالت دارد بر اين كه علّت اصلى و نهايى تمامى سعادت ها و شقاوت ها، اراده خود انسان است.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و ششمين مثال: استقامت همسر فرعون

 

خداوند متعال در آيه يازدهم سوره تحريم، مى‏فرمايد:

 

وَ ضَرَبَ الله مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لى عِندَكَ بَيْتاً فِى الْجَنّةِ وَ نَجِّنى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِه وَ نَجِّنى مِن الْقَوْمِ الظّالِمينَ

 

و خداوند براى مؤمنان، همسر فرعون را مثل زده است; در آن هنگام كه گفت: پروردگارا! خانه اى براى من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش!

 

دور نماى بحث

 

همان گونه كه در مثال قبل گذشت، سوره تحريم پيرامون زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مشكلات آن حضرت سخن مى‏گويد. در اين سوره اشاراتى به فشارهاى مختلف دشمنان بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) ديده مى‏شود. دشمن بقدرى بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) فشار آورد كه حتّى در خانه خويش امنيّت كافى نداشت و از سوى دوتن از همسرانش توطئه اى عليه او طرح شد كه منجر به افشاء اسرار آن حضرت گرديد.

توطئه برخى از همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سپس افشاء اسرار حضرتش، سبب نزول اين سوره گشت. سپس براى اين كه هم همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) و هم ساير مردم بدانند كه رابطه تنها ملاك عمل نيست و آنچه باعث نجات انسان مى‏باشد عمل صالح و ايمان است، دو مثال مطرح شد; در يكى، از زنان بدى كه رابطه آنها با پيامبران خدا سودى به حال آنها نداشت سخن گفت و در مثال ديگر، زن با ايمانى را مطرح كرد كه رابطه او با ستمگرى چون فرعون، اثر منفى بر درجات او نگذاشت.

 

شرح و تفسير

 

«وَ ضَرَبَ الله مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ» ـ خداوند براى مؤمنان و اهل ايمان مثلى به همسر فرعون زده است. او كه در دستگاه يكى از ستمكارترين پادشاهان جهان بود و در آن كاخ سر به فلك كشيده، در ميان ناز و نعمت زندگى مى‏كرد; ناگهان خود را بر سر دو راهى دنيا و آخرت ديد; از يك طرف زندگى مرفه غرق در شادى و ناز و نعمت، و از سوى ديگر آسودگى در جهان آخرت با قرار گرفتن در قرب الهى و وارد شدن در بهشت.

او بالاخره قرب الهى را انتخاب كرد و خداوند هم او را در بهترين جاهاى بهشت در نزد خودش جاى داد و زندگى او را به عنوان يك مَثَل و الگو براى همه زنان; بلكه مردان با ايمان، معرفّى كرد.

«آسيه بنت مزاحم»، هر چند همسر فرعون ستمگر بود و با او رابطه داشت; امّا ضابطه اش ايمان به پروردگار بود. به اين جهت همسر مرد جبّارى چون فرعون بودن او را بد بخت نكرد; همان گونه كه همسر بهترين انسان ها بودن، براى همسر حضرت نوح(عليه السلام) و حضرت لوط(عليه السلام)، اثر و فايده اى نداشت و باعث نجات آنها نشد; بلكه يكى از آنها همچون فرزندش در آب غرق شد و ديگرى در زير سنگباران الهى مدفون گشت; زيرا رابطه ها در پيشگاه خداوند مقدّم بر ضوابط نيستند. آنچه حاكم بر دستگاه حكمت است ضابطه هاست.

«اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِنْدَكَ بَيْتاً فِى الْجَنَّةِ وَ نَجِنّى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِه وَ نَجِنّى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ» ـ هر چند زندگى آسيه پس از ايمان آوردن به خداى موسى، سراسر الگوست; ولى در اين آيه شريفه به لحظات سخت و طاقفرساى زندگى آن بزرگ زن; يعنى، همان زمانى كه در زير شديدترين شكنجه ها به سر مى‏برد، مثال زده شده است.

آسيه; اين اسطوره صبر و مقاومت، به هنگام شديدترين شكنجه ها و آزارها و در آخرين لحظات زندگى اش دست به دعا بر مى‏دارد و از خداوند سه حاجت مى‏طلبد:

1 ـ «رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيْتاً فِى الْجَنَّةِ» ـ اوّلين خواهش و دعاى قهرمان صبر و مقاومت، وصول به «قرب الهى» است: «خدايا نزد خودت خانه اى بهشتى برايم مهّيا كن!»

او، اوّل قرب الهى را مى‏طلبد و سپس بهشت; يعنى آنچه از بهشت بالاتر و والاتر است، قرب الهى است; زيرا نزديكى به ساحت مقدّس پروردگار قابل مقايسه با بهشت نيست.

اين تعبير در مورد شهداء نيز به كار رفته است: «عِنْدَ رَبهمْ يُرْزَقُونَ[1]; در جوار قرب الهى روزى داده مى‏شوند» بدين جهت آسيه در آستانه شهادت همان چيزى را مى‏طلبد كه شايسته شهادت است.

2 ـ «نَجِّنِى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ» ـ پروردگارا! آنچه آسيه را آزار مى‏دهد، اين شكنجه ها و آزار و اذيّت ها نيست; چون در راه رضاى توست; بلكه آنچه كه مرا مى‏آزارد، افكار و عقايد و اعمال و كردار فرعون است، من تحّمل اين عقايد پست و كوتاه را ندارم. به همين خاطر در كنار فرعون بودن، برايم شيرين نيست; پس مرا از فرعون و عقايدش نجات بده!

آسيه با اين دعا، بيزارى خود را، حتّى در سخت ترين لحظات شكنجه و درد، هم از فرعون و هم از مظالم و جناياتش اعلام مى‏دارد.

3 ـ «وَنَجِّنى مِنَ الْقَومِ الظّالِمينَ» ـ سومين خواسته اين انسان صالح، نجات از محيط و جامعه فاسد است; يعنى او نه تنها تسليم محيط فاسد نمى‏شود و خود را همرنگ جماعت نمى‏كند; بلكه معتقد است كه همرنگ جماعت شدنش رسوايى است! به اين جهت بيزارى و بيگانگى خويش را در گفتار و كردار از اين اجتماع آلوده، به معرض نمايش مى‏گذارد.

جملات و دعاهاى سه گانه اين زن با معرفت و ايثارگر در واپسين لحظه هاى زندگى، جملاتى بسيار حساب شده و دقيق است. جمله هايى كه مى‏تواند براى همه زنان و مردان مؤمن جهان الهامبخش باشد; جمله هايى كه بهانه هاى واهى را از دست تمام كسانى كه فشار محيط يا همسر را مجوّز براى ترك اطاعت خدا و تقوا مى‏شمارند، مى‏گيرد.

 

پيام هاى آيه

 

1- استقلال فكرى

 

چرا آسيه در قلب كفر و شرك و در كنار بزرگترين دشمن حضرت موسى(عليه السلام) به خداى موسى ايمان آورد؟

چگونه اين زن صبور و انقلابى همه حجاب ها را دريد و به آئين حق دست يافت؟

* * *

رمز موفقيّت او اين بود كه استقلال فكرى داشت و نگذاشت كه عوارض و مسائل حاشيه اى، فكر او را منحرف سازد و قدرت تفكّر را از او سلب كند. وقتى به روشنى معجزه حضرت موسى(عليه السلام) و تسليم شدن جادوگران و اضطراب و ترس فرعون ـ كه مدّعى خدايى بود ـ را مى‏بيند; نور ايمان در قلب و جانش روشن مى‏شود و با تفكّر و انديشه و تأثير نپذيرفتن از محيط و خانواده و جامعه، شعله ايمانش را روز به روز شعلهورتر مى‏كند.[2]

 

2- چرا آسيه تقيه نكرد؟

 

تقيه، در واقع تغيير شكل مبارزه است و در صورتى واجب است كه بدون فايده مهمّى، اظهار عقيده جان انسان را به خطر بيندازد; ولى چرا همسر مؤمن و ايثارگر فرعون در مقابل اين جبّار ستمگر، تقيه نكرد و جان خود را حفظ ننمود و شكل مبارزه اش را عوض نكرد؟

پاسخ : اوّل اين كه «تقيه» در جايى است كه انسان قدرت و طاقت كتمان و پنهان كردن عقيده خويش را داشته باشد; ولى گاهى عشق انسان به خداوند چنان شعله ور مى‏شود كه رفتار و كردار و حركات و سكنات او به روشنى نشانگر آن است، هر چند در گفتار آن را پنهان كند.

عشق به خداوند چنان در قلب پاك آسيه شعله ور گرديده و سوداى رسيدن به حق به گونه اى در جان و دل او شور افكنده كه هيچ چيز نمى‏توانست آن را پنهان كند; به اين جهت «آسيه» در مقابل شوهرش تقيه نمى‏كند و ايمان خويش را آشكارا اعلام مى‏كند و تا پاى جاى در برابر آن مى‏ايستد.

دوم اين كه گاهى اظهار ايمان و سپس شهادت در راه آن از زنده ماندن و كتمان ايمان، آثار بيشترى دارد. اظهار ايمان «آسيه» و نقل و پخش اين خبر، در سرزمين مصر و سپس افشاء شكنجه هاى فرعون براى پشيمان كردن آسيه از هدف و ايمانش و پايدارى او تا مرز شهادت چنين است. علاوه بر اين كه اين مسأله خود سند محكمى بر حقانيّت موسى(عليه السلام) و باطل بودن ادّعاى فرعون و باعث دلگرمى و روشن شدن چراغ اميد در قلب و جان مؤمنان است كه ايمان به خداى يگانه حتّى در قلب دشمن امكان پذير است و هيچ عذر و بهانه اى براى ترك يكتاپرستى قابل قبول نيست. در طول تاريخ نيز علما و دانشمندانى را مى‏بينم كه با ترك تقيه، چراغ اميد را در دل رهروان زنده نگاه داشتند.[3]

 

3- شكنجه عامل تكامل يا وسيله شكست!

 

جبّاران و ستمكاران براى جلوگيرى از حقيقت طلبى و حق پرستى به ابزارهاى مختلفى متوسّل مى‏شوند كه يكى از شايع ترين اين ابزار، شكنجه است. فرعون «آسيه» را به روش هاى مختلف و بسيار جانكاه شكنجه كرد تا عزم آهنين و اراده پولادين او را شكست داده و او را از آئين الهى باز دارد; همان گونه كه برخى از سست ايمان ها با شكنجه اى مختصر تسليم مى‏شوند; امّا اين زن به ظاهر ضعيف تا آخرين لحظه صبر كرد و در مقابل تمام ترفندهاى فرعون مقاومت كرد و هرگز تسليم او نشد!

قطعاً زرق و برق و جلال و جبورتى بر تراز دستگاه فرعون وجود نداشت; همان گونه كه فشار و شكنجه اى فراتر از شكنجه هاى فرعون جنايتكار نبود; ولى نه زرق و برق ، و نه فشار و شكنجه هيچ كدام نتوانست آن زن مؤمن را به زانو درآورد و او با اين صبر و استقامت، شكنجه اى كه ابزار شكست محسوب مى‏شود را وسيله تكامل خود قرار داد و جان خويش را در راه معشوق حقيقى فدا كرد.

 

قصه ايمان آوردن آسيه

«آسيه» ملكه مصر به همراه همسرش فرعون براى تماشاى سحر ساحران و معجزه حضرت موسى(عليه السلام) به ميدان شهر آمده بود. ساحران طناب ها و عصاهايى كه درون آن خالى شده بود و جيوه در درون آن ريخته شده بود را در ميدان بر روى هم انباشته كرده بودند تا بر اثر حرارت خورشيد جيوه ها تبخير شود و به اين وسيله طناب ها و عصاها به حركت درآيد، آفتاب بالا آمد و همان گونه كه جادوگران پيش بينى مى‏كردند طناب ها و عصاها همانند مار و اژدها به حركت در آمد به گونه اى كه به تعبير قرآن مجيد مردم خيال كردند كه اين ها مارهاى واقعى است[4]، خوشحال شدند و شروع به زدن كف و سوت كردند و به نفع فرعون و فرعونيان شعار دادند!

امّا اين خوشحالى و گمراه كردن مردم طولى نكشيد; نوبت به حضرت موسى(عليه السلام)رسيد; او به دستور الهى عصاى خويش را بر زمين افكند; عصا به فرمان پروردگار ـ در ميان حيرت و تعجّب مردم ـ به شكل مار عظيمى درآمد و تمامى طناب ها و عصاهاى ساحران را بلعيد و سپس به سمت فرعون به حركت خود ادامه داد.

با ديدن اين نمايش قدرت، از سوى حضرت موسى(عليه السلام)، صحنه عوض شد و تمام آن شادى ها و هلهله ها و كف و سوت ها تبديل به غم و اندوه و ناراحتى شد. رعب و وحشت تا استخوان هاى فرعون نفوذ كرد! دهان ها از تعجّب باز ماند، حدقه چشم ها از حركت ايستاد، نفس ها در سينه حبس شد و خاموشى عجيبى تمام جمعيّت را فراگرفت!

فرعون باخود مى‏گفت: «نكند اين مار مرا ببلعد!» اين تفكّر و اضطراب در چهره او ظاهر شد. و با افتادن تاج از سرش كاملاً نمايان گشت. جادوگران همه تسليم شدند و در مقابل خداوند به سجده افتادند و تهديدهاى فرعون هيچ تأثيرى در عزم و اراده آنها نگذاشت.

آسيه تمام اين صحنه ها را ديد و به فكر فرورفت و بالاخره بر اثر تفكّر و انديشه، نور ايمان در قلب و جانش روشن شد. به مرور زمان و با تفكّر بيشتر شعله ايمانش شعلهورتر گرديد تا جايى كه تمام وجودش را فراگرفت; بلكه شعاع آن به خارج از وجودش نيز پرتو افشانى كرد.

آسيه در تنهايى به راز و نياز با خداى خويش پرداخت و به انجام اعمال صالح مبادرت نمود; امّا فرعون كه آثار ايمان را در همسرش مشاهده كرد; حقيقت را جويا شد. آسيه كه عشق به معبود سراسر وجودش را فرا گرفته بود نتوانست اين عشق مقدّس و شيرين را كتمان كند و به همسرش دروغ بگويد; بناچار حقيقت را بر ملا ساخت.

فرعون جبّار سخت عصبانى شد و او را تهديد كرد; امّا تهديدها در او هيچ اثرى نداشت. به تعبير حضرت صادق(عليه السلام) : «مؤمن از كوه محكم تر و پرصلابت تر است.[5]» كه نه تنها بادها او را حركت نمى‏دهند، بلكه او مسير حركت بادها را تغيير مى‏دهد.

اطرافيان شروع به نصيحت و سرزنش آسيه كردند: آسيه تو را چه مى‏شود؟! تو ملكه مصر هستى! غرق در ناز و نعمت مى‏باشى! اين همه كنيز و نوكر و كلفت دارى! بهترين و زيباترين زندگى را در اختيار دارى! چرا به همه اينها پشت پا مى‏زنى؟!

امّا جواب آسيه در مقابل همه اين سر زنش ها و اعتراض ها و نصيحت ها يك چيز بود و آن اين كه: «دست از ايمان به خدا بر نمى‏دارم.»

فرعون نمى‏توانست تحمّل كند كه موسى در درون خانه اش نفوذ كرده و شريك زندگى اش را نيز از آئين فرعونى برگردانده است! اگر آسيه بر اعتقاد جديد خود باقى بماند، آبروى فرعون مى‏رود; به اين جهت دستور نابودى آسيه را صادر كرد.

بدين منظور آسيه را به وسط بيابان خشك و سوزانى بردند، دست و پاهايش را با ميخ بر زمين كوبيدند; سنگ سنگينى بر روى سينه اش نهادند. از آب و غذا محرومش كردند تا يا به آئين فرعون برگردد و يا جان ببازد! ولى آن بانوى قهرمان راه دوم را انتخاب نمود.

هنگامى كه نفس هايش به شمارش افتاد و آخرين لحظات عمرش را سپرى مى‏كرد، دست به دعا برداشت: «پروردگارا! براى من خانه اى در بهشت در جوار خودت بناكن و مرا از دست فرعون و اعمالش رهايى بخش و مرا از اين قوم ظالم نجات ده!»

خداوند، دعايش را اجابت نمود و نه تنها تقاضاهاى سه گانه اش را انجام داد; بلكه او را به عنوان الگوى زنان و مردان با ايمان معرّفى كرد و در كنار برترين زنان جهان قرار داد. در روايتى از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است:

 

اَفْضَلُ نِساءِ اَهْلِ الْجَنَّةِ خَديجَةُ بِنْتُ خُوْيلَد، وَفاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّد، وَمَرْيَمُ بِنْتُ عِمْران، و آسِيَةُ بِنْتُ مُزاحِم اِمْرَأَةُ فِرْعَوْن

 

برترين زنان اهل بهشت چهار نفرند: «خديجه» دختر خويلد ـ همسر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) ـ و «فاطمه» دختر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و «مريم» دختر عمران ـ مادر حضرت عيسى(عليه السلام) ـ و «آسيه» دختر مزاحم و همسر فرعون.[6]

 

نكته جالب توجه اين كه همسر فرعون با تقاضاهاى سه گانه خويش به هنگام شهادت، كاخ عظيم فرعون را تحقير كرد و آن را در برابر خانه اى در جوار رحمت خدا، هيچ شمرد و به اين وسيله به آنها كه او را نصيحت مى‏كردند كه اين همه امكانات چشمگيرى كه از طريق «ملكه مصر بودن» در اختيار توست، با ايمان به مرد شبانى همانند موسى از دست نده! پاسخ مى‏گويد و اين درس عبرتى است براى همه!

پروردگارا! توفيق تحصيل و حفظ ايمان را تا لحظه آخر به همه ما عنايت فرما!

خدايا! ما در برابر وسوسه هاى شيطان ضعيفيم و اگر كمك هاى تو نباشد، ناتوان، ما را همواره يارى فرما! آمين ياربّ العالمين.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  سوره آل عمران، آيه 169.

2 .  اينجاست كه راز اهمّيّت فراوان تفكّر و انديشه در قرآن مجيد و روايات اسلامى روشن مى شود و براستى مى توان اديان الهى كه دستخوش تحريف نشده اند را آئين تفكّر و تعقّل دانست.

3 .  شرح مسائل مربوط به تقيه را در كتاب «تقيه سپرى براى مبارزه عميق تر» مطالعه فرماييد.

4 .  اين مطلب در آيه 66 سوره طه آمده است.

5 .  كافى، جلد 5، صفحه 336. (به نقل از تفسير نمونه، جلد 24، ص 169)

6 .  درّالمنثور، جلد 6 صفحه 246 (به نقل از تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 303)

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و پنجمين مثال: ميزان، ضابطه است نه رابطه!

 

خداوند متعال در آيه شريفه 10 سوره تحريم، مى‏فرمايد:

 

ضَرَبَ الله مَثَلاً لِلَّذيِنَ كَفَروُا امْرَأَتَ نُوح وَامْرَأَتَ لُوط كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتا هُما فَلَمْ يُغْنيا عَنْهُما مِنَ الله شَيْئاً وَ قيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ

 

خداوند براى كسانى كه كافر شده اند، به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سر پرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند; ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان در برابر عذاب الهى نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى‏شوند!

 

دور نماى بحث

 

بدون شك هر چيزى براى خود معيارى دارد; معيار و ميزان نجات انسان در دنياى ديگر چيست؟ آيا ملاك رابطه هاى خويشاوندى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام) و اولياى دين است يا ملاك اصلى ايمان و تقوى و عمل صالح است؟ در اين آيه شريفه پيرامون اين مسأله سخن گفته خواهد شد.

بررسى اجمالى سوره تحريم

 

براى روشن شدن ارتباط آيه مثل با كلّ سوره، لازم است سيرى اجمالى و كوتاه در سراسر آيات اين سوره داشته باشيم.

اين سوره، كه يك سوره مدنى و داراى دوازده آيه است، همان گونه كه از اسمش نمايان است اشاره به چيزى دارد كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بر خويش حرام كرد. و نيز اشاره به جريانى دارد كه منتهى به تحريم شىء مورد نظر توسّط پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بر خويشتن شد.

 خداوند در اين سوره هم پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از كارى كه كرده است باز داشته و به او دستور مى‏دهد كه «تحريم» را بر خودش بشكند و هم توطئه كنندگان را شديداً تهديد مى‏كند و به آنها وعده مجازات الهى (در صورت عدم توبه) مى‏دهد; سپس براى روشن تر شدن مطلب و اين كه «رابطه» به تنهايى باعث نجات انسان نمى‏شود و همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) بدون انجام اعمال صالح، خود را به اين گونه نسبت ها دلخوش نكنند، دو مثال زيبا مى‏زند مبنى براى كه همسر حضرت نوح(عليه السلام)و همسر لوط(عليه السلام) نيز همسران پيامبر خدا بودند; ولى چون عمل صالحى نداشتند، رابطه همسرى نفعى براى آنها نداشت و سر انجام همراه ساير جهنّميان وارد جهنّم شدند.

 

داستان تحريم

 

در مورد قصه تحريم، اقوال مختلفى ذكر شده است; ولى مناسب ترين آنها به شرح زير است:

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)همسران متعدّدى داشت; يكى از آنها «زينب بنت جحش» بود كه علاقه زيادى به پيامبر(صلى الله عليه وآله) داشت، به اين جهت مقدارى عسل ذخيره كرده بود، تا هر زمان حضرت به خانه او مى‏آيد، آن عسل  را خدمت حضرت بياورد تا حضرت از آن تناول كند.

«عايشه» دختر ابوبكر، همسر ديگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) ، از اين جريان و محبّت زينب به پيامبراسلام (صلى الله عليه وآله) با خبر شد و حسّ حسادت او تحريك شد كه مبادا زينب با اين كارش در دل پيامبر(صلى الله عليه وآله)جاى بيشترى باز كند و محبّت حضرتش به او بيشتر شود; بدين جهت تصميم گرفت كارى كند كه ديگر پيامبر از آن عسل نخورد; تصميم زشت خود را با «حفصه»، دختر عمر، همسر ديگر پيامبر، در ميان گذاشت. قرار شد هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به منزل آنان مى‏رود، بگويند: از دهان شما بوى بدى مى‏آيد؟! نكند غذاى نامناسبى خورده ايد، سپس بوى بد را به عسل ارتباط بدهند تا حضرت از آن عسل نخورد.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) روزى به منزل حفصه وارد شد. حفصه، طبق نقشه قبلى، جلوى بينى خود را گرفت و گفت: يارسول الله! چه بوى بدى از بدن شما به مشامم مى‏رسد! چه خورده اى؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: در منزل زينب مقدارى عسل خورده ام! حفصه عرض كرد: شايد اين بوى بد از همان عسل است و ممكن است زنبور عسل برروى «معافير»[1] نشسته و اين بوى بد از معافير به عسل منتقل شده است! پيامبر(صلى الله عليه وآله)، كه به بوى خوش اهميّت فراوانى مى‏داد و قسمتى از درآمد خود را صرف بوى خوش و عطرها مى‏كرد[2] در پاسخ فرمود: بسيار خوب، من ديگر از آن عسل نمى‏خورم و آن را بر خود حرام مى‏كنم. ولى شما اين مسأله را در همين جا خاتمه دهيد و در بين ديگران از اين مطلب سخن نگوييد. اين راز و سرّ همين جا دفن شود! آنها كه به مقصود خود رسيده بودند، متعهّد شدند با كسى در اين باره سخن نگويند.

آنها به اين تعهّد خود وفا نكردند و راز پيامبر(صلى الله عليه وآله)را فاش كردند و آن خبر را در بين مردم پخش نمودند. خداوند به وسيله جبرئيل پيمان شكنى آنها را به پيامبر(صلى الله عليه وآله)اطّلاع داد و آنها را تهديد به مجازات نمود و به پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود كه آنچه را بر خود حرام كرده اى حلال است و مى‏توانى از آن استفاده كنى!

«عايشه» و «حفصه»، در اين داستان مرتكب سه گناه زشت شدند:

يكى حسادت به محبّت فراوان زينب به پيامبر(صلى الله عليه وآله) .

ديگرى گفتن دروغ به پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه از بدن شما بوى ناخوشايند مى‏آيد.

سوم افشاء راز پيامبرگرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) كه هر سه از گناهان بزرگ است.[3]

 

شرح و تفسير

 

پس از روشن شدن ارتباط آيه مثل با بقيه آيات سوره تحريم به شرح آيه مثل مى‏پردازيم:

«ضَرَبَ الله مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوح وَامْرَأَةَ لُوط» ـ هر چند مثالى كه در اين آيه شريفه زده شد است مربوط به دو زن است كه سبب طرح اين مثال بوده اند; ولى خداوند آن را براى همه مطرح كرده است. به اين جهت تعبير به «الّذين» شده است.

خداوند به همسر نوح پيامبر(عليه السلام) و همسر لوط پيامبر(عليه السلام) مثال زده است كه اين دو انسان كافر چون عمل صالحى نداشتند، نسبت آنها با پيامبران خداوند سودى به حال آنها نداشت.

برخى از مفسّران، اسم همسر حضرت نوح را «والهة» و نام همسر حضرت لوط را «والعة» بيان كرده اند[4] و بعضى عكس اين را نوشته اند; يعنى نام همسر نوح پيامبر را «والعة» و اسم همسر لوط پيامبر را «والهه» يا «واهله» گفته اند.[5]

«كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما» ـ اين دوزن كافر تحت سرپرستى دو بنده صالح ما، يعنى حضرت نوح و حضرت لوط(عليهما السلام) قرار داشتند كه نه تنها از اين نعمت بزرگ استفاده نكردند و از نور چراغ نبوّت و اعمال صالح آن بندگان صالح خداوند پرتو نگرفتند و هدايت نشدند; بلكه مانع هدايت ديگران نيز گشتند و به همسران خود خيانت ورزيدند.

البته لازم به ذكر است كه خيانت آنها انحراف از جاده عفّت نبود; زيرا همسر هيچ پيامبرى آلوده به بى عفتى نشده است. همان گونه كه در روايتى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)آمده است: «ما بَغَتْ اِمْرَأَةُ نَبِى قَطُّ;[6] همسر هيچ پيامبرى آلوده عمل منافى عفّت نشده است» ـ بنابراين، خيانت آنها انحرافات جنسى نبوده، بلكه انحرافشان، افشاء اسرار شوهرانشان بوده است.

همسر نوح مى‏ديد افرادى مخفيانه به حضرت نوح(عليه السلام) ايمان آورده و به دور از چشم بت پرستان به صف موحّدان مى‏پيوندند، راز آنها را برملا مى‏كرد و اين خبر را به بت پرستان مى‏رساند و بدين شكل باعث آزار نوح و ايمان آورندگان مى‏شد.

همسر حضرت لوط نيز هنگامى كه فرستادگان خداوند را در شكل جوانان زيبايى در خانه خود ديد، مردم منحرف همجنس باز را خبر داد كه عدهّ اى از جوانان زيبا در خانه شوهرش، حضرت لوط، به سر مى‏برند و بدين شكل آنها را تحريك به همجنس بازى مى‏كرد. به هر حال خيانت اين دوزن، افشاء اسرار منزل بود. و اين مسأله مايه مشكلات بزرگى براى آن پيامبران بزرگوار بود.

اگر همسرى كه بايد در خانه، محرم اسرار شوهر خويش باشد و به تعبير قرآن مجيد، مايه آرامش شوهر[7] ، اسرار همسرش را فاش كند و به اين وسيله آرامش شوهر خود را بر هم زند، حقيقتاً تحمّل چنين زنى بسيار مشكل است!

«فَلَمْ يُغْنيا عَنْهُما مِنَ الله شَيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ» ـ از آنجا كه معيار نجات انسان همان گونه كه گذشت عمل صالح است، نه ارتباط هاى فاميلى و خانوادگى; ارتباط اين دوزن بى ايمان با آن دو پيامبر بزرگ الهى سودى به حالشان، در برابر عذاب الهى نداشت; به اين جهت به آنها گفته شد كه همراه بقيه جهنّميان، كه ارتباطى با پيامبران نداشتند، داخل آتش جهنّم شويد تا همگان بدانند كه تنها و تنها اعمال صالح و شايسته موجب رستگارى انسان مى‏شود; نه چيز ديگر.

 

پيام آيه

 

معيارِ نجات، عمل صالح است.

 

همان گونه كه گذشت ملاك اصلى نجات انسان در روز قيامت، تنها اعمال و كردارهاى خود اوست، نه روابط قومى و قبيلگى و فاميلى; پس اگر انسانى فاقد طاعات و عبادات و اعمال صالح باشد; حتّى اگر همسر يا فرزند پيامبر خدا باشد اهل نجات نخواهد بود و به قهر الهى در دنيا و آخرت گرفتار مى‏شود.

همسر و فرزند حضرت نوح، شيخ الانبياء، نمونه كامل اين مطلب است. حضرت نوح(عليه السلام) هنگامى كه كشتى اش آماده حركت شد و فرزندش در آستانه غرق شدن قرار گرفت، خطاب به پروردگار عرض كرد:

«رَبِّ اِنَّ ابْنى مِنْ اَهْلى وَ اِنِّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَاَنْتَ اَحْكَمُ الْحاكِمينَ[8]; پروردگارا! پسرم از خاندان من است، و وعده تو (در مورد نجات خاندانم كه در آيه 40 سوره هود آمده است) حقّ است و تو از همه حكم كنندگان برترى!»

خداوند در آيه 46 سوره هود در جواب حضرت نوح با اشاره به همين معيار و بى اثر بودن روابط نسبى مى‏فرمايد:

«قالَ يانُوحُ اِنه لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ اِنه عَمَلٌ غَيْرُ صالِح فَلا تَسْئَلْنَ مالَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنّى اَعِظُكَ اَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ; اى نوح! او از اهل تونيست، او عمل غير صالحى است ] فرد نا شايستى است[ ; پس، آنچه را از آن آگاه نيستى، از من مخواه، من به تو اندرز مى‏دهم كه از جاهلان نباشى!» ـ آرى! رابطه ونسبت هرچقدر كه قوى باشد، حتّى اگر فرزند پيامبر باشد، ولى ناصالح باشد، هيچ سودى برايش نخواهد داشت بدين جهت فرزند نوح(عليه السلام)عاقبت همراه بقيه كفّار غرق شد.

داستان امام سجّاد و طاووس الفقيه نيز در اين رابطه عبرت آميز است: مى‏گويد:

امام سجّاد(عليه السلام) را مشاهده كردم در حالى كه از هنگام عشاء تا سحر مشغول طواف خانه خدا و عبادت و راز و نياز بود و با اشعار جالب و مناجات هاى زيبا كه همراه اشك و آه و ناله بود، با پروردگار خويش زمزمه هاى جانسوزى داشت. مناجات آن حضرت بقدرى طول كشيد كه از حال رفت و بر روى زمين افتاد. نزديك حضرتش رفتم و سرش را بر دامن گرفتم; از حال او گريه ام گرفت و اشك چشمانم برصورتش ريخت، حضرت به هوش آمد و فرمود: چه كسى مرا از مناجات با پروردگارم باز داشته است؟

خود را معرّفى كردم و گفتم: اى فرزند پيامبر! اين همه جزع و فزع شما براى چيست؟ ماانسانها ى گناهكار، سزاوارتر براى اين جزع و فزع هستيم. شما كه پدرى چون حسين ابن على(عليه السلام) ومادرى چون فاطمه زهرا(عليها السلام) و جدّى چون پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)داريد، نبايد اين قدر ناراحت باشيد؟

حضرت فرمود: طاووس، اين سخنان را رهاكن! خداوند بهشت را براى اطاعت كنندگان و نيكان آفريده است; هرچند برده اى حبشى باشد و هيچ نسبتى با پيامبر و آلش نداشته باشد و جهّنم را براى عاصيان و گنهكاران خلق نموده است; هر چند از قبيله قريش (و از نزديكان پيامبر(صلى الله عليه وآله)) باشد.[9]

طاووس! مگر اين آيه شريفه را نشنيده اى: «فَاِذا نُفِخَ فِى الصُّورِ فَلا اَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَؤمَئِذ وَ لا يَتَساءَلُونَ;[10] هنگامى كه در صور دميده شود، هيچ يك از پيوندهاى خويشاوندى ميان آنها در آن روز نخواهد بود و از يكديگر تقاضاى كمك نمى‏كنند (چون كارى از كسى ساخته نيست!)» به خدا قسم فرداى قيامت هيچ چيزى به تو سود نمى‏رساند; مگر عمل صالحى كه پيش فرستاده اى![11]

حقيقتاً اگر عمل صالح نباشد، هيچ چيزى فرداى قيامت با عث نجات انسان نمى‏شود; زيرا به تعبير قرآن مجيد قيامت روزى است كه: «لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ اِلاَّ مَنْ اَتَى الله بِقَلْب سَليم[12]; در آن روز كه مال و فرزندان سودى نمى‏بخشد، مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد.»

نتيجه اين كه حسادت ها، دروغگويى ها، افشاء اسرار ديگران، باعث دورى از خداوند است و تنها معيار و ملاك براى نجات انسان در آن روز اعمال صالح اوست; نه روابط فاميلى.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  «معافير» صمغ و شيره يكى از درختان حجاز به نام «عُرْفُطْ» است كه بوى نا مناسبى دارد، به گونه اى كه اگر زنبور عسل از آن بخورد، بوى بد آن به عسل آن زنبور نيز منتقل مى گردد.

2 . استعمال عطر و معطّر بودن امرى پسنديده اى است كه براى رهبر يك جامعه بسيار پسنديده است.

3 .  تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 271. جالب اين كه اصل اين حديث را «بخارى» در جلد ششم «صحيح» خود، صفحه 194، نقل كرده است .

4 .  قرطبى، جلد 10، صفحه 6680 (به نقل از تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 301).

5 .  روح المعانى، جلد 28، صفحه 142 (به نقل از تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 301)

6 .  درّالمنثور، جلد 6 ، صفحه 245.

7 . در آيه 21 سوره روم مسأله همسرى از آيات الهى شمرده شده و هدف از آن سكون و آرامش هريك از دو همسر به وسيله ديگرى بيان شده است.

8 .  سوره هود، آيه 45.

9 . سؤال: در روايات مختلفى از بى حرمتى به فرزندان پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و سادات نهى شده است; حتّى نسبت به ساداتى كه خداى ناكرده مرتكب گناهان كبيره، مثل گناه زشت شرابخوارى، شده اند. كه نمونه آن را مرحوم حاج شيخ عباسى قمى رحمة الله عليه در جلد دوم منتهى الآمال صفحه 708، در ذيل شرح زندگانى امام حسن عسكرى(عليه السلام) آورده است. اين گروه از روايات با آنچه در متن آمده است چگونه سازگاراست؟

پاسخ: اين دو هيچ منافاتى با يكديگر ندارند; زيرا يكى مربوط به دنياست و ديگرى مربوط به جهان آخرت. به عبارت ديگر احترام پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهلبيت آن حضرت(عليه السلام) و فرزندان و فرزندزادگان آن حضرت در بين مسلمانان بايد محفوظ بماند. براى رعايت اين مطلب لازم است كه استثنائى وجود نداشته باشد تا افراد بى ايمان و منافق نتوانند با سوء استفاده از استثناءها، اصل اين قانون را خدشه دار كنند; ولى اين، بدين معنى نيست كه اين نسبت در جهان آخرت نيز به تنهايى كافى است، بلكه همان طور كه در متن آمد، در آخرت تنها و تنها اعمال صالح و كردارهاى نيك باعث نجات انسان مى شود و حتّى شفاعت شفاعت كنندگان، شامل كسانى مى شود كه مقدارى عمل صالح داشته باشند تا كمبود آن را با شفاعت جبران كنند و گر نه كسى كه هيچ عمل صالحى در طول مدّت عمر خود انجام نداده است، مشمول شفاعت هم نخواهد شد.

10 . سوره مؤمنون، آيه 101.

11 . بحارالانور، جلد 46، صفحه 81 .

12 . سوره شعراء، آيه 88 و 89.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و چهارمين مثال: ويژگى‏هاى منافقان

 

در آيه چهارم سوره منافقون آمده است:

 

وَ اِذ رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ اَجْسامُهُمْ وَ اِنْ يَقُولُواتَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَاَنهمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَة عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ الله اَنّى يُؤْفَكُونَ

 

هنگامى كه آنها را مى‏بينى، جسم و قيافه آنان تورا در شگفتى فرو مى‏برد و اگر سخن بگويند، به سخنانشان گوش فرا مى‏دهى; امّا گويى چوب هاى خشكى هستند كه به ديوار تكيه داده شده اند! هر فريادى از هر جابلند شود، بر ضدّ خود مى‏پندارند; آنها دشمنان واقعى تو هستند; پس، از آنان بر حذر باش! خداوند آنها را بكشد، چگونه از حق منحرف مى‏شوند!

 

دور نماى بحث

 

از آنجا كه منافقين خطرناكترين دشمنان اسلام و مسلمين هستند، شناسايى و افشاء چهره واقعى آنها لازم و ضرورى است; بدين جهت قرآن مجيد در آيات مختلفى، از جمله آيه فوق، به بررسى ويژگى هاى آنان پرداخته است. در آيه مورد بحث، به سه  ويژگى منافقان اشاره شده است كه بخوبى چهره واقعى آنان را برملا مى‏كند.

 

اوصاف منافقين

 

براى شناخت انسان هاى دو چهره و مبارزه با آنها، آشنايى با صفات و ويژگى هاى آنان لازم است. بدين منظور قرآن مجيد در آيات مختلف به معرّفى اين دشمنان خطرناك و بيان خصوصيّات و صفات آنان پرداخته است. در سوره منافقين، ده ويژگى ممتاز آنان بيان شده است[1] كه سه ويژگى آن در آيه مثل آمده است. در اينجا به بحث و بررسى همين سه صفت اكتفاء مى‏كنيم، اميد است كه از روى اين آثار و نشانه ها، چهره واقعى منافقان را بشناسيم; همانگونه كه يك طبيب آگاه از روى علائم و نشانه هاى ظاهرى به وجود بيمارى هاى مزمن و خطرناك پى مى‏برد.

 

شرح و تفسير

 

1 ـ «وَ اِذ رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ اَجْسامُهُمْ» ـ اوّلين ويژگى منافقان ـ كه در اين آيه مطرح شده است ـ اين است كه آنها ظاهرى جذّاب و فريبنده دارند. منافقان چون ضعف درونى دارند و شخصيّت ثابتى ندارند، به ظاهرشان رسيدگى زيادى مى‏كنند; ظاهرى قوى، زيبا، آراسته و منّظم دارند; امّا حقيقت و واقعيّت آنها چيزى ديگراست!

آرى! اى پيامبر! هنگامى كه آنها را مى‏بينى، ظاهرشان تو را در شگفتى فرو نبرد. بر خلاف منافقان، ممكن است يك مؤمن ظاهرى بسيار ساده داشته باشد و اهميّتى به سرو وضع خودندهد; اما شخصيّت ثابت و حقيقى داشته باشد.

به هر حال، اوّلين ويژگى منافقين آراستگى جالب و فريبنده و اعجاب آور ظاهرى آنهاست.

بعضى از مفسّران روايت كرده اند كه «عبدالله بن اُبى» سركرده منافقان، مردى درشت اندام، خوش قيافه، فصيح و چرب زبان بود. هنگامى كه با گروهى از يارانش وارد مجلس رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى‏شد، اصحاب از ظاهر آنها تعجّب مى‏كردند و به سخنانشان گوش فرا مى‏دادند; ولى آنها (به خاطر غرور و تكبُّر و نخوتى كه داشتند) كنار ديوار رفته و به آن تكيه كرده و مجلس را تحت تأثير قيافه و سخنان خود قرار مى‏دادند.[2]

2 ـ «وَ اِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَاَنهمْ خُشُبٌ مُسنَّدَةٌ» ـ در دومين ويژگى مطرح شده در اين آيه، خداوند منافقان را به چوب هاى خشك كه بر ديگرى تكيه مى‏زند، تشبيه مى‏كند. «خُشُبْ» جمع «خَشَبْ» به معناى چوب خشك است و «مُسَنَّدَة» به معناى چوب خشكى است كه روى پاى خودش نمى‏ايستد و همواره بر ديگرى تكيه مى‏زند.[3] در اين تشبيه، نكات مختلفى وجود دارد و به تعبير ديگر، از جهات مختلف، منافقان به چوبهاى خشكيده تشبيه شده اند:

الف: همان گونه كه گذشت، «مسنّدة» چوب هاى خشك بى ريشه هستند. منافقان نيز ريشه و اساسى ندارند و همواره وابسته به ديگران هستند. آنها هيچ گاه روى پاى خويش نمى‏ايستند; بلكه نمى‏توانند بايستند و هيچ استقلالى ندارند. آنها هميشه وابسته به بيگانگان و كفّار هستند، همان گونه كه تاريخ صدر اسلام نيز اين مسأله را تصديق مى‏كند; مثلاً در داستان مسجد ضرار ـ كه شرح آن در جلد اوّل اين كتاب، صفحه 235 به بعد گذشت ـ سردسته منافقان ابو عامر نصرانى بود كه با روميان زد و بندهايى داشت و به تحريك آنان و با تكيه و اتّكاء بر مسيحيان روم قصد توطئه داشتند. با توجه به اين تشبيه ويژگى ديگر منافقان كه همان تكيه بر بيگانگان و ايجاد آشوب در دل مسلمانان مى‏باشد نيز روشن مى‏گردد.

ب: ويژگى ديگر چوب خشك اين است كه معمولاً فايده اى جز سوختن ندارد، نه ميوه اى دارد، نه برگى، نه سايه اى منافقين هم به همين اندازه بى خاصيّت هستند.

ج: چوب خشك قابل انعطاف نيست. منافق هم متعصّب، لجوج، يك دنده و غير قابل انعطاف است، اگر بهترين دليل ها و متين ترين برهان ها و روشن ترين استدلال ها را بشنود، بازهم به راه خود ادامه مى‏دهد و انعطافى در مقابل آن نشان نمى‏دهد. بر خلاف مؤمنين كه انعطاف پذيرند و بدين جهت، بهتر طوفان ها را پشت سر مى‏گذارند.

به روايت زيبايى كه از وجود مبارك پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در اين زمينه نقل شده است، توجه كنيد:

«مَثَلُ اْلمُؤمِنِ كَمَثَلِ الزَّرْعِ; لاتَزالُ الرِّياحُ تُفيؤهُ وَ لا يَزَالُ الُمْؤمِنُ يُصِيبُهُ بَلاءٌ، وَمَثَلُ الْمُنافِقِ مَثَلُ الشَّجَرَةِ الاْرِزَةِ لاتَهْتزُّ حَتّى تُسْتَحْصَدُ[4]» ـ مثل مؤمن، مثل گياه است، در مقابل باد خم مى‏شود، ولى نمى‏شكند و دوباره بلند مى‏شود. مؤمن گرفتار بلا مى‏شود; امّا در مقابل بلايا، شكست نمى‏خورد و دوباره راست قامت برمى خيزد. گياه ممكن است در مقابل هجمه سيلاب موقتاً شكل ظاهرى اش تغييركند ولى دوباره روى پا مى‏ايستد، سيلاب كه از سر او گذشت دوباره برمى خيزد; ولى مثل منافق مثل درخت صنوبر است كه ظاهرى آراسته و قامتى بلند و جالب دارد; امّا همچون چوب خشك غير قابل انعطاف است. اگر باد شديدى بوزد مقاومتى در مقابل آن ندارد و مى‏شكند. آرى! منافق همچون «خشب مسنده» غير قابل انعطاف است.

خلاصه اين كه، منافقان دو چهره همانند چوب هاى خشك بى ريشه، همواره متّكى به بيگانگانند و هيچ فايده و ثمره اى براى جامعه ندارند و به هيچ وجه قابل انعطاف نمى‏باشند.

3 ـ «يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَة عَلَيْهِمْ» ـ ويژگى سوم منافقين طبق اين آيه شريفه اين است كه آنها نسبت به همه سوءظن دارند. هر سرو صدا و فريادى، از هر كسى و از هر كجا برخيزد، تصوّر مى‏كنند كه بر ضدّ آنهاست. آنها در واقع مصداق ضرب المثل معروف «اَلْخائِنُ خائِفٌ[5]; خيانتكار همواره ترسان است.» مى‏باشند.

دزد هر نگاهى را نگاه معنى دار تلقّى مى‏كند و با خود مى‏گويد: «نكند او متوجه سرقت من شده است!»، «مبادا مرا لو دهد!»، «نكند او يك مأمور مخفى پليس است كه با لباس شخصى مرا تعقيب مى‏كند!» و مانند اين تصوّرات. در حالى كه ممكن است نگاه كننده براى اوّلين بار او را ديده باشد، ولى چون او خائن است و به ديگران خيانت كرده، همواره ترسان و لرزان و مضطرب است; امّا انسانى كه خيانت نكرده و حسابش پاك است، از محاسبه او را چه باك است. اگر هزاران چشم به او نگاه كنند، ذره اى اضطراب او را فرا نمى‏گيرد. اگر در مركز ساختمان پليس قرار گيرد، هر گز نمى‏ترسد; بلكه مطمئن تر مى‏شود و در كنار مأموران احساس امنيّت بيشترى مى‏كند.

خلاصه اين كه، سوءظن[6] از ديگر ويژگى هاى منافقين است.

«هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» ـ منافقان با ويژگى هايى كه گفته شد، دشمنان اصلى شما هستند; هر چند شما دشمنان ديگرى نيز داريد، ولى خطر آنها به اندازه خطر منافقين نيست. پس بيشتر مواظب اعمال و رفتار و كردار آنها باشيد و از آنها اجتناب كنيد.

جلمه فوق به شكل ديگرى در كلام پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نيز منعكس شده است: «اِنّى لا اَتَخَوَّفُ عَلى اُمَّتى مُؤْمِناً وَ لا مُشْرِكاً، اَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيَحْجُرُهُ إيِمانُهُ، وَ اَمَّا اْلمُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ كُفْرُهُ، وَلكِنْ اَتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ مُنافِقاً عالِمَ اللِّسانِ، يَقُولُ ماتَعْرِفُونَ وَ يَعْمَلُ ماتُنْكِرُونَ[7]; من (رسول الله) نسبت به سرنوشت امّتم (مسلمانان) از انسان هاى مؤمن و مشرك بيم ندارم; زيرا ايمان مؤمن مانع مى‏شود كه ضربه اى بر اسلام و مسلمين وارد سازد و مشرك (كه همه او را به شرك و كفر مى‏شناسند به همين جهت) شرك و كفر علنى اش او را رسوا و ذليل مى‏كند. (به اين جهت مسلمانان نسبت به آنها حواسشان جمع است; آنها را در مجالس و مراكز حسّاس راه نمى‏دهند); ولى از انسان هاى منافق چرب زبان و خوش سخن مى‏ترسم; منافقينى كه در سخن هماهنگ با ارزش هاى اسلامى هستند، ولى در عمل بر خلاف ارزش هاى اسلامى گام برمى دارند.»

با توجه به حديث فوق بخوبى روشن شد كه چرا منافقان طبق بيان صريح قرآن، دشمنان اصلى هستند.

«قاتَلَهُمُ الله اَنّى يُؤْفَكُونَ» ـ خداوند پس از اين كه صفات سه گانه منافقان را در آيه مثل بيان مى‏كند و سپس به خطرفوق العاده آنان اشاره مى‏كند و آنها را دشمن اصلى مسلمانان معرفى مى‏نمايد، آنها را به اين شكل نفرين مى‏كند: خداوند آنها (منافقين) را بكشد، آنها چگونه از حق منحرف مى‏شوند (و ديگران را نيز گمراه مى‏كنند)![8]

خلاصه اين كه، بايد منافقين را با استفاده از نشانه ها و علائمى كه در آيه فوق و ديگر آيات قرآن آمده است، شناخت و از آنها اجتناب كرد. مخصوصاً در عصر و زمان ماكه خطر آنها بيشتر و فعّاليّت آنها گسترده تر و پيچيده تر شده است.

 

پيام آيه

 

معيار سنجش نفاق

 

اگر مى‏بينم شنيدن آيات قرآن قلب مرا تكان نمى‏دهد.

اگر مى‏بينم بررسى آيات ثواب و عقاب الهى در من سبب حركت به سوى خوبيها و گريز از بديها نمى‏شود.

و اگر مى‏بينم حرف حق در من اثر نمى‏گذارد و همچنان به راه باطل ادامه مى‏دهم; بايد بدانم رگه هاى نفاق در قلب من نفوذ كرده و در مسير منافقان قرار گرفته ام!

آرى! آنها همچون «خشب مسنّدة» (چوبهاى خشك...) هستند و هركس شباهتى به آنان يابد در طريق آنان گام بر مى‏دارد.

 

مباحث تكميلى

 

1

       منافق كيست؟

 

منافقين داراى دو چهره و گاهى دو شخصيّت هستند; ظاهر آنها چيزى، و باطنشان چيزى ديگراست; در ظاهر ادّعاى ايمان مى‏كنند و در صف مؤمنان قرار مى‏گيرند و شكل ظاهرى عبادات را انجام مى‏دهند، ولى در قلب و درون، ايمانى ندارند و يا ايمان درست و صحيحى ندارند.[9]

اين معنى در روايات اسلامى نيز آمده است; در روايتى آمده است كه خداوند به عيسى بن مريم(عليه السلام) فرمود:

 

ياعيسى لَيَكُنْ لِسانَكَ فِى السَّرِّ وَ اْلعَلانِيَةِ لِساناً واحِداً وَ كَذلِكَ قَلْبُكَ، اِنّى اُحَذِّرُكَ نَفْسَكَ، وَكَفى بى خَبيراً، لا يَصْلَحُ لِسانانِ فِى فَم واحِد، وَ لا سَيْفانِ فى غَمَد واحِد وَ لا قَلْبانِ فى صَدْر واحِد[10]

 

اى عيسى! زبان و قلب تو در سّر و آشكار بايد يكى باشد; (نه اين كه در رو به روى اشخاص به گونه اى سخن بگويى و در غياب آنها به گونه اى ديگر.) تو را (از دوچهره بودن) بر حذر مى‏دارم و همين كه من از همه احولات تو آگاهم، كافى است (هر چند مردم، آگاه به باطن تو نباشند) شايسته نيست دو زبان در يك دهان باشد; همان گونه كه شايسته نيست دوشمشير در يك غلاف و دو قلب در يك سينه باشد!

 

به هر حال، نفاق به معناى دو چهره اى و تضادّ ظاهر و باطن انسان است و زمانى انسان بطور كامل از نفاق مبرّى و پاك مى‏شود كه بتواند درونش را دقيقاً با ظاهرش يكسان و يكنواخت كند.

خداوندا ما را در اين امر بسيار مهم يارى فرما!

2

       خطرات منافقين

 

خطر منافقين در هر جامعه اى، از هر دشمنى بيشتر است. دشمنانى كه علناً اعلان جنگ مى‏دهند و به اصطلاح شمشير را از رو مى‏كشند، خطر آنها به مراتب كمتر از اهل نفاق و دو چهرگان است; زيرا هنگامى كه انسان دشمن را بشناسد، خود را در مقابل او آماده مى‏كند و با تجهيزات كامل و آمادگى تمام به استقبال او مى‏رود; ولى دشمنان نا شناخته، دشمنان دوست نما، دشمنانى كه در لابه لاى دوستان پنهان شده و سنگر گرفته اند، ناگهان انسان را غافلگير مى‏كنند; در حالى كه آمادگى مقابله به هيچ وجه نيست.

به اين جهت، همواره منافقين در هر جامعه اى خطرناكترين دشمنان آن جامعه بوده اند. اگر تاريخ اسلام را ورق بزنيم و بررسى مختصرى بنمايم، خواهيم ديد كه اسلام بيشترين ضربه ها را از منافقين تحمّل كرده است. در تاريخ اسلام حوادث دردناك فراوانى يافت مى‏شود كه منشأ آن منافقان بوده اند و اگر همه آنها جمع آورى گردد، كتاب آموزنده خوبى خواهد شد. در اينجا به چند نمونه آن اشاره مى‏كنيم:

 

الف : داستان إفك!

از مجموع آيات يازدهم تا شانزدهم سوره نور استفاده مى‏شود كه در زمان پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)زن بى گناهى كه از اهمّيّت ويژه اى در جامعه آن روز برخور دار بود توسّط يكى از منافقان مورد اتهام عمل منافى عفّت قرار گرفت و اين شايعه به منظور لكه دار كردن حيثيّت پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)، توسّط ساير منافقين در جامعه پخش شد. گروهى از منافقان به ظاهر مسلمان، قصد داشتند از اين حادثه بهره بردارى غرض آلودى به نفع خويش و ضرر جامعه اسلامى كنند كه آيات فوق نازل شد و توطئه آنها را افشا كرد.[11]

ب : كار شكنى منافقين در حديبيه

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در سال ششم هجرت تصميم گرفت كه به اتّفاق مهاجرين و انصار و ساير مسلمانان به عنوان مراسم «عمره»[12] به سوى مكه حركت كند. حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) به مسلمانان اطّلاح داده بود كه من در خواب ديده ام كه همراه يارانم وارد «مسجدالحرام» شده ايم و مشغول مناسك عمره هستيم. مسلمانان به سوى مكه حركت كرده و در «ذوالحليفه»[13] نزديك مدينه احرام بستند و با تعداد زيادى شتر براى قربانى حركت كردند.[14] وضع حركت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بخوبى نشان مى‏داد كه هدفى جز انجام اين عبادت بزرگ ندارند. به اين جهت اسلحه اى جز شمشير، كه سلاح هر مسافرى بود، همراه نداشتند. مسلمانان حركت خود را ادامه دادند تا اين كه وارد سر زمين حديبيه شدند.[15]

قريش از حركت مسلمان ها به سوى مكه با خبر شد و راه را بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)بست و مانع انجام مناسك عمره مسلمانان شد. پس از حوادث مختلفى، صلح حديبيه بين پيامبر(صلى الله عليه وآله) و قريش بسته شد.

در هنگام تنظيم قرار داد «سهيل بن عمرو» نماينده قريش با نوشتن «بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرِّحيمِ» و «مُحَمَّدٌ رَسُوُلُ الله» در ابتداى قرار داد مخالفت كرد.

اين مسائل باعث نغمه هاى شومى از سوى منافقين شد. آنها با اين بهانه شروع به جنجال آفرينى كردند; مثلاً گفتند: يا رسول الله! اين چه خوابى بود كه شما ديديد!

اين چه زيارتى بود كه به ماوعده داديد!

اين چه امتيازى است كه به كفّار مى‏دهيد!

اين اعتراضات و غوغاها و جنجال ها به جايى رسيد كه حتّى به كلام الهى كه از صلح حديبيه به فتح المبين تعبير كرده است[16] اعتراض شد. يكى از اصحاب خطاب به پيامبر(صلى الله عليه وآله) عرض كرد: «اين چه فتحى است كه ما را از زيارت خانه خدا باز داشتند و جلوى قربانى ما را گرفتند![17]» تا جايى كه بعضى از منافقين گفتند: هيچ روزى به اندازه امروز در پيامبرى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شك نكرديم!

در حالى كه صلح حديبيه يكى از بزرگترين پيروزى هاى مسلمانان بود و آثار مثبت فراوانى به دنبال داشت.[18]

 

ج: ترور نافرجام پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) توسّط منافقان!

در راه باز گشت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از تبوك به سوى مدينه، تعدادى از منافقان تصميم گرفتند كه شتر پيامبر(صلى الله عليه وآله)را از فراز گردنه اى كه در ميان راه مدينه و شام قرار داشت، رم دهند و حضرت را در دل دره اى بيفكنند.

هنگامى كه سپاه اسلام به نخستين نقطه گردنه رسيد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: هر كسى مايل است، مى‏تواند مسير خود را از وسط بيابان قرار دهد; زيرا بيابان وسيع است، ولى خود پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حالى كه «حذيفه» شتر او را مى‏راند، و «عمّار» مهار آن را مى‏كشيد، از گردنه بالا رفت. هنوز پيامبر(صلى الله عليه وآله) مقدار زيادى از گردنه بالا نرفته بود كه به پشت سر خود نگاه كرد. در نيمه شب مهتابى، سوارانى را ديد كه از پشت سر، او را تعقيب مى‏كنند و براى اين كه شناخته نشوند، صورت خود را پوشانيده و آهسته آهسته مشغول سخن گفتن هستند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) عصبانى شد، نهيبى بر آنها زد و به «حذيفه» دستور داد با عصاى خود شتران آنها را بر گرداند.

نهيب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رعب شديدى در دل آنها افكند و فهميدند كه پيامبر از نقشه آنها با خبر شده است، به اين جهت فوراً از راهى كه آمده بودند، بازگشتند و بدينسان توطئه آنها ناكام ماند.[19]

 

د : اجتماع منافقان در سقيفه!

خبر رحلت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) قلب مسلمانان را جريحه دار و ديدگانشان را اشكبار كرد. هنوز مراسم تكفين و تدفين و نماز بر جسد پاك و مطهّر برترين پيامبران الهى انجام نشده بود كه عده اى از فريب خوردگان دنيا و منافقان دو چهره، على رغم تصريح حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)بر وصايت حضرت على(عليه السلام)، در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و در پاسخ به نداى شيطان، توطئه خطرناكى براى انحراف اسلام و مسلمين چيدند و متأسّفانه اين بار موفّق شدند و بزرگترين ضربه را بر پيكره اسلام وارد كردند.[20] اَلّلهُمَ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِم ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ آخِرَ تابِع لَهُ عَلى ذلِكَ.

كار شكنى ها و توطئه ها و ضربات منافقان، بيش از آن است كه قابل شمارش باشد. همين منافقين معاويه ها را بر سر كار آوردند و آن همه جنايات را توسّط امثال او آفريدند! همين منافقين امام على(عليه السلام) و امام حسن(عليه السلام) را خانه نشين كردند! منافقين فاجعه كربلا را آفريدند و بهترين انسان ها را در كربلا به مسلخ بردند. و...

خلاصه اين كه منافقان براى هر جامعه اى و از جمله اسلام، خطرناكترين دشمن محسوب مى‏شوند; به همين جهت، در آيات قرآن مجيد، بيشترين حملات به اين دو چهره گان شده است و خداوند متعال در سوره هاى مختلف از جمله سوره منافقين، توبه، بقره، احزاب و برخى سوره هاى ديگر قرآن به افشاى چهره واقعى آنها پرداخته است.

پروردگارا! اسلام و مسلمانان را از شرّ منافقان حفظ فرما و آنان را رسوا گردان!

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 . در سوره منافقون ده ويژگى آنان بيان شده كه سه ويژگى آن در آيه مثل آمده است. نشانه هاى دهگانه منافقين كه در اين سوره مطرح شده به شرح زير است: 1 ـ دروغگوئى صريح و آشكار (والله يشهد انّ المنافقين لكاذبون) 2 ـ استفاده از سوگندهاى دروغين براى گمراه ساختن مردم (اتّخذوا ايمانهم جنّة) 3 ـ عدم درك واقعيّات بر اثر رها كردن آئين حق بعد از شناخت آن (لايفقهون) 4 ـ داشتن ظاهرى آراسته و زبانى چرب، عليرغم تهى بودن درون و باطن (و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم) 5 ـ بيهودگى در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حق همچون يك قطعه چوب خشك (كانهم خشب مسنّدة) 6 ـ بدگمانى و ترس و وحشت از حادثه و هر چيز به خاطر خائن بودن (يحسبون كلّ صيحة عليهم) 7 ـ حق را به باد سخرّيه و استهزاء گرفتن (لوّا رؤوسهم) 8 ـ فسق و گناه (انّ الله لايهدى القوم الفاسقين) 9 ـ خود را مالك همه چيز دانستن و ديگران را محتاج به خود پنداشتن (هم الّذين يقولون لاتَنفقوا على من عندرسول الله حتّى ينفضّوا) 10 ـ خود را عزيز و ديگران را ذليل تصوّر كردن (ليخرجنّ الاعزّ منها الاذلّ). (تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 164.)

2 .  كشّاف، جلد 4، صفحه 540 (به نقل از تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 153) .

3 .  گاهى درختى كه داراى ريشه است، خشك مى شود; اين درخت خشكيده متّكى بر ديگرى نيست، بلكه بر ريشه هاى خود استوار است; قطعه چوب خشكيده اى را كه ريشه اى ندارد تصوّر كنيم كه همواره نيازمند است و بايد به چيزى ديگرى تكيه كند. «مسنّده» چوب خشك قسم دوم است.

4 . ميزان الحكمه، باب 3608، حديث 18468.

5 . اين جمله كه به شكل ضرب المثلى معروف درآمده از امام حسين(عليه السلام) است. «حلوانى، متوفّاى قرن پنجم» در «نزهة النّاظر»، صفحه 84 ، حديث شماره 13، جمله فوق را به عنوان روايتى از امام سوم نقل مى كند.

6 .  «سوءظن» از صفات بسيار زشت اخلاقى است كه نتايج شوم و ناگوارى دارد. در مثال چهل و هفتم پيرامون اين رذيله قبيح اخلاقى مطالبى مطرح شد.

7 .  ميزان الحكمه، باب 3934، حديث 20295; شبيه اين روايت را نيز حضرت على(عليه السلام)در نامه 27 نهج البلاغه از حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند.

8 .  قابل توجه اين كه اين تعبير تند «قاتلهم الله انَّى يؤفكون» تنها در دوجاى قرآن مجيد آمده است. يك مورد همين سوره منافقين است و مورد ديگر در آيه شريفه 30 سوره توبه است. در اين جا منافقين مورد لعن خداوند و نفرين حضرت حق قرار گرفته اند و در آنجا يهود و نصارى مشمول اين تعبير تند شده اند. راستى چه رابطه اى بين منافقين مسلمان و يهوديان و مسيحيان منحرف است؟!

9 .  البته نفاق، همانند ايمان، درجاتى دارد. در بعضى مراتب بسيار شديد و براى همگان قابل تشخيص است; ولى بعضى درجات آن خفيف است، به گونه اى كه خود شخص هم شايد متوجه آن نشود. روايات مختلفى در اين زمينه وجود دارد كه به دو نمونه آن قناعت مى كنيم:

الف: در روايت تكان دهنده اى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمده است: «من خالفت سريرته علانيته فهو منافق كائناً من كان; هر كسى، در هر مرحله اى از ايمان باشد; ولى ظاهرش با درونش مخالفت داشته باشد منافق است» (ميزان الحكمة، باب 3932، حديث 20290) عمومّيت اين روايت كه شامل هر انسانى مى شود، قابل تأمّل است.

ب : در روايت تكان دهنده ديگرى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) آمده است كه: «اشدّ النّاس نفاقاً من امر بالطّاعة ولم يعمل بها و نهى عن المعصية ولم ينته عنها; منافق ترين مردم كسى است كه ديگران را دعوت به اطاعت و بندگى كند; ولى خود بنده نباشد و ديگران را از گناه برحذر دارد، امّا خود مرتكب آن شود. (ميزان الحكمة، باب 3933، حديث 20294) اين روايت، مخصوصاً براى گويندگان و نويسندگان و متولّيان تبليغات اسلامى هشدار بزرگى است!

10 .  ميزان الحكمة، باب 3936، حديث 20299 .

11 .  در مورد اين كه زن مورد اتهام چه كسى بود و تهمت از سوى كداميك از منافقين بود؟ مباحث مختلفى مطرح شده است كه نمى توان دقيقاً نام شخص خاصّى را مطرح كرد. توضيح بيشتر را در تفسير نمونه، جلد 14، صفحه 387 تا 394 مطالعه فرمائيد.

12 .  مراسم «عمره مفرده» را در هر ماهى از سال مى توان انجام داد; برخلاف «حجّ تمتّع» كه فقط در ماه ذى الحجه انجام مى شود. شرح بيشتر پيرامون عمره مفرده را در مناسك حجّ حضرت آية الله العظمى مكارم شيرازى، مسئله 353 به بعد مطالعه فرمائيد.

13 . «ذُوالْحُلَيْفَه» به دو مكان از سر زمين حجاز گفته مى شود:

الف: روستايى نزديك مدينه كه مسجد شجره در آن قرار دارد و آن ميقات كسانى است كه از مدينه منوّره عازم حج هستند.

ب : نام مكانى بين «حاذة» و «ذات عرق» از اراضى «تهامه» نيز مى باشد; ولى منظور از آن، در اينجا همان مكان اوّل است. (مجمع البحرين، جلد 5، صفحه 40)

14 .  يكى از اعمال واجب حجّ تمتّع قربانى است كه بهتر از همه شتر و متوسّط آن گاو و كمترين آن گوسفند است. شرح بيشتر را در مناسك حج حضرت آية الله الظمى مكارم شيرازى (مدّ ظله) مسئله 287 به بعد مطالعه فرمائيد.

15 .  حديبيه در عصر و زمان ما حدود 17 كيلومتر با مكه فاصله دارد و دورترين حدّ حرم است.

16 .  اين تعبير در اوّلين آيه سوره فتح (سوره 48) ديده مى شود.

17 .  تفسير نمونه، جلد 22، صفحه 16.

18 .  مشروح اين داستان و آثار و پيامدهاى آن را در تفسير نمونه، جلد 22، صفحه 9 به بعد مطالعه فرمائيد.

19 .  فروغ ابديّت، جلد دوم، صفحه 404.

20 . مشروح اين ماجراى غم انگيز را در كتاب «اسرار آل محمّد» مطالعه فرماييد.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و سومين مثال: عالمان بى‏عمل

 

آيه پنجم سوره جمعه، مثالى ديگر از مثال هاى زيباى قرآن مجيد است. خداوند متعال در اين آيه شريفه مى‏فرمايد:

 

مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ اَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِـاياتِ الله وَالله لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ

 

كسانى كه مكلّف به تورات شدند، ولى حقّ آن را ادا نكردند، مانند دراز گوشى هستند كه كتاب هايى حمل مى‏كند (آن را بر دوش مى‏كشد، امّا چيزى از آن نمى‏فهمد) . گروهى كه آيات خدا را انكار كردند، مثال بدى دارند و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى‏كند.

 

دور نماى بحث

 

اين آيه شريفه، پيرامون يهوديانى سخن مى‏گويد كه على رغم تصريح كتاب آسمانى خودشان به نبوّت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، به اسلام ايمان نياوردند و اين بشارت تورات را ناديده انگاشتند و به تعبير دقيق تر، آيه مثل، مثالى براى همه عالمان بى عمل مى‏زند و كسانى كه از اندوخته هاى خويش بهره نمى‏گيرند را به «حمارى» تشبيه مى‏كند كه نمى‏تواند از كتاب هايى كه بار او كرده اند استفاده كند.

 

شأن نزول

 

هنگامى كه آيه دوم سوره جمعه نازل شد و خداوند از پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)به عنوان پيامبرى كه در ميان جمعيّتى درس نخوانده مبعوث شده، از آن حضرت ياد كرد; يهوديان لجاجت كردند و گفتند: اين كه ما ايمان نمى‏آوريم و مسلمان نمى‏شويم، به خاطر اين است كه اسلام دين جهانى و همگانى نيست و طبق اين ]آيه شريفه [و به اعتراف خودتان اختصاص به همان منطقه حجاز، كه مردمى بى  سواد هستند، دارد.[1]

معمولاً افراد لجوج، ماجراجو، خود خواه و مانند آن، همواره به دنبال بهانه هستند و يهوديان لجوج نيز از اين قاعده مستثنى نيستند. آيه شريفه در واقع پاسخى است به اين بهانه يهوديان.

 

شرح و تفسير

 

«مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْرةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ اَسْفاراً» ـ مثل يهوديانى كه كتاب آسمانى تورات به آنها داده شد و اين موهبت بزرگ الهى و نعمت بى بديل خداوندى بدون اختيار، در اختيار آنها قرار داده شد; ولى حقّ اين كتاب آسمانى را ادا نكردند، به گونه اى كه گويا موهبتى به آنهانشده است; مثل چنين كسانى، مثل الاغى است كه كتاب هايى بر پشت او بار كنند، در حالى كه از محتوى و مضمون آن كتاب ها، هيچ بهره اى نبرد; يعنى اى گروه يهود! مگر در كتاب آسمانى شما ـ تورات ـ بشارت ظهور حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)نيامده است؟! مگر به تعبير قرآن مجيد ويژگى ها و صفات و علائم آن حضرت در كتاب آسمانى شما به گونه اى دقيق مطرح نشده كه همانند فرزندانتان پيامبر آخرالزّمان را مى‏شناسيد؟![2] مگر شما به عشق زيارت پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله)از خانه و كاشانه خود به سوى سر زمين حجاز كوچ نكرده ايد و در مدينه در انتظار ظهور اسلام و سپس تشرّف به آن نيستيد؟! پس چه شد كه على رغم همه اين مسائل به بشارت هاى تورات پشت پازديد و اسلام را نپذيرفتيد; بلكه با آن به جنگ بر خواستيد!

مثل شما عالمان بى عمل، مثل دراز گوشى است كه هيچ بهره اى از بار كتاب خود نمى‏برد و تنها سنگينى آن را بر دوش خود احساس مى‏نمايد.

«بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِاياتِ الله» ـ مثال عالمان بى عمل كه آيات الهى را تكذيب كنند مسلّماً مثال بدى است.

چگونه اين يهوديان لجوج و عنود به «حمار حامل اسفار» تشبيه نشوند درحالى كه نه تنها با عمل كه با زبان نيز آيات الهى را انكار كردند! اين موضع گيرى زشت يهوديان لجوج مخصوص يهوديان صدر اسلام نبوده است; بلكه طبق آيه شريفه 87 سوره بقره آنها هر زمان پيامبرى برخلاف هواى نفسشان مى‏آمد، در برابر او تكبّر مى‏كردند. گروهى را تكذيب مى‏نمودند و گروهى را به قتل مى‏رساندند!

«وَالله لايَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ» ـ درست است كه هدايت كار خداست و همه هدايت ها از ذات بى همتاى او سرچشمه مى‏گيرد; امّا قابليّت انسان ها نيز شرط است. خداوند تنها كسانى را كه زمينه هدايت دارند، هدايت مى‏كند و هدايتش شامل كسانى كه با لجاجت و عناد بر خويشتن ظلم و ستم مى‏كنند، نمى‏شود.

 

پيام هاى آيه

 

1- «حُمِّلُوا... ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوا» ضرب المثلى عام و فراگير!

 

معناى اين جمله ـ همان گونه كه گذشت ـ اين است كه خداوند به يهود، بدون اختيار آنها، نعمتى بزرگ به نام تورات داد; ولى آنها بهره اى از آن نگرفتند. اين مطلب اختصاصى به يهود ندارد; بلكه شامل هر نعمتى كه خداوند در اختيار انسان قرار دهد و انسان از آن بهره نگيرد مى‏شود.

«عقل» ـ نعمت بى بديل غير اختيارى است كه در اختيار هر انسانى قرار داده شده است; امّا بسيارى از انسان ها از اين نعمت بزرگ، بهره بردارى صحيح و شايسته اى نكرده اند.

«سلامتى» ـ نعمت بزرگ و ناشناخته اى است[3] كه بى اختيار در اختيار ما نهاده شده است، آيا به طور شايسته از آن استفاده كرده ايم، يا مصداق «حُمِّلُوا... وَلَمْ يَحْمِلُوا» مى‏باشد؟

آيا توانسته ايم از معارف دينى، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)، قرآن مجيد، ائمه بزرگوار دين، علماء و مراجع و ديگر نعمت هايى كه خداوند بى اختيار به ما انسان ها ارزانى داشته است براى هدايت خود و جامعه بهره بردارى كنيم؟!

 

2- چرا «حمار» ؟

 

حيوانات باركش فراوانند; امّا چرا خداوند متعال در اين آيه شريفه، عالمان بى عمل و يهوديان لجوج را به «دراز گوش» تشبيه كرده است؟

پاسخ : ظاهراً علّت آن اين است كه «دراز گوش» شهرت فراوانى در حماقت و نادانى دارد به اين جهت، هر گاه مى‏خواهند ضرب المثلى براى حماقت شخصى بزنند، او رابه «حمار» تشبيه مى‏كنند; در حماقت «الاغ» همين بس كه اگر ده بار از جاده اى خطرناك عبور كند و با خطرات زيادى روبه رو شود، بازهم از آن مسير مى‏رود و مسير خود را عوض نمى‏كند!

خداوند متعال براى اين كه نهايت حماقت عالمان بى عمل و يهوديان لجوج را نشان دهد، آنها را به «حمارى» تشبيه مى‏كند كه بهره اش از يك بارِ كتاب، تنها احساس سنگينى و خستگى است. آيا حماقتى بالاتر از اين تصوّر مى‏شود كه انسانى در تمام مدّت عمر خود علومى را با خود حمل كند و هرگز از آن استفاده نكند!

 

3-  نكته تعبير به «اسفار» نه «كتاب»

 

«اسفار» از ماده «سِفر» به معناى كتاب است. «سفر» به معناى پرده بردارى از چيزى است. عرب ها به زن هاى بى حجاب به اين جهت «نساء سافرات» مى‏گويند كه حجاب خود را كنار نهاده اند; همان گونه كه «سَفَر» را بدين علّت سفر مى‏گويند كه انسان در بيابان ها به هنگام سفر آشكار و هويد است; بر خلاف زمانى كه در شهر و ديار خود مى‏باشد كه در لابه لاى كوچه ها و خيابان ها و ساختمان ها و اتومبيل ها و ديگر اشياء پنهان است.

كتاب را نيز به اين جهت «اسفار» گفته اند كه پرده از روى حقايق بر مى‏دارد و واقعيّت ها و حقايق و معارف را براى انسان ها روشن مى‏كند.

كتاب آسمانى كه بايد باعث هدايت انسانها به سوى حقيقت شود و واقعيّت را براى آنها نمايان كند، چه بسيارند كسانى كه تنها زحمت حمل و نقل آن را مى‏كشند و بهره اى از آن نمى‏برند.

 

4-  هدايت، قابليّت لازم دارد.

 

همان گونه كه قبلاً ذكر شد، همواره انوار هدايت از ناحيه خداوند است; امّا قابليّت ها را ما خود بايد به وجود آوريم. باران در طبع لطيفش خلاف نيست، امّا چنين نيست كه بر هر زمينى ببارد، گل برويد; بلكه بستگى به نوع زمين دارد. اگر زمين شوره زار باشد، جز خس و خار نمى‏رويد; ولى اگر زمينِ آماده اى باشد، قطعاً گل مى‏رويد. بدين جهت يك انسان نيز كه بعد از هزار واندى سال، يك جمله از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)مى شنود و هدايت مى‏گردد و به قله كمال مى‏رسد، در واقع قابليّت هدايت را داشته است; اما اشخاصى همانند ابوسفيان و ابوجهل كه عمرى را در كنار حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) سپرى مى‏كنند و آيات فراوانى از قرآن را مى‏شنوند و موعظه هاى متعدّد پيامبر(صلى الله عليه وآله)به آنها مى‏رسد، چون زمينه هدايت ندارند نه تنها يك گام به سوى انسانيّت بر نمى‏دارند; بلكه روز به روز از انسانيّت فاصله مى‏گيرند و همانند چهار پايان، بلكه گمراه تر از آنها مى‏شوند.[4]

 

5- آيه مثل شامل هر عالم بى عملى مى‏گردد!

 

همان گونه كه قبلاً اشاره شده آيه شريفه هرچند در مورد يهوديان نازل شده است، ولى بدون شك شامل هر عالمى كه به اندوخته هاى علمى خود عمل نكند مى‏شود. مرحوم علاّمه طبرسى مفسّر بزرگ قرآن در ذيل آيه فوق مى‏گويد: از ابن عبّاس چنين نقل شده است: كسانى كه كتاب هدايت را انكار كنند نيز در حكم حمارى هستند كه كتابهايى بر دوش گرفته اند; بنابراين كسى كه قرآن مجيد تلاوت مى‏كند و معناى آن را درك نمى‏كند و از قرآن همچون كسى كه نيازى بدان ندارد اعراض كرده است مشمول اين مثل مى‏شود[5] و مثل چنين فردى نيز مثل آن دراز گوش است; بنابراين آيه شريفه هشدارى است به همه مسلمانان كه مراقب باشند سرنوشتى همچون يهود پيدا نكنند، اين فضل عظيم الهى كه شامل حال آنها شده و اين قرآن مجيد كه برآنها نازل گرديده، براى اين نيست كه تنها در خانه ها خاك بخورد، و يابه عنوان «تعويذ چشم زخم» حمايل كنند، و يا ضميمه «آئينه» و «شمعدان» مهريه عروسان نمايند و يا مخصوص مجالس فاتحه و اموات گردد و تا اين حد آن را تنزّل دهند و يا آخرين همّت آنها تلاش و كوشش براى تجويد و تلاوت زيبا و ترتيل و حفظ آن باشد، ولى در زندگى فردى و اجتماعى كمترين انعكاس نداشته باشد و در عقيده و عمل از آن اثرى به چشم نخورد!

 

ترسيم چهره عالمان بى عمل در روايات

 

«علم» و «عالم» در فرهنگ اسلامى ارزش فراوانى دارد، به گونه اى كه در روايات از علم به «سرچشمه فضائل»، «بهترين ميراث» ، «چراغ عقل» ، «گمشده مؤمن»، «بهترين گنج» ، «بهترين دليل» ، «برترين هدايت» ، «زيبايى آشكار» ، «بهترين انيس» ، «بالاترين شرف»[6] و مانند آن ياد شده است; همان گونه كه از «دانشمند» و «عالم» به «وارث پيامبران»، «چراغ هاى روى زمين» ، «جانشينان انبياء»[7] و مانند آن تعبير شده است.

روشن است كه تمام اين فضائل و ارزش ها براى علمى است كه عملى گردد و عالمى را شامل مى‏گردد كه به علمش عمل كند و گرنه چنين علمى نه تنها مايه هدايت نخواهد بود و چراغى فراسوى ديگران نمى‏شود; بلكه حتّى خود آن عالم را نيز هدايت نمى‏كند.

در روايت تكاندهنده اى از و جود مبارك رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)آمده است:

 

مَنْ اِزْدادَ عِلْماًوَ لَمْ يَزْدَدْ هُدًى، لَمْ يَزْدَدْ مِنَ الله اِلاّ بُعْداً [8]

 

عالمى كه هر روز بر علم و دانش خود مى‏افزايد، ولى (بر اثر عمل نكردن به علم و دانش خويش) چيزى بر هدايتش افروده نمى‏شود، دورى اش از خداوند زيادتر مى‏شود!

 

نكته قابل تأملّ اين كه آن حضرت(صلى الله عليه وآله) نمى‏فرمايد: عالم بى عمل، متوقّف مى‏شود و در جا مى‏زند; بلكه مى‏گويد چنين انسانى عقب گرد مى‏كند! چون تا زمانى كه نمى‏دانست و عذر مقبولى در ندانستن داشت، خداوند عذرش را مى‏پذيرد; امّا وقتى كه دانست و آگاه شد و به علم خود عمل نكرد، عقب گرد شروع مى‏شود.

نتيجه اين كه، بايد هم به سراغ علم و دانش برويم و سختى ها و مشكلات تحصيل دانش را تحمّل كنيم و هم به علم خود عمل كنيم و آن را وسيله هدايت خود و ديگران قرار دهيم تا مشمول روايت فوق و آيه مثل قرار نگيريم.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 . تفسير نمونه، جلد 24، صفحه 106.

2 .  سوره بقره، آيه 146 ـ و سوره انعام، آيه 20 .

3 .  در روايتى از امام رضا(عليه السلام) آمده است: «الصّحة و الامان نعمتان مجهولتان لايعرفهما الاّ من فقد هما; سلامتى و امنيّت دو نعمت نا شناخته هستند، كسى قدر اين دو نعمت (بزرگ) را مى داند كه آنها را از دست داده باشد.» (مسندالرّضا، صفحه 120.)

4 .  سوره فرقان، آيه 44.

5 .  مجمع البيان، جلد 10، صفحه 285 .

6 .  تعابير دهگانه فوق در روايات مختلف آمده است; به ميزان الحمكة، باب 2830 مراجعه كنيد.

7 .  تعبيرهاى سه گانه در ميزان الحكمة، باب 2838 آمده است.

8 . محجّة البيضاء، جلد اوّل، صفحه 126.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و دومين مثال: جاذبه فوق‏العاده قرآن

 

خداوند متعال در آيه 21 سوره حشر مى‏فرمايد:

 

لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ الله وَتِلْكَ الاَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلهمْ يَتَفَكَّرُونَ

 

اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى‏كرديم، مى‏ديدى كه در برابر آن خاشع مى‏شود و از خوف خدا مى‏شكافد! اينها مثال هايى است كه براى مردم مى‏زنيم، شايد در آن بينديشند.

 

دورنماى بحث

 

اين مثل پيرامون جاذبه فوق العاده قرآن مجيد سخن مى‏گويد، خداوند متعال در اين آيه شريفه، نفوذ معنوى قرآن را در انسان بر خشوع و خضوع كوه ها در برابر قرآن تشبيه كرده است كه اگر قرآن بر كوه ها نازل مى‏شد، كوه در برابر قرآن خاشع گشته و از خوف خدا مى‏شكافت. سپس هدف از امثال القرآن را تعقّل و تفكّر در آيات الهى بيان مى‏كند.

 

جاذبه شگفت انگيز قرآن

 

زندگى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نشانگر آن است كه دشمنان اسلام از جاذبه قوىّ قرآن مجيد مى‏هراسيدند. قرآن مجيد هراس آنان را در آيه شريفه 26 سوره فصّلت چنين بيان مى‏كند:

 

وَ قالَ الَّذينَ  كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَاَلْغَوْ فيهِ لَعَلّكُمْ تَغْلِبُونَ

كافران گفتند: گوش به اين قرآن ندهيد و به هنگام تلاوت آن جنجال كنيد، شايد پيروز شويد!

 

آرى! آنان آن قدر از جاذبه قرآن مى‏ترسيدند كه هنگام تلاوت آيات حق توسّط پيامبر(صلى الله عليه وآله) شروع به هياهو و جنجال مى‏كردند تا صداى زيباى تلاوت قرآن پيامبر(صلى الله عليه وآله)به گوش مردم نرسد. اوج هراس كفّار و مشركان از اين مسأله، كه نشانه جاذبه شگفت انگيز قرآن مجيد است، آنجا بود كه به كسانى كه قصد تشرّف به مسجدالحرام و زيارت بيت الله الحرام را داشتند، مى‏گفتند: در داخل مسجد پنبه اى در گوش هاى خود فرو كنيد تا صداى پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)را نشنويد; مبادا مسحور شويد![1]

متأسّفانه امروز هم اين شيوه جلوگيرى از رسيدن صداى حق به مردم، به روش هاى مدرن انجام مى‏شود!

برخى از اتهام ها و بر چسب ها و تهمت هايى كه مشركان به حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)نسبت مى‏دادند نيز نشانگر همين معنى است. يكى از اين اتهامات، نسبت سحر و جادوگرى است; در آيه دوم سوره يونس مى‏خوانيم:

 

قالَ الكْافِرُونَ اِنَّ هذ لَساحِرٌ مُبينٌ

 

كافران گفتند: اين مرد (حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)) ساحر (و جادوگرى) آشكار است.

شرح و تفسير

 

لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنِ عَلى جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ الله

 

اگر اين قرآن را بر كوه ها نازل مى‏كرديم، كوه ها در مقابل جاذبه قوى قرآن سر تعظيم فرود مى‏آوردند و از خشيت و ترس خداوند متلاشى مى‏شدند!

 

آرى! اگر قرآن بر كوهها نازل مى‏شد، كوهها را متلاشى مى‏كرد امّا اين انسان ناآگاه كه از دولب مبارك پيامبر(صلى الله عليه وآله)تلاوت قرآن را مى‏شنود، و به آواى روحبخش وحى الهى نه يك بار و دو بار، بلكه بيست و سه سال گوش مى‏كند; ولى در قلب سخت تر از سنگ او اثر نمى‏كند!

در تفسير اين آيه شريفه، دو نظريه وجود دارد:

1 ـ نخست اين كه اگر كوه ها عقل و هوش داشتند و قابليّت درك و فهم مى‏داشتند آنگاه قرآن را بر آنها نازل مى‏كرديم، در مقابل قرآن خاشع مى‏شدند; بنابراين، آيه مذكور يك قضيه شرطيه براى تنبه و بيدارى انسان است، مبنى بر اين كه تو كه عقل و هوش دارى، چرا در مقابل قرآن سر تعظيم فرود نمى‏آورى![2]

2 ـ ديگر اين كه آيه شريفه قضيه شرطيه نيست بلكه يك حقيقت است; زيرا تمام موجودات عالم (هر موجودى به تناسب ظرفيّت خويش) درك و احساس دارد.[3] اين معنى در آيات متعدّدى از قرآن مجيد، از جمله آيه اوّل سوره تغابن، آمده است; خداوند در اين آيه شريفه مى‏فرمايد:

 

يُسَبِّحُ لِله ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ

 

آنچه در آسمان ها و زمين است، براى خدا تسبيح مى‏گويند; مالكيّت و حكومت از آن اوست و ستايش از آنِ او و او بر همه چيز تواناست!

اگر موجودات، عقل و درك متناسب خودشان نداشته باشند كه تسبيح خدا معنى ندارد. به قول شاعر:

ما سميعيم و بصير و باهُشيم ***با شما نامحرمان ما خامُشيم

 

پس آنها درك و شعور دارند و تسبيح و تقديس مى‏كنند; ولى ما تسبيح آنها را نمى‏فهميم، به اين جهت كسانى كه حالت شهود عالم باطن را دارند، صداى زمزمه موجودات را مى‏فهمند!

طبق تفسير اوّل، آيه، جزء امثال القرآن محسوب مى‏شود; ولى طبق تفسير دوم، مثل به معناى توصيف است و از محلّ بحث خارج است.

آيه 31 سوره رعد، كه در مورد تأثير عجيب قرآن مجيد است، شاهد بر تفسير اوّل است. خداوند متعال در اين آيه شريفه مى‏فرمايد:

 

وَلَوْ اَنَّ  قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ اَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الاَرْضُ اَوْ كُلِّمَ بِه الْمَوْتى بَلِ  لِله الاَمْرُ جَميعاً

 

اگر به وسيله قرآن، كوه ها به حركت در آيند يا زمين ها قطعه قطعه شوند يا به وسيله آن با مردگان سخن گفته شود، (بازهم ايمان نخواهند آورد) ولى همه كارها در اختيار خداست.

 

در مورد شأن نزول اين آيه، بعضى از مفسّران بزرگ گفته اند كه در پاسخ جمعى از مشركان مكه نازل شده است كه در پشت خانه كعبه نشسته بودند و به دنبال پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرستادند، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) (به اميد هدايت آنها) نزد آنها آمد; عرض كردند: اگر دوست دارى از تو پيروى كنيم اين كوههاى مكه را به وسيله قرآنت عقب بران تا كمى اين زمين تنگ و محدود ما گسترش يابد! و زمين را بشكاف و چشمه ها و نهرهائى در اينجا پديد آور تا درختان غرس كنيم و زراعت نمائيم! تو به گمان خود كمتر از داوود نيستى كه خداوند كوهها را براى او مسخّر كرده بود كه با او همصدا شده، تسبيح خدا مى‏گفتند;[4] يا اين كه باد را مسخّر ما گردان كه بر آن سوار شويم و به شام رويم و مشكلات خود را حل كنيم و مايحتاج را تهيه نمائيم و همان روز بازگرديم ـ همان گونه كه مسخّر سليمان بود; تو به گمان خود از سليمان كمتر نيستى! و نيز جدّت «قصى» (جدّ طايفه قريش) يا هر كس ديگر از مردگان ما را مى‏خواهى زنده كن تا از او سؤال كنيم آيا آنچه تو مى‏گوئى حق است يا باطل زيرا عيسى(عليه السلام)مردگان را زنده مى‏كرد و تو كمتر از عيسى نيستى!

در اين هنگام اين آيه نازل شد و به آنها گوشزد كرد كه همه آنچه را مى‏گوئيداز سر لجاجت است نه براى ايمان آوردن، وگرنه معجزه كافى براى ايمان آوردن ارائه شده است![5]

 

پيام آيه

 

هيبت و عظمت قرآن

 

هيبت و عظمت قرآن آن گونه است كه، طبق آيه بالا، اگر بر كوهها نازل مى‏شد آنها را تكان مى‏داد و از هم مى‏شكافت، حال چگونه است حال كسانى كه قرآن پيوسته بر آنها خوانده مى‏شود و كمترين تغييرى در روح و جان آنها پيدا نمى‏شود، قلب آنها به راستى از سنگ خارا سخت تر است!

پروردگارا! روز به روز ما را با قرآن آشناتر بگردان و آيه آيه آن را سبب فزونى ايمانمان قرارده!

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  داستانهاى جالبى در اين زمينه وجود دارد كه به برخى از آنها در جلد اوّل اين كتاب اشاره شد .

2 و 3 .  مجمع البيان، جلد 9، صفحه 266 .

4 . اين مطلب در آيه 79 سوره انبيا آمده است; در اين آيه مى خوانيم: «وَسَخَّرْنا مَعَ داوُدَالْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَ كُنّا فاعِلينَ; كوهها و پرندگان را با داوود مسخر ساختيم، كه (همراهِ او) تسبيح (خدا) مى گفتند، و ما اين كار را انجام داديم.» ـ مطلب فوق در آيه 18 و 19 سوره «ص» نيز آمده است.

5 .  تفسير نمونه، جلد 10، صفحه 220 .

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

پنجاه و پنجاه و يکمين مثال: يهود

 

آيات 14 تا 17 سوره حشر مشتمل بر دو مثال قرآنى است; خداوند متعال مى‏فرمايد:

 

لا يُقاتِلُونَكُم جَميعاً اِلاَّ فِى قُرًى مُحْصَنَة اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُر بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَديدٌ تَحْسَبُهُمْ جَميعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِاَنهمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ كَمَثَلِ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَريباً ذاقُوا وَبالَ اَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ كَمَثَلِ الشَّيْطانِ اِذْ قالَ لِلاِْنسانِ اكْفُرْ فَلَمّا كَفَرَ قالَ اِنّى بَرَىءٌ مِنْكَ اِنّى اَخافُ الله رَبَّ الْعالَمينَ فَكانَ عاقِبَتَهُما اِنهما فِى النّارِ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظّالِمينَ

 

آنها هرگز با شما به صورت گروهى نمى‏جنگند، جز در دژهاى محكم يا از پشت ديوارها. پيكار شان در ميان خودشان شديد است (امّا در برابر شما ضعيف); آنها  را متّحد مى‏پندارى، در حالى كه دلهايشان پراكنده است; اين به خاطر آن است كه آنها قومى هستند كه تعقّل نمى‏كنند. (كار اين گروه از يهود) همانند كسانى است كه كمى قبل از آنان بودند، طعم تلخ كار خود را چشيدند و براى آنها  عذابى دردناك است! كار آنهاهمچون شيطان است كه به انسان گفت: "كافر شو تا مشكلات تو را حل كنم "امّا هنگامى كه كافرشد گفت: "من از تو بيزارم، من از خداوندى كه پروردگار عالميان است بيم دارم; سرانجام كارشان اين شد كه هردو در آتش دوزخ خواهند بود، جاودانه در آن مى‏مانند; و اين است كيفر ستمكاران!

 

دور نماى بحث

 

آيات چهار گانه فوق كه حاوى دو مثال زيباست، در مورد طايفه يهود بنى النّضير است كه به تحريك منافقان مدينه، قصد جنگ با اسلام و مسلمين را داشتند. اين آيات آن ها را از جنگ با مسلمانان و عواقب آن بر حذر مى‏دارد و دو مثال زيبا براى آنان مى‏زند كه شرح آن خواهد آمد.

 

تاريخ يهود در مدينه

 

براى روشن شدن تفسير آيات چهار گانه، لازم است سيرى گذرا پيرامون يهوديان ساكن مدينه داشته باشيم.

سه طايفه از يهود، بنام هاى «بنى النّضير»، «بنى قينقاع» و «بنى قريظه» در مدينه زندگى مى‏كردند; آنها قلعه هاى محكمى براى خود ساخته بودند و در وضعيّت مناسب اقتصادى به كار تجارت مشغول بودند. آنها از خارج شبه جزيره عربستان به قصد ديدار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به مدينه مهاجرت كرده بودند; زيرا در كتاب هاى مذهبى خود خوانده و از علماى خويش شنيده بودند كه پيامبرى در حجاز ظهور مى‏كند; به اين جهت براى ديدن آن پيامبر به مدينه آمده بوند. آنها علاوه براين كه خود در انتظار ديدار جمال پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله) بودند، براى مردم مدينه نيز بشارت ظهور ايشان را باز گو مى‏كردند و به آنها مژده ظهور دين جديد را مى‏دادند.

امّا هنگامى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) ظهور كرد و دينى جديد و نورانى را در ظلمتكده شبه جزيره عربستان به ارمغان آورد، يهوديان متعصّب چون اسلام را با برخى از منافع نامشروع خود در تضاد ديدند به پيروى از هوى و هوس شيطانى، نغمه مخالفت ساز كردند!

امان از هواى نفس كه چه مى‏كند! جمعيّتى به عشق ديدن پيامبرى از شهر و ديار خود هجرت مى‏كنند و در محل موعود سُكنى مى‏گزينند و مدّتى در انتظار او مى‏مانند و لحظات سخت انتظار را سپرى مى‏كنند; امّا وقتى كه او را مى‏يابند، نه تنها از او استقبال نمى‏كنند; بلكه نقشه از بين بردن او را مى‏كشند و با دشمنان او هم پيمان مى‏شوند و در يك صف قرار مى‏گيرند!

امّا اسلام در اين مبارزه پيروز شد وقلعه هاى سه گانه به تصرّف مسلمانان در آمد و يهوديان تار و مار شدند، عده اى كشته شدند و عده اى با سر افكندگى و فلاكت مجبور به ترك مدينه شدند.

 

شأن نزول آيات فوق

 

پس از اين كه «طايفه بنى قينقاع» در درگيرى با مسلمانان نابود گشتند، منافقان مدينه سراغ «طايفه بنى النّضير» آمدند و آنها را جهت جنگ با مسلمانان تحريك كردند، گفتند: برخيزيد و تا مسلمانان سازمان و حكومت مستحكمى تشكيل نداده اند به كمك همديگر آنها را از مدينه بيرون نموده و ريشه اسلام را بخشكانيم; پس در جنگ با مسلمان درنگ نكنيد!

در اينجا آيات را فوق نازل شد و به يهود هشدار داد كه با طناب پوسيده منافقان به چاه نروند كه بد بخت مى‏شوند; زيرا منافقان به شما كمك نخواهند كرد و شماهم به تنهايى تاب مقاومت در برابر مسلمانان را نداريد، بنابراين عاقبتتان مثل عاقبت «بنى  قينقاع» مى‏شود. سپس براى آنها دو مثال مى‏زند.

 

شرح و تفسير

 

«لا يُقاتِلُونَكُمْ جَميعاً اِلاَّ فى قُرىً مُحْصَنَة اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُر» ـ اى مسلمانان! از اين يهوديان نترسيد. آنها جرأت جنگ و رويارويى با شما را ندارند، آنها در ميدان جنگ به مبارزه با شما نمى‏پردازند; بلكه يا در قلعه هاى دربسته و از روى پشت بام قلعه به پيكار مى‏پردازند و يا از پشت ديوارها به مقابله با شما بر مى‏خيزند و اين نشانه قوّت و قدرت شما و ضعف و ناتوانى آنهاست.

«بأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَديدٌ تَحْسَبُهُمْ جَميعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتّى» ـ آنها در بين خود خوب مى‏جنگند و هنگامى كه با غير مسلمانان رو به رو مى‏شوند، با شدّت و قوّت به مبارزه مى‏پردازند. به اين جهت تصوّر مى‏كنيد كه آنها نيرومند و متّحدند; در حالى كه قلب آنها از هم جداست، اتّحاد شان ظاهرى است و در واقع تخم اختلاف و تفرقه در قلب آنها كاشته شده است.

يهود امروز، اسرائيل، نيز در مقابل ديگران خوب مى‏جنگد و ظاهرى متّحد و يكپارچه دارد; امّا در مقابل مسلمانان حزب الله لبنان درمانده و بيچاره مى‏شود.[1] و تخم اختلاف در درون آنها كاشته شده است; زيرا دنيا پرستان به دنبال منافع شخصى خود هستند، هر جا منافعشان چيز ديگرى اقتضا كند، از يكديگر جدا مى‏شوند.

«ذلِكَ بِاَنهمْ قَوْمٌ لايعْقِلُونَ» ـ علّت اختلاف آنان، جهل و نادانى است، آنها چون اهل تعقّل و تفكّر نسيتند، اختلاف دارند. عقل، عامل اتحّاد و جهل علّت اختلاف است; پس شما مسلمانان از يهوديان نهراسيد!

بعد از بيان اختلاف درونى يهود دو مثال براى آنها بيان مى‏كند:

مثال اوّل: «كَمَثَلِ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَريباً ذاقُوا وَ بالَ اَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» مثل يهود بنى النّضير.

مثل كسانى است كه قبل از آنها بودند و كفّاره اعمالشان را پرداختند و اكنون نيز در عذابى دردناك به سر مى‏برند. خلاصه اين كه، يهود بنى النّضير را به قومى كه قبل از آنها وجود داشتند و به كيفر اعمالشان رسيدند تشبيه مى‏كند.

مفسّران در اين كه اين قوم چه كسانى بوده اند دو احتمال داده اند:

1 ـ منظور همان مشركان مكه است كه در جنگ بدر به كفير اعمالشان رسيدند. منافقين، مشركان مكه را تحريك به جنگ كردند، آنها به ميدان جنگ بدر آمدند و شكست خوردند و مجبور به عقب نشينى شدند. يهود بنى النّضير نيز به سرنوشت آنها دچار خواهد شد.

2 ـ منظور طايفه يهود بنى قينقاع است كه به تحريك منافقين بر عليه مسلمانان جنگيدند و از مسلمانان شكست خوردند و محبور شدند مدينه را ترك كنند.

اى يهود بنى النّضير! سرنوشت بنى قينقاع در انتظار شماست.

مثال دوم : «كَمَثَلِ الشّيْطانِ اِذْ قالَ لِلاِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمّا كَفَرَ قالَ اِنّى بَرِىءٌ مِنْكَ اِنّى اَخافُ الله رَبَّ الْعالَمينَ» ـ مثال اوّل براى يهوديانى بود كه به تحريك منافقان تحريك مى‏شدند; و اين مثال، براى خود منافقان است كه يهود را تحريك مى‏كنند; به عبارت ديگر، اين مثال براى محرّك است و مثال قبل براى تحريك شدگان. به هر حال خداوند مى‏فرمايد: مثل منافقين ـ كه يهوديان را تحريك مى‏كنند ـ مثل شيطان است كه انسان را تحريك مى‏كند و او را به كفر وبى دينى دعوت مى‏كند; امّا همين كه اوضاع را نامناسب مى‏بيند، انسان تحريك شده را در وسط ميدان رها نموده و فرار مى‏كند!

شيطان گاهى از اوقات به شكل انسان در مى‏آيد و او را مى‏فريبد[2] كه به چند نمونه آن اشاره مى‏شود:

الف : در جنگ بدر شيطان به شكل انسان در آمده بود و مشركان را تحريك مى‏كرد; امّا وقتى برترى مسلمانان احساس شد و فرشتگان و ملائكه به كمك آنها آمدند، شيطان عقب نشينى نموده و فرار كرد. وقتى از او پرسيدند: تو كه همه را به جنگ تشويق مى‏كنى، كجامى روى؟ گفت: من چيزى هايى مى‏بينم كه شما نمى‏بينيد![3]

ب : در جلسه مشورتى سران قريش براى بررسى راه هاى مبارزه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، شيطان به شكل پيرمردى از اهل نجد درآمد و گفت: بهترين راه اين است كه از تك تك قبايل عرب يك نماينده انتخاب شود كه آنها با هم به خانه محمّد(صلى الله عليه وآله)هجوم آورند و او را بكشند تا خون محمّد (صلى الله عليه وآله) بين تمام قبايل عرب تقسيم شود تا قريش توان انتقام از آنها را نداشته باشد. و همين نظريه تصويب شد.[4]

ج : بعد از رحلت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)و در ماجراى  بيعت با ابوبكر نيز مى‏گويند كه شيطان به صورت پيرمرد سالخورده اى در مسجد مجسّم شد و به عنوان اوّلين شخص با ابوبكر بيعت كرد.[5]

به هر حال، خداوند به منافقان مدينه مى‏فرمايد كه: مثل شما، مثل شيطان است كه انسان را به كفر تحريك مى‏كند; ولى هنگام خطر، از او دست بر مى‏دارد. به او پيشنهاد كفر و بى دينى مى‏دهد; امّا وقتى انسان كافر گرديد به او مى‏گويد: من از كفّار بيزارم و از پروردگار جهانيان مى‏ترسم!

هنگامى كه شيطان عذاب الهى را در چند قدمى خود مى‏بيند، چنين سخنانى مى‏گويد و توبه مى‏كند و روشن است كه توبه به هنگام نزول بلا و عذاب پذيرفته نيست; همان گونه كه توبه در آستانه مرگ و هنگامى كه پرده ها كنار رفته است، قابل پذيرش نيست.

در اينجاست كه هر دو گرفتار مى‏شوند; هم شيطانِ محرّك و هم انسانِ تحريك شده، هم منافقان محرّك و هم يهوديان تحريك شده و عاقبت هر دو، آتش جهنّم است.

اين دو مثال براى يهوديان و منافقان صدر اسلام مطرح شده است; امّا آيا اختصاص به زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)دارد؟ انصاف اين است كه بگوييم: اين مثال ها در تمام زمان ها و مكان ها جريان دارد و شامل حال تمام كسانى مى‏شود كه به تحريك منافقان عليه مسلمانان دست به مبارزه مى‏زنند و هنگامى كه گرفتار مى‏شوند، دست از حمايت آنها بر مى‏دارند، بلكه گاهى از اوقات به حمايت دشمنان آنان بر مى‏خيزند; زيرا منافق و شيطان چيزى به نام وفا و عهد و پيمان نمى‏فهمد!

 

پيام هاى آيه

 

1- دشمنان اسلام قدرتمند نيستند!

 

طبق آنچه از آيه شريفه استفاده شد، دشمنان اسلام آنچنان كه ما خيال مى‏كنيم متّحد و يكپارچه و قوى نيستند; آنها هنگام به خطر افتادن منافع خويش با هم پيمانان خود به جنگ و مبارزه بر مى‏خيزند، قلب هايشان متفرّق است. بهترين دليل بر تفرقه آنها اين كه منافع واحدى ندارند، بلكه هر كدام به دنبال منافع خويشند.

 

2- سرچشمه اختلاف جهل و نادانى است.

 

همان گونه كه در ذيل آيه مثل آمد، علّت تفرقه و اختلاف كفّار و مشركان جهل و نادانى آنها ذكر شد (ذلِكَ بِاَنهمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ); بنابراين، ريشه اختلافات، نادانى و جهل است و هر جا كه اتّحاد و يكپارچگى و وحدت است، نشانگر عقل و درايت و هوشيارى آن ملّت مى‏باشد.

يك جامعه آگاه بايد به فكر منافع جمعى و مجموعه جامعه باشد و براى سلامت افراد بايد تمام مجموعه سالم باشد.

آيا امروز ما اين پيام مهمّ عقل و وحى را شنيده و درك كرده ايم؟ آيا به عنوان پاسخ به نداى عقل و شرع، حاضريم دست از اختلافات و جناح بندى ها و حزب بازى ها برداريم؟ چه قدر نيروها و توانمندى هاى جامعه در دعواها و منازعات بى حاصل داخلى هدر مى‏رود؟ نيروهاى مالى، فكرى، فرهنگى كه بايد در راه آبادانى كشور و دين مصرف شود، چگونه در راه ايجاد و رفع اختلافات از بين مى‏رود!

آرى! اتّحاد نشانه عقل و اختلاف علامت نادانى است!

 

3- تكيه بر منافقان خطاست!

 

از آيات شريفه مَثَل آموختيم كه با طناب پوسيده منافقان داخلى و خارجى نمى‏توان به چاه رفت! بنابراين طرفداران نظام اسلامى و پيروان مكتب قرآن نبايد فريب منافقان را بخورند كه آنها تكيه گاه هاى مناسبى نيستند و به هنگام خطر، انسان را تنها مى‏گذارند; بلكه اگر دشمن، قوى تر باشد با او همدست مى‏شوند! منافقان همواره براى اسلام و مسلمين خطر جدّى بوده و هستند و خواهند بود; بايد بسيار مواظب آنها بود!

 

4- تاريخ گذشتگان چراغ راه آيندگان

 

اگر مى‏خواهيد راه صحيحى در زندگى خود انتخاب كنيد و به بيراهه نرويد، تاريخ گذشتگان را مطالعه كنيد و از تجارب آنها كمك بگيريد; زيرا تاريخ در حال تكرار شدن است.

حضرت اميرمؤمنان على(عليه السلام)مى فرمايد:«اِنَّ الدهرَ يَجْرى بِالْباقينَ كَجَرْيِهِ بِالْماضينَ; روزگار بر باقيماندگان چنان مى‏گذرد كه بر پيشينان گذشت![6]»

و اين همان تكرار تاريخ است.

با نگاهى به تاريخ گذشته و پى بردن به عوامل پيروزى و شكست آنها، بهتر مى‏توان در آينده، گام نهاد.

 

5- شيطان و منافقين در يك مسير حركت مى‏كنند!

 

از آنجا كه قرآن مجيد در مثال دوم، منافقين را به شيطان تشبيه كرد، نتيجه مى‏گيريم كه شيطان و منافقين در يك مسير حركت مى‏كنند; همان گونه كه يهود و مشركان در يك مسيرند; زيرا يهوديان به كفّار و مشركان تشبيه شدند.

تنها تفاوت شيطان و منافقين اين است كه آنها «شياطين الجن» هستند و اينان «شياطين الانس» مى‏باشند; امّا هدف و برنامه هر دو يكى است و بايد مراقب هر دو بود.

پروردگارا! همواره از شرّ شيطان به تو پناه مى‏بريم.

ما را از شرّ شيطان حفظ فرما!

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 . ديديم كه قدرت ايمان و جهاد مردان حزب الله لبنان چگونه ارتش تا دندان مسلّح اسرائيل را با ذلّت از خاك جنوب لبنان بيرون راند.

2 . مرحوم علاّمه مجلسى بحث مفصّلى در اين زمينه دارد، علاقه مندان به بحارالانوار، جلد 60، صفحه 283 به بعد مراجعه كنند.

3 . شيطان دشمن ديرينه انسان، ص 85; و تاريخ انبياء، صفحه 617 .

4 . «شيطان كيست؟» صفحه 123; و شيطان دشمن ديرينه انسان، صفحه 83 .

5 . شرح اين مطلب را به نقل از حضرت على(عليه السلام) در كتاب با ارزش «اسرار آل محمد(صلى الله عليه وآله)» صفحه 219 به بعد، مطالعه فرمائيد. نمونه هاى ديگرى از ممثّل شدن شيطان به صورت انسان وجود دارد كه علاقه مندان مى توانند آن را در كتاب «شيطان دشمن ديرينه انسان» صفحه 80 به بعد، مطالعه كنند.

6 .  نهج البلاغه، خطبه 157.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و نهمين مثال: مثالى ديگر براى زندگى دنيا

 

آيه شريفه 20 سوره حديد، مثالى ديگر براى زندگى دنياست. خداوند متعال در اين آيه مى‏فرمايد:

 

اِعْلَمُوا اَنَّمَاالْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَينَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِى الاَمْوالِ وَالاَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْث اَعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِى الاخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ الله وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا اِلاّمَتاعُ الْغُروُرِ

 

بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخر فروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است، همانند بارانى كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرو مى‏برد، سپس خشك مى‏شود، به گونه اى كه آن را زرد رنگ مى‏بينى; سپس تبديل به كاه مى‏شود. و در آخرت، عذاب شديد است يا مغفرت و رضاى الهى; و (به هرحال) زندگى دنيا چيزى جز متاع فريب نيست.

 

دور نماى بحث

 

اين مثال نيز در مورد زندگى دنياست; ولى تفاوت هايى با مثال هاى گذشته، كه در اين مورد زده شده، دارد. در اين مثال زندگى دنيا به بارانى تشبيه شده است كه بر سر زمينى مى‏بارد و آنجا را خرّم و سرسبز مى‏كند; امّا عمر اين طراوت و خرّمى طولانى نيست و به زودى از بين مى‏رود.

 

شرح و تفسير

 

«اِعْلَمُوا اَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِى الاَمْوالِ وَالاَوْلادِ» ـ مخاطب اين آيه شريفه، فقط مسلمانان نيستند; بلكه همه انسان ها مخاطب آيه اند. اى انسان ها! اى مردم سراسر كره زمين، در تمام زمان ها، بدانيد كه زندگى دنيا از پنج حالت خارج نيست:

1 ـ «لَعِبٌ» ـ حالت اوّل زندگى دنيا، لعب و بازى است. جمعى از دنيا پرستان سرگرم بازى و سرگرمى هاى بچّگانه هستند، هر چند سن و سال زيادى دارند; امّا عقل و كارهاى آنها كودكانه است.

2 ـ «لَهْوٌ» ـ گروهى ديگر خوشگذران هستند; در زندگى خود جز به خوشگذرانى فكر نمى‏كنند. تا قدرت و توان دارند مشغول لهو و خوشگذرانى هستند.

3 ـ «زينَةٌ» ـ صورت سوم زندگى دنيا، زينت و خود آرايى و آرايش است، برخى دائماً مى‏خواهند خود آرايى كنند، آرايش جديد، لباس جديد، خانه نو و جديد، حركات تازه و جديد و خلاصه كار اين گروه خود آرايى و زينت است.

4 ـ «تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ» ـ فخر فروشى حالت ديگر دنياست. شايد منظور از فخر فروشى در اينجا فخر به مقام و موقعيّت اجتماعى باشد، چنين اشخاصى به دنبال پست و مقام هستند تا به ديگران فخر بفروشند.

5 ـ «وَ تَكاثُرٌ فِى الاَمْوالِ وَالاَوْلادِ» ـ «تكاثر» به معنى فزون طلبى است; فزون طلبى در اموال و ثروت اندوزى و فزون طلبى در اولاد و نيروى اقتصادى. حالت ديگر دنيا، مال اندوزى و فزون طلبى در مال دنياست.

خلاصه اين كه حيات دنيا منحصر در اين 5 حالت است.

سؤال : مراد از اين پنج حالت زندگى دنيا چيست؟ آيا منظور اين است كه مردم دنيا پنج گروه هستند; زندگى جمعى سراسر «لعب» و زندگى جمعى ديگر، سراسر «لهو» و زندگى گروه سوم، سراسر «زينت» و زندگى برخى ديگر، سراسر «فخر فروشى» و بالاخره زندگى عدهّ اى  نيز سراسر «فزون طلبى» است، يا منظور اين است كه زندگى هر انسانى اين پنج مرحله را طى مى‏كند؟

پاسخ : برخى از مفسّران معتقدند كه هر انسانى اين پنج مرحله را پشت سر مى‏گذراند، تا به سنّ چهل سالگى مى‏رسد و پس از آن كامل مى‏شود، اينان متعقدند چهل سال اوّل عمر انسان به پنج قسمت هشت ساله تقسيم مى‏شود: آدمى در هشت ساله نخست كه مرحله كودكى است، به لعب و بازى مشغول است; هشت ساله دوم كه دوران نوجوانى است، به لهو و خوشگذرانى طى مى‏شود; با پا گذاشتن به هشت ساله سوم كه دوران جوانى است، آدمى به زينت و خود آرايى روى مى‏آورد; هشت ساله چهارم به دنبال مقام و فخر فروشى است و بالاخره پس از تكميل سى و دو سالگى تا چهل سالگى كه هشت ساله پنجم را طى مى‏كند به زر اندوزى و ثروت اندوزى مى‏پردازد و با پا نهادن به چهل سالگى شخصّيت او كامل مى‏شود و ثبات شخصيّت مى‏يابد.[1]

«كَمَثَلِ غَيْث اَعْجَبَ اَلْكُفّارَ نَباتُهُ» ـ خداوند متعال پس از اين كه ماهيّت دنيا را به خوبى روشن مى‏كند و حقيقت آن را كاملاً آشكار مى‏كند، مثال زيبايى براى زندگى دنيا مى‏زند: مثل دنيا، مثل باران با بركتى است كه بر زمين هاى خشك و تشنه نازل مى‏شود و بر اثر باران، انواع گياهان، درختان، گل ها و سبزه ها مى‏رويد و به قدرى رشد و نمو مى‏كند كه باعث حيرت و تعجّب كشاورز مى‏شود.

«كفّار» در اين آيه به معناى كشاورزان است; «كفر» به معناى پوشانيدن است و كافر را از اين جهت كافر مى‏گويند كه حقيقت و فطرت خود را مى‏پوشاند و كشاورز را نيز بدين جهت كافر مى‏گويند كه دانه را در خاك پنهان مى‏كند; همان گونه كه به «قبر» و «شب» نيز اين لفظ اطلاق مى‏شود; زيرا قبر جسد را در خود پنهان مى‏كند و شب تاريك هر چيزى كه در آن قرار گيرد. به هر حال، گياهان و درختان به وجود آمده از باران به قدرى زياد وفراوان و باطراوت و نشاط است كه باعث تعجّب و حيرت هر كشاورزى مى‏شود.

«ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرّاً» ـ امّا عمر طراوت و نشاط اين گياهان و درختان، كه موجب تحيّر و تعجّب كشاورزان مى‏گردد، زياد نيست و با آمدن فصل پائيز همه آن طراوت و نشاط از بين مى‏رود، كم كم زرد و سپس خشك مى‏شود.

«ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً» ـ سپس اين گياهان خشكيده زرد شده تبديل به كاه مى‏شود و نسيمى آن را متلاشى كرده، هر قسمتى از آن را به گوشه اى مى‏برد. گياهى كه در زمان طراوت و شادابى در مقابل طوفان مقاوم بود، اكنون نسيم ملايمى، شيرازه زندگى اش را ازهم مى‏پاشد.

آرى! زندگى دنيا با آن زينت و پول و مقامش، همانند اين مزرعه است; اوّلش زرق و برق و رونق و جذّابيّت; ولى طولى نمى‏كشد كه همه اينها از بين مى‏رود و درهم مى‏شكند. اگر شك داريم كافى است كه نگاهى گذرا به عمر كوتاه و شش ماهه گياهان از بدو تولّد تالحظه مرگ بيندازيم. زندگى اين گياهان دورنماى زندگى مادّى ماست. آن 6 ماه عمر مى‏كند و انسان مثلاً 60 سال; امّا بالاخره همه مى‏ميرند. انسان همانند گياهان بقدرى ضعيف است كه در بدو تولّد; حتى قدرت حفظ و كنترل آب دهان خود را ندارد و در انتهاى عمر و زمان پيرى نيز به همين وضع دچار مى‏شود!

«وَ فِى الاخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ الله وَرِضْوانٌ» ـ انسان ها در جهان آخرت يكى از اين دو سرنوشت را خواهند داشت: يا مبتلا به عذاب شديد مى‏شوند و يا مغفرت و خشنودى پروردگار نصيب آنها مى‏شود.

«وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا اِلاّمَتاعُ الْغُرُورِ» ـ زندگى دنيا چيزى جز كالايى فريبنده نيست; يعنى ظاهرى پر جاذبه و فريبنده دارد، ولى باطنى ندارد.

 

پيام هاى آيه

 

 

1- دنيا فريبنده، گذرا و ناپايدار است.

 

پيام آيه شريفه اين است كه ظاهر دنيا شما را فريب ندهد و از مقصد اصلى باز ندارد، دنيا چيزى نيست كه بتوان بر آن اعتماد و تكيه كرد; زيرا دنيا فريبنده و گذرا و ناپايدار است.

حضرت على(عليه السلام) دنيا را چنين توصيف مى‏كند: «تَغُرُّ وَتَضُّر وَتَمُرُّ» دنيا سه كار مى‏كند:

1 ـ فريبنده است و انسان ها را فريب مى‏دهد.

2 ـ به بشر ضرر و زيان وارد مى‏كند و او را از جهان آخرت باز مى‏دارد.

3 ـ گذرا و ناپايدار است.

سپس مى‏فرمايد: «اِنَّ الله تَعالى لَمْ يَرْضَها ثَواباً لاَِوْليائه وَ لا عِقاباً لاَِعدائه» ـ دنيا آن قدر بى ارزش است كه خداوند، نه دادن آن را به عنوان پاداش دوستانش پذيرفته و نه گرفتن آن را به عنوان كيفر دشمنانش!

سپس مثال زيبايى براى دنيا مى‏زند:

 

وَ اِنَّ اَهْلَ الدُّنيا كَرَكْب بَيْنا هُمْ حَلُّوا اِذْ صاحَ بِهِمْ سائِقُهُمْ فَارْتَحَلُوا[2]

اهل دنيا همچون كاروانى هستند كه هنوز رحل اقامت نيفكنده اند، قافله سالار فرياد مى‏زند (كوچ كنيد) و آنها كوچ مى‏كنند!

 

ضمناً در هر تشبيهى سه ركن اساسى وجود دارد; «مُشَبه»، «مُشَبه به» و «وَجْهِ شَبَهْ»; مثلاً وقتى انسانى را به شير تشبيه مى‏كنيم، انسان «مشبه» و شير «مشبه به» و شجاعت «وجه شبه» است; يعنى انسان را در شجاعت به شير تشبيه نموده ايم.

در مثال مورد بحث نيز زندگى دنيا «مشبه» است و باران و گياهان «مشبه به» است; امّا وجه شبه چيست؟ يعنى دنيا در چه چيزى به گياهان و گل ها تشبيه شده است؟ مفسّران در پاسخ اين سؤال احتمالات مختلفى داده اند:

1 ـ دنيا از جهت ناپايدارى و گذرا بودن به گياهان تشبيه شده است; يعنى همان گونه كه طراوت و شادابى و سر سبزى گياهان ماندگار نيست و در مدّت كوتاهى زرد و خشك مى‏شود، زندگى دنيا نيز ناپايدار و گذرا مى‏باشد و به هيچ كس وفا نمى‏كند.[3]

2 ـ وجه شبه، تحوّلات سريع دنياست. دنيا زود به زود دگرگون مى‏شود، پادشاهى ممكن است بر اثر حادثه اى، كاسه گدايى به دست گيرد و يا پشت ميله هاى زندان قرار گيرد. رئيس بلندمرتبه اى ممكن است از كار بركنار شود; خلاصه، تحوّلات دنيا زياد است و نبايد به چيزى دل بست. دنيا همانند تار عنكبوت بى اعتبار است. اگر جوانى، به جوانى خويش مغرور مباش! اگر ثروتمندى، ثروتت فريبت ندهد! اگر داراى مقامى فريب آن را مخور!

خلاصه اين كه، به وضع فعلى خود مغرور مباش كه آن وضع ثابت نيست و ممكن است در يك حادثه همه چيز عوض شود.[4]

3 ـ برخى نيز وجه شبه را فريبندگى دنيا شمرده اند; همان گونه كه اين گياهان جذّاب و فريبنده و پر زرق و برق هستند، دنيا نيز همچون مار خوش خط و خال، فريبنده و پر جاذبه است; امّا انسان عاقل فقط به آن لحظه طراوت گياه نمى‏انديشد، بلكه فصل پائيز و زردى و خشكى آن را هم در نظر دارد و فريب آن را نمى‏خورد، همان گونه كه فريب ظاهر پرجاذبه آن را نمى‏خورد و به ماهيّت توخالى آن نيز مى‏انديشد.[5]

 

 

2- هدف از آفرينش

 

آيا كشاورز بدون هدف دانه مى‏افشاند! آيا كشاورز بدون انگيزه دست به تربيت گل و گياه و درختان مى‏زند! اگر كشاورز هدفى ندارد، چرا به جاى گل خار و به جاى گياهان مفيد علف هاى هرزه نمى‏كارد!

بدون شك كشاورز هدفى دارد; پس چگونه ممكن است، خداوند حكيم كه از هر عاقلى عاقلتر و از هرعالمى داناترست، انسان و جهان را بدون هدف آفريده باشد! آيا امكان دارد انسان را خلق كرده باشد و تمام موجودات جهان را نيز به خاطر خدمت به انسان آفريده باشد تا اين انسان زندگى را فقط به لهو و لعب و زينت و تفاخر و فزون طلبى بگذارند و پس از چند صباحى به جهان آخرت برود!

اى انسان! باغبان عالم هستى تو را براى هدف مهم ترى آفريده است، زندگانى جاويدان تو پس از اين دنياست. اين دنيا همانند عالم جنين است كه مرگ تو توّلد توست. «وَاِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ اْلحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ[6]» ـ براى آن زندگى جاويد سعى و تلاش كن و خود را در گرداب هاى لهو ولعب و تفاخر و زينت و فزون طلبى گرفتار و غرق نكن!

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك***چند روزى قفسى ساخته اند از بدنم

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

1 .  مرحوم علاّمه طباطبائى «رضوان الله عليه» در «الميزان» (مترجم، جلد 37، صفحه 343). مراحل پنجگانه فوق را به نقل از شيخ بهائى «رحمة الله عليه» بيان كرده است، ولى مدّت هر يك از دوره هاى پنجگانه را بيان نكرده است.

2 .  نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 415.

3 .  مجمع البيان، جلد 9، صفحه 239.

4 .  چه زيبا گفته است شاعر شيرين سخن :

در اين دنيه كه گه گه كَه كهُ و كُه كهَ شود ناگه***به امروزت مشو غره ز فردايت نه اى آگه!

5 .  الميزان مترجم، جلد 37، صفحه 344 .

6 .  سوره عنكبوت، آيه 64.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و هشتمين مثال: نزديكى خدا به انسان

 

خداوند متعال در آيه 16 سوره «ق» مى‏فرمايد:

 

وَ لَقَدْ خَلَقْنَاالاِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِه نَفْسَهُ وَ نَحْنُ اَقرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريِدِ

 

ما انسان را آفريديم و وسوسه هاى نفس او را مى‏دانيم، و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم.

 

دور نماى بحث

 

در اين آيه شريفه نيز كلمه «مثال» يا «كاف» تشبيه به كار نرفته است; ولى از آنجا كه تشبيهى وجود دارد و امرى معقول و معنوى، به امر محسوسى تشبيه شده است، آن را به عنوان يكى از مثال هاى قرآنى مطرح كرديم.

در اين مثال، خداوند نزديكى خود را به انسان تشبيه به نزديكى رگ قلب به انسان نموده است; بلكه مى‏فرمايد ما از رگ قلب انسان به او نزديكتريم.

 

سيرى در آيات قبل از آيه مثل

 

آيات قرآن به طور كلّى داراى پيوند خاصّى است; اين پيوند گاهى آشكار و روشن است; مانند آيات سوره يوسف كه همه يك داستان را دنبال مى‏كند و گاهى اين پيوند صريح و روشن نيست و در ابتدا معلوم نمى‏شود، امّا با كمى تأمّل و دقّت روشن مى‏شود.

پيوند آيه مثل با آيات قبل از آن، از نوع دوم است كه با كمى دقّت و تفكّر روشن مى‏گردد. با اين توضيح، نگاهى گذرا به آيات قبل از آيه مثل مى‏كنيم.

سوره «ق» «سوره مكّى» است، سوره هاى مكّى غالباً پيرامون خداشناسى و معاد سخن مى‏گويد; به عبارتى ديگر، خداوند در مدّت سيزده سالى كه پيامبرش(صلى الله عليه وآله) در مكه بود مسلمانان را چنان تربيت كرد كه عقيده آنان به خداوند و قيامت كه عامل تمام حركتهاست، محكم شود. اگر انسان به اين دو اصل اساسى و مهم ايمان داشته باشد، عمده مسائل عقيدتى اش سروسامان مى‏گيرد و در واقع راه سعادتش هموار مى‏گردد.

اشكال بسيارى از مردم از ضعف اعتقاد آنها نسبت به مبدأ و معاد است. اين نوع انسان ها يا خداوند را حاضر و ناظر نمى‏دانند كه در نتيجه دست به گناهان و جنايات فراوان مى‏زنند و يا اگر خدا را حاضر و ناظر مى‏دانند، به قيامت و جهان پس از مرگ اعتقادى ندارند.

هنگامى كه به ابن سعد ـ لعنة الله عليه ـ دستور دادندكه: به جنگ امام حسين(عليه السلام)برود، بسيار ناراحت شد; زيرا از طرفى جنگ با فرزند دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كار بسيار سختى بود و از سوى ديگر دست كشيدن از مقام و حكومت و امارت سرزمين حاصلخيز «رى» سخت تر. جنگ بين «عقل» و «هوى» شروع شد و بالاخره هوى و هوس بر«ابن سعد» غلبه كرد و جنگ با امام حسين(عليه السلام) را انتخاب كرد تا به ملك رى برسد. او در پاسخ به نداىِ عقلِ مغلوب شده مى‏گفت:

 

يقولون انّ الله خالق جنّة***و نار و تعذيب و غل يدين

فان صدقوا فيما يقولون اننّى ***اتوب الى الرّحمن من سنتيتن

و ان كذبوا فزنا بدنيا عظيمة***و ملك عقيم دائم الحجلين

ترجمه :  مى‏گويند: خداوندى وجود دارد و بهشت و جهنمّى در انتظار است... اگر راست باشد كه پس از جنگ توبه مى‏كنم![1] و اگر دروغ باشد، ملك رى را از دست نداده ام![2]

* * *

 

بنابراين، اعتقاد به دو اصل توحيد و معاد، بسيار كار ساز است; حتّى در زندگى دنيا ! به گونه اى كه اگر انسان ها به اين دو اصل اعتقاد كامل پيدا كنند و طبق آن عمل نمايند، ديگر نيازى به دادگاه و زندان نيست. به اين جهت، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در طول سيزده سال تبليغ در مكه، روى اين دو اصل كار كرد و آياتى از قرآن كه در مكه نازل شد نيز غالباً بر همين محور دور مى‏زد. برخلاف آيات «مدنى» كه پيرامون مسائل فقهى، اخلاقى، تاريخى، جنگ ها و مانند آن است و كمتر از مبدأ و معاد سخن گفته شده است; زيرا مبانى اعتقادى مسلمانان در مكه پى ريزى و محكم شده بود.

خداوند متعال در آيات 6 تا 8 سوره «ق»، مسأله خداشناسى و توحيد را مطرح مى‏فرمايد: در اين آيات مى‏خوانيم:

 

اَفَلَمْ يَنْظُرُوا اِلَى السَّماءِ فَْوَقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّناها وَ مالَهُمْ مِنْ فُرُوج

آيا آنان به آسمان بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم و چگونه آن را (به وسيله ستارگان) زينت بخشيده ايم و هيچ شكاف و سستى در آن نيست؟!

 

سؤال : برخى تصوّر مى‏كنند كه اصلاً آسمان سقفى ندارد تا شكاف و سستى در آن تصوّر شود و آنچه مى‏بينيم چيزى شبيه به سقف است، نه يك سقف واقعى; پس چگونه قرآن مجيد از آن، تعبير به سقف نموده است؟ آيا اين تعبير با كشفيّات علم امروز سازگار است؟

پاسخ : يكى از معانى آسمان، جوّ كره زمين است كه دور تا دور كره زمين را گرفته و هيچ شكاف و سستى در آن راه ندارد، اين جوّ بسيار لطيف از سقف فولادى كه داراى چندين مترقطر باشد، محكم تر است; شهاب هاى آسمانى را همين جو دفع مى‏كند. اين سنگ ها به قدرى بزرگ و خطرناك است كه اگر به زمين برسد، خانه ها، شهرها، مزرعه ها، كارخانه ها و... را سنگباران و نابود مى‏كند; ولى خداوند، اين سقف محفوظ را قرار داده است و هنگامى كه سنگ ها به آن برخورد مى‏كند، بر اثر حرارت زياد، آتش مى‏گيرد و خاكستر مى‏شود

علاوه بر سنگ هاى آسمانى، اشعه خطر ناكى از كيهان به سوى زمين سرازير مى‏شود كه اگر جوّ كره زمين نبود، مستقيماً به سوى انسان ها مى‏آمد و حيات انسانى را به خطر مى‏انداخت.

نور خورشيد نيز مضرّاتى دارد كه جوّ زمين آن را تصفيه مى‏كند و نور تصفيه شده به ما مى‏رسد. بنابر اين، اگر سقف آسمان شكافته شود و قسمتى از جوّ زمين آسيب ببيند و از آن قسمت سنگ هاى آسمانى و اشعه كيهانى و قسمت مضرّ نور خورشيد به كره زمين برسد، زندگى انسان ها به خطر مى‏افتد. آيا اين انسان ناسپاس، در اين آيات تفكّر و انديشه نمى‏كند تا به عظمت خداوند پى ببرد!

 

وَالاَرْضَ مَدَدْناها وَ اَلْقَْينا فْيِها رَواسِىَ وَ اَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْج بَهيج

زمين را گسترش داديم و در آن كوه هايى عظيم و استوار افكنديم و از هرنوع گياه بهجت انگيز در آن رويانديم.

 

ابتدا سراسر كره زمين زير آب بود، بتدريج خشكى هاى زمين نمايان شد و به اين ترتيب خداوند، زمين (خشكى هاى زمين) را گسترش داد; بنابراين آفرينش زمين و پيدايش خشكيهاى آن از نشانه هاى بزرگ توحيد است.

كوههايى كه همانند ميخ در زمين فرو رفته است و جلوى طوفان هاى سهمگين را مى‏گيرد و از زلزله هاى شديد و خطرناك جلوگيرى مى‏نمايد نيز از آثار قدرت پروردگار است.

مسأله زوجيّت، در تمام جانوران و گياهان نشانه ديگر عظمت خدا است.

در قرن هفدهم ميلادى كشف كردند كه زوجيّت اختصاص به انسان ها و حيوانات ندارد[3] بلكه در جهان گياهان نيز زوجيّت وجود دارد، گياهان هم بخشهاى نر و ماده دارند و گرنه ميوه و دانه توليد نمى‏شود;

قرآن مجيد 14 قرن قبل، پرده از اين رازمهمّ علمى بر داشته و همسردارى گياهان را اعلام كرده است.

 

تَبْصِرَةً وَذِكْرى لِكُلِّ عَبْدمُنِيب

 

]آسمان بدون شكاف، ستارگان زينت بخش آسمان، زمين و خشكى هاى آن، كوه هاى سر به فلك كشيده، همه آيات الهى هستند، آنها را براى شما بيان كرديم[ تا مايه بينايى و ياد آورى براى هربنده توبه كار باشد.

 

خداوند متعال پس از بيان مسائل خداشناسى در سه آيه فوق، در آيه 15 همين سوره به سراغ مسأله معاد و جهان پس از مرگ مى‏رود و مى‏فرمايد:

 

اَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الاَوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْس مِنْ خَلْق جَديد

 

آيا ما از آفرينش اوّل عاجز مانديم (كه قادر بر آفرينش رستاخيز نباشيم)؟! ولى آنها (بااين همه دلايل روشن) باز در آفرينش جديد ترديد دارند!

 

نتيجه اين كه خداوند متعال در آيات قبل از آيه مثل، از توحيد و معارف بحث كرده است و آيه مثل هم در پيوند با همان آيات است; زيرا يكى از آثار معاد، محاسبه اعمال  انسان هاست.

معاد براى پس دادن حساب و كتاب هاست و حساب و كتاب منوط به اين است كه كسى اين حساب و كتاب ها را ثبت كرده باشد. چه كسى اين همه حساب و كتاب ها را ثبت كرده است؟ آيه مثل به اين پرسش پاسخ مى‏دهد.

 

شرح و تفسير آيه مثل

 

«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ وَ نْعَلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِه نَفْسَهُ» ـ ما انسان را آفريديم و از تمام اسرار درون او اطّلاع داريم، نه تنها از اعمال و سخنانش; بلكه از افكار و اعتقادات و نيّاتش نيز آگاهيم.

«وسوسه» در اصل به معناى  صداى به هم خوردن زينت آلات است; زنى كه النگوهاى متعدّدى به دست دارد و از برخورد آنها با يكديگر صدايى توليد مى‏شود، آن را وسوسه مى‏گويند. سپس اين كلمه به هر چيزى كه باعث فريب انسان شود، اطلاق گرديد. به اين جهت خيالات نامطلوب در ذهن انسان را وسوسه گفته اند.

بنابراين خدا از همه چيز، حتّى خيالات نا مطلوب درونى شما، اطّلاع دارد. پس در چه چيز شك داريد؟

«وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد» ـ ما از اين انسان دور نيستيم تا ندانيم چه مى‏كند بلكه به او نزديك هستيم، نزديكتر از رگ قلبش!

حبل الوريد به دو معنى تفسير شده است:

1 ـ شاهرگى كه در دوطرف گردن انسان است.

2 ـ شاهرگ هايى كه متّصل به قلب است.

      اين قلب از عجايب پروردگار است! تنها دستگاهى است كه به طور مستمر در طول شبانه روز تا 80 سال يا كمتر يا بيشتر فعّاليّت مى‏كند.

بنابراين، خداوند از رگ قلب انسان به او نزديكتر است. آيا با اين نزديكى، انسان از خداوند پنهان مى‏ماند؟ خيالاتش بر خداوند مخفى مى‏ماند؟ هرگز! بلكه همه چيز را مى‏داند.

 

پيام آيه

 

آثار ايمان به نزديكى خداوند

 

هرگاه نزديكى خدا را به خود همچون رگ قلب يا گردن بدانيم ـ بلكه از آن هم نزديكتر ـ حضور دائم خويش را در پيشگاه مقدسش احساس مى‏كنيم و شرم اين حضور براى بازداشتن از انواع گناهان و خطاها كافى است.

نه تنها عالم برون محضر اوست، كه درون جسم و جان ما نيز محضر خداست. و در محضر خداى بخشنده، مهربان، كريم و غفور، گستاخى و بى ادبى و نافرمانى چقدر زشت و ناپسند است.

 

مباحث تكميلى

 

1- مثال هاى ديگرى در مورد نزديكى خدا به انسان

 

در مورد نزديكى پرورد گار عالم به انسان، مثال هاى ديگرى نيز زده شده است; از جمله اين كه گفته اند: مثل خدا و انسان، مثل روح است نسبت به بدن و يا اين كه مثل آفتاب و جهان هستى است يا مثل منبع توليد كننده انرژى و لامپ ها و ديگر وسايل مصرف كننده انرژى كه اگر لحظه اى انرژى قطع شود، تمام لامپ ها خاموش گشته و ساير وسائل برقى نيز از كار مى‏افتند.

ولى هيچ يك از اين مثال ها مانند آنچه در آيه شريفه مثل آمده، نزديكى خدا را به انسان بيان نمى‏كند.

خداوند متعال از هر نزديكى، نزديكتر و از ما جدا نيست; ولى اى كاش اين مطلب را باور كنيم! اگر بشر همين يك آيه را باور كند، محال است كه ديگر خود را به ظلم و ستم و گناه آلوده كند.

 

2- سخنى از امام كاظم(عليه السلام)

 

روزى ابوحنفيه ـ يكى از پيشوايان چهار گانه اهل سنّت و امام و رهبر حنفى ها ـ به خدمت امام صادق (عليه السلام)مى رسد و بر كار فرزند آن امام ـ حضرت كاظم(عليه السلام)ـ خرده گيرى مى‏كند! كه فرزند شما در مسجد نماز مى‏خواند و مردم از جلوى او (بين او و جاى سجّاده اش) عبور مى‏كردند و او هيچ عكس العملى نشان نمى‏داد[4].

امام صادق (عليه السلام)فرمودند: سّر اين مطلب را از خود ايشان بپرسيد. ابوحنيفه همان اعتراض را خدمت امام كاظم (عليه السلام)مطرح كرد. حضرت در جواب فرمودند: «اِنَّ الله الَّذى اُصَلّى لَهُ اَقْرَبُ اِلَىَّ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ، اِنَّ الله عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ نَحْنُ اَقْربُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ; خداوندى كه ]عبادت او را به جا مى‏آورم و او را پرستش مى‏كنم[ و برايش نماز مى‏گزارم، از رگ قلب به من نزديكتر است همان گونه كه در قرآن فرموده است: ما به انسان از رگ قلبش نزديكتريم!»[5] وقتى با چنين خدايى كه اين قدر به من نزديك است، راز و نياز مى‏كنم اگر مردم از جلوى من رفت و آمد كنند، چه اشكالى دارد!

واقعاً خداوند به انسان بسيار نزديك است; پس چرا شرم و حيا نمى‏كنيم؟! معلوم مى‏شود كه معناى اين آيه را نفهميده ايم يا آن را باور نكرده ايم; بنابراين بايد صبح و شام اين آيه شريفه را زمزمه كنيم و همواره به ياد آن باشيم تا باور كنيم!

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  راستى چه تضمينى براى ابن سعد وجود داشت كه تا پس از جنگ زنده بماند و توفيق توبه پيدا كند! تاريخ نشان مى دهد كه او نه تنها موفق به توبه نشد بلكه به ملك رى هم نرسيد! و عاقبت، همان گونه كه امام حسين(عليه السلام) پيش بينى كرده بود، با وضع ذليلانه اى به دست مختار كشته شد. شرح اين داستان را در كتاب «سخنان حسين بن على(عليه السلام)» صفحه 263 به بعد مطالعه فرماييد.

2 .  منهاج الدّموع، صفحه 291.

3 .  همسرى، صفحه 18.

4 .  اهل سنّت نسبت به اين مسأله بسيار حسّاسند. كسانى كه به مكه معظّمه و مدينه منوّره مشرف شده اند، مى دانند كه اگر از جلوى يكى از نماز گزاران اهل سنّت عبور كنيد با شدّت برخورد مى كنند و بادست عابر را به سمتى پرت مى كنند و كسانى كه حساسيّت كمترى دارند، با دست مانع عبور عابر مى شوند و از اين كار تنفّر زيادى دارند! ابوحنيفه اشاره به همين مطلب مى كند.

5 .  نورالثّقلين، جلد 5، صفحه 108 (به نقل از تفسيرنمونه، جلد 22، صفحه 246) .

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و هفتمين مثال: غيبت

 

خداوند متعال در آيه دوازدهم سوره حجرات مى‏فرمايد:

 

يااَ يهاَ الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمَُ وَ لا تَجَسَّسُو اوَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ اَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوُهُ وَاتَّقُوا الله اِنَّ الله تَوّابٌ رَحِيمٌ

 

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد; زيرا بعضى از گمانها گناه است; و هر گز (در كار ديگران) تجسّس نكنيد; و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به يقين) همه شما از اين امر كراهت داريد; تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است!

 

دور نماى بحث

 

در اين آيه شريفه، هر چند كلمه «مثل» مطرح نشده است; ولى از آنجا كه يك امر معنوى و غير مادّى را به امرى محسوس و مادّى تشبيه مى‏كند، از امثال القرآن محسوب مى‏شود. در اين مثل «غيبت» كه از گناهان كبيره خطرناك و عامّ البلوى است، به خوردن گوشت برادر مرده تشبيه شده است; يعنى همان طور كه هيچ انسانى گوشت برادر مرده خود را نمى‏خورد، غيبت نيز نبايد بكند.

 

معرّفى اجمالى سوره حجرات

 

سوره حجرات، چهل و نهمين سوره قرآن، داراى هيجده آيه مى‏باشد كه در مدينه نازل شده است. اين سوره مباركه حاوى يك سلسله دستورات مهمّ اسلامى است و آدابى در مورد برخورد با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اولياءالله در آن بيان شده است، نام «سوره  اخلاق» براى اين سوره به خاطر دستورات العمل هاى اخلاقى متعدّدى كه دارد، نام مناسبى است.

در فضليت تلاوت اين سوره از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) روايت شده است:

 

مَنْ قَرَأَ سُوَرَةَ الْحُجُراتِ اُعْطِىَ مِنَ الاَجْرِ عَشْرَ حَسَنات بِعَدَدِ مَنْ اَطاعَ الله وَ مَنْ عَصاهُ

 

هر كسى سوره حجرات را تلاوت كند، خداوند ده برابر مردم كره زمين به او اجر و ثواب مى‏هد.[1]

 

گاه تصوّر مى‏شود كه ذكر چنين فضيلت هايى براى قرائت يك سوره كوچك نوعى مبالغه است; ولى بطلان اين تصّور روشن است; زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله)و معصومين(عليهم السلام)هرگز مبالغه نمى‏كنند و واضح است كه منظور اين روايت (و مانند آن) تلاوت تنها نيست; بلكه اين ثواب هاى عظيم براى كسى است كه علاوه بر تلاوت و تفكّر پيرامون معناى اين آيات الهى، به مضامين آن نيز عمل كند.

 

شرح و تفسير

 

«يا اَيها الَّذِينَ آمَنُوا» ـ مخاطب اين آيه شريفه، مؤمنين هستند. در اين آيه، خداوند متعال تمام مؤمنين را از سه كار بر حذر داشته است:

1 ـ «اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ» ـ اى مؤمنان! از بسيارى از گمان ها پرهيز كنيد و گمان و انديشه بد نسبت به ديگران نداشته باشيد; زيرا برخى از گمان ها گناه و معصيت است; زيرا ممكن است گمان تو اشتباه باشد، اگر اشتباه باشد، گناه بزرگى كرده اى.

خداوند مى‏خواهد همه مؤمنان در محيطى امن و امان زندگى كنند. جانشان، مالشان، آبروى شان محفوظ باشد; نه تنها در جامعه و محيط خارجى اين امنيّت وجود داشته باشد، بلكه در محيط افكار و انديشه ها نيز بايد اين امنيّت حاكم باشد. وه كه اين چه دين والايى است!

مرحوم فيض كاشانى حديث پر محتواى زير را از حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)نقل مى‏كند: «اِنَّ الله حَرَّمَ مِنَ الْمُسْلِمِ دَمَهُ وَ مالَهُ وَ عِرْضَهُ وَ اَنْ يَظُنَّ بِه السُّوء[2]; خداوند تعدّى و تجاوز بر چهار چيز از مؤمنان را حرام كرده است: خون و مال و آبرو و اين كه گمان بد درباره او برند.»

اگر واقعاً همين يك دستور العمل اخلاقى عملى شود، بسيارى از كينه ها، عداوت ها و حسادت ها از بين مى‏رود; زيرا سرچشمه بسيارى از گناهان سوء ظن است.

سؤال : گمان بد بردن اختيارى نيست تا از آن اجتناب كنيم; مثلاً وقتى صحنه اى را مى‏بينيم ناخودآگاه گمانى در ذهن ما ايجاد مى‏شود، بنابراين چگونه مى‏توانيم كارى را كه اختيارى نيست ترك كنيم؟

پاسخ : اوّلاً بايد سعى نمود كه اعمال و رفتار ديگران را حمل بر صحّت نموده و آن را توجيه نماييم; يعنى مثلاً اگر در ماه رمضان كسى را ديدى كه چيزى مى‏خورد، بگو شايد مريض است يا عذر ديگرى دارد! اگر جوانى را به همراه خانمى در كوچه و خيابان ديدى، بگو شايد از محارم و بستگان اوست! اگر رفتار ناشايستى از شخصى ديدى، بگو شايد بر اثر خستگى و يا ناچارى مرتكب شده است و ...

در برخى از روايات آمده است كه تا هفتاد مَحْمِل و شايد و احتمال و توجيه براى آن تصوّر كن[3]، وقتى اين شايدها را گفتى، آن گمان بد در ذهنت كم رنگ مى‏شود.

ثانياً: اگر گمان بد در ذهن تو مستحكم و پابرجاشد، طبق آن عمل نكن و آن را از محيط فكر و ذهنت به خارج سرايت مده! و همانند گذشته با آن دوستت رفتار كن و از ابراز علاقه ات نسبت به او مكاه.

خلاصه اين كه اجازه نده گمان بد، در افعال و كردار و برخورد تو تأثير بگذارد. پس اوّلين صفت رذيله اى كه در اين آيه شريفه از آن نهى شده است، گمان بد و سوءِظن است.

2 ـ «وَ لا تَجَسَّسُوا» ـ دومين دستورالعمل اخلاقى كه در اين آيه شريفه آمده، «ترك تجسّس» در كار مردم است.

در لغت عرب هم «تجسّس» داريم و هم «تحسّس» و هر دو به معناى جستجو كردن است; با اين تفاوت كه تجسّس، جستجو كردن در موارد غير مجاز و نامشروع، و «تحسّس» به معناى جستجو نمودن در امور مشروع و مجاز است. حضرت يعقوب(عليه السلام) به برادران يوسف(عليه السلام) فرمود: «يا بُنَىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أخِيهِ; پسرانم! برويد، و از يوسف و برادرش جستجو كنيد![4]»

بنابراين از نظر اسلام تحسّس جايز و مشروع، امّا تجسّس غير مجاز است.

مردم اسرار و رازهاى پنهانى مختلفى دارند كه نمى‏خواهند ديگران از آن آگاه شوند; جستجو كردن براى كشف امور پنهانى مردم تجسّس غير مجاز است.

در روايتى آمده است: «اگر كسى با ديگرى صحبت مى‏كند و در هنگام سخن گفتن، او به چپ و راست خود نگاه مى‏كند، اين سخن سرّ اوست و شنونده حق ندارد آن را افشاء كند![5]» زيرا افشاء اسرار مردم از بزرگترين گناهان است. اگر اسرار مردم افشاء شود، زندگى دنيا طاقتفرسا و مبدّل به جهنمّى سوزان خواهد شد.

مردم بدون اعتماد به يكديگر نمى‏توانند زندگى كنند; تجسّس پايه هاى اعتماد را متزلزل مى‏كند.

البته در برخى موارد، مخصوصاً در كارهاى اطّلاعاتى كه اهداف مهم و مشروعى در نظر است ـ مثل اين كه شخصى مظنون به جاسوسى براى بيگانگان است، يا مظنون به قاچاق موادّ مخدر و مانند آن باشد ـ تجسّس اشكالى ندارد; زيرا اينها تجسّس نيست، بلكه تحسّس محسوب مى‏شود; ولى اين استثناء هاهم بايد روى حساب و كتاب باشد، نه اين كه بى جهت تمام مكالمات تلفنى و گفت و گوهاى مردم را بشنوند و تمام مكاتبات را كنترل كنند.

خلاصه اين كه، دومين سفارش اخلاقى در آيه مثل، ترك تجسّس است.

3 ـ «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» ـ سومين سفارش اخلاقى مطرح شده در اين آيه، پرهيز از «غيبت» است. هيچ يك از شما پشت سر ديگرى غيبت نكند و پرده از روى اسرار او بر ندارد.

سؤال : اين سه گناه چه پيوندى باهم دارند؟ آيا بطور تصادفى در كنارهم ذكر شده اند، يا ارتباطى با يكديگر دارند؟

پاسخ : انصاف اين است كه اين سه، باهم مرتبطند و هر يك معلول ديگرى است. در برخوردها و معاشرت ها، ابتداء سوءظن حاصل مى‏شود، اگر بتواند با آن مبارزه نموده و آن را برطرف سازد، بايد خدا را شكر نمايد و گرنه، آن سوءظن باعث تجسّس در كار ديگران مى‏شود; در اين مرحله نيز اگر با هواى نفس جهاد كرد و بر آن فائق شد، خوشابه حالش و گرنه تجسّس ثمره ناميمونى به نام غيبت خواهد داشت و غيبت معلول تجسّس خواهد بود. بنابراين سوءظن منشأ و علّت تجسّس و تجسّس نيز علّت غيبت مى‏باشد; و به تعبير ديگر، غيبت معلول تجسّس و تجسّس معلول سوءظن است.

«اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأكُلَ لَحْمَ اَخيِهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ» ـ خداوند متعال پس از اين كه سه گناه بزرگ اخلاقى گذشته را بيان مى‏كند و مؤمنان را از آن نهى مى‏نمايد، مثالى براى غيبت ـ كه متأسّفانه نقل مجلس غالب مردم است ـ مى‏زند و مى‏فرمايد كه غيبت كردن پشت سريك مسلمان، و پرده برداشتن از سرّ و رازى كه ديگران از آن اطّلاعى ندارند، همانند خوردن گوشت مرده برادر است; آيا كسى حاضر است قطعه اى از گوشت بدن برادر مرده اش را جدا كند و بخورد! غيبت نيز شبيه اين كار است. علّت اين تشبيه آن است كه وقتى غيبت ديگرى را مى‏كند، آبرويش را مى‏ريزد، ريختن آبروى ديگران همانند بريدن گوشت بدنشان، بلكه گاهى سخت تر از آن است. و از آنجايى كه مسلمانان همه برادر يكديگرند; غيبت هر مسلمانى همانند خوردن گوشت برادر انسان است. تشبيه به انسان مرده نيز از اين جهت است كه همان طور كه چنين انسانى قادر به دفاع از خويش نيست، شخصى كه غيبت او مى‏شود نيز قادر به دفاع از خود نيست; چون در مجلس غيبت حضور ندارد.

عجب مثال گويايى! آيا زشت تر از اين ـ خوردن گوشت برادر مرده ـ كار ديگرى تصّور مى‏شود! آيا يك انسان، حتّى اگر ديوانه باشد، حاضر به انجام چنين كارى مى‏شود!

قرآن خود پاسخ سؤالات بالا را مى‏دهد:

«فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُو الله اِنَّ الله تَوّابٌ رَحِيمٌ» ـ هرگز كسى حاضر به خوردن گوشت برادر مرده خود نمى‏شود! پس سزاوار است تقواى الهى پيشه كنيد و به سراغ غيبت نرويد; بلكه فكر آن را هم نكنيد، همانگونه كه فكر خوردن گوشت انسان مرده را نمى‏كنيد. تقواى الهى داشته و به ديگران سوء ظن نداشته باشيد، تا وادار به تجسّس و كشف رازهاى پنهانى نشويد; تا در نتيجه به افشاء اسرار مردم دست نزنيد. اگر قبلاً مرتكب اين گناهان يا گناهان ديگر شده ايد و اكنون به قبح و زشتى آن پى برده ايد، به سوى خدا بازگرديد و از كارهاى گذشته توبه كنيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است و از گناهان و خطاهاى انسان مى‏گذرد.

 

پيام آيه

 

قبح و زشتى فوق العاده غيبت

 

پيام روشنى كه اين آيه شريفه براى همگان دارد اين است كه بازى كردن با آبرو و حيثيّت مردم و غيبت و عيب جوئى، همچون آدمخوارى مى‏باشد! بلكه بسان خوردن گوشت اموات است، نه مرده دشمن، كه ميّت برادر! و اين، كارِ وحشى ترين حيوانات است. به يقين كسى كه ذره اى از عواطف انسانى در وجود او باشد از انجام چنين كارى شرم دارد، پس چرا در حفظ حرمت و آبروى او آن قدر سهل انگار است كه غيبت را نقل محافل خود مى‏سازد!

 

مباحث تكميلى

 

1- سرانجام غيبت كننده

 

خوانندگان محترم! غيبت عواقب و اثرات نامطلوبى دارد كه در روايات نيز به آن اشاره شده است. در اينجا فقط به ذكر دو روايت بسنده مى‏كنيم:

الف: غيبت كننده اگر توبه كند و توبه اش پذيرفته شود، آخرين كسى است كه وارد بهشت مى‏گردد و اگر موّفق به توبه و جبران گذشته اش با اعمال صالح نشود و بميرد، اوّلين كسى است كه وارد جهنّم مى‏شود.[6] اين روايت پشت انسان را مى‏لرزاند! چرا مردم اهميّت نمى‏دهند و به اين امور توجهّى نمى‏كنند!

ب: در روايت ديگرى آمده است: «غيبت كننده بايد در روز قيامت جريمه غيبت هايش را بپردازد; پرونده آنها مطالعه مى‏شود، اگر غيبت شونده گناهانى دارد، آن را به پرونده غيبت كننده منتقل مى‏كنند و اگر گناهى ندارد، ثواب هاى موجود در پرونده غيبت كننده را به پرونده غيبت شونده منتقل مى‏كنند.[7]»

آبروى مردم را بردى، بايد مجازات آن را به اين وسيله تحمّل كنى.

روز قيامت هنگامى كه نامه اعمال را مى‏دهند، بعضى از انسان ها به نامه اعمال خود نگاه مى‏كنند، با كمال تعجّب مى‏بينند، قسمتى از كارهاى خيرى كه انجام داده اند، در نامه عملش ثبت نشده است و از سوى ديگر، برخى گناهانى كه انجام نداده، در پرونده اش ثبت شده است; فرياد مى‏زند: اين نامه عمل من نيست، اشتباهى رخ داده است! خطاب مى‏آيد كه اشتباهى رخ نداده و اين پرونده، نامه عمل خود توست و آنچه مى‏بينى مجازات غيبت هايى است كه مرتكب شده اى![8]

روايات فوق بيانگر آن است كه غيبت حقّ النّاس است و سخت تر از حق الله مى‏باشد; به همين دليل احتياط واجب آن است كه از غيبت شونده حليّت طلبيده شود و اگر حليّت، مفسده اى دارد، آن قدر كار خير و صالح براى غيبت شونده انجام شود تا جبران گردد.

واى به حال كسى كه غيبت شخصى را كرده باشد و غيبت شونده از دنيا رفته باشد و دسترسى به او نداشته باشد! در اين صورت نيز بايد آن قدر كار خير برايش انجام دهد تا روحش از او راضى شود.

 

2- خود مان را فريب ندهيم!

 

خيلى ها در بحث غيبت، كلاه سرخود مى‏گذارند و كار زشت خود را توجيه مى‏كنند; مثلاً وقتى كه به كار زشت آنها اعتراض شود، مى‏گويند: «غيبتش نيست، جلوى خودش هم مى‏گويم!» يا «غيبتش نيست، صفتش هست!» در حالى كه اين سخنان، توجيه غلطى است; زيرا اگر صفتش نباشد كه تهمت و بهتان است; و چون صفتى است كه ديگران اطّلاع ندارند، غيبت محسوب مى‏شود همان طور كه بيان آن صفت در حضور غيبت كننده، نه تنها مشكل را حل نمى‏كند; بلكه گناه مضاعف دارد; زيرا ايذاء مؤمن است و ايذاء مؤمن نيز از گناهان بزرگ است.[9]

برخى عذر ديگرى آورده و مى‏گويند: «او به من بدى كرد، من هم غيبتش مى‏كنم!» در حالى كه اين مجّوز غيبت نيست. آيا اگر كسى مزاحم ناموس شخصى شود، آيا او هم مى‏تواند مزاحم ناموس شخص اوّل شود؟ خير، فقط حاكم شرع مى‏تواند او را تعزير كند. بنابراين، با اين عذر و بهانه ها نمى‏توان غيبت كرد.

 

3- غيبت در لباس تقدّس!

 

برخى از مردم دانسته يا ندانسته  در لباس تقدّس و شرع غيبت مى‏كنند; مثلاً هنگامى كه از او مى‏پرسند: فلانى چطور آدمى است؟ مى‏گويد: افسوس كه اسلام دهان مرا بسته است! اين سخن بدتر از غيبت است. اگر عيب و ايراد او را بگويد، به مراتب بهتر از اين گونه سخنان است كه شنونده هزاران فكر بد در مورد او مى‏نمايد; زيرا اين سخن، به گفته برخى از علما دو گناه محسوب مى‏شود، هم غيبت است و هم ريا.

خداوند ان شاءالله توفيق ترك اين سه گناه بزرگ، مخصوصاً گناه بزرگ غيبت، را به همگان عنايت فرمايد!

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  مجمع البيان، جلد 9 ، صفحه 128.

2 .  المحجّة البيضاء، جلد 5 ، صفحه 368.

3 . به چنين روايتى از معصومين(عليهم السلام) دست نيافتيم; ولى روايتى بدين مضمون در بحارالانوار، جلد 72، صفحه 196 به نقل از «اُبىّ بن كعب» نقل شده است; قال ابى بن كعب: «اذا رأيتم احد اخوانكم فى خصلة تستنكرونها منه فتأوّلوا لها سبعين تأويلاً فان اطمأنّت قلوبكم على احدها و الا فلوموا أنفسكم حيث لم تعذروه فى خصلة سترها عليه سبعون تأويلاً و انتم اولى بالانكار على انفسكم منه; هرگاه صفت زشتى از يكى از برادران دينى خود ديديد، براى آن هفتاد توجيه درست كنيد. اگر دلتان به يكى از اين توجيه ها آرام گرفت كه هيچ و گرنه خودتان را ملامت كنيد كه با هفتاد توجيه هنوز بدبينى شما از بين نرفته است; پس شما سزاوارتر به عتاب و انكار هستيد». هرچند بعيد نيست كه ابىّ بن كعب اين روايت را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيده باشد، مخصوصاً كه مضمون بسيار جالبى دارد كه عادتاً از غير معصوم صادر نمى شود. البته روايات فراوانى داريم كه دلالت بر توجيه و حمل بر صحت نمودن كارها و گفتار مؤمنان دارد; امّا كلمه «هفتاد بار» در آنها نيامده است. به عنوان نمونه، به بحارالانوار، جلد 71، صفحه 187 و جلد 72، صفحه 196 و جلد 75 صفحه 33 و 251، رجوع كنيد; اين روايات عمدتاً از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و امام صادق(عليه السلام) نقل شده است.

4 .  سوره يوسف، آيه 87 .

5 .  المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 237 .

6 .  بحار الانوار، جلد 72، صفحه 222.

7 .  المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 125 (به نقل از انوار الفقاهة، المكاسب المحرّمه، صفحه 364).

8 .  ميزان الحكمة، باب 3133، حديث 15197.

9 .  روايات فراوانى دلالت براين مطلب دارد. علاقه مندان مى توانند به كتاب وسائل الشّيعه، جلد 8، ابواب احكام العشره، باب هاى 145 ، 146 ، 147 و 148، كه مجموعاً 24 روايت در اين ابواب وجود دارد، مراجعه كنند.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و ششمين مثال: اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

 

آخرين آيه سوره فتح، چهل و ششمين مثال مارا تشكيل مى‏دهد، خداوند كريم در اين مثال زيبا مى‏فرمايد:

 

مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله وَالَّذِينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَرهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ الله وَ رِضواناً سيماهُمْ فىِ وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فىِ التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فىِ الاِنْجِيلِ كَزَرْع اَخْرَجَ شَطْئَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّراعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَالله الَّذِينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْراً عَظِيماً

 

محمد(صلى الله عليه وآله) فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند، در برابر كفّار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند; پيوسته آنهارا در حال ركوع و سجود مى‏بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند; نشانه آنها در صورتشان از اثرسجده نمايان است; اين توصيف آنها در تورات است و مثل آنان در انجيل اين است: همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تامحكم شده و برپاى خود ايستاده است و به قدرى رشد و نمو كرده كه زارعان را به شگفتى وامى دارد; اين براى آن است كه كافران را به خشم آورده! (ولى) كسانى از آنهارا كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، خداوند وعده آمرزش و اجرعظيمى داده است.

 

دور نماى بحث

 

اين مثال جالب و زيبا كه متشكّل از يك توصيف در تورات و يك مثال در انجيل است، در باره ياران واقعى پيامبر است. اين مثال از يك سو، از آنچه ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله)متّصف به آن بوده اند، حكايت مى‏كند و از سوى ديگربه تمام كسانى كه مى‏خواهند، مسلمان حقيقى و ياور واقعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهلبيت(عليهم السلام) باشند، مى‏آموزد كه بايد داراى چه صفات و ويژگى هايى باشند.

 

شأن نزول آيه مثل

 

سوره فتح پس از صلح حديبيه نازل شد. در سال ششم از هجرت، پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)به مسلمان اعلام كرد كه آماده حجّ  عمره و زيارت كعبه معظّمه و بيت الله الحرام شوند. هزارو چهار صد نفر از مسلمانان به همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مسجد شجره لباس احرام پوشيدند و به قصد زيارت قبله گاه مسلمين به سوى مكه حركت كردند. اسلحه اى به جز شمشير، كه هرمسافرى براى دفع خطرهاى احتمالى همراه خود مى‏برد، همراه نداشتند; بنا براين شكل ظاهرى مسلمانان كه لباس آنها دوحوله احرام و سلاح آنان يك شمشيربود، هيچ شباهتى به كسانى كه قصد جنگ دارند، نداشت; بلكه ظاهر آنان، همانند قصد و نيّت حقيقى شان، تجلّى يك زائر را داشت. پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اصحاب، بنابر علل خاصّى به سمت حديبيه[1] حركت نموده و در آنجا توقّف كردند. مشركان مكه از آمدن پيامبر(صلى الله عليه وآله)و مسلمانان نگران و مضطرب شدند. نگرانى آنها به اين جهت بود كه اگر مسلمانان وارد مكه شوند وبه شكل و شيوه خود به زيارت خانه خدا بپردازند، باعث جلب توجه مردم مى‏شوند و چه بسا مردم را تحت تأثير خود قرار دهند و آنها اسلام را بپذيرند; بدين جهت تصميم گرفتند، به شكلى مانع ورود مسلمانان به مكه گردند. كفّار مكه شخصى را به نام «عروة بن مسعود» كه فردى زيرك و دانا بود به سوى مسلمانان فرستادند. «عروه» خدمت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)رسيد و از علّت سفر مسلمانان به مكه سؤال كرد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: مسلمانان براى زيارت آمده اند و قصد انجام عمره مفرده دارند، به همين خاطر لباس جنگ نپوشيده اند و سلاح جنگى (همچون نيزه، سپر، خنجَر و مانند آن) همراه ندارند بلكه دوحوله احرام پوشيده اند و تنهاشمشيرى حمايل كرده اند.

پس از گفت و گو و مذاكره، قرارشد كه حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) و مسلمانان در حديبيه بمانند تا «عروه» نتيجه مذاكراتش با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را به اطّلاع سران قريش برساند. «عروه» دراين بين صحنه اى را مشاهده كرد كه در سرنوشت صلح حديبيه مؤثر بود; او پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) را كه مشغول وضو ساختن بود، ديد در حالى كه مسلمانان اجازه نمى‏دادند حتّى يك قطره آب وضوى آن حضرت بر زمين بريزد و براى دريافت قطره هاى وضوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، جهت تبّرك، از همديگر سبقت مى‏گرفتند!

به هرحال «عروه» به مكه بازگشت و نتيجه مذاكراتش با پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به اطّلاع مشركان مكه رساند، و به آنها توصيه كرد كه با مسلمانان به جنگ برنخيزند; زيرا مسلمانان بى اندازه عاشق پيامبرند و در راه او هركارى مى‏كنند; سپس جريان وضوى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى آنهاشرح داد. مشركان مكه به اين نتيجه رسيدند كه باپيامبر(صلى الله عليه وآله)صلح كنند، مشروط براينكه مسلمانان در اين سال براى زيارت به مكه نيايند.

«عروه» و «سهيل بن عمرو» را با شرايط فوق براى بستن قرار داد صلح به حديبيه روانه كردند. پس از ديدار نمايندگان قريش با حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) و توافق بر صلح، آن حضرت به على(عليه السلام) دستور داد صلحنامه را بنويسد.

على جان بنويس: «بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيم». «سهيل» اعتراض كرد و گفت: اگر ما شعار شما مسلمانان راقبول داشتيم كه ديگر با هم مخاصمه و جنگ نداشتيم; بايد بنويسيد «بِسْمِكَ اللهمَّ».[2]

اين سخن «سهيل» برمسلمانان سنگين آمد; ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله)آن را پذيرفت و به على(عليه السلام) فرمود همان طور كه آنها مى‏گويند بنويسد، سپس فرمود: على جان بنويس: «اين صلحنامه اى است كه ميان محمّد رسول الله از سوى مسلمانان و سهيل بن عمرو از سوى سران قريش نوشته شده است.»

بار ديگر سهيل لب به اعتراض گشوده و گفت: «اگر ما تورا به عنوان رسول خدا قبول داشتيم، احتياجى به صلحنامه نبود; به جاى رسول الله، نام پدرت را بنويس!» اين اعتراض سهيل بار ديگر خشم مسلمانان را برافروخت; ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين مطلب را نيز پذيرفت وبالاخره صلحنامه نوشته شد و قرار شد مسلمانان سال آينده، فقط به مدّت سه روز براى زيارت بيت الله الحرام و انجام عمره مفرده به مكه مشرّف شوند.[3]

صلح حديبيه آثار فراوانى داشت و «فتح المبين» كه در آغاز سوره فتح به آن اشاره شده، همين صلح است. صلح حديبيه حقيقتاً فتح مبينى بود; زيرا آثار و بركات زيادى براى مسلمانان داشت هرچند برخى از مسلمان هاى داغ افراطى كوتاه فكر، از اين صلح ناراحت شدند و گفتند: «از مدينه تامكه دوازده روز پياده بياييم، آنگاه، بدون تشرف به مكه و زيارت خانه خدا باز گرديم; اين كار درستى نيست، بايد با مشركان بجنگيم!»

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «عجله نكنيد، ان شاءالله به زودى با قوّت و قدرت وارد مكه خواهيم شد!»

حضرت سپس دستور داد شتران و گوسفندان و گاوهايى را كه براى قربانى آورده بودند همان جا قربانى كنند و از احرام خارج شوند و به مدينه بازگردند.

در اينجا آياتى از قران مجيد نازل شد و به مسلمانان دلدارى داد; آيات مذكور حاوى مطالب ذيل بود:

اوّل اين كه وعده فتح مكه و دخول با عزّت و عظمت مسلمانان را به مكه خبر داد «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ اِنْ شاءَالله[4]» و اين از آيات غيبى و معجزات قرآن مجيد محسوب مى‏شود.

دوم اين كه وعده پيروزى و غلبه پيامبر و مسلمانان بر تمام اديان و مذاهب جهان داده شد «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُله[5]» و صفات شايسته و نيك مؤمنان و اصحاب رسول خدا را بيان كرد.

پس از روشن شدن شأن نزول به شرح و تفسير آيه مثل باز مى‏گرديم.

 

توصيف اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) در تورات

 

«مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله» ـ اگر انسان متعصّب و نادانى همانند سهيل بن عمرو، نبوّت و رسالت حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) را انكار كند و نپذيرد، واقعيّت عوض نمى‏شود، شما مسلمانان از اين سخن نابخردانه آزرده خاطر نشويد; زيرا خداوند زمين و آسمان و خالق جهان هستى، پيامبر شما را به عنوان «رسول الله» قبول دارد.

«وَالَّذِيِنَ مَعَهُ اَشِدّاءُعَلَى الْكُفّارِ» ـ كسانى كه همراه و همگام با رسول خدايند، كسانى كه نه فقط مدّعى مسلمانى، بلكه در ميدان عمل نيز عقيده خودرا به اسلام نشان مى‏دهند، و خلاصه كسانى كه يار و ياور حقيقى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)مى باشند، داراى پنج صفت عالى و زيبا هستند.

يعنى شما هم اگر مى‏خواهيد ياور حقيقى امام زمان (عجّل الله تعالى فرجه الشّريف) باشيد، بايد واجد اين صفات پنجگانه شويد:

نخستين صفت آنها اين است كه در مقابل دشمنان شديد و قوى و محكم هستند و ترس و هراسى ندارند و همچون سدّى قوى و نفوذ ناپذير دافعه اى قوى و نيرومند دارند.

طبق اين آيه شريفه، خشونت در مقابل دشمن نه تنها عيب نيست، بلكه خوب و گاهى لازم است. كسانى كه در عصر حاضر خشونت را بطور كلّى مردود مى‏دانند معناى خشونت را نمى‏فهمند و با آيات قرآن و تاريخ اسلام آشنايى ندارند. در مقابل دشمن بايد محكم ايستاد; گرگ، زبان نرم و منطق واستدلال نمى‏فهمد; بلكه بايد با هر سلاحى كه داريم اورا از خود دوركنيم.

بسيارى از انسان هاى عصر حاضر از گرگ بدترند; انسان نماهايى كه در فلسطين اشغالى شكم زن مسلمان حامله را پاره مى‏كنند و كودك درون رحم او را باگلوله مى‏كشند، منطق و نرمى نمى‏فهمند! در مقابل چنين انسانى نماهايى بايد ايستاد و دفاع كرد واين عين عدالت است. اين كارى است كه طبيعت نيز با آن همراه است; گلبول هاى سفيد بدن ما، هنگامى كه متوجه ورود دشمن خطرناك، يعنى ميكروب ها، به بدن مى‏شوند باشدّت وقاطعّيت با آن برخورد نموده و آنها را نابود مى‏كنند!

بنابراين اوّلين ويژگى ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) برخورد سخت و شديد آنان با دشمنان است.

«رُحَماءُبَيْنَهُمْ» ـ دومين صفت مسلمان واقعى آن است كه همان اندازه كه در برابر دشمن، شديد و سخت است، با دوستان خود و سايرمسلمانان مهربان و صميمى است; مهر با دوستان و قهر با دشمنان، جاذبه در مقابل مسلمانان و دافعه در مقابل كفّار از ويژگى هاى اصحاب پيامبراست. مسلمان واقعى مجموعه اى است از قهر و لطف!

اگر رزمندگان شيعه جنوب لبنان نبودند، آن دليرمردانى كه مظهر «اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ وَ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» هستند، اسرائيل به بسيارى از كشورهاى همسايه اش تجاوز مى‏كرد; چون اسرائيل گرگ است و گرگ جز زبان زور نمى‏فهمد. اين جوانان چه دليرانه درخشيدند! سيّد حسن نصرالله، رئيس حزب الله لبنان مى‏گفت: اينها (رزمندگان شيعه) كارى كردند كه تمام ارتش هاى كشورهاى عربى نتوانست انجام دهد!

«تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً» ـ سومين ويژگى مسلمانان حقيقى اين است كه پيوندشان با خداوند برقرار است و آنهارا (پيوسته) در حال ركوع و سجود مى‏بينيد; معناى اين جمله اين است كه آنها همواره در حال عبادت و پرستش پروردگارند، كسب و كارآنها، رفت وآمد آنها، استراحت و تفريح آنها، دوستى و دشمنى آنها، خلاصه تمام رفتار هايشان عبادت است; چون تمام كارهايشان به قصد قربت و به نيّت رضاى الهى است و به وسيله همين عبادت و ركوع و سجود است كه قوّت و قدرت مى‏گيرند و در مقابل دشمن، شّدت و سختى و در مقابل دوست، نرمى و لطافت نشان مى‏دهند.

«يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ الله وَ رِضْواناً» ـ ويژگى ديگر مسلمانانى كه گام جاى گام پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى‏گذارند، خلوص نيّت آنها است، آنها در تمام كارها رضايت و خشنودى پروردگار را طالبند و به دنبال فضل و رضوان الهى اند. ريا و خودنمايى و خود فروشى و مانند آن در كار آنها راه ندارد.

خوانندگان محترم! خلوص نيّت اكسير عجيبى است، هرقدر اخلاص انسان بيشتر باشد توفيقش بيشتر خواهد بود; اخلاص، اخلاص، اخلاص!

«سيماهُمْ فىِ وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثـَرِ السُّجُودِ» ـ صفت ديگر پيروان راستين پيامبرخاتم(صلى الله عليه وآله) اين است كه آثار عبادت و سجده در صورت آنهاپيدا و نمايان است; «از كوزه برون همان تراود كه در اوست.»

«سيما» درلغت عرب به معناى «علامت» است، برخلاف فارسى كه به معناى صورت مى‏باشد. علامت مسلمانان واقعى اين است كه اعتقاد درونى و عبادات پنهانى شان به چهره آنها نيز سرايت كند و نورايمانى كه در قلب شان روشن است، از چهره هايشان متبلور گردد. اگر آيه را توسعه دهيم، معنايش اين است كه آثار ايمان در تمام صحنه هاى زندگى آنهاقابل رؤيت است; يعنى هم در رفتار فردى شان هم در رفتارهاى اجتماعى شان; و خلاصه آثار ايمان در تمام  حركات و سكناتشان ديده مى‏شود.

«ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْراةِ» ـ اين ويژگيهاى پنجگانه كه ذكر شد، صفات مسلمانان و اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) است كه در كتاب آسمانى تورات آمده است.

خوانندگان عزيز! راه روشن است، فقط همّتى بلند و اراده اى محكم لازم است. متّصف به اين صفات پنجگانه شو وخود را در جمع ياران امام زمان (عجّل الله تعالى فرجه الشّريف) ببين! اى كسانى كه عمرى «يا لَيْتَنا كُنّا مَعَكُمْ فَنَفُوْزَ فَوْزاً عَظيْماً» گفته ايد، فوز عظيم با اتّصاف به اين صفات پنجگانه حاصل مى‏شود.

 

على(عليه السلام) نمونه كامل ويژگى هاى پنجگانه

 

على(عليه السلام) در باره مقاومت و ايستادگى خويش در برابر دشمن مى‏گويد: «وَالله لَوْ تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلى قِتالِى لَما وَلَّيْتُ[6]; به خدا قسم! اگرتمام عرب در مقابلم بايستند فرار نمى‏كنم!» اميرمؤمنان(عليه السلام) كه در برابر دشمن كانون خشم و قهر و غضب است، هنگامى كه در مقابل دوستان و مسلمانان قرار مى‏گيرد، دريايى از لطف و عاطفه است، وقتى يتيم مسلمانى را مى‏بيند، او را برزانو مى‏نشاند و دست نوازش بر سرش مى‏كشد و سيلاب اشكش جارى مى‏شود، به گونه اى كه انسان باور نمى‏كند اين على، همان على است كه در مقابل دشمن كانون خشم است. على وقتى كه براى كمك به يك همسر شهيد به كنارتنور آتش مى‏رود، صورت خود را به آتش نزديك مى‏كند تا با چشيدن حرارت آتش از يتيمان غافل نشود.

على(عليه السلام) همواره در حال بندگى و عبوديّت خداوند بوده است. آن اسوه عبادت در برخى از اوقات، شبانه روز هزار ركعت نماز مى‏خوانده است.[7]

اخلاص على(عليه السلام)بى نظيراست، تمام وجود على(عليه السلام)اخلاص است. در جنگ خندق، وقتى عمروبن عبدود مغلوب مى‏شود و على (عليه السلام)برسينه او مى‏نشيند، «ابن عبدود» آب دهان برصورت «على» (عليه السلام)مى اندازد و به او ناسزا مى‏گويد. على(عليه السلام)برمى خيزد و در ميدان جنگ چند قدمى حركت مى‏كند، سپس بر مى‏گردد تا سر دشمن خدا را قطع كند. مسلمانان كه از دور نظاره گر اين صحنه بودند وقتى از سرّ اين مسئله سؤال مى‏كنند; حضرت مى‏فرمايد: «قَدْ كانَ لَشَتَمَ اُمّىِ وَ تَفَلَ فِى وَجْهِى فَخَشِيتُ اَنْ اَضْرِبَهُ لَحِظِّ نَفْسِى فَتَرَكْتُهُ حَتّى سَكَنَ مابِى ثُمَّ قَتَلْتُهُ فِى الله[8]; او به مادرم جسارت كرد و در صورتم آب دهان انداخت، ترسيدم اگر او را بكشم، به خاطر تسكين دل خود باشد (و از روى اخلاص نباشد); بدين جهت در آن لحظه او را رها كردم، تا دلم آرام شود و خشمم فرو نشيند; سپس او را (از روى اخلاص و) براى رضاى خدا كشتم.»

شاعر زبر دست فارسى زبان، مولانا جلال الدّين بلخى، درباره داستان فوق چنين سروده است:

 

از على آموز اخلاص عمل*** شير حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلوانى دست يافت*** زود شمشيرى بر آورد و شتافت

او خدو انداخت بر روى على*** افتخار هر نبىّ و هر ولىّ

او خدو انداخت بر رويى كه ماه*** سجده آرد پيش او در سجده گاه

در زمان شمشير انداخت آن على*** كرد او اندر عزايش كاهلى

گشت حيران آن مبارز زين عمل*** از نمودن عفو و رحم بى محل

گفت: بر من تيغ تيز افراشتى*** از چه افكندى مرا بگذاشتى

 

سپس از زبان حضرت على (عليه السلام)مى گويد:

 

گفت من تيغ از پى حق مى‏زنم*** بنده حقّم نه مأمور تنم

شير حقّم نيستم شير هوا*** فعل من بر دين من باشد گوا[9]

 

بنابراين نشانه هاى ايمان در سراسر زندگى على(عليه السلام) نمايان است و آثار عبادت و بندگى در چهره نورانى اش آشكار است.

 

مثل اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)در انجيل

 

در قسمت اوّل آيه مثل، توصيف ويژگيهاى اصحاب راستين پيامبر(صلى الله عليه وآله)را در تورات مطالعه كرديم و ضمناً معلوم شد كه تورات وانجيل نه تنها از پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)سخن گفته و نشانه هاى او را بيان نموده، بلكه ويژگيها وصفات شايسته ياران حقيقى پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله)را نيز شرح داده است.

در ادامه آيه شريفه، خداوند مثل پيروان حقيقى خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله)را در انجيل بيان مى‏كند كه به شرح آن مى‏پردازيم:

«وَ مَثَلُهُمْ فِى الاِنْجِيِلِ كَزَرْع» ـ مثل پيروان صادق و مخلص پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)، در كتاب آسمانى مسيحيان; يعنى انجيل، مثل مزرعه و زراعتى است كه داراى ويژگى هاى پنجگانه است.

1 ـ «اَخْرَجَ شَطْلئَهُ» ـ «شَطَأَ» در لغت عرب دومعنى دارد: نخست به جوانه هايى اطلاق مى‏شود كه در كناره گياهان يادرختان مى‏رويد و كم كم رشد و نموكرده و مستقل مى‏شود.

ديگر اين كه به نوزادان حيوانات كه بر اثر زاد و ولد، زياد مى‏شوند اطلاق مى‏شود; بنابراين شَطَأَ به معناى زايندگى، بالندگى، فزايندگى، گستردگى و مانند آن است.

زراعتِ مورد مثل، اوّلين ويژگى اش اين است كه تنها و محدود نيست; بلكه جوانه مى‏زند و زاينده است; به عبارت ديگر، عقيم و نازا نسيت; بلكه همواره در حال توليد و تكثير است.

2 ـ «فَآزَرَهُ» ـ «آزر و موازرت» به معناى حمايت و تقويت است; «وزير» را از آن جهت وزير مى‏گويند كه از«شاه» حمايت مى‏كند و او را تقويت مى‏نمايد. على(عليه السلام)از آن جهت و زير پيامبر (صلى الله عليه وآله)ناميده شد كه حامى آن حضرت بود و در راه تقويت دين او تلاش كرد.

زراعت مورد مثل، نه تنها رشد و بالندگى و زايندگى دارد و جوانه هايى مى‏زند; بلكه همواره آن جوانه ها را مورد حمايت خود قرار مى‏دهد، موانع آن را از سرراهش بر مى‏دارد و نياز هايش را به او مى‏رساند، هم حمايتش مى‏كند و هم او را مورد تقويت قرار مى‏دهد.

3 ـ «فَاسْتَغْلَظَ» ـ ويژگى سوم آن مزرعه اين است كه جوانه هايى كه مورد حمايت باغ قرار گرفته، كم كم محكم مى‏شوند و در سايه حمايت و تقويت مزرعه، استحكام مى‏يابند.

4 ـ «فاَسْتوى عَلى سُوقِهِ» ـ حمايت و تقويت از اين جوانه ها تا آنجا ادامه مى‏يابد كه كم كم اينهااحساس استقلال مى‏كنند و روى پاى خود مى‏ايستند و دوران وابستگى آنها به سر آمده و خود اينها شروع به جوانه زدن مى‏كنند و جوانه هاى آنها نيز به همان شكل سابق مراحل سه گانه «حمايت» و «استحكام» و «استقلال» را سپرى مى‏كنند.

5 ـ «يُعْجِبُ الزُّراعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ» ـ رشد و نمو و توليد و تكثير اين مزرعه با بركت، بقدرى زياد و چشمگير است كه زراعت كاران و كشاورزان را در حيرت و شگفتى فرو مى‏برد، به گونه اى كه آنها از تعجّب انگشت بر دهان مى‏گذارند; زيرا كه برخى از اين درختان و گياهان در مدّت كوتاهى سراسر باغ را مى‏پوشاند ولى در مقابل، كافران در خشم فرو مى‏روند.

«وَعَدَالله الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِْنهُمْ مَغْفِرَةً وَاَجْراً عَظِيماً» ـ خداوند متعال فقط به ياران و اصحابى از پيامبر كه اوّلاً، ايمان آورده و اعتقادات، خود را اصلاح كرده باشند و ثانياً، اعمال و كردار شايسته داشته باشند و آن اعتقادات، افعال آنها را به سمت صلاح حركت دهد، وعده غفران و بخشش و اجرعظيم و بزرگ داده است; نه به تمام ياران و اصحاب پيامبر!

به عبارت ديگر، كلمه «منهم» ـ به اصطلاح ادباى عرب ـ «تبعيضيه» است و شامل برخى از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه صفات آنها در ذيل آيه آمده است، مى‏گردد; نه همه اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله).

خلاصه اين كه، طبق اين آيه شريفه برخى از اصحاب پيامبربه مزرعه اى زاينده و بالنده تشبيه شده اند و بخاطر ايمان و عمل صالح شان، بشارت «مغفرت» و «اجر عظيم» داده شده اند.

 

پيام هاى آيه

 

1- اسلام دين جهانى است.

 

آيه شريفه فوق از مثال هاى عجيب قرآنى است و پيام مهم و بزرگى براى مسلمانان دارد. طبق اين آيه، مسلمان واقعى نبايد تنها به فكر اصلاح و حفظ عقيده و دين خود باشد، بلكه بايد به فكر گسترش اسلام و هدايت بقيه مردم نيز باشد. حفظ دين كارى شايسته و خوب است; ولى كافى نيست. يك مسلمان بايد دائماً جوانه بزند، شاگرد تربيت كند، فرزندان خوب پرورش دهد، دوستان شايسته انتخاب و اصلاح نمايد، خانواده اى نمونه پرورش دهد و از آنها حمايت كند تا كم كم استحكام يابند و مستقل شوند و خود آنها هر كدام روى خطّ توليد و رشد و حمايت و استحكام و استقلال قرار گيرند.

جامعه اسلامى به معناى واقعى كلمه، جامعه اى فزاينده، گسترش يابنده، زاينده و مولّد است، نه جامعه اى محدود كه فقط در چهار چوب خود قرار گرفته و هيچ پيشرفت و ترقّى ندارد. اين آيه به مسلمانان دستور مى‏دهد كه به آنچه دارند، قناعت نكنند; بلكه در راه جهانى كردن اسلام ـ كه تنها دين برحق است ـ سعى و تلاش كنند.

قرآن چه مى‏گويد! ما چه كرده و چه مى‏كنيم! و ديگران چه كرده اند! قرآن طبق اين آيه سفارش مى‏كند كه از تمام ابزار و آلات روز استفاده كنيد، از فرستنده ها، ماهواره ها، كامپيوتر و اينتِرنت، مطبوعات و كتابها، مبلّغين، سينما و خلاصه از تمام امكانات جديد بهره گيريد و پيام اسلام را به تمام جهان برسانيد.

آيا ما قرآن مجيد را كه نسخه اصلى سعادت بشر و حاوى بهترين معارف دينى است، تا كنون به وسيله ترجمه به زبان هاى مختلف دنيا عرضه كرده ايم؟ در حالى كه انجيل تحريف شده و خالى از معارف مسيحيّت، به بيش از هزار زبان ترجمه شده و به تمام مردم جهان عرضه شده است!

آيا اين استفاده كامل و بهينه از وسايل مدرن و پيشرفته روز است؟!

آيه مثل به حوزه هاى علميه پيام مى‏دهد كه بايد مبلّغين مبرّز و آماده و آشنا به زبان هاى مختلف دنيا داشته باشند كه پاسخگوى در خواست هاى مكرّر داخل و خارج از كشور، در سراسر جهان باشند.

پس از فروپاشى شوروى، خلأ مذهبى عجيبى در اروپاى شرقى احساس شد و از آنجا كه مسلمانانى در اين كشورها بودند، زمينه پذيرش اسلام در ساير مردم اين منطقه نيز وجود داشت; ولى متأسّفانه مبلّغين آشنا به زبان هاى آن منطقه به اندازه كافى نداشتيم تا از اين فرصت طلايى استفاده كنيم; در حالى كه «پاپ» دستور داد يك صد هزار روحانى مسيحى با هزينه نمودن يك صد ميليو ن دلار روانه اروپاى شرقى شوند و از اين فرصت استثنايى بخوبى استفاده كردند و مردم را به مسيحيّت فرا خواندند!

حوزه هاى علميه، دانشگاه ها، حكومت هاى اسلامى، پدران، مادران، مربّيان، معلّم ها و... در اين راستا مسؤوليّتى بس سنگين دارند.

بزرگان دين، در اين زمينه، همانند ساير عرصه هاى اجتماعى و دينى موفّق بوده اند; به عنوان نمونه، حضرت على(عليه السلام)در عصرو زمان خود چه قدر سخنرانى كرد! چه قدر كلمات حكمت آميز بيان فرمود! چه قدر نامه هاى سراسر حكمت و مملو از معارف نوشت! كه نهج البلاغه گلچينى از آن است، و اى كاش سيّد رضىّ تمام آنچه از سخنان مولى را ديده بود جمع آورى مى‏كرد و به ما مى‏رساند!

على(عليه السلام)مردى است كه همانند اين مزرعه زاينده است، همواره به هدايت مردم و كارهاى عبادى و اجتماعى مشغول است. عدد هزار را در زندگانى على(عليه السلام) زياد مى‏بينيم، آن حضرت از دسترنج شخصى خود هزار برده مى‏خرد و آزاد مى‏كند![10]بعضى از شب ها هزار ركعت نماز مى‏خواند![11] در يكى از شب هاى جنگ صفيّن، حضرت بيش از پانصد و بنا به قولى نزديك به هزار نفر از ياران معاويه را كشتو با هر ضربتى تكبير مى‏گفت![12]

شيعيان على(عليه السلام) نيز بايد در همه امور، مخصوصاً در اين مسايل، از على(عليه السلام)پيروى كنند.

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در صدر اسلام چه كرد؟ اسلامى كه در مهد جاهليّت و سرزمين خشك و سوزان; يعنى مكه ظهور كرد چگونه بالنده و زاينده بود و جوانه هاى مختلفى زد كه در مدّت كمتر از صدسال، اكثر نقاط دنيا را فتح كرد!

در آن زمان پنج تمدّن در گرداگرد مكه وجود داشت; در قسمت شمال، تمدّن روم; در شرق، تمدّن ايران و در كنار آن تمدّن بابل; در عراق و در جنوب مكه، تمدّن يمن و در غرب آن تمدّن مصر باستان بود; هنگامى كه نهال نو پاى اسلام روئيد و استحكام يافت و استقلال پيدا كرد، شروع به جوانه زدن نمود. در مدّت كمتر از صد سال، ايران، يمن، مصر و بابل را فتح كرد و آن جوانه ها سراسر اين چهار تمدّن را پوشاند.

مسلمانان نيز بايد چنين باشند; در حالى كه متأسّفانه برخى از ما حتّى به تربيت فرزندانمان نمى‏پردازيم. برخى از انسان ها، صبح هنگام، زمانى كه هنوز بچه هايش از خواب بر نخواسته اند، از خانه بيرون مى‏روند; شب هنگام، زمانى كه بچه ها دوباره به خواب رفته اند، به خانه باز مى‏گردند و فرزندان خود را در خواب ملاقات مى‏كنند و هيچ اقدامى براى تربيت آنها نمى‏كنند.

آخرين نكته اين كه مسلمانان امروز، اگر بخواهند همچون مسلمانان صدر اسلام، ديگر كشورها را فتح كنند، اوّل بايد خودشان را اصلاح كنند و اختلاف و تفرقه داخلى را تبديل به وحدت و اتّحاد كنند; كتاب ها و روزنامه هايى كه عليه يكديگر مى‏نويسند، تبديل به كتاب واحد كنند و به خارج ارسال دارند.

 

2- مثال مذكور شامل همه اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) نمى‏شود!

 

به تمام كسانى كه توفيق تشرّف خدمت حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) را داشته اند و آن حضرت را از نزديك زيارت كرده اند اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى‏گويند. آيا مثل زيباى فوق كه قرآن مجيد از انجيل نقل كرده است، شامل تمام اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى شود، يا اختصاص به برخى از آنان دارد؟

پاسخ: بادّقت در خود آيه شريفه، پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود. در ذيل آيه مثل آمده است: «وَعَدَ الله الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَاَجْراً عَظيماً»; يعنى اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) دو دسته بودند:

1 ـ كسانى كه ايمان آورده بودند و عمل صالح انجام مى‏دادند; مغفرت و اجرعظيم از آن اينان است.

2 ـ كسانى كه ايمان حقيقى نياورده و عمل صالح انجام نمى‏دادند; اينان محروم از غفران الهى و اجر او هستند.

بنابراين، اگر تمام اصحاب رسول الله را تنزيه كنيم و همه آنها را خوب بدانيم ـ همان گونه كه برخى از اهل سنّت گفته اند ـ با قرآن مجيد سازگارى ندارد;[13] زيرا آيات فراوانى در سراسر قرآن مجيد، مخصوصاً در سوره توبه در مذمّت برخى از اصحاب پيامبر آمده است. در ضمن اگر همه اصحاب حضرت رسول(عليه السلام) خوب بودند، چرا برخى از آنان با برخى ديگر جنگيدند! آيا اين تناقض نيست!

در يكى از سفرهاى مكه، پس از نماز مغرب در مسجدالحرام با چند تن از برادران اهل سنّت به گفتوگو نشستيم، اتّفاقاً سخن از تنزيه اصحاب حضرت رسول (صلى الله عليه وآله)به ميان آمد. آنان گفتند: همه اصحاب آن حضرت خوبند، سؤال كردم: اگر شما جنگ صفيّن حاضر بوديد، در سپاه على(عليه السلام) قرار مى‏گرفتيد يا معاويه؟ گفتند: در سپاه على(عليه السلام); ولى به معاويه نيز توهين نمى‏كرديم. گفتم: اگر حضرت على(عليه السلام)شمشيرى به دست شما مى‏داد و مى‏فرمود: به معاويه حمله كنيد و او را بكشيد، چه مى‏كرديد؟ گفتند: دستور على(عليه السلام) را اجرا مى‏كرديم و معاويه را مى‏كشتيم; ولى كمتر از گل به او نمى‏گفتيم؟! اين طرز تفكّر بيشتر شبيه شوخى است.

برخى از آنان اين گونه توجيه مى‏كنند كه معاويه و على(عليه السلام) هر دو بر اساس اجتهاد و استنباط شخصى خود اين كار را كردند; پس هيچ كدام مقصّر نيستند. طلحه و زبير و عايشه هم طبق اجتهاد شان با على (عليه السلام)جنگيدند و هيچ كدام در پيشگاه خداوند مقصّر نيستند. بنابراين هر كدام به وظيفه شرعى خود عمل كرده اند!

بطلان اين توجيه بسيار روشن است، اگر اين سخن را بپذيريم، ديگر گناهكارى روى زمين نمى‏ماند; هابيل و قابيل هر دو بر اساس اجتهاد و استنباطشان با هم درگير شدند و هر كدام به وظيفه خود عمل كردند; پس هيچ كدام محكوم نيستند! موسى و فرعون; ابراهيم و نمرود; عيسى و بت پرستان; شعيب و قومش و...; هر كدام بر اساس استنباط و اجتهاد خود عمل كردند; پس هيچ يك مقصّر نيستند! چرا انسان شعرى بگويد كه در قافيه اش بماند!

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 . «حُديبيه» در غرب مكه و بين جده و مكه قرارگرفته است. امروزه تامكه شانزده كيلومتر فاصله دارد. حديبيه ميقات عمره مفرده است; يعنى براى عمره مفرده مى توان از آنجا احرام بست; بنابراين كسانى كه مستقيماً از جده به سمت مكه حركت مى كنند، و به مدينه نمى روند، نزديكترين و بهترين ميقات براى احرام آنان، حديبيه است; ولى اين ميقات در جاده قديم جده ـ مكه، واقع شده است. امّا به محاذات آن در جاده جديد مسجدى احداث كرده اند كه از آنجا نيز مى توان محرم شد. حديبيه تقريباً مرز پايانى حرم است; يعنى فاصله حديبيه با تابلوهاى نشانه هاى حرم اندك است. عده اى از سادات در اين مكان زندگى مى كنند و شايد به همين جهت اين مكان را «وادى فاطمه» نيز مى خوانند.

2 .  اين تعبيرى بود كه مشركان مكه معمولاً در ابتداى نامه هاى خود مى نوشتند.

3 .  فروغ ابديّت، جلد 2، صفحه 580 به بعد.

4 .  سوره فتح، آيه 27.

5 .  سوره فتح، آيه 28.

6 .  بحارالانوار، جلد 21، صفحه 26.

7 .  بحارالانوار، جلد 41، صفحه 24. علاّمه امينى مى گويد: در نجف اشرف سراغ داريم افرادى را كه در 8 ساعت هزار ركعت نماز مى خواندند; بنا براين مطلب فوق غير ممكن نيست.

8 .  بحارالانوار، جلد 41، صفحه 51 (به نقل از مظهر ولايت، صفحه 365).

9 .  اين قصيده بسيار طولانى است، مشروح آن را در كتاب مظهر ولايت، صفحه 365 مطالعه فرمائيد.

10 .  وسائل الشّيعه، جلد 16، ابواب العتق، باب ا،ح 3 و 6.

11 . در روايتى كه ابو بصير از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند مى خوانيم كه: حضرت على(عليه السلام) در اواخر عمرش در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند! (بحاالانوار، جلد 41، صفحه 24.)

12 . آن شب را «ليلة الهرير» يا «شب فرار» ناميدند چون بر اثر شدّت جنگ، افراد زيادى از دشمن گريختند. در اين شب يك هزار و هفتاد نفر از ياران امام(عليه السلام) از جمله «اويس قرنى» و «خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين» به شهادت رسيدند و دهها هزار نفر از سپاهيان معاويه كشته شدند. (ترجمه و شرح مناقب خوارزمى، صفحه 248 و منتهى الامال، جلد اوّل، صفحه 293.)

13 .  شرح اين مطلب را در كتاب «نظرية عدالة الصّحابة» نوشته استاد احمد حسين يعقوب مطالعه فرمائيد.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و پنجمين مثال: عيساى مسيح(عليه السلام)

 

آيات 57 تا 59 سوره زخرف چهل و پنجمين مثال قرآنى مورد بحث ما را تشكيل مى‏دهد. خداوند متعال در اين آيات سه گانه مى‏فرمايد:

 

وَ لَمّا ضُرِبَ بْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ وَ قالُوا ءَالِهَتُنا خَيْرٌ اَمْ هُوَ ما ضَرَبوُهُ لَكَ اِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ اِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ

 

و هنگامى كه در باره فرزند مريم مثلى زده شد، ناگهان قوم تو بخاطر آن داد و فرياد راه انداختند و گفتند: "آيا خدايان ما بهترند يا او ] = مسيح[؟! (اگر معبودان ما در دوزخند، مسيح نيز در دوزخ است، چرا كه معبود واقع شده)!" ولى آنها اين مثل را جز از طريق جدال (و لجاج) براى تو نزدند; آنان گروهى كينه توز و پرخاشگرند! مسيح فقط بنده اى بود كه ما نعمت به او بخشيديم و او را نمونه و الگويى براى بنى اسرائيل قرار داديم.

 

دور نماى بحث

 

در اين آيه شريفه، برخلاف ساير مثل هاى زيباى قرآنى، خداوند مثال نزده است بلكه مثالى از سوى مشركان و كفّار در مورد حضرت مسيح(عليه السلام)مطرح شده است. البته اين آيه شريفه مورد گفت و گو است، برخى آن را به عنوان «امثال القرآن» پذيرفته اند و برخى ديگر نپذيرفته اند.

 

معناى «مثال» در استعمالات قرآن

 

براى روشن شدن اين مطلب، لازم است ابتدا با معناى كلمه «مثال» در استعمالات قرآن مجيد آشنا شويم:

قرآن مجيد كلمه «مثل» و «مثال» را در معانى مختلف استعمال كرده است:

1 ـ نخستين مورد استعمال آن همان چيزى است كه موضوع بحث امثال القرآن مى‏باشد; يعنى تشبيه يك مطلب پيچيده معنوى به يك مطلب حسّى ساده روشن كه قابل فهم همگان باشد، مثل اين كه ثواب صدقه را به دانه گندم تشبيه مى‏كند كه هفت خوشه مى‏روياند و در هر خوشه اى يك صد دانه گندم است.[1] امثال القرآن پيرامون چنين مثال هايى بحث مى‏كند; هر چند كلمه مثال در آن نباشد.

2 ـ دومين معناى كلمه «مثال» در قرآن مجيد تشبيهاتى است كه مردم در مقابل انبياء مى‏كردند; يعنى مثال هايى كه مردم مى‏زدند نه خداوند. مثل در آيه 78 سوره ياسين از همين قبيل است:

 

وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْىِ الْعِظامَ وَ هِىَ رَميمٌ

و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى اين استخوان ها را زنده مى‏كند در حالى كه پوسيده است؟!»

 

شخصى از مشركان به نام «اُبىّ بن خلف» يا «اميّة بن خلف» و يا «عاص بن وائل» و يا «عبدالله بن اُبىّ» قطعه استخوان پوسيده اى را پيدا كرد و گفت كه با اين دليل محكم به مخاصمه با محمد]6[ بر مى‏خيزم و سخن او را در باره معاد ابطال مى‏كنم; آن را برداشت و نزد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمد (و شايد مقدارى از آن را در حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله)خرد كرد و به روى زمين ريخت) و گفت: «چه كسى مى‏تواند اين استخوانهاى پوسيده را از نو زنده كند ( و كدام عقل آن را باور مى‏كند)!؟»

خداوند در يك جمله كوتاه، جواب دندان شكنى به آن مرد مشرك داد: «همان خدايى كه انسان را از خاك آفريد قدرت دارد دوباره استخوانى كه مبدّل به خاك شده را تبديل به يك انسان زنده كند.[2]»

به هرحال، كلمه «مثال» در اين آيه، در مورد مثال هايى است كه مردم مى‏زنند، نه خداوند; و اين گونه مثال ها از بحث ما خارج است; زيرا موضوع امثال القرآن مثال هاى است كه خداوند مى‏زند، نه مردم.

3 ـ معنى ديگر مثال، حوادث تلخ و دردناكى است كه در زندگى بشر رخ مى‏دهد، به چنين چيزى نيز در قرآن مجيد «مثال» اطلاق شده است. در آيه 214 سوره بقره آمده است:

 

اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَاْتِكُمْ مَثَلُ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَالضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُالله أَلاَ اِنَّ نَصرُ الله قَريبٌ

 

آيا گمان كرديد داخل بهشت مى‏شويد، بى آن كه حوادثى همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانان كه گرفتارى ها و ناراحتى ها به آنها رسيد و آنچنان ناراحت شدند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و افرادى كه ايمان آورده بودند، گفتند: "پس يارى خدا كى خواهد آمد؟! "(در اين هنگام، تقاضاى يارى از او كردند، و به آنها گفته شد:) آگاه باشيد، يارى خدا نزديك است!

 

مثل در اين آيه شريفه به سرگذشت دردناك پيشينيان تفسير شده است. امثال القرآن از اين نوع مثال ها نيز بحث نمى‏كند.

4 ـ چهارمين معناى مثال در قرآن مجيد، «عبرت» است. اين معنى در آيه 55 و 56 سوره زخرف ديده مى‏شود:

فَلَمَّـآ آسَفُونَا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَاَغْرَقْناهُمْ اَجْمَعينَ فَجَعَلْنا هُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِّلاَْخِرِينَ

 

امّا هنگامى كه (فرعون و پيروانش) ما را به خشم آوردند، از آنها انتقام گرفتيم و همه را غرق كرديم و آنها را پيشگامان (در عذاب) و عبرتى براى ديگران قرار داديم.

 

مثال در اين آيه شريفه به معناى عبرت است. اين نوع آيات نيز موضوع امثال القرآن نيست.

5 ـ يكى ديگر از معانى مثل در قرآن، به معنى «نمونه و الگو» است (همانطور كه در ترجمه آيه 59 سوره زخرف در آغاز همين فصل آمد).

خلاصه اين كه، از اين پنج نوع استعمال مثل در قرآن، فقط معناى اوّل موضوع امثال القرآن است و چهار معنى ديگر خارج از مثل هاى قرآنى است، هرچند متأسّفانه بعضى از مؤلّفان امثال القرآن اين ها را مخلوط نموده و هر آيه اى كه كلمه «مثل» در آن به كار رفته است را جزء امثال القرآن شمرده اند. و اين اشتباه است.

 

آيا آيه مورد بحث جزء امثال القرآن است؟

 

آيه موضوع بحث، تفسيرهاى متفاوتى دارد; طبق برخى از تفسيرها، داخل در آيات امثال القرآن است; و طبق برخى ديگر از تفاسير، خارج از موضوع مثل هاى قرآنى است. به برخى از اين تفاسير توجه كنيد:

 

تفسير اوّل:

 

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)طبق آيه 98 سوره انبياء به بت پرستان فرمودند: شما بت پرستان و بتان، هر دو هيزم جهنّم هستيد و وارد دوزخ مى‏شويد»; يعنى هم بت به جهنّم مى‏رود و هم بت پرست، هم عابد جهنّمى است و هم معبود.

بت پرستان سر و صدا راه انداختند كه طبق اين گفته، حضرت مسيح نيز (نعوذبالله) به جهنّم مى‏رود; چون او هم معبود برخى از مسيحيان بوده است، فرشته و ملائكه هم (نعوذبالله) وارد جهنّم مى‏شوند; زيرا برخى، آنها را پرستيده اند و ملائكه معبود آنها بوده اند، بت پرستان با اين جدل به جار و جنجال پرداختند و شروع به تمسخر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) كردند و گفتند: جهنّمى كه ملائكه و پيامبرى چون عيسى در آن است، جاى بدى نيست; ما هم حاضريم با پرستش بتان به چنين جهنّمى برويم!

خداوند در پاسخ اين غوغاسالاران فرمود: «عيسى مسيح بنده اى از بندگان ماست!» و او هرگز ادّعاى خدايى نداشته است. معبودانى به همراه عابدانشان به جهنّم مى‏روند كه راضى به عبادت عابدانشان باشند; امّا حضرت مسيح و فرشتگان نه تنها راضى به اين نوع عبادات نبوده اند; بلكه از آن بيزار بوده اند. بنابراين، جاروجنجال و غوغاسالارى بت پرستان، مغالطه و جدلى بيش نيست و همانند حباب روى آب توخالى است.

طبق اين تفسير، آيه شريفه خارج از موضوع امثال القرآن است.

 

تفسير دوم:

 

قرآن مجيد در آيه 59 سوره آل عمران حضرت مسيح را  به حضرت آدم تشبيه كرده و فرموده است: «مثل عيسى در نزد خداوند همانند مثل آدم است»; يعنى همان گونه كه خداوند آدم را بدون پدر و مادر از خاك آفريد، حضرت عيسى را نيز بدون پدر آفريد، بنابراين خدايى كه مى‏تواند از خاك انسانى بيافريند، قدرت خواهد داشت كه از زنى تنها، بدون هم بستر شدن با مردى، فرزندى بيافريند.

اگر مثل مطرح شده در آيه 57 سوره زخرف را اشاره به اين مثال بدانيم كه بت پرستان پيرامون آن جاروجنجال كردند، آيه فوق جزء مثل هاى قرآنى محسوب مى‏شود; زيرا در اين صورت مثال از ناحيه خداوند مطرح شده است و در آن تشبيهى زيبا به كار رفته است.

 

تفسير سوم:

هنگامى كه مثل عيسى بن مريم مطرح شد، بت پرستان شروع به جاروجنجال كردند و گفتند: پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) قصد دارد مردم را به پرستش خويش دعوت كند، براى عملى كردن اين هدف، مثال حضرت مسيح(عليه السلام) را مطرح كرده است كه مسيحيان او را مى‏پرستيدند; بنابراين هدف او از طرح اين مثال، دعوت به پرستش خويش است. خداوند در ردّ اين ادعاى باطل، عيساى مسيح را بنده اى از بندگان خود معرّفى مى‏كند كه به عنوان يكى از نعمت هاى الهى به سوى بنى اسرئيل فرستاده شد. طبق اين تفسير نيز آيه فوق جزء امثال القرآن محسوب مى‏شود.

 

پيام آيه

 

غوغاسالارى نشانه جاهليّت

 

جاهل، متعصّب است و انسان متعصّب، اهل هياهو و جنجال و غوغاسالارى است نه اهل منطق. حضرت اميرمؤمنان على(عليه السلام)در نهج البلاغه خطبه اى به نام قاصعه دارد.

اين خطبه ـ كه به تنهايى نشانگر عظمت و منطق و علم و دانش و حكومت والاى اميرمؤمنان است ـ پيرامون غوغا سالارى ، بلاى بزرگ جوامع بشرى در گذشته و حال، بحث مى‏كند.

اميرسخن در قسمتى از اين خطبه مى‏فرمايد: «فَالله الله فِى كِبْرِالْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ الجاهِلِيَّةِ! فَاِنه مَلاَقِحُ الشَّنَآنِ وَ مَنافِخُ الشَّيْطَانِ الَّتِى خَدَعَ بِها الاُْمَمَ الماضِيَةَ وَ الْقُرُونَ الخالِيَةَ حَتَّى أَعْنَقُوا فى حَنادِسِ جَهالَتِهِ و مَهَاوِي ضَلاَلَتِهِ[3]; مردم! خدا را خدا را! از كبر و نخوت تعصّب آميز و تفاخر جاهلى برحذر باشيد كه زادگاه كينه و جايگاه وسوسه هاى شيطان است; همان كه ملّتهاى پيشين و امّتهاى قرون گذشته را فريفته است تا آنجا كه در تاريكيهاى جهالت فرو رفتند و در گودالهاى هلاكت سقوط كردند.»

اين سخن حضرت آن قدر زيبا و جالب است كه گويى هم اكنون براى دردهاى جامعه ما بيان شده است. غوغا سالاران جامعه ما نيز بايد با درك اين پيام، از تعصّبهاى بى جا دست بردارند و به جاى غوغا سالارى، تسليم حق و حقيقت باشند.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  اين مثال در آيه 261 سوره بقره آمده است و شرح آن بطور مفصّل در جلد اوّل اين كتاب گذشت.

2 . التّبيان فى تفسير القرآن، جلد 8، صفحه 478.

3 .  نهج البلاغه، خطبه 192.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و چهارمين مثال: شرك و توحيد

 

خداوند متعال در آيه 29 سوره زمر، مى‏فرمايد:

 

ضَرَبَ الله مَثَلاً رَجُلاً فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسوُنَ وَرَجُلاً سَلَماً لِرَجُل هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً الْحَمْدُلِله بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ

 

خداوند مثالى زده است: مردى را كه مملوك شريكانى است كه در باره او پيوسته باهم به مشاجره مشغولند، و مردى كه تنها تسليم يك نفراست; آيا اين دو يكسانند! حمد، مخصوص خدا ست; ولى بيشتر آنان نمى‏دانند.

 

دور نماى بحث

 

اين مثال همچون بسيارى ديگر از مثال هاى قرآنى پيرامون شرك و توحيد است. در اين آيه شريفه، شخص مشرك به برده اى تشبيه شده است كه ارباب هاى مختلفى دارد كه آنها با هم اختلاف زيادى دارند و هر كدام دستورى مى‏دهند و اين امر باعث  سرگردانى وبلاتكليفى او شده است; ولى انسان موحّد و يكتاپرست، به برده اى تشبيه شده است كه داراى يك مولى و ارباب است و تمام برنامه اش روشن و مشخّص است.

توحيد خميرمايه اصول و فروع دين

 

تصوّر بسيارى از مسلمانان اين است كه توحيد يكى از اصول دين، در كنار ساير اصول دين است; به همين خاطر آن را در كنار اصل عدالت و نبوّت و امامت و معاد به عنوان پنج اصل دين مى‏شمرند، همان گونه كه فروع دين را ده چيز بيان مى‏كنند. در حالى كه اصل توحيد، خميرمايه تمام اصول و فروع اسلام است; نه اصلى در كنار آنها! اسلام توحيد را در زمينه هاى مختلف مطرح كرده است كه چند نمونه آن را يادآور مى‏شويم:

1 ـ ما معتقديم خداوند و آفريدگار جهان يكى است; «اَلله لا اِلهَ اِلاّ هُوَ اْلحَىُّ الْقَيُّومُ[1]»

2 ـ اسلام در باره پيامبران و فرستادگان الهى نيز به نوعى قائل به توحيد است و فرقى بين آنها نمى‏گذارد و به همه آن عزيزان احترام مى‏گذارد; «لانُفَرِّقُ بَيِْنَ اَحَد مِنْ رُسُلِه[2]» ولى آيين هر پيامبرى براى زمان خودش كاربرد داشته و در آن زمان آيين بر حق بوده است; آيين موسى(عليه السلام) در عصر خودش و آيين عيسى(عليه السلام) نيز در زمان خودش آيين برحق و الهى بوده است و...; ولى آيين اسلام تا آخرالزّمان و قيام قيامت قابل اجراست; زيرا پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)خاتم الانبياست. شبيه مراحل مختلف تحصيلات يك دانش آموز: مرحله ابتدايى; راهمنايى; دبيرستان; پيش دانشگاهى; دانشگاهى و فوق دانشگاهى; همه اين مراحل در زمان خود لازم است.

مسلمانان طبق آنچه در آيه فوق آمده است، معتقد به نوعى توحيد در مورد پيامبرانند.

3 ـ در مورد قيامت نيز توحيد متصوّر است; به اين معنى كه روزى تمام انسان ها از ابتداى آفرينش تا قيام قيامت، حسابرسى مى‏شوند. قرآن مجيد در آيه شريفه 50 سوره واقعه مى‏فرمايد: «اِنَّ الاَوَّلينَ وَاْلآخِرينَ لَمَجْمُوعُونَ اِلى ميقاتِ يَوْم مَعْلُوم» بنابراين در صحنه قيامت نيز نوعى وحدت و يكپارچگى و توحيد مشاهده مى‏شود.

4 ـ جهان انسانيّت و تمام بشر نيز مشمول نوعى توحيد و يگانگى است; زيرا همه انسان ها از يك پدر و مادر به وجود آمده اند و همگى در پيشگاه باعظمت خداوند متعال، يكسان و برابرند و هيچ كس بر ديگرى برترى ندارد; مگر بر اثر تقوى و پرهيزگارى. در باره اين نوع از توحيد در آيه 13 سوره حجرات چنين آمده است: «يا اَيهاالنّاسُ اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَ اُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَالله اَتْقاكُمْ اِنَّ الله عَلِيمٌ خَبيرٌ»; طبق اين آيه هيچ قومى بر قوم ديگر به خاطر رنگ، نژاد و زبان و مانند آن برترى ندارد.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مى فرمايند: «اَلْمُؤْمِنُونَ تَتَكافى دِمائُهُمْ; خون تمام مسلمانان يكسان است.[3]» به همين خاطر ديه و خونبهاى بچه يكساله با فرد بزرگسالى كه تمام مراحل تحصيلات را طى كرده، يكسان مى‏باشد.

5 ـ قانون و دين الهى يكى است، و تنها دين اسلام پذيرفته مى‏شود. «اِنَّ الدِّينَ عِنْدَ الله اِلاِسْلامُ[4]»

6 ـ تمام مسلمانان در قبله و سمتى كه بايد به سوى آن نماز بخوانند يكسان و موحّدند و به سوى يك قبله مى‏ايستند.

7 ـ كتاب آسمانى تمامى مسلمانان يكى است و همگى از يك قرآن تبعيّت و پيروى مى‏كنند.

8 ـ جامعه اسلامى نيز بايد يكى باشد و تمام مسلمانان لازم است امّت واحده اى تشكيل دهند.

اكنون بيش از پنجاه كشور اسلامى وجود دارد كه مرزهاى جغرافيايى و سياسى، آنها را از هم جدا نموده است; ولى به اعتقاد دين اسلام اين مرزبندى ها اعتبارى ندارد و تمام مسلمانان در يك صف و باهم برادر و برابرند; بدين جهت در روايتى آمده است: «اَلْمُؤْمِنُ اَخُو الْمُؤْمِنُ[5]; مؤمن برادر مؤمن است.»

خلاصه اين كه، همه جا دعوت به توحيد و يگانگى است; بنابراين توحيد يكى از اصول دين نيست، بلكه ريشه و خمير مايه تمام اصول و فروع دين است و به اين علّت است كه بسيار ى از مثال هاى قرآن، از جمله مثال مورد بحث، به توحيد مى‏پردازد.

 

شرح و تفسير

 

«ضَرَبَ الله مَثَلاً رَجُلاً فيه شُرَكاءُ مُتَشاكِسوُنَ» ـ خداوند مشركان را به برده اى تشبيه كرده است كه داراى چند ارباب و مولى است كه پيوسته با يكديگر اختلاف و كشمكش دارند.

متشاكسون از ماده «شَكَسَ» به معناى اختلاف، نزاع، كج خلقى، بد رفتارى و جرّ و بحث است. ارباب هاى مختلف و متعدّد اين برده، دائماً با يكديگر اختلاف و نزاع و جرّوبحث دارند و به اين برده هر كدام دستورى مى‏دهند; چنين برده اى متحيّر و سرگردان است; زيرا يكى مى‏گويد به فلان مكان برو! ديگرى مى‏گويد نرو! يكى مى‏گويد امروز استراحت كن! و ديگرى مى‏گويد امروز بايد تمام وقت كار كنى! يكى مى‏گويد به سفر برو! ديگرى مى‏گويد به سفرنرو! و... اين از يك سو; از سوى ديگر به هنگام رفع حاجات و نيازمندى هاى روزانه اش نير دچار سرگردانى است; چون هريك از اربابها مخارج اين برده را به عهده ديگرى مى‏گذارد. خلاصه اين كه، زندگى چنين برده اى، كه اربابهاى مختلفى دارد، مختل و تكليفش نامعلوم است.

مَثَل مشركان، مثل چنين غلام و برده اى است; زيرا بت پرستان دل در گرو بت هاى گوناگون داده اند و هدفشان در زندگى نامشخّص است; معلوم نيست كه خود را در سايه چه كسى بايد قراردهند، مشركان هرروز دلشان در گرو يك چيز است، همانند انسان هاى نا موفقّى كه هرروز دوستى انتخاب مى‏كنند و روز ديگر ارتباط دوستى را با او مى‏گسلند و با ديگرى دوست مى‏شوند و زندگى را به همين صورت ادامه مى‏دهند.

امروز پاى اين پرچم سينه مى‏زنند; فردا از آن جدا مى‏شوند و پاى پرچم ديگرى سينه مى‏زنند; امروز دل در گرو مقام دارد و فردا به ثروت خود وابسته است، روز ديگر از هر دو مى‏بُرد و به شهرت روى مى‏آورد، يك وقت چشم باز مى‏كند كه عمرش تمام شده است.

«وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُل» ـ امّا مثل موحّدان و انسان هاى خدا پرست، مَثَل غلام و برده اى است كه تسليم يك ارباب و آقاست; چنين برده اى تكليفش مشخّص و معلوم است و دچار تحيّر و سرگردانى نيست. هرآنچه آقايش بگويد، اطاعت مى‏كند. در مورد احتياجات و نيازمنديهايش نيز تكليفش مشخّص و روشن است.

آرى! موحّدان دل به يك معبود، مقصود، پناهگاه، يار و ياور بسته اند و در مشكلات به خداوند يكتا پناه مى‏برند و حوايج و نيازمنديهاى خود را فقط از او طلب مى‏كنند; اميدشان به اوست و سر بر فرمان او نهاده اند و تكليفشان روشن و مشخّص است و تنها به وظيفه الهى مى‏انديشند!

اى انسانها! در سايه چنين خدايى قرار بگيريد و از نور الهى بهره مند گرديد و مسير زندگى خود را با آن روشن سازيد; چرا كه تمام قدرت ها و عزّت ها و ذلّت ها به دست اوست; اگر تمام دنيا چيزى را اراده كنند و او چيز ديگرى، اراده او محقّق مى‏شود.

فرعون تصميم گرفت حضرت موسى(عليه السلام) را در شكم مادر از بين ببرد، تمام امكاناتش را بسيج كرد; شكم بسيارى از زنان حامله را پاره كرد; نوزادان زيادى را به قتل رسانيد; جنايات بى شمارى مرتكب شد; ولى از آنجا كه خداوند چيز ديگرى اراده كرده بود، فرعون موفّق نشد و خداوند حضرت موسى(عليه السلام) را در دامان خود فرعون پرورش داد. پس ما بايد دل به چنين خداوند قادرى ببنديم.

«اَلْحَمْدُ لِله; هر گونه ستايش مخصوص خداوند است!» ـ چرا كه او خالق و او رازق و او حافظ و او هادى است و همه چيزها از ذات پاك اوست!

«بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ; ولى اكثر آنها ]مشركان[ نمى‏دانند!» ـ چرا كه طغيان شهوات آنها را از درك حقايق باز مى‏دارد!

 

پيام هاى آيه

 

1- وحدت مبدأ تصميم گيرى ها

 

نخستين پيام آيه مثل اين است كه در خط مشى هاى اجتماعى كه دچار مشكلات زيادى هستيم، مبدأ تصميم گيرى بايد واحد باشد. اگر جامعه اى، مبادى تصميم گيرى مختلفى داشته باشد و شخصى واحد يا ارگان واحدى تصميمات لازم را اتخاذ نكند، بدون شك چنين جامعه اى، همانند برده اى كه داراى اربابهاى مختلفى است، بلاتكليف و سرگردان خواهد بود و نيروهايش را از دست خواهد داد، قواى چنين جامعه اى در درگيرى هاى جناحى از بين مى‏رود و در نتيجه مسائل اصلى و مورد نياز جامعه فراموش مى‏شود.

 

2- على(عليه السلام) مصداق كامل آيه مثل

 

مصداق كامل و أتمّ آيه مثل در مورد مردى كه مولاى واحدى دارد و تنها از او تبعّيت مى‏كند و بر او اعتماد و تكيه مى‏كند، حضرت مولى الموحّدين، اميرالمؤمنين(عليه السلام) است.

در اين زمينه دو روايت، يكى از منابع اهل سنّت و ديگرى از منابع شيعه، نقل مى‏كنيم:

1 ـ ابوالقاسم حسكانى در كتاب «شواهد التّنزيل»، كه شأن نزول آيات قرآن مجيد را جمع آورى نموده است، در ذيل آيه فوق از وجود مقدّس حضرت على(عليه السلام)نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند:

«أَنَا ذاكَ الرَّجُلُ السَّلَمُ لِرَسُولِ الله» ـ آن مرد موحّدى كه در مقابل يك مولى تسليم است و از روى آوردن به موالى متعدّد پرهيز مى‏كند، من هستم، من تسليم پيشگاه رسول خداوند هستم. ـ و اين، تنها يك ادّعا نيست; بلكه تاريخ زندگى على(عليه السلام)اين فرمايش حضرت را تأييد مى‏كند، او سراپا عاشق پيامبر و گوش به فرمان او، و هنگام خطرات، حافظ جان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)بود.

2 ـ عيّاشى، مفسرّ عاليقدر شيعه در كتاب خود در تفسير آيه مثل، مى‏گويد: «اَلرَّجُلُ السَّلَمُ لِلرَّجُلِ حَقّاً عَلِىٌّ وَ شَيعَتُهُ» ـ طبق اين روايت على و شيعيانش مصداق بارز آن مرد تسليم در پيشگاه حقّند. على تمام عشقش پيامبر بود، شيعه نيز تمام عشقش على است; على از زندگى پيامبر الهام مى‏گرفت، شيعه نيز از زندگى على(عليه السلام)الهام مى‏گيرد; على پا جاى پاى رسول خدا مى‏گذاشت، شيعه پا جاى پاى علىّ مرتضى مى‏نهد.

براى تكميل بحث تنها به دو نمونه از فداكارى ها و جانبازى هاى على(عليه السلام)نسبت به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)  بسنده مى‏كنيم:

الف : در آيه 207 سوره بقره آمده است:

 

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله وَالله رَئُوفٌ بِالْعِبادِ

بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على(عليه السلام) در «ليلة المبيت» با خفتن در جايگاه پيغمبر(صلى الله عليه وآله)) جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى‏فروشند; و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.

 

علاّمه امينى ـ رحمة الله عليه ـ كه از جمله شيعيان عاشق اميرالمؤمنين بود، در جلد دوم كتاب ارزشمند الغدير، در ذيل آيه فوق، حدود ده منبع معروف اهل سنّت را نقل مى‏كند كه همه آنها اعتراف كرده اند كه آيه فوق در شأن حضرت على(عليه السلام)نازل شده است. سپس ادّعا مى‏كند كه رواياتى كه در اين زمينه نقل شده است متواتر است.

طبق روايات[6]، حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) خطاب به حضرت امير(عليه السلام)مى فرمايند: من مأمورم از مكه به مدينه بروم; امّا دور خانه ام را چهل مرد شمشير به دست به نمايندگى از چهل قبيله عرب محاصره كرده اند تا صبح هنگام به منزل حمله كنند و مرا در بستر به قتل برسانند; على جان! آيا آماده اى در بستر من بخوابى تا من به سوى مدينه حركت كنم؟

على(عليه السلام)، كه سراسر وجودش عشق به پيامبر خدا بود، پرسيد: يارسول الله(صلى الله عليه وآله)! اگر من در بستر شما بخوابم، شما سالم به مقصد خود مى‏رسيد؟ اين سؤال بسيار مهم است، زيرا على(عليه السلام) از جان خود نمى‏پرسد، از سرنوشت خود نمى‏گويد، از خطرات و بلاهايى كه ممكن است در اين شب پر مخاطره دامنگير او شود، سؤال نمى‏كند; بلكه تنها به فكر سلامت معشوق خود، پيامبر خداست.

حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) فرمود: آرى! در اين صورت من به سلامت خواهم رفت. على به عنوان پاسخ مثبت در مقابل خداوند و به نشانه شكرانه سلامتى وجود پيامبر به سجده افتاد و اين شايد اوّلين سجده شكر در اسلام باشد. راستى چه كسى را در بين مسلمانان سراغ داريد كه اين قدر عاشق پيامبر باشد؟ ما عاشق اين على هستيم و تسليم مكتب چنين امامى مى‏باشيم.

على(عليه السلام) در بستر پيامبر آرميد و حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) به سلامت به سوى مدينه حركت كرد، صبحگاهان دشمن مسلّح وارد خانه پيامبر شد; على(عليه السلام) با شنيدن صداى همهمه از رختخواب بيرون آمد; آنان وقتى پيامبر را نيافتند از على(عليه السلام)پرسيدند: محمد(صلى الله عليه وآله) كجاست؟ على(عليه السلام) بدون اين كه ذره اى ترس به خود راه دهد، فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد كه از من سراغ او را مى‏گيريد! آنها كه از جواب دندان شكن اين نوجوان پر جرأت، سرافكنده شده بودند، گفتند: او جوانى است ساده لوح كه فريب محمد(صلى الله عليه وآله) را خورده است! على وقتى اين جمله را شنيد، كه هم توهين به معشوقش بود و هم جسارت و توهين به خودش; جملات بسيار زيبايى فرمود كه هيچ كس نمى‏تواند چنين جملاتى در حقّ خودش بگويد! على جوان فرمود:

«اَلله قَدْ اَعْطانى مِنَ الْعَقْلِ ما لَوْ قُسِّمَ عَلى جَمِيعِ حُمَقاءِ الدُّنْيا وَ مَجانِيِنها لَصارُوا بِهِ عُقَلاءَ وَ مِنَ الْقُوَّةِ ما لَوْ قُسِّمَ عَلى جَمِيعِ ضُعَفاءِ الدُّنْيا لَصارُوا بِهِ اَقْوياءَ، وَ مِنَ الشُّجاعَةِ ما لَوْ قُسِّمَ عَلى جَمِيعِ جُبَناءِ الدُّنْيا لَصارُوا بِهِ شَجْعاناً[7]; (شما مرا ساده لوح مى‏خوانيد، نه چنين نيست، زيرا) خداوند عالم به من آن قدر عقل داده كه اگر آن را بين تمام ديوانه ها و نادان هاى عالم تقسيم كنند، همگى عاقل مى‏شوند و آن قدر به من قّوت و قدرت داده است كه اگر آن را بين تمام ناتوانان جهان تقسيم كنند، همه توانا مى‏گردند و آنقدر شجاعت و دلاورى داده است كه اگر بين تمام ترسوهاى عالم تقسيم شود، همگى شجاع مى‏شوند.» شما على را نشناخته ايد وگرنه اين گونه سخن نمى‏گوئيد; سپس آنان با سر افكندگى بيشتر و نااميدى از دست يافتن به پيامبر(صلى الله عليه وآله) از خانه آن حضرت بيرون رفتند.

شاعر شيرين زبان چه خوب در وصف محبّت و دوستى على گفته است:

گرمنزل افلاك شود منزل تو*** از كوثر اگر سرشته باشد گل تو

چون مهر على نباشد اندر دل تو*** مسكين تو و سعى هاى بى حاصل تو

ب : در كوران جنگ احد، غالب مسلمانان فرار كردند و از معدود افرادى كه پروانهوار بر گرد شمع وجود پيامبر مى‏گشت و سپر بلاى او مى‏شد، حضرت على(عليه السلام)بود. پس از خاتمه جنگ، پيامبر(صلى الله عليه وآله)دو جرّاح و طبيب به سراغ على(عليه السلام)فرستاد تا شايد مقدارى از 90 زخم على را معالجه كنند، جرّاحان نااميد به سوى پيامبر بازگشتند و عرض كردند: يارسول الله! اين زخم هاى فراوان به قدرى به هم نزديك است كه اقدام به دوختن هر كدام آنها كرديم زخم ديگر سر باز كرد، به اين جهت امكان بستن زخم ها نبود.

لحظاتى پس از جنگ، على(عليه السلام)به خدمت حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)رسيد، عرض كرد: يارسول الله(صلى الله عليه وآله) عمويم حمزه و برخى ديگر شربت شهادت نوشيدند، چرا من توفيق شهادت نيافتم؟

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «اَبْشِرْ فَاِنَّ الَّشهادَةَ مِن وَرائِكَ[8]» ـ على جان! به تو بشارت مى‏دهم كه در بستر نخواهى مرد (به مرگ طبيعى نمى‏ميرى) بلكه توهم در آينده شهيد مى‏شوى. ـ گويا على(عليه السلام) كه شهادت را رستگارى مى‏دانست، هنگامى كه فرقش شكافته شد، به ياد وعده پيامبر بود; بنابراين فرياد زد: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ[9]; به خداى كعبه رستگار شدم!»

نتيجه اين كه، على(عليه السلام)در عمل ثابت كرد كه عاشق پيامبر(صلى الله عليه وآله)و جان فداى اوست و نيز روشن شد كه اسلام ـ اين برترين و كامل ترين اديان ـ ساده و آسان به دست ما نرسيده است كه ارزان از دست دهيم; بلكه بايد با تمام نيرو و توان از آن محافظت كنيم.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  سوره بقره، آيه 255.

2 .  سوره بقره، آيه 285.

3 .  ميزان الحكمة، باب. 29، حديث 1405.

4 .  سوره آل عمران، آيه 19.

5 .  ميزان الحكمة، باب 291، حديث 1413.

6 .  مشروح اين داستان را مرحوم محدّث قمّى ـ رحمة الله عليه ـ در كتاب منتهى الآمال، جلد اوّل، صفحه 110 به بعد ذكركرده است.

7 .  بحارالانوار، جلد 19، صفحه 83 .

8 .  بحارا لانوار، جلد 32، صفحه 241 و جلد 41، صفحه 7.

9 .  بحار الانوار، جلد 41، صفحه 2.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و سومين مثال: پيروزى اقلّيّت و شكست اكثريّت

 

خداوند متعال در آيات هيجده گانه سوره يس مى‏فرمايد:

 

وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحبَ القَرْيَةِ إذْ جَآءَهَا الْمُرْسَلُونَ * إِذْ أَرْسَلْنَآ إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِث فَقَالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُّرْسَلُونَ * قَالُوا مَآ أَنتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَ مَآ أَنزَلَ الرَّحْمَنُ مِن شَىْء إِنْ أَنتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ * قَالُواْ رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ * وَ مَآ عَلَيْنَآ إِلاَّ الْبَلاَغُ الْمُبِينُ * قَالُواْ إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ لَئِن لَّمْ تَنتَهُواْ لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ * قالُوا طـائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَئِنْ ذُكِّرْتُم بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُوْنَ * وَ جَآءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ * اتَّبِعُواْ مَن لاَّ يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُم مهتَدُونَ * وَ مَالِىَ لاَ أَعْبُدُ الَّذِى فَطَرَنِى وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ * ءَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ ءَالِهَةً إِن يُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضُرّ لاَّ تُغْنِ عَنِّى شَفَـعَتُهُمْ شَيْئاً وَلاَ يُنقِذُونِ * إِنِّى إِذاً لَّفِى ضَلاَل مُّبِين * إِنِّى ءَامَنْتُ بِرِبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ * قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يالَيْتَ قَوْمِى يَعْلَمُونَ * بِمَا غَفَرَلِى رَبِّى وَ جَعَلَنِى مِنَ الْمُكْرَمِينَ * وَ مَآ أَنْزَلْنَا عَلى قَوْمِهِ مِن بَعْدِهِ مِن جُنْد مِّنَ السَّمَآءِ وَ مَا كُنَّا مُنزِلِينَ * إِنْ كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذَا هُمْ خامِدُونَ * ياحَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِّن رَّسُول إِلاَّ كانُواْ بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ[1]

 

و براى آنها، اصحاب قريه (انطاكيه) را مثال بزن، هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنان آمدند; هنگامى كه دو نفر از رسولان را به سوى آن ها فرستاديم امّا آنان رسولان (ما) را تكذيب كردند; پس براى تقويت آن دو، شخص سوّمى فرستاديم; آنها همگى گفتند: "ما فرستادگان (خدا) به سوى شما هستيم!" امّا آنان (در جواب) گفتند: "شما جز بشرى همانند ما نيستيد، و خداوند رحمان چيزى نازل نكرده، شما فقط دروغ مى‏گوييد! "(رسولان ما) گفتند: "پروردگار ما آگاه است كه ما قطعاً فرستادگان (او) به سوى شما هستيم، و بر عهده ما چيزى جز ابلاغ آشكار نيست!" آنان گفتند: "ما شما را به فال بد گرفته ايم (و وجود شما را شوم مى‏دانيم)، و اگر (از اين سخنان) دست برنداريد شما را سنگسار خواهيم كرد و شكنجه دردناكى از ما به شما خواهد رسيد!" (رسولان) گفتند: "شومى شما از خودتان است اگر درست بينديشيد، بلكه شما گروهى اسراف كاريد!" و مردى (باايمان) از دورترين نقطه شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: "اى قوم من! از فرستادگان (خدا) پيروى كنيد! از كسانى پيروى كنيد كه از شما مزدى نمى‏خواهند و خود هدايت يافته اند. من چرا كسى را پرستش نكنم كه مرا آفريده، و همگى به سوى او بازگشت داده مى‏شويد! آيا غير از او معبودانى را انتخاب كنم كه اگر خداوند رحمان بخواهد زيانى به من برساند، شفاعت آنها كمترين فايده اى براى من ندارد و مرا (از مجازات او) نجات نخواهند داد! اگر چنين كنم، من در گمراهى آشكارى خواهم بود! (به همين دليل) من به پرورگارتان ايمان آوردم; پس به سخنان من گوش فرا دهيد! "(سرانجام او را شهيد كردند و) به او گفته شد: "وارد بهشت شو." گفت: "اى كاش قوم من مى‏دانستند كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامى داشتگان قرار داده است!" و ما بعد از او بر قومش هيچ لشكرى از آسمان نفرستاديم، و هرگز سنّت ما بر اين نبود; (بلكه) فقط يك صيحه آسمانى بود، ناگهان همگى خاموش شدند! افسوس بر اين بندگان كه هيچ پيامبرى براى هدايت آنان نيامد مگر اين كه او را استهزا مى‏كردند!

 

دورنماى بحث

 

مثال مزبور مربوط به وضع مسلمانان در مكه است; مسلمانان در مكه در اقلّيّت بودند و دشمنان در اكثريّت; قرآن مجيد با بيان اين مثال، از يك سو با دادن وعده پيروزى و نقل داستان هايى به اقلّيّت مسلمانان دلدارى داده و از سوى ديگر، جمعيّت اكثريّت مشركان مكه را تهديد مى‏كند كه به نيرو و جمعيّت خود مغرور نباشيد كه چه بسيار اكثريّتى كه شكست خوردند.

مثال مورد بحث از دو منظر قابل تفسير است; طبق يك تفسير مايه دلگرمى اقلّيّت مسلمانان و طبق تفسير ديگر، مايه ارعاب و تهديد دشمنان اسلام و مشركان مكه است.

 

شرح و تفسير

 

در مورد تفسير آيات مذكور، در روايات ائمه دين و نوشتار مفسّران، مطالب مختلف و متنوّعى مطرح شده است كه خلاصه آن را در اين جا مى‏آوريم; امّا قبل از شرح آيات لازم است توضيحى پيرامون دو واژه «قريه» و «اصحاب القريه» داده شود.

قريه در لغت عرب، آن گونه كه در زبان فارسى به ذهن خطور مى‏كند، به معناى روستا نيست; بلكه به معناى «محلّ اجتماع» است، چه مجتمع مسكونى يا مجتمع انسانى. به اين جهت خداوند در قرآن مجيد به مكه كه شهر بزرگى بوده است، قريه اطلاق نموده است[2]; همان گونه كه در باره كشور مصر نيز اين كلمه استعمال شده است[3]; بنابراين، هر مجتمع مسكونى مصداق قريه است، چه روستا باشد، چه شهر كوچك، چه شهر بزرگ و چه يك كشور; همچنان كه كلمه قريه بر مجتمع هاى انسانى نيز صادق است. ولى در اينجا معنى اوّل مراد است.

منظور از «اصحاب القريه» مردم «انطاكيه» است; انطاكيه در جنوب شرقى تركيه و در كنار درياى مديترانه قرار دارد. اين شهر در گذشته جزء «شامات» ; يعنى «روم  شرقى» بوده است و در جنگ جهانى اوّل به دست فرانسوى ها افتاد. آنها تصميم گرفتند كه اين شهر را به مسلمانان پس بدهند; ولى هنگامى كه ديدند بيشتر مردم آن مسيحى هستند و ممكن است كه مورد اذيّت مسلمانان قرار گيرند، آن را به تركيه تحويل دادند.

«انطاكيه» قبل از ظهور حضرت مسيح، كشورى آباد و مركز تجمّع بت پرستان بود; حضرت مسيح(عليه السلام) پس از بعثت خويش، تصميم گرفت مبلّغينى به اين كشور اعزام نمايد، آن حضرت دو تن از حواريين خود به نام «پولس» و «برنابا»[4] را به سرزمين انطاكيه روانه كرد.

دو فرستاده حضرت عيسى(عليه السلام)در نزديكى انطاكيه به پير مردى چوپان به نام «حبيب نّجار» برخورد كردند، با او به گفتگو پرداختند، پيرمرد پرسيد: شما كى هستيد و از كجا آمده ايد؟ «پولس» و «برنابا» گفتند: ما فرستادگان پيامبر خدا حضرت عيسى(عليه السلام)هستيم كه به تازگى ظهور كرده است وآمده ايم تا مردم «انطاكيه» را به پرستش خدا و دين عيسى(عليه السلام)دعوت كنيم. پيرمرد گفت: اين، ادّعايى بزرگ است و هركس مى‏تواند مدّعى آن باشد، آيا شما دليل و معجزه اى براى اثبات گفتار و سخنان خود داريد؟ رسولان عيسى(عليه السلام) گفتند: آرى! معجزه ما اين است كه بيماران غير قابل علاج را شفا مى‏دهيم و معالجه مى‏كنيم! پير مرد گفت: مريضى دارم كه سال ها در بستر بيمارى افتاده است و از اين مرض رنج مى‏برد اگر شما او را شفا دهيد، من اوّلين كسى خواهم بود كه به شما ايمان مى‏آورم. مبلّغين دين مسيح فرزند آن پيرمرد را شفا دادند و او موحّد شد. سپس وارد شهر شدند و مردم را به دين جديد دعوت كردند; بت پرستان با ديدن معجزات فوق العاده آن دو رسول، به دين عيسى(عليه السلام)گرويدند. اين داستان در سراسر «انطاكيه» پخش شد و مردم گروه گروه به نزد «پلوس» و «برنابا» مى‏آمدند و ايمان مى‏آوردند.

وسعت استقبال مردم از آئين جديد، كسانى را كه منافعشان در بت پرستى و حماقت مردم بود، عصبانى كرد. مستكبران و هوى پرستان به فرستادگان عيسى حملهور شدند و آنها را بشدّت مضروب نمودند، «پلوس» و «برنابا» كه جان خود را در خطر ديدند، براى شكايت از اين حادثه به كاخ شاه انطاكيه رفتند; امّا همان هوى پرستان، اجازه ملاقات ندادند. آنها پس از مشورت و تفكّر به اين نتيجه رسيدند كه در كنار ديوار كاخ منتظر بمانند، تا هر زمان كه حاكم انطاكيه از كاخ بيرون آمد، با صداى تكبير «الله اكبر» كه جمله اى جديد و تازه بود، توجه او را به خود جلب نموده و شكايت خود را مطرح كنند.

پس از مدّتى پادشاه از كاخ بيرون آمد، آنها تكبير گفتند. اين نغمه جديد توجه حاكم را جلب كرد، آنها را خواست و از اطرافيان خويش پرسيد: اينها كيستند؟ اطرفيان پادشاه گفتند: اينها كسانى هستند كه عليه بت پرستى قيام كرده و به بت ها توهين نموده اند. شاه بدون اين كه تحقيق و جستجو كند و سخن آن دو فرستاده مسيح را بشنود، دستور زندانى كردن آنان را صادر كرد.

خبر ناگوار گرفتارى مبلّغان دينى حضرت عيسى(عليه السلام)به ايشان رسيد

آيا آن حضرت عقب نشينى كرد و دست از تبليغ برداشت و دعوت به توحيد را متوقّف نمود؟ هرگز! تبليغ دين، مشكلات، گرفتارى و مخارج فراوانى دارد; شهيد و جانباز و اسير دارد; براى تقويت و ترويج دين بايد همه اين ها را تحمّل كرد; به همين خاطر، حضرت عيسى(عليه السلام) تصميم گرفت مبلّغ ديگرى را به انطاكيه اعزام كند تا برنامه تبليغى دو مبلّغ زندانى را ادامه دهد. مبلّغ جديد تازه نفس كسى جز «شمعون الصّفا» رئيس حوارييون نبود. او در «انطاكيه» وِلوله و غوغاى دين جديد و ترس و دلهره بت پرستان را مشاهده كرد; ولى مصلحت نديد كه به طور مستقيم به تبلغ دين جديد بپردازد; بلكه با توجه به وضعيّت شهر و مردم و حكومت، مصلحت را در اين ديد كه به پادشاه نزديك شود و نقطه اصلى خطر را نشانه بگيرد. با اين طرح و انگيزه، كم كم با برخى از درباريان رابطه دوستى و رفاقت برقرار كرد. شمعون كه مردى خوش فكر و خوش بيان و خوش كلام و گرم و صميمى بود، بزودى اعتماد درباريان را جلب كرد. درباريان نيز او را به پادشاه معرّفى كردند و در مدّت كوتاهى شمعون محبّت خويش را در دل پادشاه نيز كاشت. جايگاه «شمعون الصّفا» در دربار شاه روز به روز بيشتر و مستحكم تر مى‏شد.

روزها سپرى مى‏شد و شمعون در انتظار فرصت مناسب براى نجات دوستان خود و تبليغ دين حق بود، تا اين كه روزى سخن از دو زندانى پادشاه، «پلوس» و «برنابا» به ميان آمد; «شمعون الصّفا» گفت: پادشاها! جرم اين دو نفر چيست؟ پادشاه جريان آنها را بطور مفصّل براى «شمعون» بيان كرد; شمعون با بيان گرم خود از پادشاه پرسيد: آيا شما در مورد جرم اين دو، تحقيق هم كرده ايد، يا بدون تحقيق، حكم زندانى شدن آنها را امضاء نموديد؟ پادشاه گفت: ما وقتى فعّاليّت آنها را ديديم، عصبانى شديم و بدون تحقيق و تفحّص، آنها را راهى زندان نموديم!

شمعون الصّفا گفت: خوب بود تحقيق مى‏كرديد، اگر اجازه بفرماييد آنها را بياورند تا از آنها تحقيق بنماييم; پادشاه از پيشنهاد «شمعون الصّفا» استقبال كرد و آنها را جهت تحقيق حاضر كرد.

«شمعون الصّفا» بدون اين كه خود را معرّفى كند، از آن دو زندانى پرسيد: شما را چرا زندانى كرده اند، جرم شما چه بوده است؟ گفتند: ما فرستادگان عيساى پيامبر(عليه السلام)هستيم و مأموريم مردم را به يكتا پرستى و توحيد دعوت كنيم. شمعون گفت: شما چه دليلى بر اين سخن خود داريد، آيا معجزه اى داريد كه ادّعاى شما را ثابت كند؟ آنها گفتند: آرى! بيماران صعب العلاج و غير قابل علاج را به اذن خداوند شفا مى‏دهيم. پادشاه دستور داد مريض غير قابل علاجى را آوردند، آن دو، او را شفا دادند! اين كار اعجاب پادشاه و ديگران را بر انگيخت.

شمعون گفت: معجزه ديگرى هم داريد؟

گفتند: مردگان را نيز به اذن خداوند زنده مى‏كنيم و اين كار را كردند!

شمعون در اينجا پادشاه را تهديد نمود كه اگر تسليم رسولان عيسى(عليه السلام)نشود تاج و تخت و حكومتش را از دست خواهد داد; چون نشانه هاى آنها درست است و حقيقتاً آنها نمايندگان پيامبر خدايند. پادشاه كه بر اثر يك برنامه ريزى دقيق و حساب شده از سوى شمعون الصّفا حقيقت برايش روشن شده بود، تسليم شد و دين حضرت مسيح(عليه السلام) را پذيرفت.

وقتى خبر تشرّف پادشاه به دين حضرت عيسى(عليه السلام) به گوش مردم رسيد، مردم نيز گروه گروه به آئين خدايى پيوستند و موحّد گشتند.

خلاصه، تمام كشور انطاكيه بر اثر سعى وتلاش اين سه مبلّغ بزرگ آيين خدا، و مجاهدت ها و تحمّل مشكلات و رفتن زندان و صبر و شكيبايى و برنامه ريزى صحيح و تغيير بموقع روش تبليغاتى، دست از بت پرستى بر داشته و يكتاپرست شدند.

آيات هيجده گانه مثل، طبق اين تفسير، دلدارى و نويدى است براى اقلّيّت مسلمان مكه مبنى بر اين كه: اى مسلمانان تحت فشار و مورد شكنجه دشمن! از كمبود نفرات خود بيم و هراسى نداشته باشيد. شماهم اگر با تحمّل و استقامت در برابر مشكلات و مصائب، و برنامه ريزى صحيح به تبليغ آئين خود بپردازيد، بر دشمن فائق خواهيد آمد و كثرت دشمن موجب شكست شما نمى‏شود.

طبق نقل ديگرى كه در مورد اين داستان شده است و برخى از آيات فوق هم مى‏تواند اشاره به آن باشد، اين است كه پادشاه و اطرفيانش و برخى مردم ايمان نياوردند و سرانجام رسولان حضرت مسيح(عليه السلام)را به قتل رساندند; ولى مبتلابه عذاب الهى گشتند و صاعقه مرگبار آسمانى بر آنان نازل شد و آنها را نابود كرد كه آيه 29 سوره يس «اِنْ كانَتْ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاِذا هُمْ خامِدُونَ» اشاره به همين مطلب دارد. طبق اين نقل، آيات فوق تهديدى است براى اكثريّت مشركان مكه كه اى بت پرستان و مشركان، به زيادى جمعيّت و قدرت بالاى خود مغرور نشويد، براى نابودى شما نيازى به لشكر و جنگ و درگيرى نيست، كافى است خداوند صيحيه اى آسمانى بفرستد كه هم زلزله اى ايجاد كند و هم تمام هستى شما را به آتش بكشد!

نتيجه اين كه، آيات فوق تاب دو تفسير دارد، طبق يك تفسير دلدارى براى مؤمنان است و مطابق تفسير ديگر تهديدى براى مشركان محسوب مى‏شود.

 

پيام هاى آيات هيجده گانه

 

آيات فوق پيام هاى زيادى دارد كه به سه نمونه آن قناعت مى‏كنيم:

 

1- از كمى نفرات نترسيد

 

مردم با ايمان هيچگاه نبايد از كمى نفرات خود ترسان باشند. حضرت على(عليه السلام)در اين باره مى‏فرمايد: «لا تَسْتَوْحِشُوا فى طَريق الْهُدَى لِقِلَّةِ اَهْلِه[5]» اگر در راه هدايت هستيد و همراهان و همسفرانتان كم هستند، وحشت نكنيد، زيرا اين كم، در پيشگاه خداوند زياد است! و خداوند پشتيبان شما است: «وَ كَمْ مِنْ فِئَة قَليلَة غَلَبَتْ فِئةً كَثيرَةً بِاِذْنِ الله[6]»

جوانان عزيزى كه به كشورهاى خارج جهت تحصيل و غير آن سفر مى‏كنند و خود را در ميان خيل عظيم هوى پرستان و شهوت پرستان تنها مى‏يابند و در راه عبادت و طاعت و بندگى خدا همراهى نمى‏يابند، از اين تنهايى نترسند، مبادا كه اين وضعيّت شما را نااميد كند و به رنگ آن جماعت در آييد، كه آن شاعر گفته است: «همرنگ جماعت شدنت رسوايى است!»

اى كارمند متديّن اداره اى كه همه همكارانت رشوه مى‏گيرند و دين تو، به تو اجازه اين كار ناشايست را نمى‏دهد، از تنها بودنت نترس و سعى كن ديگران را نيز امر به معروف و نهى از منكر نمايى! كه با صبر و استقامت تو، ديگران نيز به تو خواهند پيوست.

 

2- اتّحاد رمز پيروزى

 

پيام ديگر آيه شريفه، اتّحاد و اتّفاق است. رسولان حضرت عيسى(عليه السلام)وقتى دست به دست همديگر دادند، موفّق و پيروز شدند. اتّحاد رمز موفّقيّت در تمام زمانها و مكان هاست، مخصوصاً در عصر ما نياز به اين مسأله بيش از هر زمان ديگرى احساس مى‏شود; پس هر نغمه اى به منظور ايجاد تفرقه و از بين بردن وحدت، نغمه شيطانى است; زيرا تفرقه، كار شيطان است.

 

3- برنامه ريزى در كارهاى تبليغى

 

كارهاى تبليغى بايد روى برنامه ريزى دقيق و حساب شده انجام شود، اوّلين رسولان حضرت عيسى(عليه السلام) بايد دعوت علنى مى‏كردند; امّا هنگامى كه آنها گرفتار شدند، «شمعون» روش غير مستقيم را انتخاب مى‏كند تا به نتيجه برسند.

ما نيز كه در مقابل سيل دشمنان مكّار و حيله گر قرار گرفته ايم; بدون نقشه، نمى‏توانيم بر دشمن فائق آييم. آيا با دشمنى كه گاهى برنامه استعمارى ده ها سال آينده خود را نيز پيش بينى كرده است، مى‏توان بدون طرح و برنامه مقابله كرد!

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 . سوره يس، آيات 13 تا 30.

2 . سوره نحل، آيه 112.

3 .  سوره يوسف، آيه 82 .

4 .  «پولس» نام يكى از انجيل هايى است كه اكنون بين مسيحيان رايج است و «برنابا» نيز نام انجيل ديگرى است كه خيلى رايج نيست; ولى مطالب صريحى در مورد پيامبر اسلام حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)دارد; به اين جهت اين انجيل بسيار به نفع مسلمانان است و شايد به همين لحاظ آن را زياد منتشر نكرده اند !

5 . نهج البلاغه، خطبه 201.

6 .  سوره بقره، آيه 249.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و دومين مثال: توحيد مالكيّت

 

خداوند متعال در آيه 28 سوره روم مى‏فرمايد:

ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ اَنْفُسِكُمْ هَلْ لَكُمْ مِنْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ مِنْ شُرَكاءَ فِى ما رَزَقْناكُمْ فَاَنْتُمْ فيهِ سَواءٌ تَخافُونَهُمْ كَخيفَتِكُمْ كَذلِكَ نُفَصِّلُ اْلاْءَياتِ لِقَوْم يَعْقِلُونَ

 

خداوند مثالى از خودتان، براى شما زده است: آيا (اگر مملوك و برده اى داشته باشيد،) اين برده هاى شما هرگز در روزى هايى كه به شما داده ايم، شريك شما مى‏باشند، آنچنان كه هر دو مساوى بوده و از تصرّف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد، آن گونه كه در مورد (شركاى آزاد) خود بيم داريد؟! اينچنين آيات خود را براى كسانى كه تعقّل مى‏كنند شرح مى‏دهيم.

 

دورنماى بحث

 

نظر به اهمّيّت فوق العاده توحيد و شاخه هاى مختلف آن، اين مثال قرآنى نيز پيرامون يكى از شاخه هاى شرك و توحيد بحث نموده است و با استفاده از اعتقادات مشركان و بيدار كردن وجدان خفته و فطرت گرد و غبار گرفته آنان، اعتقاد و عقيده آنها را زير سؤال برده و آنها را وادار به تفكّر پيرامون بت پرستى و مسائل مختلف آن نموده است.

 

شاخه هاى توحيد

 

توحيد شاخه هاى مختلفى دارد كه برخى از آنها را به صورت كوتاه توضيح مى‏دهيم:

 

1- توحيد ذات

 

توحيد ذاتى يعنى، يكتايى ذات پاك خداوند به عنوان خالق تمام جهان هستى كه مبدأ تمام امور است; در مقابل دو گانه پرستان و ثنويين كه براى عالم هستى دو مبدأ قائل بودند: «يزدان» و «اهريمن». آنها مى‏گفتند: انسان از خير و شر آفريده شده است و آفريننده خير نمى‏تواند آفريننده شر باشد همان گونه كه آفريننده شر نمى‏تواند خالق خير باشد; در نتيجه قائل به وجود دو مبدأ بودند، «يزدان» مبدأ تمام امور خير و «اهريمن» مبدأ تمام امور شر.

اديان توحيدى، بويژه دين اسلام، با اين عقيده به مبارزه برخاست. از ديدگاه يك مسلمان، شرّى در عالم و جود ندارد; بلكه هرچه هست خير است. اين انسان هاى بد هستند كه از آن سوء استفاده مى‏كنند; مثلاً قدرت، مال و ثروت، مقام و حتّى شهوات خير هستند; ولى انسان بد از اين ها استفاده نامشرع مى‏كند و به وسيله آن شر مى‏آفريند; پس سوء استفاده از چيزى دليل بر شر بودن آن نيست.

در ميان ساير جانداران نيز اين قاعده جارى است; مثلاً سمومى كه حيوانات سم دار دارند نيز شرّ نيست; چون از يك سو و سيله دفاعى آن حيوان در مقابل خطرات مختلف است و از سوى ديگر، با اين سموم، بسيارى از داروهاى حياتبخش ساخته مى‏شود. بسيارى از شركت هاى داروسازى در دنيا، انواع حيوانات سمّى را پرورش مى‏هند و از سموم آنها دارو تهيه مى‏كنند.

نتيجه اين كه در جهان شرّى وجود ندارد تا نياز به دو مبدأ باشد; بلكه هرچه هست خير است و مبدأ جهان نيز واحد است، بنابراين منشأ و مبدأ تمام امور در جهان هستى فقط ذات پاك خداوند يكتا است. اين را توحيد ذاتى گويند.

 

2- توحيد صفات

 

مراد از توحيد صفاتى اين است كه هر يك از صفات خداوند عين ديگرى است; بر خلاف صفات انسان كه هر يك از صفات او غير از ديگرى است; مثلاً، بازوان مظهرى از قدرت او، و ابزار عقل و علم او مغز اوست; امّا خداوند تمام ذاتش قدرت است، تمام ذاتش علم است; قدرتش عين علمش و علمش عين قدرتش است.

تفسير ديگرى نيز براى توحيد صفاتى و جود دارد و آن اين كه صفات خداوند را هيچ موجود ديگرى ندارد و او در صفاتش يكتا و بى همتاست! زيرا علم و قدرت و رحم و حكمت و مانند آن در خداوند بطور استقلالى وجود دارد و خداوند اين ها را از ديگرى نگرفته است; ولى علم انسان، علم استقلالى نيست; بلكه از ناحيه خداوند است; همان گونه كه قدرت او، قدرت استقلالى نيست; و خداوند به او عنايت نموده است; همچنين در ساير صفات.

 

3- توحيد افعالى

 

اين قسم از توحيد به اين معنى است كه همه افعال و حركات و فعّاليّت ها به او بر مى‏گردد. هرچه همه دارند، از ناحيه خداوند است; حتّى پيامبران و اولياء الله و ائمه(عليهم السلام) هم با اذن خداوند حيات و تحرّك و فعّاليّت دارند; بنابراين شيعه كه قائل به توسّل به بزرگان دين است، معنايش اين نيست كه آن بزرگان، به صورت مستقل كارى مى‏كنند و در عرض قدرت خداوند، قدرتى هستند; بلكه ما از آنها مى‏خواهيم كه به اذن پرودگار كارى انجام دهند و يا از خداوند بخواهند كه حاجات ما را برآورده كند.

اگر عيساى پيامبر(عليه السلام)كورى را شفا مى‏دهد و يا مرده اى زنده مى‏كند يا مجسّمه اى از پرنده اى مى‏سازد و در آن مى‏دمد تا به پرواز درآيد، و يا مريض هاى صعب العلاج را شفا مى‏دهد، همه اين ها به اذن خداوند است; نه اين كه حضرت مسيح(عليه السلام) خود به صورت مستقل قادر به انجام اين امور است; همان گونه كه در آيه 49 آل عمران و آيه 11 سوره مائده نيز به اين مطلب تصريح شده است.

اشتباه وهابيّت  در اتهام شيعه و برخى از مذاهب اهل سنّت به شرك، از همين جا نشأت مى‏گيرد; آنها تصوّر مى‏كنند كه ما براى اولياءالله نقش مستقل از خداوند قائليم و آنها را در عرض خداوند مى‏دانيم; در حالى كه ما در مورد اولياءالله و ائمه معصومين(عليهم السلام) همان اعتقادى را داريم كه خداوند در مورد حضرت عيساى مسيح(عليه السلام)بيان كرده است; كه به آن اشاره شد.

خوشبختانه برخى از دانشمندان روشنفكر و نقّاد اخيراً متوجه اين خطاها و اشتباهات شده و كتاب هايى در اين زمينه منتشر كرده و دست به اصلاح اعتقادات خود زده اند.[1]

 

4- توحيد حاكميّت

 

حاكم در عالم فقط خداست و هر كسى هم بخواهد حكومت كند، بايد به فرمان و اذن الهى باشد; اين را توحيد حاكميّت كه يكى ديگر از شاخه هاى توحيد است مى‏نامند.

بنابراين مشروعيّت تمام حكومت ها، حتّى حكومت پيامبران، بايد ازسوى خداوند تأييد شود. اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مدينه حكومتى تشكيل مى‏دهد، به اذن و فرمان خداوند است. اگر على(عليهما السلام)در كوفه دست به تشكيل حكومت مى‏زند، به فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و به اذن الهى است. حكومت ائمه(عليهم السلام) نيز چنين بوده است.

حكومت ولىّ فقيه در زمان ما نيز مشمول همين حكم است. طبق روايت امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» و ساير معصومان(عليهم السلام) ولىّ فقيه در عصر غيبت حكومت را به دست مى‏گيرد; بنابراين مشروعيّت حكومت ولىّ فقيه از ناحيه خداوند است، هرچند پذيرش آن از سوى مردم عامل اجرايى خوبى است. آيه شريفه 189 سوره بقره «وَلِله مُلْكُ السَّماواتِ وَالاْرْضِ وَالله عَلى كُلِّ شَىْء قَدِير» اشاره به همين شاخه از توحيد دارد.

 

5- توحيد مالكيّت

 

توحيد مالكيّت به اين معنى است كه مالك همه چيز در آسمان و زمين خداست; به تعبير ديگر ملكيّت حقيقى فقط و فقط از آن اوست، آنچه در اختيار ديگران است به اذن خداوند و از ناحيه اوست. مالكيّت خداوند بر جهان هستى، مالكيّت تكوينى است; او تمام جهان هستى را آفريده و همواره نگهدارنده آن است، همان گونه كه در ابتداى «آية الكرسى» آمده است: «اَلله لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ[2]» قيّوم به معناى قائم بالذّات و مقُوِّم غير است; يعنى خداوند با تكيه بر ذاتش باقى است و بقاء تمام موجودات عالم وابسته به اوست، پس او جهان را آفريده و همواره نگهدارنده آن است; از اين جهت، مالك حقيقى جهان است; امّا مالكيّت انسان ها برخانه و ماشين و زمين و مانند آن مالكيّت اعتبارى است، نه حقيقى. هرچند، مالكيّت حقيقى در مورد انسان نيز تصورّ مى‏شود; زيرا مالكيّت او بر دست، پا، چشم، گوش و ساير اعضاى بدنش، مالكيّت اعتبارى نيست كه قابل خريد و فروش و نقل و انتقال باشد; بلكه مالكيّت حقيقى است; البته در طول مالكيّت خداوند، نه در عرض آن.

بنابراين، خداوند تنها مالك حقيقى تمام جهان هستى است; پس اگر كسى، غير خداوند را مالك حقيقى بداند مشرك است; و بت پرستان، بت ها را مالك نفع و ضرر خود مى‏دانستند و مى‏گفتند: «بت ها در سرنوشت ما مؤثّرند، نه به اذن خداوند، بلكه مستقلاّ» و اين شرك است.

خداوند در آيه مثل، به اين شاخه از شرك پرداخته است. با توجه به اين مقدّمه به شرح آيه مثل توجه فرمائيد:

 

شرح و تفسير

 

«ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ اَنْفُسِكُمْ; خداوند مثالى براى شما از خودتان زده است.»

جمله «مِنْ اَنْفُسِكُمْ» اشاره به نكته خوبى دارد و آن، اين است كه خداوند براى احتجاج و استدلال بر بطلان اعتقادات بت پرستان، از اعتقادات خود آن ها استفاده كرده است و اين نكته مهمّى در مناظرات و مباحثات است ولى به معنى درست بودن اعتقاد مورد استدلال نمى‏باشد.

«هَلْ لَكُمْ مِنْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ مِنْ شُرَكاءَ مِنْ ما رَزَ قْناكُمْ» ـ خلاصه اين مثال چنين است: شمااگر غلام و كنيزى داشته باشيد كه متعلّق به شما و ملك شماست و از خود هيچ اختيارى ندارد; نه مال دارد، نه ثروت; آيا حاضريد چنين برده اى را در هر آنچه كه خداوند روزى شما كرده و جزء سرمايه زندگى شماست شريك نمائيد!

«فَاَنْتُمْ فِيهِ سَواءٌ» ـ در تمام دارايى ها، مساوى برده خود باشيد; حتّى در تصميم گيرى ها و اظهار نظرها.

«تَخافُونَ كَخَِيْفَتِكُمْ اَنْفُسَكُمْ» ـ براى اين جمله، تفسيرهاى مختلفى بيان شده است كه به شرح يكى از آنها مى‏پردازيم:

شما و برده شما، چنان در تمام اموال و دارائى ها شريك باشيد كه بترسيد او بتواند مستقلاّ در اموال مشترك تصرّف كند;[3] به هرحال آيا شما حاضريد كه برده شما شريك شما در تمام دارايى هاى تان باشد؟ قطعاً حاضر به چنين كارى نيستيد; پس چرا براى خداوند، چنين شركايى از بتان قائليد; در حالى كه تمام موجودات عالم، مخلوق خدايند; آيا مملوك و مخلوق خداوند، شريك اوست؟

برده و بنده تو شريك تو نيست، چگونه مملوك خدا را شريك او قرار مى‏دهيد! تو كه نسبت به برده ات مالكيّت اعتبارى دارى، نه حقيقى، حاضر نيستى با برده ات شريك باشى، پس چگونه نسبت شراكت خدا و مخلوقاتش را مى‏دهى، در حالى كه مالكيّت خداوند بر مخلوقاتش مالكيّت حقيقى است!

 

كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاَْياتِ لِقَوْم يَعْقِلُونَ

ما اين آيات را براى كسانى كه عقل و تفكّر دارند، شرح مى‏دهيم.

 

همه جا مخاطبين قرآن، عقلاء، علماء و انديشمندان هستند. چنين دينى كه دعوت به تفكّر و تعقّل و انديشه مى‏كند دين خدايى است; زيرا اديان باطله و غير خدايى دعوت به جهل و نادانى مى‏كنند و پيروان خود را در جهالت نگه مى‏دارند تا به اين وسيله بتوانند آنها را استعمار كنند.

در روايتى از حضرت صادق(عليه السلام)آمده است: «اِنَّ الثَّوابَ بِقَدْرِ الْعَقْلِ; پاداش اعمال،  رابطه مستقيمى با ميزان عقل انسان دارد.[4]» مثلاً، افراد متعدّدى دو ركعت نماز  مى‏خوانند، امّا ثواب همه يكسان نيست; ممكن است نماز دو ركعتى يك نفر صد هزار برابر ثواب داشته باشد! ولى همين دو ركعت نماز از ديگرى به اندازه دو  ركعت هم ثواب نداشته باشد! بنابراين ضريب ثواب اعمال انسان ها مقدار عقل آنهاست.

 

پيام هاى آيه

 

1- مالك تمام سود و زيان ها خداست و هيچ چيز بدون اذن خداوند مؤثّر نيست; حتّى آتش، بدون اذن الهى نمى‏سوزاند; به اين جهت درياى آتش نمرود براى حضرت ابراهيم(عليه السلام) گلستان مى‏شود و كمترين ضررى به آن حضرت نمى‏زند; زيرا مأذون به سوزاندن از سوى خداوند نبود.

كارد بدون اذن الهى نمى‏برد; به اين جهت وقتى كه بر روى گلوى نازك حضرت اسماعيل(عليه السلام)كشيده مى‏شود و حضرت ابراهيم(عليه السلام) با تمام قوّت اين كار را مى‏كند، نمى‏برد، زيرا هرچند خليلِ خداوند به كارد دستور برش مى‏دهد; امّا خداوندِ جليل به آن اجازه اين كار را نمى‏دهد. اين همان توحيد افعالى است كه به آن اشاره شد.

 

2- همان طور كه گذشت، خداوند در بعضى موارد براى ابطال عقايد بت پرستان، از عقايد خود آنها استفاده مى‏كند; هر چند آن عقيده صحيح نباشد; در آيه مورد بحث، از همين شيوه استفاده كرده است و با آوردن باورهاى خودشان، باطل بودن عقايدشان را نشان داده است: ] شما كه حاضر به شراكت با برده خود نيستيد چگونه مخلوقات خداوند را شريك او مى‏دانيد![ البته اين به آن معنى نيست كه اگر آنها حاضر به چنين شراكتى باشند، پس مخلوقات خداوند هم با او در برخى امور شريكند.

اين شيوه استدلال در موارد ديگر هم به چشم مى‏خورد. مثلاً مشركان معتقد بودند كه ملائكه دختران خدا هستند، در حالى كه خود از داشتن دختر خجل و سر افكنده مى‏شدند. در آيه شريفه 56 تا 59 سوره نحل در اين مورد آمده است:

 

وَ يَجْعَلُونَ لِله الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ وَ اِذا بُشِّرَ اَحَدُهُمْ بِالأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ كَظِيمٌ يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ اَيُمْسِكُهُ عَلى هُون اَمْ يَدُسه فِى التُّرابِ اَلاساءَ ما يَحْكُمُوُنَ

 

آنها (در پندار خود،) براى خداوند دختران قرار مى‏دهند; منزه است خداوند (از اين كه فرزندى داشته باشد); ولى براى خودشان آنچه ميل دارند قائل مى‏شوند; در حالى كه هر گاه به يكى از آنها بشارت دهند كه دخترى نصيبش شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مى‏شود و بشدّت خشمگين مى‏گردد; به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده (تولّد فرزند دختر)، از قوم و قبيله خود متوارى مى‏گردد; (و نمى‏داند) آيا او را (نوزاد دختر) با قبول ننگ نگه دارد، يا در خاك پنهانش كند! ـ چه بد حكم مى‏كنند!

 

اگر شما دختر را بد مى‏دانيد پس چرا براى خداوند به تعداد ملائكه، دختر تصوّر مى‏كنيد! ـ البته اين بدان معنانيست كه دختر موجود بدى است، بلكه در اين آيه شريفه توجه دادنى است به ناهمآهنگى عقايد مشركان و اين خود دليلى است بر بطلان عقايدشان، چون آنچه حقّ است در آن ناهمآهنگى نيست!

 

بحث تكميلى

 

برده دارى از ديدگاه اسلام

 

بردگى از مسائلى است كه هيچ وجدان سالمى آن را نمى‏پذيرد، به همين جهت بشريّت يك قرن قبل عليه اين موضوع قيام كرد و كار نامه بردگى را درهم پيچيد و آن را مختومه اعلام كرد. بنابراين، هيچ انسانى حق ندارد مالك انسان ديگرى گردد و او را برده خود كند; هر چند در عصر و زمان ما هنوزهم طرفداران (به اصطلاح) حقوق بشر به اين معامله پر سود مى‏پردازند و بچه هاى خرد سالى را از كشورهاى فقير مى‏خرند و در كشورهاى غربى به فروش مى‏رسانند!

سؤال : راستى موضع اسلام در مورد بردگى چيست؟ آيا دينى كه بشارت دهنده آزادى است، در مسير آزادى بردگان برنامه اى داشته است؟

پاسخ : توضيح سه مطلب در پاسخ به اين سؤال لازم است:

1 ـ اسلام مخترع برده دارى نبوده است; بلكه نظام برده دارى هزاران سال قبل از اسلام وجود داشته است.

2 ـ اسلام برنامه آزادى بردگان را طرّاحى و اجرا كرد و اين كار بزرگ را در چند مرحله انجام داد:

الف ـ ترغيب و تشويق مردم به آزادى بردگان از طريق پيشوايان دين در قول و عمل; به عنوان مثال، در روايتى از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)آمده است: «شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ النّاسَ; بدترين مردم كسانى هستند كه بردگان را خريد و فروش مى‏كنند.[5]»

طبق اين حديث بدترين معاملات معامله انسان است; روايات ديگرى نيز در اين زمينه آمده است كه به همين روايت اكتقا مى‏كنيم.

بزرگان دين نيز در عمل مشوّق مردم در آزادى بردگان بودند، يكى از افتخارات حضرت على(عليه السلام)اين است كه هزار برده با پولى كه از زحمت بازوى خويش به دست آورد، آزاد نمود[6]. امام حسن مجتبى(عليه السلام) به بهانه شاخه گلى كه يكى از كنيزانش به او هديه مى‏كند، كنيز خود را آزاد مى‏كند[7].

ب ـ جلوگيرى از برخى منابع بردگى:

اسلام از برخى سرچشمه هاى برده دارى نيز جلوگيرى كرد; از جمله اين كه برده گرفتن بدهكاران يا سارقان را در مقابل بدهكارى يا سرقت ممنوع كرد و همچنين از فروختن افراد آزاده بوسيله غاصبان و فروختن فرزندان از سوى پدران و مادران فقير شديداً نهى فرمود.

ج ـ اقدامات عملى براى آزادى بردگان: اسلام اقدامات عملى فراوانى براى آزادى بردگان انجام داد، از جمله اين كه، بخشى از زكات را براى اين امر اختصاص داد; كفاره برخى از گناهان را آزاداى بردگان معيّن نمود; خريد و فروش كنيزى را كه از مولايش بچه دار شود، ممنوع اعلام كرد تا پس از مرگ مولى آن كنيز به واسطه ارث به فرزندش برسد و آزاد گردد; به بردگان اجازه داده شد كه با كار و زحمت، با توافق با مولاى خويش، قيمت خويش را درآورند و به آقاى خود دهند تا آزاد گردند.

سؤال : چرا اسلام يكباره تمام بردگان را آزاد نكرد؟

جواب : اين كار به نفع بردگان نبود; زيرا آنها از كشورهاى دور دست به عربستان آمده بودند و در آنجا كس و كارى نداشتند; علاوه براين، هيچ سرمايه و ثروتى هم نداشتند، حال تصوّر كنيد كه اگر يكباره تمام بردگان در جامعه اسلامى آزاد مى‏شدند و در كوچه ها و خيابان ها رها مى‏شدند، چه فاجعه اى رخ مى‏داد! بدون شك اين كار به نفع آنها نبود و عّده اى از آنها از گرسنگى مى‏مردند، به اين جهت تدريجاً آزاد مى‏شدند تا به راحتى جذب جامعه گردند.

3 ـ اسلام مفهوم بردگى را عوض كرد; و كشتن، شكنجه، آزار و اذيّت آنها را نهى كرد و براى آنها شخصيتّى همانند ساير انسان ها قائل شد; به اين جهت، على(عليه السلام)هنگام خريد لباس براى خود و قنبر دو دست لباس تهيه مى‏كند و به قنبر مى‏گويد:«اوّل شما انتخاب كن، لباس ديگر را من مى‏پوشم (و به او پيشنهاد مى‏كند لباس بهتر را بردارد!)[8]» اين ديگر بردگى نيست; بلكه آقايى است. اسلام اعلام كرد بردگان مى‏توانند امام جماعت، قاضى، فرمانده لشكر شوند.

در حالات امام سّجاد آمده است كه آن حضرت برده تنبلى داشت كه خيلى مى‏خوابيد، روزى حضرت وارد منزل شد، ديد او خوابيده در حالى كه عرق نموده است، بالاى سر او نشست و باد بزن به دست گرفت و او را باد زد، پس از مدّتى كه از خواب برخواست، حضرت به او فرمود: استراحت كن ولى كارهاى ما را انجام بده! شرح بيشتر اين مسأله را در تفسير نمونه، ذيل تفسير سوره محمد(صلى الله عليه وآله)مطالعه فرمائيد.[9]

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  از جمله اين كتب مى توان به كتاب «مفاهيم يجب ان تصحح» تأليفِ «السيّد محمّد بن علوى المالكى الحسينى» اشاره كرد، كه اخيراً چاپ و منتشر شده و با استقبال فراوان جهان اسلام روبه رو شده است.

2 .  سوره بقره، آيه 255.

3 . لازم به ذكر است كه در ملك مشترك، بدون اجازه و رضايت همه شركا نمى توان تصرّف كرد; خانه اى كه از پدرى به ارث مى رسد متعلّق به تمامى ورثه است، يكى از ورثه نمى تواند بدون رضايت ساير ورثه، حتّى در آن نماز بخواند; زيرا اجازه تمام شركا در مال مشترك شرط است; بنابراين، اين كه برخى از اولادهاى ارشد به خود اجازه هرگونه تصرّف را در چنين اموال مشتركى مى دهند، صحيح و مشروع نيست; مخصوصاً اگر صغيرى در كار باشد، همچنان كه محروم كردن خواهرها از ارث نامشروع است!

4 .  ميزان الحكمة، باب 2786، حديث 13042.

5 . مستدرك الوسائل، جلد 13، ابواب ما يكتسب به، باب 19، حديث 1.

6 . وسائل الشّيعه، جلد 16، ابواب العتق، باب 1، حديث 6.

7 .  مستندالامام المجتبى(عليه السلام)، صفحه 702.

8 . بحارالانور، جلد 40، صفحه 324، حديث 20.

9 .  تفسير نمونه، جلد21، صفحه 412 به بعد.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهل و يکمين مثال: تكيه بر غيرخدا

 

چهل و يكمين مثال مورد بحث، آيه 41 سوره عنكبوت مى‏باشد; خداوند كريم در اين آيه شريفه مى‏فرمايد:

 

مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ الله اَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ اِنَّ اَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ

 

مثل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثل عنكبوت است كه خانه اى براى خود انتخاب كرده، در حالى كه سست ترين خانه ها خانه عنكبوت است، اگر مى‏دانستند.

 

دورنماى بحث

 

از آنجا كه بحث شرك و توحيد از مهم ترين مباحث قرآنى است و در سعادت و شقاوت انسان ها نقش فراوانى دارد، قسمتى از مثال هاى قرآنى با شيوه هاى مختلف به آن اختصاص يافته است; مثال مذكور نيز در مورد شرك و بت پرستى است و با تشبيه بت پرست و بت به عنكبوت و خانه اش، ضعف و ناتوانى بت ها را بيان مى‏نمايد.

 

اهمّيّت توحيد

 

همان گونه كه در مباحث قبل بيان شد، مهم ترين چيزى كه انبياء و پيامبران با آن به مبارزه پرداختند، بت و بت پرستى و اساسى ترين چيزى كه به آن دعوت كرده اند، توحيد و يكتا پرستى بوده است; زيرا ريشه تمام گناهان و بدبختى ها و گرفتارى هاى انسان، انحراف از توحيد و گرايش به بت پرستى است و منشأ تمامى سعادت ها و خوشبختى ها و رستگارى ها، گرايش به يكتاپرستى است.

توحيد، فكر را روشن و قلب را نورانى مى‏كند و پيام آور وحدت و يكدلى براى جامعه موحّد است و بت پرستى ظلمت و تاريكى به ارمغان مى‏آورد و ثمره اى جز تشتّت و تفرقه و از هم گسيختگى براى جامعه مشرك ندارد; به اين جهت حدود يك سوم آيات قرآن مجيد، پيرامون توحيد و مسائل مختلف آن بحث مى‏كند.

 

شرح و تفسير

 

«مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ الله اَوْلِياءَ» ـ خداوند در اين آيه شريفه بت پرستان رابه عنكبوت و بتهاى آنها را به تار عنكبوت تشبيه كرده است. نه تنها بت پرستان، بلكه هر كسى كه به غير خداوند تكيه كند و او را ولىّ خود قرار دهد، مشمول اين مَثَل مى‏شود; زيرا مى‏فرمايد: «اَلَّذينَ اَّتخَذُوا مِنْ دُونِ الله اَوْلياءَ; كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند» و اين جمله عام است و اختصاص به بت و بت پرستى ندارد. بنابراين، مثل مذكور شامل بتِ مقام، بتِ سلطنت و قدرت، بتِ شهوت، بتِ هواى نفس، بتِ ثروت و هر آنچه به وسيله آن معصيت الهى انجام گيرد، مى‏شود.

«كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخذَتْ بَيْتاً» ـ مثل بت پرستان و متّكيان به غير خداوند، مثل عنكبوتى است كه خانه اى براى خود ساخته است و به آن پناه مى‏برد. در اين آيه شريفه بت پرست به عنكبوت و بت به خانه عنكبوت تشبيه شده است، و همانطور كه گذشت اين بت مى‏تواند در قالب هاى مختلف; مثل مقام، ثروت، شهوت و مانند آن ظهور كند. خلاصه، تمام كسانى كه به غير خداوند تكيه كرده اند، به عنكبوت و تكيه گاه هاى شان به تار عنكبوت تشبيه شده است.

«وَاِنَّ اَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ» ـ آياتكيه گاه هاى غير خدايى قابل اطمينانند؟ آيا مى‏توان به تكيه گاه هايى كه همانند تار عنكبوت است تكيه كرد؟

در پاسخ بايد گفت كه هرگز چنين تكيه گاههايى قابل اطمينان نيستند; زيرا خانه عنكبوت ازسست ترين خانه ها و تكيه گاه ها است; زيرا:

اين خانه از مصالحى ساخته شده است كه در مقابل حوادث مختلف مقاومتى ندارد; قطراتى از باران آن را متلاشى مى‏كند، نيازى به سيلاب نيست! يك شعله ضعيف آتش همانند شعله شمع كه نزديك آن قرارگيرد آن را مى‏سوزاند; نيازى به آتش نيست! يك نسيم ملايم كافى است تا خانه عنكبوت را درهم بپيچد، نيازى به بادهاى سهمگين نيست! اين خانه آن قدر ضعيف و سُست است كه بامختصرى گرد و غبار از هم مى‏گسلد، همچنان كه شايد بارها اين صحنه را ملاحظه كرده باشيد.

«لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ» ـ تكيه بر بتها، همچون اعتماد بر تار عنكبوت است; اگر بت پرستان بدانند كه بت ها همانند تارهاى عنكبوت غير قابل اعتماد و اتّكايند، وگرنه همه مى‏دانند كه تارعنكبوت خانه سست و غير قابل اعتماد است.

بنابراين، آيه شريفه اعلام مى‏دارد: «اى بت پرستان! اى كسانى كه به غير خدا اعتماد مى‏كنيد! اى كسانى كه در مشكلات به غير خدا متوسّل مى‏شويد! اين تكيه گاه هاى شما همانند تار عنكبوت بى اعتبار است.»

 

پيام هاى آيه

 

1- بت پرستى هاى جديد!

 

همان گونه كه گذشت، بت پرستى تنها پرستش بت سنگى و چوبى نيست; بلكه هرگونه پرستش غير خدا، بت پرستى است; بنابراين در عصر حاضر نيز انواع و اقسام بت پرستى رواج دارد; بت مقام، بت شهوت، بت مال و ثروت، بت هواى نفس و بت شيطان و خلاصه هر چيزى كه نسان را از خداوند غافل كند.

در آيه شريفه 60 سوره يس، در مورد يكى از أشكال بت پرستى آمده است: «اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدوُا الشَّيْطانَ».

بنابراين عبادت و اطاعت شيطان، نوعى بت پرستى است.

آيا مى‏دانيد عبادت شيطان چگونه است؟

آيا عبادت شيطان به معناى نماز خواندن و روزه گرفتن براى شيطان است؟

در پاسخ بايد گفت: خير! هيچ كس اين كار را نمى‏كند; بلكه عبادت به معنى تبعيّت از دستورات و سخنان هرشخصى است.[1]

بنابراين، دنباله روى از فرامين شيطان، عبادت اوست. و هركسى دستورى غيراز دستور خدا بدهد و انسان از آن تبعيّت كند، نوعى شرك وبت پرستى است.

 

2- تار عنكبوت يكى از آيات بزرگ الهى

 

تار عنكبوت از عجايب خلقت و آفرينش است; همان گونه كه عنكبوت ـ كه در نظر همه ما موجودى كم ارزش جلوه مى‏كند ـ نيز از عجايب آفرينش است. دانشمندان بيست هزار نوع عنكبوت را تا اكنون كشف كرده اند كه داراى شكل هاى گوناگون، كارهاى متفاوت و زندگى هاى مختلفى هستند.

در زير شكم عنكبوت گودى بسيار كوچكى به اندازه سر سوزن وجود دارد كه ماده چسبنده اى همانند بعضى از چسبهاى مايع از آن تراوش مى‏كند. هنگامى كه اين مايع در معرض هوا قرار مى‏گيرد، محكم مى‏شود. عنكبوت با پنجه هاى مخصوصى كه دارد به اين گودى مى‏زند و مايع مذكور تبديل به تار مى‏شود و بيرون مى‏آيد.

عنكبوت با اين تار، خانه يا دام مى‏سازد. عنكبوت ضعيف و ناتوان، خوراكش حشرات است; يعنى او يك حيوان گوشتخوار است، حشراتى كه در مسير تار عنكبوت پرواز مى‏كنند، به اين تار برخورد مى‏كنند و به دام مى‏افتند; عنكبوت كه در كمين است، همين كه حشره اى به دامش افتاد، با سرعت به دور او تار مى‏تند و او را در ميان تارهايش گرفتار مى‏سازد. اين زندانى به همين شكل مى‏ماند تا مى‏ميرد; سپس طعمه و غذاى عنكبوت مى‏شود.

اين تارها داراى ويژگيهاى منحصر به فردى است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

1 ـ تار عنكبوت از فولاد محكم تر است! يعنى اگر فولاد را به اندازه تار عنكبوت نازك كنيم، چنين فولادى سست تر از تار عنكبوت است و اگر تار عنكبوت را به قطر لوله فولاد بتابانيم به مراتب محكم تر از فولاد خواهد شد!

2 ـ عنكبوت با اين مايع چسبنده گودى شكم خود، چيزى در حدود 500 تار مى‏تند و اين واقعاً عجيب است!

3 ـ عجيب تر از همه اين ها، اين كه برخى از تارهاى عنكبوت متشكل از چهار تار است كه هر كدام، از هزار تار ساخته شده است! آيا اين ها نشانه خدا نيست؟ «وَ كَاَيِّنْ مِنْ آيَة فِى السّمواتِ وَالاَرْضِ يَمُرُّون عَلَيْها وَهُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ[2]; و چه بسيار نشانه اى (از خدا) در آسمانها و زمين كه از كنارش مى‏گذرند و به آن اعتنا ندارند.»

4 ـ توان مهندسى عنكبوت نيز از امور اعجاب آور است; اين حيوان به ظاهر ضعيف تار خود را همچون شعاع خورشيد به صورت مساوى و منظّم مى‏تند. تمام فاصله ها و زاويه ها بسيار دقيق است.

خلاصه اين كه خداوند عالم در خلقت اين حشره ضعيف چنان دستور و برنامه اى را نهاده است كه بسيار دقيق كار خود را انجام مى‏دهد.

آرى هر يك از اين عجايب براى شناسايى خداوند كافى است، در حالى كه سراسر جهان هستى مملوّ از نشانه هاى خداوند است; يعنى هيچ مسأله اى به اندازه توحيد خداوند، دليل و برهان ندارد; توحيد ميليون ها ميليون دليل دارد; تمام ستارگان آسمان; اتم هاى موجود در جهان; گياهان; حتى برگ درختان; حيوانات; انسان ها، همه و همه دليل هاى خداوندند.

«او» چيزى نيست كه مخفى باشد.

سؤال : اگر وجود خداوند اين قدر دليل روشن دارد، پس چگونه مادّيّون منكر خداوند هستند؟

جواب : آنها خدا را قبول دارند; ولى نامش را عوض كرده اند; آنها مثلاً هنگامى كه نشانه قدرت و عظمت خداوند را در مورد معده انسان مى‏بينند كه انسان با يك سوم معده هم قادر به ادامه حيات است مى‏گويند: «طبيعت، پيش بينى آن را كرده است كه اگر روزى بخشى از معده انسان از فعّاليّت باز ايستد، بخش ديگر به تنهايى عمل گوارش و هضم غذا را انجام دهد و به اين جهت بيش از نياز انسان، معده خلق كرده است». منظور از اين طبيعت در زبان آن ها همان خدايى است كه ما به آن قائليم با اين تفاوت كه آنها آن را طبيعت خطاب مى‏كنند، در حالى كه طبيعت بى شعور، شايسته اين سخنان نيست.

به هر حال، تار عنكبوت از نشانه هاى بزرگ خداوند است.

 

3- فلسفه مثال به حيوانى ضعيف

 

هنگامى كه مشركان مثال به عنكبوت را شنيدند كه در آن بت پرستان به عنكبوت و بتان به تار آن حيوان تشبيه شده است، اعتراض كردند كه چرا خداوند بزرگ به چنين حيوانات ضعيف و ناتوانى مثال مى‏زند؟ آيا چنين مثال هايى شايسته عظمت پروردگار مى‏باشد؟

قرآن در مقام پاسخ به اين سؤال و اعتراض، در آيه 43 همين سوره مى‏فرمايد:

«وَ تِلْكَ اْلاَمْثالُ نَضْرِبُها لِلّناسِ وَ ما يَعْقِلُها اِلاَّ اْلعالِمُونَ; اين ها مثال هايى است كه ما براى مردم مى‏زنيم، و جز دانايان آن را درك نمى‏كنند.»

 

يعنى شخص فصيح و بليغ بايد سخنانش را به مقتضاى حال بگويد، اگر سخن از سستى و ضعف يك موجودى چون معبود بت پرستهاست، بايد مثالى بزند كه نشانگر ضعف و سستى است و چه مثالى بهتر از مثال به تار عنكبوت مى‏تواند ضعف و سستى بت ها را نشان دهد؟!

 

4- ارزش علم و دانش

 

در دو جاى آيات گذشته بر علم و دانش تكيه شده است:

نخست در متن مثال، درك شباهت بت ها به تار عنكبوت و بت پرستان به خود عنكبوت را منوط به علم و آگاهى كرده است (لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ).

و ديگر در پاسخ به اعتراض مشركان كه چرا خداوند بزرگ به حيوانات ضعيف و ناتوانى چون پشه و عنكبوت مثال مى‏زند، آمده است: تنها دانشمندان و اهل علم علّت آن را درك مى‏كنند (وَ ما يَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمُونَ).

مفهوم اين دو جمله اين است كه قرآن مجيد همه جا تكيه بر علم و دانش مى‏كند و مخاطبان اصلى قرآن، عالمان و آگاهان و متفكّران هستند، هر چند اين كتاب عزيز براى همه انسان ها مفيد و قابل استفاده است.

بنابراين، هرچه ظرفيّت علمى انسان بالاتر رود، بهره او از قرآن بيشتر خواهد شد.

علم و دانش آن قدر در دين ما اهمّيّت دارد كه سرآمد و غايت تمام فضائل شمرده شده است[3] و به عنوان يكى از اعمال شب قدر ـ كه شب دعا و دنيايش و راز و نياز و توبه مى‏باشد ـ سفارش شده است.[4]

 

مباحث تكميلى

 

1- از تاريخ عبرت بگيريم

 

هنگامى كه تاريخ را ورق مى‏زنيم، نمونه هاى فراوانى را مشاهده مى‏كنيم كه حكايت از سستى و بى اعتبارى قدرت هاى غير خدايى و ضعف و ناتوانى آن است. قرآن مجيد، داستان قوم سبأ را در آيات  15 تا 21 اين سوره آورده است كه نمونه كامل اين مثال است.

 

خلاصه داستان قوم سبأ :

در آن سرزمين كوه هايى وجود داشت كه به هنگام بارندگى سيلاب هايى از آن جارى مى‏شد; اين سيلاب ها از دره ها عبور مى‏كرد و بر سطح زمين جارى مى‏گشت و باعث ويرانى و خرابى مزارع و خانه ها مى‏شد; به اين جهت مردم به فكر ساختن سدّى در مقابل اين سيلاب هاى  ويرانگر افتادند، و بشر احتمالاً نخستين سدّ خاكى را در اين جا آزمايش كرد; سدّ خاكى بزرگى زده شد، سيلاب هاى خطرناك مهار گشت و درياچه عظيمى در پشت سد به وجود آمد. آب هاى پشت سد را با روزنه هاى مخصوص به كانال ها و جوى هاى مخصوص و از آنجا به سوى مزارع و باغ ها هدايت كردند.

به بركت آب سد، تمام كشور به يك باغ سرسبز تبديل شد; باغى كه سراسر درخت و گل و ميوه بود. شكوفايى اقتصادى عجيبى بر اثر اين سدّ به وجود آمد كه منشأ تمدّنى به نام تمدّن قوم سبأ گشت. وفور نعمت و آسايش در اين مملكت به حدّى رسيد كه مسافران در تمام سفرها زير سايه درختان بلندى كه دو طرف جاده ها روئيده بود، حركت مى‏كردند و ميوه درختان بقدرى فراوان بود كه آنها نيازى به همراه بردن آذوقه سفر نداشتند، كافى بود كه سبدى بر روى سر بگذارند تا در مدّت كوتاهى پر از ميوه شود!

ولى از آنجا كه نعمت زياد نيز باعث غرور و غفلت انسان مى‏گردد، جمعى از قوم سبأ سرمست باده غرور گشته، شروع به ناشكرى كردند; مثلاً مى‏گفتند «اين چه وضعى است كه همه مردم قدرت مسافرت دارند! ـ مسافرت درگذشته، مخصوص ثروتمندان بود!» ـ يا مى‏گفتند: «اين چه شهر و مملكتى است كه تمام روستاهاى آن به هم متصّل شده است و همه جا سر سبز است، خدايا بين اين روستاها فاصله بينداز!» و سخنانى از اين قبيل كه ناشى از غفلت بود.

بالاخره اين ناسپاسى ها، سبب فرود آمدن عذاب الهى شد و آن كشور ويران گشت.

آيا مى‏دانيد كه خداوند اين مملكت سرسبز و آباد را چگونه نابود كرد؟ آيا با بمب هاى اتمى آن را ويران كرد؟

نه! اين ها همانند تار عنكبوت سست و بى اعتبار است، نابودى تار عنكبوت نيازى به بمب اتم ندارد. خداوند اين مأموريت بزرگ را به چند موش صحرايى داد تا به همه انسان ها بفهماند كه هر آنچه غير خداست همانند تار عنكبوت است. موش ها سوراخ هايى در سد ايجاد كردند، آب از اين سوراخ ها نفوذ كرد و كم كم بر اثر نفوذ آب سوراخ ها بزرگ شد، تا اين كه شب هنگام صداى مهيب و دلخراشى، شكستن سد را اعلام كرد! با شكستن آن سدّ بزرگ، آب تمام كشور را فراگرفت و آن منطقه مملوّ از گل و گياه را در مدّت كوتاهى به خرابه اى تبديل ساخت تا آنجا كه ديگر آن سامان محلّ مناسبى براى زندگى نبود; به همين خاطر مردم به شهرها و كشورهاى مجاور هجرت كردند!

 

2- آيا تكيه بر غيرخدا، تكيه بر تار عنكبوت نيست؟

 

نمونه ديگر قدرت هاى تار عنكبوتى «قدرتِ نادر قلى افشار» است. او پادشاهى بسيار قوى بود; ابتدا افغان ها را، كه با ظلم و ستم هاى فراوان بر ايران مسلّط شده بودند، از ايران بيرون راند و سپس دست به كشورگشايى و فتح ديگر كشورها زد و تا هندوستان پيش رفت; ولى اين شخصيّت افسانه اى به طرز ساده اى از دنيا رفت. شبى بر يكى از آشپزهاى خود غضب كرد، آشپز براى اين كه مبادا فردا حكم مرگ او توسط نادرشاه امضا شود، پيش دستى كرد و با كارد آشپرخانه سراغ نادر شاه كه در بستر آرميده بود، رفت و سر از بدنش جدا كرد!

شبانگاه به دل قصد تاراج داشت*** سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت

به يك گردش چرخ نيلوفرى*** نه نادر به جاى ماند و نه نادرى

آرى! مثل اين قدرت ها مثل تار عنكبوت است و اگر مردم دقّت كنند، خواهند فهميد كه هر آنچه غير خداست، قابل اعتنا و اتّكا نيست و فقط بايد بر خداوند تكيه كرد.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  اين معنى در روايتى ازامام صادق(عليه السلام) آمده است .ر.ك. به ميزان الحكمة، باب 2496، حديث 11352.

2 .  سوره يوسف، آيه 105.

3 .  ميزان الحكمة، باب 2831، حديث 13330.

4 .  مصباح المنير، صفحه 395.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

چهلمين مثال: پست‏ترين انسان‏ها

 

خداوند متعال در آيه 44 سوره فرقان مى‏فرمايد:

 

اَمْ تَحْسَبُ اَنَّ اَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ اَوْ يَعْقِلُونَ اِنْ هُمْ اِلاَّ كَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبِيلاً

 

آيا گمان مى‏برى بيشتر آنان مى‏شنوند يامى فهمند! آنان فقط همچون چهارپايانند، بلكه گمراه ترند!

 

دورنماى بحث

 

اين مثال نيز در مورد كفّار و مشركانى است كه در برابر پيامبر(صلى الله عليه وآله) لجاجت و عناد مى‏كردند و آن قدر بر عقيده باطل خود پافشارى مى‏كردند و به دنبال هوى و هوس خود بودند تا نيروى درك و عقل آنها از بين مى‏رفت; به اين جهت، خداوند آنها را به چهار پايان و بلكه بدتر از چهار پايان تشبيه كرده است.

 

شرح و تفسير

 

براى روشن شدن پيام آيه كه از جهتى، مَثَل منحصر به فردى است، لازم است از چند آيه قبل مورد بررسى قرار گيرد.

آيات قبل از آيه مثل، در باره انتقادات و ايرادهاى واهى كفّار نسبت به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است كه در ادامه به آن اشاره مى‏شود:

«وَ اِذا رَأَوْكَ اِنْ يَتَّخِذُونَكَ اِلاّ هُزُواً; اى پيامبر! هنگامى كه اين كفّار و مشركين تو را مى‏بينند، تو را به باد استهزاء مى‏گيرند.»

يكى از عكس العمل هاى مستكبران و هوى پرستان در مقابل پيامبران و رسولان، استهزاء و تمسخر پيام آوران وحى الهى بوده، كه اين مطلب با نسبت هاى گوناگونى همراه بوده است; مثلاً فرعون مستكبر كه لاف خدايى مى‏زد و «اَنَا رَبُّكُمُ الاَْعْلى[1]» مى‏گفت، در مقام استهزاء حضرت موسى(عليه السلام) مى‏گويد: «اِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذى اُرْسِلَ اِلَيْكُمْ لََمجْنُونٌ[2]; پيامبرى كه به سوى شما فرستاده شده، مسلّماً ديوانه است!»

«أَهذَا الَّذى بَعَثَ الله رَسُولاً» ـ استهزاء و تمسخرّ كفّار اين بود كه مى‏گفتند: «آيا اين (حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله))، همان كسى است كه خداوند او را به عنوان پيامبر(صلى الله عليه وآله)برانگيخته است؟!» يعنى او اگر رسول خداست، پس چرا مثل بقّيه انسان ها، غذا مى‏خورد، راه مى‏رود، سخن مى‏گويد، لباس مى‏پوشد و خلاصه تفاوتى با بقيهّ مردم ندارد; «ما لِهذا الرَّسُولُ يَأكُلُ الطَّعامَ وَ يمْشى فِى الاَْسْواقِ[3]» در حالى كه رسول خدا بايد از جنس فرشتگان باشد.

بطلان اين سخن روشن است و حق اين است كه رسول خدا بايد از جنس همان قوم و جمعيّت باشد[4] تا بتواند در دهاى آنها را بفهمد، مشكلات آنان را احساس كند و در نتيجه، درمان مناسبى براى آن بيابد; در حالى كه اگر از فرشتگان باشد، دردها و مشكلات را احساس نمى‏كند، علاوه بر اين كه هيچ انسانى به حرف فرشتگان گوش نمى‏دهد زيرا مى‏گويد: فرشته كه اين حرف ها را مى‏زند، براى امثال خودش خوب است كه شهوت ندارد و عصمت دارد; امّا ما، كه عصمت نداريم و گرفتار شهوت هستيم، نمى‏توانيم همانند او عمل كنيم; ولى اگر رسول خدا از جنس انسان باشد اين بهانه ها مرتفع است.

«اِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَولا اَنْ صَبَرْنا عَلَيْها» ـ مشركان پس از اين تمسخر و استهزاء به يكديگر مى‏گويند: «اگر مابر پرستش خدايانمان استقامت نمى‏كرديم، بيم آن مى‏رفت كه ما را گمراه سازد! و اين تحفه ها و بت هارا از ما بگيرد.»

البته در اين دو گفتار مشركان كه در يك جا، نسبت جنون به حضرت مى‏دهند و در اين جا، آن قدر احساس خطر مى‏كنند كه مبادا سخنان پيامبر در آنها اثر كند ودست از بت پرستى بردارند، تناقض روشنى وجود دارد; زيرا هيچ كس از تأثير سخنان يك مجنون بيمناك نيست، پس اگر مجنون است نبايد از سخنان او ترسيد و اگر مجنون نيست و سخنان درستى مى‏گويد، چرا سخنانش را نمى‏پذيريد! در واقع بى اساس بودن عقايد كفّار از سخنان خود آنان هويدا است.

خداوند نيز سه جواب به اين گفتار باطل و متناقض داده است:

1 ـ «وَ سَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذابَ مَنْ اَضَلُّ سَبِيلاً» ـ هنگامى كه عذاب الهى نازل شود و آنها مشمول غضب و عذاب خداوند شوند، آن گاه معلوم مى‏شود كه چه كسى گمراه و در غير مسير حق است، آن زمان روشن مى‏شود كه آيا شما كفّار و مشركان مكه بر حق بوده ايد يا پيامبر(صلى الله عليه وآله) و فرستاده خداوند!

سؤال : چرا كفّار قبل از نزول عذاب الهى نمى‏فهمند كه حق با چه كسى بوده است؟

پاسخ : هوى و هوس، پرده اى بر قلب كفّار انداخته است، به گونه اى كه اجازه نمى‏دهد حقايق را درك كنند. هوى پرستى، بت پرستى، پول پرستى، مقام پرستى دنيا پرستى و مانند آن، حجاب هايى هستند كه مانع درك كفّار مى‏شود و اين موانع به گونه اى هستند كه فقط با عذاب الهى برطرف مى‏شوند. به اين جهت، فرعون طغيانگر هنگامى كه اسير چنگال رودخانه خروشان نيل شد و خود را در آستانه مرگ ديد ـ همان كسى كه به بنى اسرائيل مى‏گفت: «ما عَلِمْتُ مِنْ اِله غَيْرِى[5]» ـ و پرده هاى غفلت و تكبّر از ديدگانش كنار رفت; به اين حقيقت اعتراف كرد: «اَنه لا اِلهَ اِلاَّ الَّذِى آمَنَتْ بِهِ بَنُوا اِسْرائِيلُ وَ اَنـَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ[6]» هرچند اين ايمان فايده اى برايش نداشت.

به هر حال، هنگامى كه عذاب خداوند نازل شود، پرده هاى غرور و غفلت و جهل كنار مى‏رود و آن گاه كفّار مى‏فهمند كه چه كسى گمراه تر است.

سؤال : آيه شريفه در مقام پاسخ به كفّار است، آيا تهديد به عذاب الهى پاسخ محسوب شود؟

پاسخ : آرى! گاهى تهديد به عذاب، آخرين جواب است و هيچ جوابى جز آن و جود ندارد. جمعى از سوفسطايى ها هستند كه منكر همه چيزند و در تمام امور، حتّى در وجود خود و در شك هاى خود شك مى‏كنند! فلاسفه بزرگ مى‏گويند: در مقابل سوفسطايى هيچ استدلالى كاربرد ندارد; چون هر دليلى براى او اقامه شود مورد شكّ و ترديد قرار مى‏گيرد، به اين جهت، تنها پاسخ سوفسطايى اين است كه او را نزديك خرمنى از آتش ببريم و به او بگوييم: آتش و جود ندارد و حرارت، خيالى بيش نيست ! سوختن مشكوك است ! در سوزانيدن شك داريم ! سپس اين سوفسطايى را به طرف آتش ببريم، سوفسطايى عقب مى‏آيد و كم كم اعتراف مى‏كند كه آتشى و جود دارد و حرارتى هست و آتش مى‏سوزاند. و به تدريج اين سوفسطايى تبديل به يك فرد واقع گرا مى‏شود.

بنابراين براى انسان هاى لجوج متعصّب، جز عذاب الهى راه ديگرى، كه افكار آنها را بيدار كند و پرده هاى غفلت را كنار بزند، وجود ندارد.

2 ـ «اَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ اَفَاَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلاً» ـ اى پيامبر! خداى اين ها هوى و هوس آنهاست، كسى كه خدايش هواى نفس اوست، چگونه قابل هدايت است! يعنى اى مشركان و بت پرستان! اين برخوردهاى بى ادبانه شما با پيامبر(صلى الله عليه وآله)و سخنان زشت شما در مورد آن حضرت، همه بر اثر هوى پرستى است و گرنه بطلان بت پرستى مطلب روشنى است.

اساساً حق بر كسى مخفى نمى‏ماند; بلكه اين هوى و هوس هاست كه نمى‏گذارد حق آشكار شود.

آيا در زمان حضرت على(عليه السلام) و معاويه «لعنة الله عليه» حقّ و باطل قابل تشخيص نبود!

در يك سو، حضرت على(عليه السلام)، كانون عدالت و عبادت و يارانش، مسلمانانى مخلص از اصحاب پيامبر خدا كه تنها هدفشان جلب رضايت الهى بود و در سوى ديگر معاويه، كانون ظلم و تبعيض و عامل اضطراب و ناپايدارى در كشور اسلامى كه اطرافيانش را با سفره هاى چرب و رشوه و مانند آن نگه داشته است، آيا تشخيص حق از بين اين دو دسته مشكل است! نه، ولى هوى و هوس ها، سفره هاى رنگين، رشوه ها و سكه ها، مانع تشخيص حق مى‏شود.

اى پيامبر! تونمى توانى اين ها را نجات بدهى چون خداى آنها هواى نفس آنها است و واى به حال انسانى كه خداى او هوى نفس او شود كه اين خطرناكترين لحظه زندگى اوست.

مورّخ مشهور «ويل دورانت» مى‏نويسد: «عدد اشياى پرستيدنى نا محدود است... تقريباً مى‏توان گفت كه هر حيوانى... در يك گوشه زمين روزى به عنوان خدا مورد پرستش بوده است.[7]» ولى در روايتى آمده است: «اَبْغَضُ اِله عُبِدَ عَلى وَجْهِ الاَرْضِ الْهَوى[8]» ـ طبق اين روايت، بدترين و منفورترين بت پرستى ها، هوى پرستى است. اين بت، انسان را آلوده بسيارى از گناهان مى‏كند: شرابخوارى; اعتياد; دزدى; قاچاق; آدم كشى; غارت و... . در عصر حاضر نيز بسيارى از كشتارهاى دست جمعى، نشأت يافته از پيروى انسان ها از هواى نفس است: قتل عام مردم هيروشيما توسّط آمريكا; بمباران شيميايى مردم بى دفاع حلبچه توسّط رژيم بعثى عراق; زنده به گور كردن زنان و كودكان بوسنيايى; همه اثرات مخرّب حاكميّت هواى نفس بر زندگى بشر است.

خلاصه اين كه، تشخيص حقّ و باطل امر مشكلى نيست مشروط بر اين كه انسان تابع هواى نفس نباشد.

3 ـ سومين پاسخ خداوند به سخنان مشركان آيه مثل است، در اين آيه خطاب به پيامبر اسلام و در پاسخ به سخنان مشركان آمده است: «اَمْ تَحْسَبُ اَنَّ اَكثْرَهُمْ يَسْمَعُونَ اَوْ يَعْقِلُونَ; آيا خيال مى‏كنى كه اين ها گوش شنوا و عقل دانا دارند! نه، اين ها همانند حيوانات از درك و فهم مسائل عاجزند; بلكه از چهار پايان گمراه ترند!» يعنى صداى حق و نشانه هاى خداوند سراسر جهان هستى را پر كرده است و آثار خداوند فراوان است، امّا شنيدن صداى حق، گوش شنوا و ديدن آثار حق، چشم بينا و عقل دانا نياز دارد كه كفّار ندارند. اگر تمامى جهان را نور آفتاب فرا گيرد، انسان نابينا قادر به ديدن آفتاب نيست! همچنين اگر انسان ناشنوايى در كنار ساحل دريا ايستاده باشد و امواج سهمگين دريا را نگاه كند، هرگز قادر به شنيدن صداى امواج نيست; كفّار نيز چنين اند كه نه حق را مى‏بينند و نه سخن حق را مى‏شنوند و مانند حيوانات، بلكه پست تر از آنها هستند.

مشركان كه از شنيدن صداى حق عاجز و از درك آن ناتوانند; همانند حيوانات و چهار پا يانند; چرا؟

زيرا حيوانات و كفّار از جهاتى مثل هم هستند:

1 ـ حيوان مسائل را درك نمى‏كند; زيرا فهم و شعور ندارد و حركت و كارهايش غريزى است; كفّار نيز فهم و شعور ندارند; به اين جهت آفتاب حقيقت را نمى‏بينند.

2 ـ حيوانات احساس مسؤوليّت نمى‏كنند; حيوان مزرعه يتيم، موقوفه، ملك غير و مانند آن نمى‏شناسد و حساب حلال و حرام را نمى‏كند و خود را در برابر اين امور مسؤول نمى‏داند; چون درك نمى‏كند، بنابراين عدم احساس مسؤوليّت، ناشى از عدم درك است; كفّار نيز همانند حيوانات، احساس مسؤوليّت ندارند.

3 ـ حيوانات فرمانبردار غريزه اند ـ او نداند غير اصطبل و علف ـ بت پرستان نيز همانند حيوانات تابع هوى و هوسند.

4 ـ حيوانات تا بع منطق نيستند و استدلال نمى‏فهمند، كفّار نيز از درك استدلال هاى قوى و محكم و در عين حال ساده قرآن مجيد در امور مختلف، مخصوصاً در توحيد و معاد، عاجزند و تنها بر سخن خود پا فشارى مى‏كنند و آن را تكرار مى‏كنند.

5 ـ حيوانات سود و زيان خويش را تشخيص نمى‏دهند، به اين جهت، گاهى به سوى پرتگاه هاى خطرناك مى‏روند و گاهى به آب و آتش مى‏زنند و كارهايى از اين قبيل انجام مى‏دهند; زيرا سود و زيان خويش را درك نمى‏كنند; كفّار و مشركين نيز چنين اند; آنها نمى‏فهمند كه عبادت بت ها و پيروى از هوى و هوس براى آنها فايده اى ندارد، و عزّت و سعادت و رستگارى در سايه توحيد است; مشركان اين امور را نمى‏فهمند. به همين لحاظ مشركان و كفّار در امور پنجگانه گذشته به حيوانات تشبيه شده اند.

«بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبِيِلاً» ـ كفّار و مشركان نه تنها همانند حيوانات فهم و شعور ندارند و احساس مسؤوليّت نمى‏كنند و بنده هوى و هوسند و تابع منطق نيستند و سود و زيان خود را نمى‏فهمند; بلكه از حيوانات گمراه تر و بدترند; زيرا حيوانات از جهات مختلف نسبت به كفّار و مشركين برترى دارند:

1 ـ اگر حيوان  در مرحله حيوانيّت مى‏ماند وترقّى نمى‏كند، به دليل آن است كه استعدادش بيش از اين نيست; امّا انسان داراى استعدادى است كه مى‏تواند از فرشتگان نيز سبقت بگيرد و به قول شاعر:

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند***بنگر كه تا چه حدّ است مقام آدميّت

ولى بر اثر لجاجت و تعصّب، در مرحله حيوانيّت باقى مانده است; بنابراين مشركين از حيوانات بدترند.

اگر شخص بى سرمايه اى وارد بازار شود و سودى نبرد، مورد ملامت ديگران نخواهد بود; امّا شخص سرمايه دارى كه وارد بازار مى‏شود و هيچ سودى نمى‏برد، مورد سرزنش است; انسانى كه ملائكه بر او سجده كرده اند، انسانى كه خداوند به خاطر آفرينش او به خود آفرين گفت، انسانى كه گل سرسبد موجودات و مخلوقات جهان آفرينش است، اگر سقوط كند، بدون شك بدتر از حيوان است!

2 ـ حيوانات به انسان خدمات زيادى مى‏كنند: برخى از آنان شيره جان خود را تبديل به شير نموده و تحويل انسان مى‏دهند شيرى كه به تعبير قرآن در آيه 66 سوره نحل، به قدرت خداوند، از ميان غذاهاى هضم شده و خون، و به صورت خالص و گوارا تقديم انسان مى‏شود! علاوه بر اين بازدهى، گوشت و استخوان و پشم و پوست و حتّى خون اين حيوانات نيز براى انسان ها يا حيوانات ديگر قابل استفاده است. علاوه بر همه اينها، حيوانات در امر حمل و نقل نيز مؤثّرند و اضافه بر همه اين ها تسليم انسان هستند[9].

امّا اين مشركان هوى پرست، نه تنها فايده اى براى جهان بشريّت ندارند، بلكه ضررهاى فراونى نيز دارند; ظلم و گناه، فساد، جنگ و خون ريزى از جمله ضررهاى انسان هوى پرست است، پس چنين انسانى از حيوان بدتر است.

3 ـ حيوانات بر اساس يك برنامه ريزى غريزى حركت مى‏كنند; به عبارت ديگر فرمان خلقت، آنها را به سوى اهدافشان هدايت مى‏كند; اما مشركانِ هوى پرست كه هوى پرستى، هم پرده اى بر عقل آنها كشيده و هم فطرت آنها را پنهان نموده است، به اين جهت، كفّار و مشركان خطر گمراهى شان بيشتراست.

4 ـ حيوان هر چه خطرناك باشد، خطر و ضررش محدود است; مثلاً گرگ به عنوان يكى از خطرناكترين حيوانات اگر به گله اى حمله كند، در نهايت ممكن است چند گوسفند را از بين ببرد; امّا هنگامى كه اين انسان هوى پرست  سر از فرمان عقل برتافت و به دستور هواى نفس عمل كرد، در هيروشيماى ژاپن يك بمب اتمى مى‏اندازد و 85000 انسان را در يك لحظه از بين مى‏برد و تعداد زيادى را مجروح مى‏كند كه پس از سال ها هنوز آثار آن جنايات از بين نرفته است.

آيا چنين انسان هايى پست تر از حيوانات نيستند!؟

5 ـ حيوانات كار خلاف و زشت خود را توجيه نمى‏كنند و آن را خوب جلوه نمى‏دهند، ولى اين بشر دور افتاده از نور هدايت، جناياتش را توجيه مى‏كند; به عنوان نمونه، آمريكاى  جنايت كار، پس از ارتكاب جنايت بزرگ خود با بمب اتمى در دو شهر ژاپن، در توجيه جنايتش مى‏گويد: «اگرما دست به اين بمباران نمى‏زديم، جنگ طولانى تر مى‏شد و انسان هاى بيشترى كشته مى‏شدند!»

نتيجه: طبق آنچه گفته شد، انسان هوى پرست از حيوان گمراه تر است.

يكى از بزرگان مى‏گفت: اگر آيه شريفه مذكور نازل مى‏شد ولى جمله اخير آن (يعنى، بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبِيلاً) نازل نمى‏شد من دِق مى‏كردم! چون حيوانات بمراتب بهتر از برخى انسان هايند; امّا ذيل آيه به من آرامش مى‏دهد.

 

پيام آيه

 

عزّت در سايه ايمان

 

از مجموع آنچه در تفسير اين آيه شريفه گفته شد، استفاده مى‏شود كه انسان اگر طالب رسيدن به مقام واقعى خويش است و مى‏خواهد استعدادهاى خويش را بارور كند و از خطر سقوط برهد، بايد در سايه ايمان واطاعت پروردگار حركت كند، و به فرموده امام على(عليه السلام): «اگر عزّت و شكوه مى‏خواهد، از سايه تاريك گناه به سوى مقام عزّتبخش طاعت الهى گام بردارد.[10]»

 

-------------------------------------------------------------------------------------

1 .  سوره نازعات، آيه 24.

2 . اين اتهام اختصاص به برخى از پيامبران ندارد; بلكه طبق آيه 52، سوره ذاريات، اتهام جنون و سحر به تمام پيامبران نسبت داده شده است !

3 .  سوره فرقان، آيه 7.

4 .  به همين جهت خداوند متعال در آيه 164، سوره آل عمران، بشر بودن رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را يكى از منّت هاى الهى بر بشر مى داند.

5 .  سوره قصص، آيه 38 .

 6 .  سوره يونس، آيه 90 .

7 .  تاريخ تمدّن، جلد اوّل، صفحه 72 به بعد.

8 .  المحجّة البيضاء، جلد 8، صفحه 44.

9 . در آيات 5 تا8 سوره نحل به منافع مختلف حيوانات براى انسان اشاره شده است.

10 .  ميزان الحكمة، باب 2710، حديث 12540، مضمون اين روايت از حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و امام حسن مجتبى و حضرت صادق(عليهما السلام) نيزنقل شده است.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سي و نهمين مثال: اعمال مشركان

 

در آيه 40 سوره نور خداوند متعال مى‏فرمايد:

 

اَوْ كَظُلُمات فِى بَحْر لُجِّىٍّ يَغْشيهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض اِذا اَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَريها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ الله لَهُ نُوراً فَمالَهُ مِنْ نُور

 

يا همچون ظلماتى در يك درياى عميق و پهناور كه موج آن را پوشانده و بر فراز آن موج ديگرى و بر بلنداى آن ابرى تاريك است; ظلمت هايى است يكى بر فراز ديگرى، آن گونه كه هرگاه دست خود را خارج كند، ممكن نيست آن را ببيند! و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست.

 

دور نماى بحث

 

در سوره نور، سه مثال مطرح شده است كه يكى از آنها (آيه 35) در مورد نور ايمان و مؤمنان است و دو مثال ديگر (آيات 39 و 40) در مورد كفّار و اعمال آنان است. در مثال گذشته اعمال كفّار به سراب يا نورى كاذب تشبيه شد; ولى در مثال محلّ بحث ـ كه شرح آن خواهد آمد ـ اعمال كفّار را حتّى نور كاذب نمى‏داند; بلكه آن را ظلمت مطلق معرفّى مى‏كند.

 

شرح و تفسير

 

«اَوْ كَظُلُمات فِى بَحْر لُجِّىٍّ» ـ كلمه «لُجِّى» در لغت عرب به معنى «لجاجت» است و «لجاجت»، سماجت بر انجام كارى است; مثلاً، به شخصى مراجعه مى‏كنيد تا كارى براى شما انجام دهد; امّا او جواب مثبتى نمى‏دهد، دوباره مراجعه مى‏كنيد، جوابى نمى‏گيريد; بار سوم، چهارم و... اين پى گيرى را سماجت و لجاجت مى‏گويند. دريا را نيز از آن جهت كه امواجش پشت سرهم مى‏آيد اصطلاح «بَحْرِلُجِّى» مى‏گويند; بدين معنا كه گويى اين امواج لجاجت مى‏كنند. خداوند متعال، در اين آيه شريفه، اعمال كفّار رابه تار يكى ها و ظلمت هاى موجود در درياهاى طوفانى تشبيه كرده است.

«يَغْشيهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ» ـ اعمال كفّار مانند ظلماتى است كه در درون درياى موّاج و جود دارد، آن هم درياى مواجّى كه موج هاى فراوان و خروشانش يكى پس از ديگرى به وجود مى‏آيد; علاوه بر همه اينها، شب است، و هواى آسمان نيز ابرى است و بر تاريكى دريا مى‏افزايد. درياها هرچه عميقتر باشد، امواج آن بيشتراست، موجى كه در يك حوض يا استخر ايجاد مى‏شود بسيار محدود و كوچك است; امّا امواج به وجود آمده در دريا، مخصوصاً درياهاى عميق، بسيار فراوان و بزر گ است; بنابراين، از بيان قرآن كريم كه مى‏فرمايد: امواج اين دريا بر روى هم سوار است، معلوم مى‏شود كه درياى مورد بحث، درياى عميقى است، به اين جهت طبق گفته دانشمندان كه در عمق بيش از هفتصد مترى دريا نورى وجود ندارد در مى‏يابيم كه اعماق دريا را تاريكى و ظلمت هميشگى فرا گرفته است و عجيب اين كه در آن اعماق تاريك و ظلمانى، گياهان و جاندارانى وجود دارد كه از خود نور توليد مى‏كنند و محيط خود را روشن مى‏كنند. جاى پرسش است كه اين جانداران، اين نور را از كجا آورده اند؟ چه دستگاهى در بدن آنها وجود دارد كه توليد نور مى‏كند؟ و... «يا مَنْ فِى الْبِحارِ عَجائِبُهُ![1]»

خلاصه اين كه، چرا اعمال كفّار مانند ظلماتى است كه درون درياى موّاج وجود دارد، آن هم در اعماق تاريك درياهايى كه نور طبيعى به آن نمى‏رسد؟

اين امر دو علّت دارد; يكى عمق زياد دريا و ديگرى موج هاى دريا. موج ها باعث شكست نور و مانع عبور نور به عمق دريا مى‏شود; بنابراين، هم عمق دريا و هم موج هاى متعدّدى كه بر سطح درياست مانع نفوذ نور به عمق دريا مى‏شود; علاوه بر همه اين ظلمت ها، ابرهاى بارانى نيز آسمان را تاريك كرده است; ابرهاى باران زا معمولاً متراكم هستند[2]، برخلاف ابرهاى ديگر كه تراكم آن كمتر و نفوذ نور در آن راحت تر است.

«ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض اِذا اَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَريها» ـ خلاصه اين كه، در اين دريايى كه اعمال  كفّار به آن تشبيه شده است، تمام عوامل ظلمت و تاريكى جمع شده است و تاريكى در آن موج مى‏زند. شب تاريك و ابرهاى متراكم باران زا كه مانع عبور نور است و ظلمت اعماق دريا و امواج سهمگين و متعّدد كه باعث شكستن نور مى‏باشد، ظلمت و تاريكى وحشتناكى را ايجاد مى‏كند.

ظلمت بر ظلمت و تاريكى بر تاريكى، به گونه اى كه اگر انسانى در اين تاريكى دست خود را جلوى چشمش بياورد; حتّى در فاصله نزديك نيز قادر به ديدن آن نيست ! در حالى كه انسان در تاريكى شب معمولاً دست خود را مى‏بيند.

«وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ الله لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور» ـ منشأ و منبع همه نورها خداوند است و طبعاً هركسى خواهان نور باشد بايد از آن منبع نور استفاده كند، به اين جهت در پايان آيه مى‏فرمايد: «كسى كه خداوند براى او نورى قرار ندهد، نورى نخواهد داشت». پس نورِ معنويّت و علم و آگاهى و ايمان را بايد از آن منبع نورانى گرفت.

خلاصه اين كه، اعمال كفّار مثل چنين شخصى است كه در قعر چنان دريايى تاريك و ظلمانى به سر مى‏برد كه ظلمتها پشت سرهم و روى همديگر است به گونه اى كه دست خود را نمى‏بيند، بر خلاف مؤمنان كه نور ايمان آنها«نُورٌ عَلى نُور» است و نه تنها خود از آن بهره مى‏برند كه چراغى فراسوى ديگران نيز مى‏باشند.

 

پيام هاى آيه

 

1- چرا اعمال كافران؟

 

سؤال : مهمترين عامل شخصيّتى انسان عقيده و ايمان اوست، چرا در اين آيه شريفه اعمال كفّار را چنين تشبيه نموده است، آيا عقايد و گفتار آنها ظلمانى نيست؟

پاسخ : عمل ترجمان عقيده و طرز تفكّر انسان است و به طور كلّى، آنچه حقيقت و ماهيّت يك انسان را روشن مى‏كند و براى مدّت طولانى نفاق و دوريى در آن امكان ندارد، عمل است; ولى چه بسا افراد مى‏توانند عقايد فاسد خود را پنهان دارند و به دروغ در مقام سخن خود را انسان شايسته اى نشان دهند. ايمان قوى آن است كه اثرش در عمل ظاهر شود و در تعريف ايمان آمده است كه: «الإِيمانُ عَقْدٌ بِالْقَلْبِ وَ لَفْظٌ بِاللِّسانِ وَ عَمَلٌ بِالْجَوارِحِ[3]; ايمان پيمانى قلبى است و تلفّظ زبانى و عمل با اعضا و جوارح.»

بنابراين، گرچه عقيده و ايمان مهمترين عامل سازنده شخصيّت فرد است ولى نمود اين عقيده در گفتار و عمل است و امكان نفاق در گفتار زياد است، پس عمل شخص معرّف ماهيّت اوست و در آيه شريفه هم روى اعمال كفّار تكيه شده است; هر چند اعتقاد و سخنان آنان نيز ظلمانى است.

 

2- «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض» اشاره به چيست؟

 

برخى، اين تاريكى هاى سه گانه را ناظر بر عقايد، گفتار و كردار كفّار مى‏دانند; برخى ديگر معتقدند كه ظلمت اوّل اشاره به ظلمت جهل و نادانى انسان است; انسان جاهل، بى ايمان است; ولى اگر در مسير علم بيفتد، نور علم او را راهنمايى مى‏كند. ظلمت دوم، اشاره به جهل از جهل است; يعنى، اين انسان جاهل نمى‏داند كه جاهل و نادان است و اين خطر بزرگى است، چون آن كه بداند كه نمى‏داند بالاخره به فكر اصلاح و هدايت خود مى‏افتد; ولى آن كه نداند كه نمى‏داند، هرگز در فكر هدايت نمى‏افتد;[4] و ظلمت و تاريكى سوم اشاره به كسى است كه نه تنها جاهل است و نمى‏داند كه جاهل است بلكه خيال مى‏كند انسان دانايى است![5]

قرآن مجيد در آيه 104 سوره كهف در تعبير بسيار زيبايى در مورد اين گونه افراد مى‏فرمايد:

 

اَلَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ اَنهمْ يُحْسِنُونَ صُنعاً 

آنها كه تلاش هايشان در زندگى دنياگم (ونابود) شده است; با اين حال، مى‏پندارند كار نيك انجام مى‏دهند!

 

چنين انسان هايى خيانت مى‏كنند و آن را خدمت مى‏پندارند، معصيت و نافرمانى خداوند را انجام مى‏دهند و آن را طاعت و بندگى خدا تصّور مى‏كنند. اين ظلمت هاى سه گانه جهالت و نادانى، ظلماتى است كه روى هم متراكم است (بَعْضُها فَوْقَ بَعْض).

 

3- جبر يا اختيار؟

 

سؤال : در قسمت پايانى آيه مثل آمده است: «كسانى كه خداوند نور ايمان به آنهاندهد، نورى نخواهند يافت!»

آيا معنى اين سخن اين نيست كه خداوند به برخى نور ايمان مى‏دهد و طبيعتاً هدايت مى‏شوند، امّا به برخى ديگر نمى‏دهد و آنها طبيعتاً گمراه مى‏شوند، آيا اين جبر نيست؟

پاسخ : سنّت خداوند بر اين جارى شده است كه هميشه زمينه ها از ناحيه ما انسان ها فراهم شود و افاضه ها از ناحيه او، قابليّت ها را ما انسان ها خود به وجود آوريم، امّا فاعليّت ها از ناحيه خداوند. بنابراين نور ايمان را خداوند به كسانى مى‏دهد كه زمينه ها و قابليّت ها را در خود فراهم سازند; نه اين كه بدون حساب و كتاب، به هركس كه بخواهد، نور ايمان مى‏دهد به هركس نخواهد، نمى‏دهد. نور ايمان در قلب انسان لجوج متعصّب، دشمن حق، زشت سيرت و هوسباز  فرو نمى‏رود; چون او خود، زمينه را آماده نساخته است. تو خود آئينه دل را پاك و صاف كن تا نور الهى در آن منعكس شود; اگر آئينه دل تو زنگار گرفته است، قطعاً نور الهى در آن انعكاس نخواهد داشت و اينجا تو خود مقصّرى!

نتيجه اين كه ما بايد همواره زمينه ها را ايجاد كنيم تا فيض الهى لحظه به لحظه به ما برسد.

از اينجا پاسخ اين پرسش هم روشن مى‏شود كه: چرا در نماز «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمْ» مى‏گوييم، اگر در راه راست نيستيم چرا نماز مى‏خوانيم و اگر در راه راست هستيم، چرا براى عمل انجام شده دعا مى‏كنيم و تحصيل حاصل مى‏طلبيم!؟ زيرا ما هرلحظه نيازمند نور ايمان و هدايت از سوى پروردگار عالم هستيم به اين جهت بايد همواره زمينه و قابليّت را در خودمان حفظ كنيم تا شايسته نور ايمان باشيم; همان گونه كه لامپ برق همواره نيازمند برق توليد شده در نيروگاه است و اگر لحظه اى ارتباط او با نيروگاه قطع شود خاموش مى‏گردد.

در همين رابطه از پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه آن حضرت پيوسته مى‏فرمود: «اِلهِى لا تَكِلْنى اِلى نَفْسِى طَرْفَةَ عَيْن اَبَداً; خدايا! يك لحظه (حتّى به اندازه يك چشم برهم زدن) مرا به خودم وا مگذار![6]» اين حديث اشاره به اين حقيقت دارد كه فقط با بذل عنايت از سوى خداوند، انسان آمادگى هدايت را پيدا مى‏كند و بذل اين عنايت نيز فقط با تلاش خود انسان براى بندگى فراهم مى‏شود.

 

مباحث تكميلى

 

1- جلوه هايى از نور ايمان

 

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) پس از مهاجرت از مكه به مدينه در اوّلين اقدام عملى خويش دستور ساختن يك مسجد و تشكيل حكومت اسلامى را داد. چگونه مى‏توان گفت دين از سياست جداست در حاليكه با تأمّل و مطالعه كوتاهى در اطراف زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مى‏يابيم كه اين مسجد در مدينه پايگاه همه چيز بود; امّا بسيار ساده. طبق آنچه در كتب تاريخ آمده است مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) در ابتدا يك چهار ديوارى گِلى بدون سقف و به بلندى قامت يك انسان بود. اين مسجد سقف، شبستان، فرش و ساير امكانات نداشت، با فرا رسيدن زمستان اصحاب به خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)رسيدند كه يا رسول الله زمستان فرا مى‏رسد و باشروع باران ها امكان استفاده از مسجد نيست، اجازه دهيد سقفى براى مسجد بزنيم. مسلمانان شروع به ساختن سقف مسجد كردند، ستون هاى آن را از تنه هاى در خت خرما و سقف آن را از شاخ و برگ درخت خرما بنا كردند.

اين مسجد با همه سادگى تا آخر عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به همين شكل باقى ماند، ولى از آنجا كه اين كار را افراد باايمان، آنها كه قلبشان منبعى از نور ايمان بود، به انجام رساندند. با گذشت زمان نورانى تر و درخشان تر شد تا جايى كه آن مسجد كوچك ساده، اكنون تبديل به عظيم ترين و ديدنى ترين و با صفاترين مساجد جهان اسلام شده است و شامل تمام مدينه زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) گشته است، به گونه اى كه هر گاه كسى تمام مخارج و سختى هاى اين سفر را فقط براى ديدن اين مسجد با عظمت تحمّل كند، بجاست.

آرى! كارهاى نورانى مؤمنان باگذشت زمان چنين رشد و جلوه مى‏كند.

هنگامى كه اسراى كربلا در كنار كاخ با عظمت و خيره كننده يزيد در خرابه اى مأوى داده شدند، آنجا خرابه اى بيش نبود و كاخ يزيد سربه فلك كشيده بود و نظر هر رهگذرى را جلب مى‏كرد; ولى اكنون همان خرابه قبله گاه عاشقان دلسوخته و زيارتگاه شيعيان پاك گشته و مركز دلها شده است و هيچ اثرى از آن كاخ بزرگ نيست; نه تنها از كاخ يزيد و قبر او خبرى نيست، بلكه از قبر معاويه كه زمانى حاكم مطلق العنان شام بود و مدّت طولانى در آن حكومت كرد نيز هيچ اثرى نيست و هر چه پرس و جو كنيم، اثر كمترى مى‏يابيم. در باب الصّغير قبر آن مرد متكبّر ظالم هوسباز را يافتيم; اما جز چهار ديوارى خرابه اى كه قبر مخروبه اى در آن بود، چيز جالب توجهى وجود نداشت; امّا قبر آن دختر كوچك امام حسين(عليه السلام)چه شور و حالى دارد. آرى! اين خاصيّت ايمان است كه هر چه بر عمرش اضافه شود پر فروغ تر مى‏شود، ولى كفر و بى ايمانى هر چه زمان برآن بگذرد، بيشتر در ظلمات و تاريكى ها فرو مى‏رود.

نمونه ديگر اين مدّعا داستان جنگ خندق است; مسلمانان مدينه مأموريّت يافتند تا در فرصت كوتاهى كار بزرگى انجام دهند و در اطراف شهر مدينه خندق گود و عريضى حفر كنند كه نه اسب توان پريدن از آن را داشته باشد و نه جنگجويان بتوانند داخل و خارج شوند. مسلمانان سخت كوش با تمام قدرت و توان به اين كار پرداختند، در موقع حفر خندق به سنگ بزرگى برخوردند كه توان جابه جايى يا شكستن آن را نداشتند، به ناچار متوسّل به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شدند، حضرت كلنگى در دست گرفت و با تمام قدرت بر آن سنگ زد، جرقه اى از برخورد كلنگ با سنگ به وجود آمد و يك سوم سنگ متلاشى شد، حضرت فرمود: «در اين جرقه منظره كاخهاى روم (يكى از دو ابر قدرت آن زمان) را ديدم كه درهايش برروى امّت من باز مى‏شود!» مسلمانان از اين سخن تعجّب كردند و منافقان آن را به استهزاء گرفتند و گفتند: «شما كه در چنگال مشركان مكه گرفتار هستيد، چه ادّعاهاى بزرگى داريد!» حضرت كلنگ دوم را زد، جرقه اى ديگر توليد شد و يك سوم ديگر سنگ متلاشى گرديد، حضرت فرمود: «در اين جرقه كاخ هاى سلاطين ساسانى (ابرقدرت ديگر آن روز جهان) را ديدم كه بر روى اصحاب من گشوده مى‏شود!»، باز تعجّب مسلمانان و استهزاء منافقان تكرار شد. در ضربه سوم جرقه ديگرى حاصل شد و ثلث ديگر سنگ متلاشى گشت; حضرت فرمود: «كاخ هاى يمن را ديدم كه بر روى مسلمانان باز مى‏شود!»[7] براى بار سوم تعجّب مسلمانان و استهزاء منافقان تكرار شد.

جنگ خندق با موفقّيت و سر بلندى مسلمانان تمام شد و چيزى نگذشت كه پيش بينى هاى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)يكى پس از ديگرى تحقّق يافت و در كمتر از پنجاه سال، قسمت زيادى از جهان به تصرّف مسلمانان درآمد.

آرى! اين خاصّيت نور ايمان است كه هر چه زمان بر آن بگذرد نورانى تر مى‏شود و بهتر جلوه مى‏كند و اعمال سياه و تاريك افراد بى ايمان هرچه زمان آن بگذرد تاريك تر مى‏شود.

بنابراين هرچه هست در سايه ايمان است و براى مؤمن همين بس كه خداوند بزرگ، ولى و سرپرست اوست و او را از تاريكيها به سوى نور هدايت مى‏كند و واى به حال كفّار كه ولىّ آنها شياطين هستند و آنها را از و ادى نور به برهوت ظلمت ها رهنمون مى‏شوند!

 

2- نشانه ايمان

 

در پايان اين بحث، روايتى از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)، كه يكى از نشانه هاى ايمان در آن مطرح شده است، نقل مى‏كنيم :

 

لا يَسْتَكْمِلُ عَبْدٌ الاِْيمانَ حَتّى يُحِبُّ لِلْغَيْرِ ما يُحبُّ لِنْفسِه[8]

 

ايمان بنده كامل نمى‏گردد تا اين كه براى ديگران همان پسندد كه براى خود مى‏پسندد.

 

اين نشانه اى است كه گفتن آن آسان و عمل كردن به آن مشكل است!

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  اين جمله زيبا، قسمتى از دعاى پر عظمت جوشن كبير است، كه حاوى هزار اسم از اسماء الهى است!

2 . اين مطلب اشاره به روايتى از اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب(عليه السلام) است كه ابرها را دو قسم مى شمرد; حضرت در اين روايت، كه كلمه 472 از كلمات قصار نهج البلاغه است، مى فرمايد: «الّلهمّ اسقنا ذلل السحاب دون صعابها; بار خدايا! به وسيله ابرهاى رام به ما باران عنايت كن، نه به وسيله ابرهاى سركش!»

3 . ميزان الحكمه، حديث شماره 1263 .

4 .  جهل اوّل را جهل بسيط و جهل دوم را جهل مركّب ناميده اند; شاعر در وصف اين دو گروه جاهل مى گويد:

آن كس كه نداند و نداند كه نداند***در جهل مركّب ابدالدهر بماند

وان كس كه نداند و بداند كه نداند***لنگ لنگان خرك خويش به مقصد برساند

5 .  تفسير نمونه، جلد 14، صفحه 493 .

6 .  اين دعابه الفاظ مختلف از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) و ساير معصومين(عليهم السلام) نقل شده است كه به سه نمونه آن اشاره مى شود. الف: بحار الانور، جلد 14 صفحه 384 ب: بحارالانور، جلد 16، صفحه 218 ج: بحارالانور، جلد 18، صفحه 204. امّا به روايتى كه دلالت كند كه آن حضرت هر روز اين دعا را مى خوانده، دست نيافتيم.

7 .  بحار الانوار، جلد 20 صفحه 219. البته طبق آنچه در بحار الانوار آمده و جابر بن عبدالله انصارى آن را روايت كرده است در هر سه ضربه، هم پيامبر(صلى الله عليه وآله) و هم ساير مسلمانان قصرهاى شام و مدائن و يمن را ديدند.

8 .  كنزالعمّال، حديث 106 .

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سي و هشتمين مثال: سراب زندگى

 

در آيه 39 سوره نور چنين آمده است:

 

وَالَّذِينَ كَفَرُوا اَعْمالُهُمْ كَسَراب بِقِيعَة يَحْسَبُهُ الظَّمْئَانُ ماءً حَتّى اِذا جائَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَالله عِنْدَهُ فَوَفّاهُ حِسابَهُ وَالله سَرِيعُ الْحِسابِ

 

كسانى كه كافر شدند، اعمالشان همچون سرابى در يك كوير است كه انسان تشنه، از دور آن را آب مى‏پندارد; امّا هنگامى كه به سراغ  آن مى‏آيد، چيزى نمى‏يابد و خدارا نزد آن مى‏يابد كه حساب او را بطور كامل مى‏دهد و خداوند سريع الحساب است.

 

دور نماى بحث

 

اين آيه برعكس مثل سابق ـ كه طبق يكى از تفاسير در مورد افراد با ايمان بود ـ در مورد كفّار بى ايمان است; آنهاكه نور ايمان در دلشان خاموش گشته و بدون ايمان به خداى يكتا و خالق زمين و آسمان اعمالى را انجام مى‏دهند; در اين حال، آيا اعمال اين افراد پذيرفته مى‏شود، ياچون بى ايمان هستند هيچ عملى، حتّى اعمال نيك آنها نيز پذيرفته نيست ؟ آيه شريفه در پاسخ به اين پرسش مثلى زده است كه شرح آن خواهد آمد.

 

شرح و تفسير

 

«وَالَّذيِنَ كَفَروُ اَعْمالُهُمْ كَسَراب بِقيعَة» ـ براى روشن شدن معناى آيه شريفه لازم است دوكلمه «سراب» و «قيعة» روشن شود.

«سَرابْ» از ماده «سَرْب» به معناى حركت در سراشيبى است; عرب، لغات بسيار دقيقى دارد; مثلاً، براى حركت در سراشيبى، لغت خاصّى و براى حركت در سربالايى، لغت ديگر و براى حركت در زمين هموار، لغت سومى وضع كرده است; يعنى، براى حالت مختلف يك عمل، لغات و يژه اى وضع مى‏كند. به اين جهت براى حركت در سراشيبى كلمه «سَرابْ» وضع شده است و به كسى كه گرفتار سراب مى‏شود « سَرَبْ» مى‏گويند. گاهى به حركت آب جارى هم «سَرْب» مى‏گويند; چون آب هميشه در سراشيبى حركت مى‏كند; امّا از نظر علمى سراب شبيه آب است; ولى آب نيست.

سراب از نظر علمى، نتيجه شكست نور[1] است.

گرماى زياد سطح زمين سبب رقيق شدن لايه هاى هواى نزديك به زمين مى‏گردد; نورى كه از آسمان از لايه هاى غليظ تر به رقيق تر مى‏رسد شكسته مى‏شود تا به حدّى كه بازتاب كلّى مى‏يابد و رنگ آبى آسمان را منعكس مى‏كند و در اين صورت لايه هاى نزديك به سطح زمين كه نور را باز مى‏تابانند مانند سطح آب به نظر مى‏رسند كه به آن سراب مى‏گويند.

بعضى از دانشمندان داستان سعى صفا و مروه حضرت هاجر را نيز از همين باب دانسته اند. خلاصه داستان چنين است:

هنگامى كه حضرت هاجر در سرزمين حجاز براى يافتن آب روى كوه صفا رفت، سرابى را روى كوه مروه مشاهده نمود، به همين خاطر دوان دوان به سوى آن حركت كرد; امّا آبى نيافت، دوباره به كوه صفا نگاه كرد، سرابى را در آنجا نيز ديد، باز دوان دوان سوى كوه صفاحركت كرد; امّا در آنجا نيز آبى نيافت; اين رفت و آمد را با تصوّر يافتن آب و مشاهده سراب، هفت بار انجام داد تا اين كه به قدرت خداوند متعال از پائين پاى حضرت اسماعيل چشمه زمزم جوشيدن گرفت و آنها نجات يافتند![2]

به هر حال، معناى سراب از نظر لغت و علم امروز روشن شد; ولى هيچ كدام مورد نظر آيه نيست; بلكه مراد از سراب در اينجا، معناى كنايى آن مى‏باشد كه عبارت است از هرچيزى كه دور نماى جالب و زيبايى دارد; ولى توخالى است.

كلمه «قيعه» به معناى بيابان و كوير و جاى بى آب و علف است. در بيان اين كه كلمه «قيعه» جمع است يامفرد، برخى آن را مفرد مى‏دانند و برخى جمع; ولى انصاف اين است كه اين كلمه مفرد است; همان گونه كه «سراب» مفرداست.

كسانى كه نور ايمان در دل آنها خاموش شده است و بى ايمانند، اعمال خيرشان، عباداتشان، سجده هايشان، انفاق هايشان، كمك هاى مردمى آنها و... همانند سرابى است كه در بيابانى خشك و سوزان و بى آب و علف خود نمايى مى‏كند.

«يَحْسَبُهُ الظَّمْئانُ ماءً» ـ «ظَمَأ» به معناى تشنگى است و «ظَمْئَان» انسان تشنه را مى‏گويند.

سراب به گونه اى جاذب است كه شخص تشنه در بيابان، آن را آب مى‏پندارد و به سوى آن حركت مى‏كند.

«حَتّى اِذا جائَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً» ـ انسان تشنه به سوى آب خيالى حركت مى‏كند تا اين كه به آن محل مى‏رسد; ولى آبى نمى‏يابد، باز به نقطه اى كه از آنجا حركت كرده بود، مى‏نگرد، سرابى مى‏بيند، به آ نجا باز مى‏گردد; ولى بازهم آبى نمى‏يابد و همچنان تشنه باقى مى‏ماند، بلكه تشنگى او بر اثر اين رفت و آمدها بيشتر مى‏شود. كفّار هم مانند اين انسان هاى تشنه اند كه به سوى اعمال خود حركت مى‏كنند تا در صحنه قيامت از اندوخته هاى خود بهره اى ببرند; ولى چيزى نمى‏يابند و تشنه و دست خالى مى‏مانند!

«فَوَجَدَ الله عِنْدَهُ فَوَفّاهُ حِسابَهُ» ـ كفّار پس از مرگ، تشنه اعمال صالح مى‏شوند; از دور، كوهى از اعمال و رفتار خويش را مى‏بينند، به سوى آن حركت مى‏كنند; امّا هنگامى كه نزديك مى‏شوند، چيزى نمى‏يابند; بلكه خداوند را آنجا مى‏يابند (عظمت خداوند، ياعذاب او را); خداوند حسابشان  را تصفيه مى‏كند و جزاى اعمال زشتشان رابه آنها مى‏دهد.

«وَالله سَرِيعُ الْحِسابِ» ـ و خداوند در قيامت، بى درنگ به حساب بندگان مى‏رسد. حساب روز قيامت با محاسبه هاى عادى، خيلى پيچيده به نظر مى‏رسد كه براى رسيدگى به تك تك آنها نياز به زمان بسيار طولانى است; زيرا بررسى رفتارهاى آشكار و پنهان تمام انسان ها از ابتداى خلقت تا قيام قيامت كه با دست، زبان، پا، چشم، قلب، دل، گوش و ساير اعضاى بدن انجام داده اند كار بسيار مشكلى است و زمان زيادى نياز دارد.

ولى در روايتى مى‏خوانيم كه: «اِنه تَعالى يُحاسِبُ الْخَلائِقَ كُلهمْ فِى مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ; خداوند حساب تمام مخلوقات (اوّلين و آخرين را) در يك چشم برهم زدن رسيدگى مى‏كند.[3] آرى «وَالله سِرِيعُ الْحِسابِ.

امّا چگونه چنين چيزى ممكن است؟

براى دستيابى به پاسخ اين پرسش لازم است كه به برخى از پديده هاى ساخت بشر توجه كنيم:

مثلاً، جعبه سياهى كه در سيستم هاى حفاظتى هواپيماها جا سازى مى‏كنند، اين جعبه سياه در واقع يك سيستم نظارتى است كه تمام حركات و دستورات خلبان را با دقّت زير نظر دارد كه در صورت بروز كوچكترين اخلال يا نقص فنّى هواپيما، علت را بى درنگ مشخّص مى‏نمايد; حتّى اگر هواپيما سقوط نمايد و تمام خلبانان آن نيز از بين بروند، اين جعبه سياه علّت سقوط را معلوم مى‏سازد.

نمونه ديگر، رايانه هاى اطّلاعاتى است، مثلاً رايانه هايى كه براى سازمانهاى مختلف جاسوسى با برنامه هاى پيشرفته طرّاحى مى‏شود، قادرند در مدّت زمان كوتاهى، اطلاعات دقيقى را در اطراف يك حادثه ارائه دهند.

و يا نمونه ساده تر آن، همين دستگاه هاى كامپيوترى كنترل ورود و خروج كارمندان يك اداره است كه با دقّت زيادى زمان ورود، زمان خروج، تأخير ورود و يا غيبت كارمند را با تعيين دقيق روز و ساعت آن معيّن مى‏نمايد و بر اساس محاسبه دقيق، ميزان حقوق هر كارمند را مشخّص مى‏سازد.

اعمال انسانى نيز زير نظر دستگاه هاى نظارتى خدواند ضبط و ثبت مى‏شود، به همين خاطر خداوند متعال بايك نگاه به روح هر انسان، حاصل عمر كوتاه يا طولانى او را به دست مى‏آورد «وَالله سَريعُ الْحِسابِ».

معمولاً در كارهاى سرعتى دقّت كافى وجود ندارد; ولى در اينجا، على رغم سرعت كار، دقّت كافى نيز هست و هيچ چيزى از قلم نمى‏افتد; حتّى سخنان انسان نيز محاسبه مى‏شود. معاذبن جبل از حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) پرسيد: «يا نَبِىَّ الله وَ اِنّا لَمُؤاخَذُونَ بِما نَتَكَلَّمُ بِه; يا رسول الله! آيا سخنان و حرف هاى ما نيز در روز قيامت مورد محاسبه قرار مى‏گيرد ؟ حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) در پاسخ فرمودند: فَهَلْ يَكُبُّ النّاسُ فى النّارِ عَلى مَناخِرِهِمْ اِلاّ حَصائِدُ اَلْسِنَتِهِمْ[4]; مگر چيزى غير از سخنان انسان است كه او را با رو به آتش جهنّم مى‏اندازد؟»

يعنى نه تنها سخنان انسان محاسبه مى‏شود، بلكه خطرش از ساير اعمال بيشتر است و اگر ساير اعمال، انسان را به صورت طبيعى وارد آتش كند، سخنان، انسان را با رو در آتش مى‏افكند! مخصوصاً كه بيشترين گناهان كبيره با زبان انجام مى‏شود; بنابراين بايد مواظب تمام اعمالمان باشيم كه در قيامت تك تك آنها مورد حساب و كتاب الهى قرار مى‏گيرد، مخصوصاً زبان كه خطرش  بيشتر است.

نتيجه اين كه، طبق اين آيه شريفه، اعمال كفّار به سرابى تشبيه شده است كه از دور، نمايى دارد; ولى وقتى كه به آن نزديك مى‏شوند، واقعيتّى ندارد و دردى از صاحبش درمان نمى‏كند.

 

پيام هاى آيه

 

1- آيا اين مثل براى دنياى كفّار است، يا براى آخرت آنها؟

 

سؤال : آيا اعمال كفّار در جهان آخرت همچون سراب است و هيچ فايده اى براى آنها ندارد و يا در دنيا نيز چنين است؟ به تعبيرى ديگر، آيا كارهاى افراد بى ايمان در دنيا و آخرت برايشان بى ثمر است؟

پاسخ : ما معتقديم كه آيه شريفه هم اشاره به دنياى كفّار دارد و هم به جهان آخرت آنها. افراد بى ايمان، اعمالشان در دنيا نيز سرابى بيش نيست.

بشر امروز گرفتار سراب هاى مختلفى است; يكى از چيزهايى كه انسان امروز تشنه آن است و مانند آب به سراغ آن مى‏رود و هنگامى كه به آن مى‏رسد آن را سرابى بيش نمى‏يابد، مسأله «آزادى در جهان غرب» است.

اگر جهان غرب را از دور نگاه كنيم، سراب زيبايى به نام آزادى در آن موج مى‏زند و انسان را به سوى خود مى‏كشاند; ولى هنگامى كه به درون جوامع غربى مى‏رويم، اثرى از آزادى حقيقى نمى‏يابيم; بلكه آنهارا اسير امور مختلف چون هوى و هوس، مُد، مواد مخدّر، انواع بيمارى هاى جنسى، تبعيض نژادى و مانند آن مى‏بينيم. اعتياد، چنان انسان را گرفتار مى‏سازد كه ديگر نه دين برايش مهم است و نه شرف و نه توجهى به ناموس خواهد داشت. مُد كه با هيچ عقل سليمى سازگار نيست; زيرا از لباس و كفش نو فقط به بهانه اين كه از مُد افتاده است، استفاده نكردن و به سراغ كفش و لباس مُد جديد رفتن، نوعى اسراف است كه مورد مذمّت است. هوى و هوس كه چون اُختاپوسى هزار پا، تمام جان او را تسخير كرده و هر گونه حركت معقولى را از او سلب نموده است و...

آرى! آزادى غربى سرابى بيش نيست كه ظاهرى زيبا و باطنى توخالى دارد. زندگى دنياى افراد بى ايمان در همه جهات، بسان سراب است; زمانى كه از دور، زندگى اين افراد را مى‏بينيم، آنها را غرق در سعادت و رفاه مى‏پنداريم; ولى هنگامى كه از نزديك به زندگى آنها نگاه مى‏كنيم، آنها را غرق در انواع غم ها، غصه ها، ناراحتى ها و مريضى ها مى‏يابيم، به گونه اى كه سهم بعضى از آنها از تمام اين مال و ثروت به هنگام شام و ناهار تكه نان نيم سوخته اى بيش نيست!

در يكى از مطبوعات نوشته بود كه در آمريكا جنگلى وجود دارد به نام «جنگل خودكشى ثروتمندان!» بسيارى از ثروتمندان، در نهايت از سراب هاى مختلف زندگى خسته مى‏شوند و در آنجا اقدام به خودكشى مى‏كنند. آيا چنين زندگى هايى جز سراب چيز ديگرى است؟ از دور، خانه و زندگى و بهترين اتومبيل و مناسب ترين شغل و بيشترين امكانات و كارخانه ها و سهام ها و... و از نزديك، بيمارى، اضطراب، نااميدى، پوچى و مانند آن، پس زندگى دنيايى كفّار نيز سرابى بيش نيست.

قرآن مجيد در آيه 7 سوره روم مى‏فرمايد:

 

يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الاْخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ

 

آنها فقط ظاهرى از زندگى دنيا را مى‏دانند و از آخرت (وپايان كار) غافلند.

 

اينها به ظاهر پر فريب زندگى سراب گونه دنيا خيره شده اند و خبر از باطن پوچ و تهى آن ندارند.

پس زندگى كفّار در دنيا و آخرت همانند سراب توخالى است كه نمونه ديگر آن مسأله وحشتناك بيمارى هاى روانى در غرب است. دنياى امروز علم پزشكى بر بسيارى از بيمارى هاى جسمى فائق آمده است; بلكه شايد از برخى بيمارى هاى زمان هاى گذشته يك نمونه نتوان يافت; ولى امراض روحى و روانى در حال گسترش است و شايد روزى فرا رسد كه يك آدم سالم در سراسر جهان يافت نشود! اين بشر مبتلا به امراض مختلف و گرفتار در سراب دنيا، به جايى خواهد رسيد كه بايد با كمك قرص و آمپول، روزى چند ساعت به خواب برود.

براى گذر از اين دنياى پر فريب و رسيدن به سر منزل مقصود، بايد به نسخه ارزشمند و دقيق طبيب بزرگ اين بيمارى ها حضرت على(عليه السلام) عمل كرد كه فرمودند: «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا[5]; سبكبال باشيد تابه قافله سعادت برسيد.» در زمان قديم، مسافرين كاروان ها، مخصوصاً در سفرهاى طولانى، در صورتى موّفق مى‏شدند كه بارى سبك داشته باشند; امّا كسانى كه كوله بارى سنگين داشتند و از آن دل نمى‏كندند در همان مراحل اوّليه و گذرگاه هاى ابتدايى از قافله عقب مى‏ماندند ولى كسانى كه سبكبال بودند، براحتى همراه كاروان به سفر ادامه مى‏دادند و به مقصد مى‏رسيدند. زندگى دنيا نيز همانند كاروانى است كه به سوى آخرت در حركت است كه در اين مسير فقط كسانى مى‏توانند به سلامت به منزل مقصود برسند كه سبكبال باشند.

 

2- اسلام، دين كيفيّت است نه كمّيّت

 

دين اسلام از مسلمانان، اعمال زياد نخواسته است، بلكه اعمال خالص خواسته است; بدين جهت در روز قيامت، گاهى كوهى از اعمال را در ترازوى سنجش اعمال مى‏نهند، ولى هيچ وزنى ندارد; حتّى خود اشخاص هم از نظر خلوص نيّت وزن مى‏شوند. طبق برخى از روايات، در روز قيامت مردان بزرگ جثه اى در دادگاه خدا حاضر مى‏شوند كه وزنشان حتّى به اندازه بال مگسى نيست «اِنه لَيَاْتِى الرَّجُلُ الْعَظِيمُ السَّمِينُ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايَزِنُ جَناحَ بَعُوضَة[6]»

بنابراين، آنچه دين مقدّس اسلام به آن اهمّيّت مى‏دهد، عمق عمل است; به همين لحاظ اسلام هيچ گاه توصيه به كثرت و كمّيّت عمل نمى‏كند، بلكه پيوسته توصيه به كيفيّت و چگونگى آن مى‏نمايد; قرآن مجيد در آيه 7 سوره هود و آيه دوم سوره ملك در اين رابطه مى‏فرمايد:

«لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» ـ «احسن عملاً» يعنى، به كيفيّت عمل توجه كنيد.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 . به عنوان مثال، اگر قاشقى به صورت مايل در ليوان آبى قرار گيرد، كج يا شكسته به نظر مى رسد كه بر اثر شكست نور است.

2 .  شرح اين داستان را در تفسير نمونه، جلد اوّل، صفحه 539 مطالعه فرمائيد.

3 .  مجمع البيان، جلداوّل، صفحه 298 .

4 .  ميزان الحكمه، باب 3568، حديث 17914

5 .  نهج البلاغه، خطبه 21.

 6 . مجمع البيان، جلد 6، صفحه 497 (به نقل از پيام قرآن، جلد6، صفحه 175).

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سي و هفتمين مثال: ذات بى‏مانند خدا

 

سى و هفتمين مثال از مثال هاى شيرين قرآن، آيه 35 سوره نور است، خداوند در اين آيه كه از زيباترين مثال هاى قرآنى است. مى‏فرمايد:

 

اَلله نُورُ السَّمواتِ وَالاَرضِ مَثَلُ نُورِه كَمِشْكوة فيها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فى زُجاجَة الزُّجاجَةُ كَاَنها كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَة مُبارَكَة زَيْتُونَة لا شَرْقِيَّة وَ لا غَرْبِيَّة يَكادُ زَيْتُها يُضىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُور يَهْدِى الله لِنُورِه مَنْ يَشاءُ وَيَضْرِبُ الله الاَمْثالَ لِلنّاسِ وَالله بِكُلِّ شَىْء عَليمٌ

 

خداوند نور آسمان ها و زمين است; مثل نور خداوند، همانند چراغدانى است كه در آن چراغى (پر فروغ) باشد; آن چراغ در حبابى قرار گيرد، حبابى شفّاف و درخشنده همانند يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغنى افروخته مى‏شود كه از درخت پر بركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى; (روغنش آنچنان صاف و خالص است كه) نزديك است بدون تماس با آتش شعله و رشود; نورى است بر فراز نورى; و خدا هركس را بخواهد به نور خود هدايت مى‏كند، و خدا براى مردم مثلها مى‏زند و خداوند به هر چيزى داناست.

دورنماى بحث

 

اين مثال از مهمترين مثال هاى قرآن مجيد است كه مفسّران، فلاسفه و عرفا هر كدام تفسيرى خاص بر آن نموده اند. اين آيه، مثال زيبا و رسايى براى ذات بى مانند خداوند متعال زده و خداوند را به نور تشبيه كرده است كه شرح آن خواهد آمد.

 

اين آيه مشتمل بر دو مثال است

 

مثال اوّل جمله «اَلله نُورُ السّمواتِ وَالاَرضِ» است و بقيه آيه مثال دوم را تشكيل مى‏دهد; به اين دليل كه ما يقين داريم خداوند، مانند نور و روشنايى محسوس و ملموس نيست، بنابراين بايد گفت: «كافِ» تشبيه در آيه شريفه در تقدير است: اَلله كَنُورِ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ; خداوند، مانند نور آسمان ها و زمين است.

بنابراين، در جمله اوّل آيه شريفه، هرچند كلمه «مثلِ» يا «كافِ» تشبيه وجود ندارد، ولى چون جسميّت خداوند محال ذاتى است، پس بناچار كاف تشبيه را در تقدير مى‏گيريم و مى‏گوئيم: خداوند، مانند نور آسمان ها و زمين است; و جمله اوّل خود يك مثال است كه در آن، خداوند به نور تشبيه شده است وادامه آيه، مثال ديگرى براى ذات مقدّس خداست.

 

آيا مثال زدن براى ذات خداوند جايز است؟

 

آيا ما حق داريم براى خالق و آفريدگار خود مثال بزنيم و آن موجود معنوى واجب الوجود را با موجودات مادّى ممكن الوجود مقايسه كنيم؟

پاسخ اين سؤال، هم مثبت است و هم منفى; با توجه به آنچه در آيه شريفه فوق آمده است، بيان مثال براى خداوند ذات اشكالى ندارد; چون خداوند خود، براى خويش مثال زده است; ولى طبق آيه شريفه 74 سوره نحل، بيان مثال براى خداوند ممنوع است; خداوند در اين آيه مى‏فرمايد: «فَلا تَضْرِبُوا لِله الاَمْثالَ اِنَّ الله يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ; پس، براى خدا مثال نزنيد، خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانيد.» طبق اين آيه شريفه، مثال زدن براى ذات پاك خداوند ممنوع است. اينك اين سؤال مطرح مى‏شود كه با توجه به ممنوعيّت مثال براى آن ذات بى مثال، چرا در آيه شريفه 35 سوره نور براى خداوند مثال زده شده است؟

پاسخ اين سؤال در ذيل آيه شريفه 74 سوره نحل آمده است. در ذيل آن آيه مى‏خوانيم: «خداوند مى‏داند و شما نمى‏دانيد»; يعنى بيان مثال براى خداوند، از جانب خود خداوند مانعى ندارد و بى اشكال است; ولى مثال زدن براى آن ذات بى مانند از جانب بندگان جايز نيست; زيرا خداوند اگر مثالى براى خود ذكر كند، مثالى خالى از نواقص ممكنات بيان مى‏كند و مى‏داند چگونه چنين مثالى بيان كند; اما انسان ها نمى‏دانند كه چگونه مثالى شايسته وجود او بزنند; بنابراين نبايد براى او مثال بزنند.

شأن نزول آيه شريفه 74 سوره نحل اشاره به يكى از كارهاى كفّار است; آنها براى توجيه بت پرستى خويش مى‏گفتند: «مَثَل خداوند»، «مَثَل شاه» است و «بت ها» مانند «وزيرانِ» شاه وچون ما دستمان از دامان شاه كوتاه است و به او دسترسى نداريم، به وزيران او كه با شاه تماس دارند و به او دسترسى دارند، متمسّك مى‏شويم و آن ها را عبادت و پرستش مى‏كنيم، نه خداوند را.[1]

آيه شريفه در ردّ اين توجيه و مانند آن نازل شد و بيان هر گونه مثلى را از انسان ها براى ذات بى مانند خداوند، غير مجاز اعلام كرده و چنين تشبيه و مثالى را براى خداوند متعال، اشتباه بزرگ و آشكارى مى‏داند; زيرا علّت عدم دسترسى مردم به شاه اين است كه شاه، و به طور كلّى، هر انسانى، از حيث زمان و مكان موجودى ناتوان و محدود است; پس امكان دستيابى همه به او نيست; امّا خداوندى كه قادر و عالم و حاضر مطلق است و در همه زمان ها و مكانها حاضر است و در قلب همه انسان ها جاى دارد و از رگ گردن انسان به او نزديكتر است، ارتباط و دستيابى به او كار آسانى است. ارتباط با خداوند، نه تنها براى همگان امكان پذير است; بلكه از ارتباط با پدر، مادر، همسر، خواهر، برادر و فرزند هم آسانتر است; زيرا به خاطر عدم محدوديّت ذات حق تعالى، انسان در هر لحظه اى مى‏تواند با او به گفتگو بنشيند; در حال خواب يا بيدارى، در حال ايستاده يا نشسته، در بيابان يا خيابان و خلاصه در هر زمان و مكان و تحت هر گونه شرايطى، امكان ار تباط با او وجود دارد.

خداوند متعال در آيه 191 سوره آل عمران، هنگام توصيف خردمندان مى‏فرمايد:

 

اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ الله قياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في خَلْقِ السَّمواتِ وَ اَلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ;

همان ها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته و آنگاه كه بر پهلو خوابيده اند، ياد مى‏كنند و در اسرار آفرينش آسمان ها و زمين مى‏انديشند; (و مى‏گويند:) بار الها! اينها را بيهوده نيافريده اى; منزهى تو! ما را از عذاب آتش نگاه دار!

 

بنابراين ار تباط با خداوند، كار مشكلى نيست تا نياز به واسطه قراردادن بت ها باشد; پس نبايد خداوند را به موجودى ضعيف و ناتوان تشبيه كرد; خداوندى كه در تمام نمازها با او صحبت مى‏كنيم و در هر نماز لااقل دوبار او را مخاطب قرار داده و مى‏گوييم: «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ» قابل مقايسه با ممكن الوجود نيست.

نتيجه اين كه، مثال براى خداوند، تنها از جانب خود او مجاز است.

البته روشن است كه مثال هايى كه زده مى‏شود، تنها از جهاتى ما را در شناخت خداوند كمك مى‏كند; ولى هيچ مثالى بيانگر تمام جهات ذات خداوند نيست، «لَيْسَ كَمِثْلهِ شَىْءٌ[2]; هيچ چيزى مانند خداوند نيست» چون همه مخلوقات فانى هستند و خدا باقى; همه مخلوقات متناهى مى‏باشند و خداوند خالق نامتناهى; تمام مخلوقات ضعيف و جاهلند و خداوند دانا و قدرتمند است.

شرح و تفسير

 

«اَلله نُورُ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ» ـ براى روشن شدن اين مثال كه در آن، وجود مقدّس خداوند آسمان ها و زمين را به نور تشبيه نموده است، بايد ويژگى ها و خواصّ نور را بررسى كنيم.

نور آفتاب، كه مصداق بارز و كامل نور است، داراى آثار و ويژگى هاى متعددّى است كه چهار اثر آن از بقيه مهمتر است:

 

1 ـ اثر هدايت

 

هدايت در پرتو نور و روشنايى امكان پذير است حتّى در شب ها نيز از نور ماه و ستارگان استفاده مى‏كنيم. به همين جهت در شب هاى تاريك، آدم راه به جايى نمى‏برد. بنابراين اوّلين اثر مهمّ نور، هدايت و راهنمايى است.

 

2 ـ اثر تربيت

 

اثر مهمّ ديگر نور خورشيد تربيت است; درختان، گياهان، حيوانات، انسان ها و خلاصه تمام موجودات، بدون نور آفتاب پرورش نمى‏يابند، بنابراين هر جا كه نور نباشد، حيات و زندگى هم نيست. نور آفتاب تا عمق ششصد تا هفتصد مترى اعماق دريا هم نفوذ مى‏كند و پس از آن ظلمت و تاريكى محض است; دانشمندان پيش از اين تصوّر مى‏كردند كه در ماوراء اين فاصله كه ظلمت و تاريكى است، موجود دريايى زنده اى وجود ندارد; ولى پس از مطالعات در اعماق ظلمانى دريا به موجودات زنده ديگرى نيز دست يافتند.

سؤالى كه مى‏توان در اينجا مطرح كرد اين است كه چگونه اين موجودات بدون نور آفتاب رشد و نمو نموده اند؟

حقيقت اين است كه اين موجودات نيز از نور آفتاب بى نصيب نبوده اند; زيرا قسمتى از موادّ غذايى كه در سطح دريا، بر اثر نور آفتاب آماده بهره بردارى مى‏شود، به اعماق دريا مى‏رود و موجودات اعماق دريا نيز از آن استفاده مى‏كنند; يعنى خداوند آشپزخانه بزرگى به وسعت سطح درياها براى حيوانات و موجودات در يايى آماده كرده است.

نتيجه اين كه، اثر مهمّ ديگر نور، تربيت و حيات است.

 

3 ـ ايجاد قدرت و حركت

 

اثر مهمّ ديگر نور خورشيد، به عنوان كامل ترين مصداق نور، ايجاد قدرت، حركت و انرژى است; دانشمندان معتقدند منشأ تمام نيروها و انرژى هاى موجود در جهان، خورشيد و نور آفتاب است. حرارتى كه به وسيله آتش زدن هيزم به دست مى‏آيد، در واقع نتيجه ذخيره نور آفتاب در جريان رشد و نموّ درختان است كه در هنگام سوختن، اين انرژى آزاد شده و تبديل به نيروى محرّك مى‏گردد.

ذغال سنگ كه از منابع ديگر انرژى است، انرژى خود را نيز از خورشيد گرفته است; زيرا بر اساس كشفيّات دانشمندان، ذغال سنگ، بقاياى بجاى مانده درختانى است كه بر اثر مرور زمان، در دل خاك پنهان گشته و كم كم تبديل به ذغال سنگ شده است.

نفت كه در زمان ما از منابع مهمّ انرژى به حساب مى‏آيد، انرژى خود را از نور آفتاب مى‏گيرد; زيرا نفت بقاياى به جاى مانده حيواناتى است كه در درياها پرورش يافته اند و سپس اين درياها، بر اثر چين خوردگى هاى زمين از بين رفته و حيوانات آن در زمين دفن شده اند و با گذشت زمان تبديل به نفت شده اند; روشن است كه حيوانات از گياهان تغذيه مى‏شوند و گياهان نيز در پرتو نور آفتاب رشد و نمو مى‏كنند.

برق، يكى ديگر از منابع مهمّ انرژى نيز انرژى خود را از خورشيد مى‏گيرد. آب دريا به وسيله نور خورشيد تبخير شده و به آسمان مى‏رود، سپس اين بخارها تبديل به باران شده و بر سطح زمين مى‏بارد; قطرات باران تبديل به جويبار و رودخانه گشته و در پشت سدهاى دست ساخت انسان ها جمع مى‏شود و سپس از دريچه هاى مخصوصى خارج گشته و با به حركت در آوردن توربين هاى برق، توليد انرژى الكتريكى مى‏كند.

بادها، يكى ديگر از منابع انرژى نيز بر اثر نور آفتاب ايجاد مى‏شوند.

نتيجه اين كه، تمام نيروها و قدرت ها و انرژى ها در عالم ماده، از نور آفتاب نشأت مى‏گيرد.

 

4 ـ رفع موانع حيات

 

اثر مهمّ ديگر نور آفتاب، ميكروب زدايى در سراسر زمين است. نور خورشيد تمام كره زمين را ضدّ عفونى مى‏كند و آنچه دشمن حيات موجودات زنده جهان است، با تابش نور آفتاب از بين مىورد. اگر نور آفتاب نبود، زمين تبديل به يك بيمارستان و سپس قبرستان بزرگ مى‏شد.

نتيجه اين كه، هدايت، تربيت، ايجاد قدرت و انرژى و رفع موانع حيات و زندگى، از آثار مهمّ نور آفتاب است.

با توجه به آثار چهار گانه نور، اينك به شرح آيه شريفه مى‏پردازيم تا روشن شود كه چرا و چگونه خداوند عالم، مانند نور آسمان ها و زمين است.

همان گونه كه نور مايه هدايت است، خداوند نيز هدايت و راهنمايى تمام موجودات مادّى و معنوى جهان هستى را به عهده دارد; در آيه 50 سوره طه آمده است:

 

رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى

 

پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى آنچه را كه لازمه آفرينش او بوده، داده; سپس هدايت كرده است.

خداوند هر موجودى را به شكلى هدايت مى‏كند، برخى را غريزى، برخى را الهامى و بر خى ديگر را در پرتو تعليمات پيامبران و اوصياء آنان هدايت مى‏كند و به هر حال همه موجودات عالم مشمول هدايت پروردگارند. اگر هدايت او نباشد، هيچ كس راه به جايى نمى‏برد; به عنوان مثال، پرندگانى وجود دارند كه هرگز پدر و مادر خود را نمى‏بينند، چون مادران آنها، قبل از آن كه جوجه ها سر از تخم بيرون آورند، مى‏ميرند; ولى اين جوجه تازه به دنيا آمده كه مادر خود را حتّى براى يك لحظه نديده است، تمام برنامه هاى زندگى خود را مى‏داند; چگونگى پرواز، نحوه تهيه غذا، ساختن آشيانه، كيفيّت تخم گذارى و حفظ آن و حتّى تهيه آذوقه براى فرزند خود كه پس از مرگ او سر از تخم در مى‏آورد را به خوبى مى‏داند. اين جوجه كه هرگز پدر و مادرش را نديده است، چگونه اين برنامه ها را مى‏داند و به آنها عمل مى‏كند؟ آيا اين همان  هدايت غريزى و تكوينى موجودات از سوى خداوند عالم نيست؟ «اَلَّذىِ أعْطى كُّلَ شَىءخَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»!

ما انسان ها نيز هم مشمول هدايت تكوينى و هم مشمول هدايت تشريعى خداوند عالم هستيم. چه كسى به نوزاد انسان ياد داده است كه پستان مادر را بگيرد و بمكد؟ و يا در هنگام گرسنگى و احساس نياز به كمك مادر، گريه كند؟ اينها هدايت تكوينى است. و هدايت تشريعى انسان ها نيز به وسيله پيامبران و امامان انجام مى‏شود.

بنابراين، همان گونه كه خورشيد، موجودات را پرورش داده و تربيت مى‏كند، خداوند عالم نيز تمام موجودات را پرورش داده و تربيت مى‏كند; بدين جهت او را «ربّ العالمين» مى‏خوانيم و در هر نماز دوبار اين جمله زيبا را تكرار مى‏كنيم.

در مورد انسان، تربيت الهى از لحظه انعقاد نطفه، شروع مى‏شود و تا پايان عمر او ادامه مى‏يابد و اگر يك لحظه، عنايت الهى از ما قطع گردد، همگى نابود مى‏شويم; به اين جهت، زندگى تمام موجودات جهان هستى به دست با كفايت خداوند متعال است.

اثر ديگر نور خورشيد، قدرت و قّوت و انرژى آن بود; خداوند عالم نيز منشأ و عامل تمام انرژى هاى جهان است; حتّى خورشيد هم با تمام عظمت و بزرگى اش، مخلوق خداوند است و انرژى خود را از ناحيه خداوند مى‏گيرد و اگر يك لحظه فيض خداوند، قطع گردد، چيزى از خورشيد باقى نخواهد ماند; پس «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله العَلِىّ العَظِيمِ». خداوند بزرگ است كه توان حركت و تكاپو را به مخلوقات داده است و تنها اوست كه قادر بر رفع يا ايجاد موانع مادّى در انجام كارها و حوادث است; اگر او اراده كند، تمام قدرت ها از بين مى‏رود; امّا در مقابل قدرت خداوند، اين بشر آن قدر ضعيف و ناتوان است كه گاهى يك ميكروب، كه با چشم قابل ديدن نيست، او را از پاى در مى‏آورد. امّا خداوند تمام موانع حيات را براى زندگى انسان برطرف مى‏كند.

بنابراين، دقّت در جملاتى مانند، «لا حَوْلَ وَلا قُوّةَ اِلاّ بِالله» يا «بِحَولِ الله وَ قُوَّتِهِ اَقُومُ وَ اَقْعُد» ما را به اين باور مى‏رساند كه اگر يارى خداوند برداشته شود، انسان بيچاره است; انسان آن قدر ضعيف و ناتوان است كه با كوچكترين بيمارى، گاهى حتّى توانائى حفظ آب دهانش را نيز از دست مى‏دهد.

اثر ديگر خورشيد از بين بردن آفات و موانع حيات است; خداوند متعال نيز موانع حيات را از بستر زمين جمع و نابود مى‏كند تا بشر و ساير حيوانات، قادر به ادامه زندگى باشند; به عنوان مثال، يكى از منابع تغذيه انسان، ماهيان درياست، اين ماهيان آن قدر تخم گذارى مى‏كنند كه اگر تخم هاى اضافى نابود نشود، تمام سطح درياها را مى‏گيرد و امكان حركت در درياها سلب مى‏گردد، ولى خداوند براى برطرف كردن اين مانع بزرگ، موجودات ديگرى در درياها آفريده است تا اين تخمهاى اضافى را كه مانع حياتند، بخورند; يابعضى از گياهان آن قدر سريع رشد مى‏كند كه در مدّت زمان كوتاهى مى‏تواند سطح يك شهر را بپوشانند. يا برخى حيوانات هستند كه فوق العاده تكثير و توليد مثل مى‏كنند و جاى براى زندگى انسان نمى‏گذارند; ولى خداوند اين موانع را برطرف مى‏كند. ميكروب هاى كشنده اى كه در اثر هواى آلوده و كثيف شهرها  در طول شبانه روز بر چشمان انسان ها مى‏نشيند قادرند كه خيلى زود او را نابينا كنند; ولى خداوند اشك را به عنوان يك ماده ضدّ عفونى آفريده است تا چشم انسان را همواره ضدّ عفونى كند. آب دهان نيز خاصيّت ميكروب كشى و دفع  آفات دارد.

نتيجه اين كه، خداوند همانند نور منشأ هدايت، تربيت، نيرو، قدرت و ازبين برنده موانع است بدين جهت «اَلله نُورُ السّماواتِ وَالاَرْضِ».

 

چيزهايى كه به نور تشبيه شده است

 

در آيات و روايات چيزهاى زيادى به نور تشبيه شده است كه به پنج نمونه آن، اكتفا مى‏كنيم:

1 ـ ذات پاك خداوند; «اَلله نُورُالسّماواتِوَالاَرْضِ» كه شرح آن در مباحث قبل گذشت.

2 ـ قرآن مجيد; در آيه 15 سوره مائده آمده است: «قَدْ جائَكُمْ مِنَ الله نُورٌ وَ كِتابٌ مُبينٌ; از سوى خداوند براى شما قرآن، كه نور و روشنايى معنوى است، آمده است». قرآن در اين آيه به نور تعبير شده است.

3 ـ پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نيز در آيه 46 سوره احزاب به نور تشبيه شده است. «وَداعِياً اِلَى الله بِاِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنيِراً; (اى پيامبر...) و تورا دعوت كننده به سوى خدا، و چراغى روشنى بخش به فرمان او قرار داديم.»

4 ـ ائمه هدى(عليهم السلام) نيز نور هستند و پرتو افشان ظلمت ها و تاريكى ها مى‏باشند; در زيارت جامعه كبيره آمده است: «خَلَقَكُمُ الله اَنْواراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينِ; اى امامان بزرگوار! خداوند شمارا نورهايى در اطراف عرش خويش آفريده است.»

5 ـ علم نيز نورى است كه خداوند آن را در قلب هركس كه بخواهد مى‏تاباند «اَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ الله فِى قَلْبِ مَنْ يَشاءُ; علم نورى است كه خداوند در قلب هركسى كه بخواهد (و حكمتش اقتضاء كند) بسرعت وارد مى‏كند[3]».

لازم به ذكراست كه علم از نظر حصول، دو گونه است:

الف ـ علم اكتسابى و تحصيلى، همان علومى كه در حوزه ها و دانشگاه ها در سايه تلاش و كوشش به دست مى‏آيد.

ب ـ علم الهى و اعطايى كه خداوند آن را تنها در قلب هاى آماده كه مملو از عشق خدا و پاك و پاكيزه است، قرار مى‏دهد كه اين علم، اكتسابى نيست.

آنچه گذشت، پنج نمونه از چيزهايى بود كه تشبيه به نور شده بود; ولى وقتى دقّت مى‏كنيم، همه آن به يك نقطه مشترك بر مى‏گردد; قرآن كه كلام خداوند است، به ذات خدا باز مى‏گردد; پيامبر، رسول و فرستاده خدا نيز به خداوند برمى گردد. ائمه نيز جانشينان رسول خدا هستند; پس آنها هم به خدا باز مى‏گردند، علم هم نورى است كه توسّط خداوند در قلب هاى آماده جاى مى‏گيرد; بنابراين، همه اين ها به انوار الهى بازگشت مى‏كنند.

«مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكوة فيِها مُصْباحٌ...» ـ همان گونه كه گذشت آيه شريفه 35 سوره نور، در واقع دو مثال است; مثال اوّل، جمله اوّل آيه است: «اَلله نُورُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ» كه بحث آن به طور مفصّل گذشت و امّا مثال دوم از «مَثَلُ نُورِهِ...» شروع مى‏شود و تا پايان آيه ادامه دارد.

در باره مثال دوم بحث هاى زيادى شده است و هركسى از ديدگاه تخصّصى خويش به آيه نگريسته است; علماء علم كلام از ديدگاه كلام; فلاسفه از ديدگاه فلسفه; عرفا از ديدگاه عرفان; مفسّران از ديدگاه علوم قرآن و... آن را تفسير و تحليل نموده اند كه به برخى از ديدگاه ها اشاره خواهيم نمود، ولى قبل از تفسير آيه شريفه، توضيحى پيرامون «چراغ» لازم است.

 

چراغ در طول تاريخ

 

بشر قبل از اختراع آتش در تاريكى و ظلمت به سر مى‏برد و تنها از نورهاى طبيعى همانند خورشيد و ماه وستارگان و... استفاده مى‏كرد; ولى كم كم انسان با مشاهده جرقه هايى كه بر اثر اصطكاك دو شىء ايجاد گشته و گاهى نيز با شعلهور شدن موادّ خشك كه قابليّت سوختن را داشتند سبب افروختن آتش مى‏شد، بزرگترين و مهم ترين نعمت الهى را كشف كرد كه حاصل آن دگرگونى عظيم در روند حيات بشرى در ابعاد مختلف بوده است تا جايى كه امروز مى‏توان ادّعا كرد كه مهم ترين عامل پيشرفت صنعتى بشر و تسهيل در زندگى اجتماعى انسان ها، كشف آتش بوده است; انسان به دنبال دستيابى به آتش توانست علاوه بر استفاده از گرماى آتش، از نور آن نيز براى روشنايى شب هاى تاريك خويش استفاده نمايد. استفاده از وسايلى كه بشر براى روشنايى محيط اطراف خويش از آنها بهره مى‏جست كم كم تكامل يافت تا اين كه عصر جاهليّت و پس از آن، عصر ظهور و بروز اسلام ـ كه مورد بحث آيه شريفه است ـ فرا رسيد. چراغ هايى كه در عصر نزول اين آيه شريفه وجود داشته است از پنج بخش تشكيل مى‏شد:

1 ـ فتيله چراغ : كه باعث جذب موادّ سوختنى و افروختن شعله چراغ مى‏شد كه در آيه شريفه از آن به «مصباح» تعبير شده است;

2 ـ حباب و شيشه چراغ: كه روى فتيله قرار مى‏گرفت تا هوا را تنظيم كند; چون فتيله در شرايط عادى و بدون حباب دود مى‏كند و به درستى نمى‏سوزد و باعث آلودگى فضاى اتاق و سياه شدن در و ديوار مى‏شود; از سوى ديگر، روشنايى كافى و مناسبى نيز ندارد; ولى با گذاشتن حباب روى آن، هوا تنظيم شده و نور بيشترى مى‏دهد و علاوه براين كه باعث آلودگى فضاى اتاق و كثيفى در و ديوار نمى‏شود، ماده سوختنى آن نيز به طور كامل مى‏سوزد.

3 ـ چراغدان: كه در آيه شريفه از آن به «مشكوة» تعبير شده است.

چراغ مذكور در شرايط عادى خوب است; ولى هنگامى كه هوا نامساعد و طوفانى باشد خاموش مى‏شود و يا اگر چيزى باشيشه اش برخورد كند، مى‏شكند; پس، نياز به مكانى دارد تا در آن محفوظ بماند; بدين جهت چراغدان براى چراغ ساخته شد; اين چراغدان ها دو رقم بوده اند:

الف: چراغدان هاى سيّار; اين چراغدان ها داراى محفظه مكعب مستطيل شكلى بودند كه تمام اطراف آن را شيشه احاطه كرده بود و پنجره اى داشت كه چراغ را از آنجا، داخل چراغدان مى‏گذاشتند; اين نوع چراغدان ها قابل حمل و نقل بود.

ب: چراغدان هاى ثابت كه قابل حمل و نقل نبود; اين چراغدان ها اغلب در جايى كه طاقچه يا پنجره اى بود، ساخته مى‏شد، بدين شكل كه دو سوى پنجره، كه يك طرف آن به سمت حياط و سمت ديگرآن به طرف خانه بود، شيشه اى نصب مى‏شد و از بالاى آن محفظه اى براى ورود و خروج اكسيژن و دريچه اى نيز براى نهادن چراغ در چراغدان تعبيه مى‏شد. گاهى هم فقط در قسمت بيرونى پنجره كه به سمت حياط بود، شيشه اى نصب مى‏شد; ولى قسمت داخلى كه به طرف اتاق بود، باز مى‏ماند. در هر حال چراغدان مانع خاموش شدن چراغ و نيز مانع برخورد چيزى باشيشه چراغ مى‏باشد.

4 ـ  ماده سوخت: علاوه برفتيله و شيشه و چراغدان، چيزى ديگرى نيز براى يك چراغ لازم است و آن ماده سوختنى است كه از طريق فتيله جذب مى‏شود و در انتهاى آن به وسيله جرقه اى روشن مى‏شود.[4]

5 ـ منبع سوخت و انرژى: روغن زيتون ماده سوخت چراغ و انرژى آن بود; ولى هر انرژى يك منبع و مولّدى لازم دارد و منبع روغن زيتون درخت زيتون است. در نتيجه، درخت زيتون، چراغدان، شيشه، و چراغ، پنج عاملى است كه دست به دست هم مى‏دهند تا توليد نور و روشنايى نمايند و در آيه شريفه به آنها اشاره شده است.

 

شرح و تفسير

 

«مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكوة فِيها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فِى زُجاجة» ـ مثل نور الهى، مثل چراغدانى است كه در آن، چراغى وجود دارد و آن چراغ داخل حباب و شيشه اى است.

«اَلزُّجاجَةُ كَاَنها كَوْكَبٌ دُرِّىُّ» ـ شيشه و حباب اين چراغ بسيار نورانى، درخشان، صاف و تمييز است و مانند ستاره درخشان آسمان، درخشنده و نورانى است.

«يُوْقَدُ مِنْ شَجَرَة مُبارَكَة زَيْتُونَة لا شَرْقِيِّة وَ لا غَرْبِيَّة» ـ منبع انرژى و سوخت اين چراغ، درخت پربركت زيتون است; درختى كه نه در سمت شرق باغ است كه به هنگام طلوع آفتاب در سايه قرار گيرد و نه در سمت غرب باغ است كه به هنگام مغرب از نور آفتاب محروم شود; بلكه در وسط باغ قرار دارد و كاملاً از نور آفتاب و هواى آزاد استفاده مى‏كند.

«يَكادُ زَيْتُها يُضِىءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ» ـ ماده سوخت اين چراغ و انرژى آن روغن زيتون بسيار خوبى است كه از همان درخت مذكور گرفته مى‏شود، اين روغن بقدرى صاف و زلال و خوب است كه گويا بدون كبريت نيز شعلهور گشته وروشنايى مى‏بخشد; يعنى ماده سوخت اين چراغ، كه از آن درخت مبارك است، در نهايت خلوص است.

«نُورٌ عَلى نُور يَهْدِى الله لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» ـ نور فتيله، نور حباب، نور چراغدان هركدام نورى است و هنگامى كه داخل هم مى‏شوند نورى روى نور ديگر نهاده مى‏شود و خداوند هركس را كه بخواهد به سوى نور خودش هدايت مى‏كند. «وَيَضْرِبُ الله الاَْمْثالَ لِلنّاسِ وَالله بِكُلِّ شَىْء عَلِيمٌ» ـ خداوند اين مثال ها را براى مردم بيان مى‏كند تا مفاهيم عالى و معقول را بخوبى درك كنند و خداوند برهمه چيز آگاهى دارد.

 

پيام هاى آيه

 

1- منظور از نور خدا چيست؟

 

همان گونه كه گذشت «نورخدا» در آيه شريفه به چراغى با خصوصيّات پنجگانه فوق تشبيه شده است، منظور از «نورخدا» در اين مَثَل چيست؟

مفسّران نظرات مختلفى ابراز داشته اند; امّا نظريه معروفى كه با عقيده متكلّمان نيز سازگار است، اين است كه منظور «نور ايمان» است.

نور ايمان، شعله فروزنده و مصباحى است كه در «زجاجه» و «حباب» قلب انسان قرار دارد و قلب و نور ايمان در چراغدانى به نام استخوان هاى محكم سينه قرار دارند. «مشكوة» سينه مؤمن است و «زجاجه» قلب او و «مصباح» نور ايمان شعلهور و فروزان در قلب مؤمن. شعله نور ايمان در قلب مؤمن از درخت پر بركتى، مواد سوختى خود را تأمين مى‏كند. ماده انرژى زاى نور ايمان، كلمات نورانى قرآن مجيد و روايات معصومين(عليهم السلام) است; يعنى آيات و روايات همانند روغن زيتون براى چراغ است كه چراغ ايمان را در درون قلب انسان شعلهور مى‏سازد و بدين وسيله نورانيّتش روز به روز تقويت مى‏شود; بنابراين، مؤمن هرچه به آيات و روايات نزديكتر شود، نورانيّت او بيشتر مى‏شود.

ماده انرژى زاى چراغ ايمان (آيات و روايات) از شجره مباركه وحى نشأت گرفته است كه نه شرقى است و نه غربى، نه جنبه ماده محض دارد و نه معنوى محض است، و همه چيز را تحت پوشش خود قرار مى‏دهد; اين ماده انرژى زا بسيار زلال و صاف و خالص است، خطايى در آيات قرآن و كلمات معصومين نيست، فروزان و روشن است. نيازى به ماده ديگرى ندارد كه آن را بر افروخته كند. آيات و روايات، هر كدام نورى است روى نور، آيات الهى در قرآن مجيد نور است، كلمات پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)نورى بر نور آيات الهى و كلمات معصومين «نُورٌ عَلى نُور» است . خداوند هركس را كه بخواهد به وسيله وحى الهى و آيات و روايات هدايت مى‏كند. خداوند مثل هاى زيبايى براى مردم مى‏زند و او مى‏داند چه مثل هاى بزند.

خلاصه اين كه، مطابق اين تفسير، منظور از «نورخدا» در آيه مثل «نور ايمان» است. شاهد براين تفسير اين كه در برخى از آيات قرآن، از نور ايمان به نور تعبير شده است; مثلاً، در آية الكرسى آمده است:

 

اَلله وَلِىُّ الِّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَالَّذيِنَ كَفَروُا اوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلىَ الظُّلُماتِ[5]

 

خداوند سرپرست مؤمنان است، آنها را از ظلمت و تاريكى به نور ايمان مى‏برد; ولى كسانى كه كفر ورزيدند، اولياء و سرپرست هاى آنها طاغوت است كه آنها را از نور ايمان به سمت ظلمات مى‏برند.

 

علاوه بر اين، روايات هم دلالت بر نور بودن كلمات معصومين دارد; بنابراين، مقصود از نور الهى، نور ايمان است.

 

2- منظور از «يَهْدِى الله لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» چيست؟

 

سؤال : آيا خداوند هركس را كه بخواهد، بدون حساب و كتاب هدايت مى‏كند؟ يا هدايت الهى براساس حكمت و حساب و كتاب، شامل افرادى مى‏شود كه مشيّت الهى به آن تعلّق بگيرد؟

پاسخ : مشيّت الهى همواره تابع حكمت الـهيه است; و حكيم روى حساب و كتاب هدايت مى‏كند. سلمان فارسى كه راه طولانى بين ايران و مدينه را با هزاران زحمت و مشكلات فراوان براى ديدار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)و پذيرش دين مقدّس اسلام طى مى‏كند و در مدينه در انتظار ديدار حضرت مى‏نشيند و از اوّلين كسانى است كه دعوت پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) را لبّيك مى‏گويد و تا آخرين لحظات عمرش در دفاع از عقيده اش كوشا و جدّى بوده است، مشمول هدايت الهى است; امّا ابولهب ها وابوسفيان ها كه در كنار پيامبر(صلى الله عليه وآله)بوده اند و همه روز او را مى‏ديدند و مكررّ آيات الهى را مى‏شنيدند و باز در برابر حضرت مقاومت و لجاجت مى‏كردند،  مشمول هدايت الهى نمى‏شوند و روشن است كه هيچ كدام بى حكمت نيست. سلمان در مسير ايران تا مدينه كه براى پذيرش آئين اسلام آن را طى مى‏كند زحمات طاقتفرسائى را متحمّل مى‏شود، به گونه اى كه چندين بار در اين مسير به بردگى گرفته مى‏شود و شكنجه هاى فراوانى را تحمّل مى‏كند ولى باز باتلاش و كار فراون، خود را آزاد مى‏كند; پس او لياقت هدايت الهى را دارد; امّا آن متعصّبان هوى پرست لجوجى كه تعصّب و لجاجت و خود برتربينى، بين آنها و حق، پرده اى افكنده كه مانع رسيدن نور ايمان به قلوبشان است به همين خاطر از هدايت الهى بى بهره اند.

نور آفتاب هر قدر قوى باشد، نابينا از روشنايى آن بهره اى نمى‏برد و اين نقص نور آفتاب نيست، بلكه اشكالى بر چشم نابينا است، خفّاش ها كه از آفتاب و نور گريزانند و هنگام روشنايى نور آفتاب، به گوشه اى تاريك مى‏خزند و در تاريكى شب به پرواز در مى‏آيند، خود لياقت نور را ندارند; حال اگر شبپره، وصف آفتاب نخواهد، آيا از رونق بازار آفتاب مى‏كاهد؟

نور به هر حال نور است، مابايد خود را مهيّاى بهره بردارى از آن كنيم; رذايل اخلاقى را از خود دور كنيم تا لياقت هدايت الهى را پيدا نماييم; بنابراين «يَهْدى الله لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» يعنى خداوند هر كس را كه لياقت داشته باشد به سوى نور خود هدايت مى‏كند. «وَالله بِكُلِّ شَىْء عَلِيمٌ» يعنى خداوند عالِم مى‏داند چه كسى لياقت دارد تا او را مشمول هدايت خويش گرداند و چه كسى لياقت ندارد تا از هدايت الهى محروم بماند; و به تعبير ديگر، در هر كارى كه انسان بخواهد موفّق شود، بايد عاشق آن كار باشد; كسى كه خواهان هدايت الهى است بايد عاشق خدا باشد و دست از هوى وهوس و پيروى شيطان بردارد.

شخصى به خدمت يكى از بزرگان رسيد و از اين كه توفيق ديدار حضرت حجّة ابن الحسن ـ روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه ـ را نداشت گله كرد و گفت: چرا من كه عاشق امام زمان«عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» هستم، حتّى در عالم رؤيا و خواب، چهره پر نور آن حضرت را نمى‏بينم؟

آن مرد بزرگ گفت: راهى به تونشان مى‏دهم تاموفّق شوى! امشب غذاى بسيار شورى تهيه كن و آن را بخور و بعد از غذاهم اصلاً آب نخور و با همين حالت بخواب!

اين شخص طبق دستور آن مرد بزرگ عمل كرد و در حالى كه بسيار تشنه بود، به رختخواب رفت; تشنگى خواب را از او ربوده بود، ولى به هر حال به خواب رفت، در عالم خواب نهرهاى فراوان، جويبارهاى مختلف، چشمه هاى جوشان و خلاصه درياهايى از آب ديد، هرچه در خواب مى‏ديد آب بود و آب! صبح كه از خواب برخواست، با خود گفت: به دستور اين آقا عمل كردم، جز آب چيزى در خواب نديدم. جريان را به آن مرد بزرگ گفت، او در جواب گفت: تو ديشب واقعاً تشنه و مشتاق آب بودى، بدين جهت در تمام خواب، رؤياى آب مى‏ديدى، اگر واقعاً مشتاق رؤيت جمال مبارك امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» هم باشى و تشنه ديدارش، ايشان را هم خواهى ديد.

اين بحث را با روايت زيبايى از حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)به پايان مى‏بريم: حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)در مورد طعم ايمان مى‏فرمايد: «ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فِيه ذاقَ طَعْمَ الاِيمانِ: مَنْ كانَ لا شَىْءَ اَحَبُّ اِلَيْهِ مِنَ الله وَ رَسُولِهِ، وَ مَنْ كانَ لاَِنْ يُحْرَقَ بِالنّارِ اَحَبُّ اِليْهِ مِنْ اَنْ يُرتَدَّ عَنْ دِينِهِ، وَ مَنْ كانَ يُحِبُّ لِله وَيُبْغِضُ لِله[6]»

كسى كه داراى سه خصلت باشد، طعم ايمان را مى‏چشد (از اين تعبير استفاده مى‏شود كه ايمان طعمى دارد، طعمى كه حلاوتش با هيچ چيز قابل مقايسه نيست):

1 ـ كسى كه هيچ چيز نزد او محبوب تر از خدا و پيامبر نيست; سرِ چند راهى هاى حيرت و تحيّر فقط به آنچه خدا مى‏خواهد توجه مى‏كند; نه آنچه زن و فرزند و هوى و هوس و همسايه و دوست و آشنا و فاميل و مانند آن مى‏گويند!

2 ـ كسى كه اگر دريايى از آتش برايش فراهم كنند و او را مخيّر كنند كه يا از دين و آئينش دست بردارد و يا در در اين آتش گام نهد، آتش را انتخاب كند و لحظه اى مرتد نشود!

3 ـ كسى كه دوستى هايش براى خدا و دشمنى هايش نيز براى رضاى خداست; پيوندش با خلق خدا، بر اساس ارتباطش با خدا پى ريزى مى‏شود; دوستان خدا را دوست مى‏دارد و دشمنانش را دشمن.

كسى كه اين سه چيز را داشته باشد طعم ايمان را مى‏چشد.

در مقابل، روايت ديگرى از نبىّ مكرّم اسلام(صلى الله عليه وآله) چنين نقل شده است :

مَنْ كانَ اَكْثَرُ هَمه نَيْلُ الشهواتِ نَزَعَ مِنْ قَلْبِهِ حَلاوَةَ الاِيمانِ[7]

 

كسى كه بيشترين همّتش رسيدن به شهوات و هوى و هوس باشد، خداوند حلاوت و لذّت ايمان را از قلب او مى‏گيرد.

 

راه هست و چاه و ديده و دنيا و آفتاب***تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش

چندين چراغ دارد و بيراه مى‏رود***بگذار تابيفتد و بيند سزاى خويش

 

چگونه ايمان خود را تقويت كنيم؟

 

سؤال : با توجه به اهمّيّت فوق العاده ايمان، چه كنيم تا ايمانمان تقويت شود يا چگونه نور ايمان را در قلب و دلمان شعله ورتر كنيم؟

پاسخ : راه هاى متعدّدى براى تقويت ايمان وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره  مى‏شود:

 

1 ـ آشنايى با قرآن

 

هر چه بيشتر با قرآن آشنا شويم، ايمانمان قوى تر مى‏شود و هرچه از اين منبع نور و سعادت فاصله بگيريم شعله ايمان ضعيف تر مى‏گردد. اين مطلب با صراحت در آيه شريفه دوم سوره انفال آمده است :

 

اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِ ينَ اِذا ذُكِرَ الله وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ اذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ اِيماناً وَ عَلى رَبهمْ يَتَوَكّلُونَ

 

مؤمنان تنها كسانى هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهايشان ترسان مى‏گردد; و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده شود، ايمانشان فزون تر مى‏گردد; و تنها بر پروردگار شان توكّل دارند.

 

خوانندگان محترم سعى كنيد روز به روز با قرآن مجيد بيشتر آشنا شويد، قرآن را تلاوت كنيد، ترجمه آن را مطالعه نماييد، به سراغ تفسير قرآن برويد، مخصوصاً در زمان ما كه ترجمه ها و تفسيرهاى خوبى از قرآن مجيد به زبان فارسى منتشر شده است. برخى از مسلمانان با وجود اين كه در ميان كفّار زندگى مى‏كنند امّا به همين وسيله، شعله نورانى ايمان خود را حفظ كرده اند و بلكه آن را شعلهورتر ساخته اند.

 

2 ـ دقّت در اسرار آفرينش

 

دنيايى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم مملوّ از آيات و نشانه هاى خداست، اگر در گذشته مى‏گفتند:

برگ درختان سبز در نظر هوشيار*** هر ورقش دفترى است معرفت كردگار امروز بايد گفت: هر ورقش كتابخانه اى است در نظر هوشيار! يعنى اگر انسان تنها روى همين «برگى» كه هر روز در كوچه و خيابان پا بر آن مى‏نهد و بى توجه از كنار آن عبور مى‏كند، مطالعه و دقّت كند، براى شناخت خداوند كافى است.

دانشمندان مى‏گويند: اگر برگ درختى را زير ميكروسكوپ قرار دهيد، در مى‏يابيد كه اين برگ داراى چند طبقه است، كه هر طبقه آن ساختمانى مخصوص به خود و وظايف و مسؤوليّت هاى خاصّ خود را دارد; در اين برگ كوچك، يك شبكه لوله كشى بزرگ و پيچيده و منظّمى وجود دارد كه مهندسان يك شهر بزرگ نمى‏توانند چنين شبكه آبرسانى را طرّاحى كنند. هر ورقش كتابخانه اى است معرفت كردگار!

براى رسيدن به اين منظور جوانان مى‏توانند از كتاب هاى انسان شناسى، زيست شناسى، حيوان شناسى و مانند آن كه در دوره دبيرستان و مانند آن تدريس مى‏شود استفاده كنند. هرچه در اسرار آفرينش دقّت بيشترى شود، شناخت زيادتر مى‏گردد و ثمره اين شناخت، عشق به خداست و ميوه عشق به خدا، مصونيّت از خطا و گناه است.

 

3 ـ تقوى و پرهيز كارى

 

اجتناب از گناهان و حركت در مسير مستقيم اسلام، از عوامل ديگر تقويت ايمان است; هرچه تقوى و پرهيزكارى شخص مؤمن بيشتر شود، قلب او نورانى تر مى‏گردد و شعله ايمانش فروزان تر مى‏شود; و برعكس، بى تقوايى موجب تضعيف نور ايمان مى‏شود و همان گونه كه تقوى باعث تقويت ايمان مى‏شود، ايمان نيز تقوى را تقويت مى‏كند; و به عبارت ديگر، اين دو، اثر متقابل روى يكديگر دارند.

 

4 ـ توسّلات و دعا

 

دست زدن به دامان لطف خداوند و معصومين(عليهم السلام) يكى ديگر از عوامل مهمّ تقويت ايمان است كه نبايد از اين مهم غافل شويم. در اين مسير بايد با حضور قلب و از روى واقعيّت و در حالى كه خود را واقعاً فقير و دست خالى بدانيم به سوى حق تعالى حركت نماييم و خطاب به خداوند بگوييم: «ما از تو به غير تو تمنّايى نداريم!» زيرا اگر رابطه ما و خداى مهربان محكم باشد، خداوند بزرگ نيز رابطه ما را با ساير مخلوقات، اصلاح خواهد كرد. ان شاء الله اميد است با به كار بستن اين دستورات، بتوانيم به مراحل بالايى از ايمان دست يابيم.

در پايان اين بحث به روايت زيبايى از حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) توجه كنيد:

اِنَّ اَعْلى مَنازِلِ الإِيمانِ دَرَجَةٌ واحِدَةٌ مَنْ بَلَغَ اِلَيْها فَقَدْ فازَ وَ ظَفَرَ; وَ هُوَ اَنْ يَنْتَهِىَ بسَرَيِرَيةِ فِىِ الصَّلاحِ اِلى اَنْ لايُبالِىَ لَها اِذا ظَهَرَتْ وَ اَنْ لا يُخافُ عِقابُها اِذا اسْتَتَرَتْ[8]

 

بالاترين منزلگاه ايمان، پله اى است كه هركس به آنجا برسد، سعادتمند و پيروز مى‏شود; و آن درجه و منزلگاه اين است كه انسان به گونه اى درونش را (از رذايل و ناپاكيها و دو روئيها) پاك كند كه اگر قلبش را در نزد مردم بشكافند و اسرارش را فاش كنند، هيچ باكى نداشته باشد و ناراحت نشود و اگر اسرارش فاش نشود و به روز قيامت موكول شود ترسى از عقاب نداشته باشد!

 

مباحث تكميلى

 

تفسيرهاى مختلف براى يك آيه!

 

همان طور كه گذشت براى آيه مثل، تفسيرهاى مختلفى ذكر شده است كه يك نمونه آن گذشت و دو تفسير ديگر نيز خواهد آمد; امّا قبل از بيان دو تفسير ديگر (تفسير فلسفى و روايى) لازم است به اين سؤال، پاسخ داده شود:

آيا ممكن است يك آيه تفسيرهاى مختلفى داشته باشد؟ آيا امكان دارد كه يك جمله در يك لحظه داراى معانى متعدّدى باشد؟ آيا استعمال يك لفظ در بيش از يك معنى جايز است؟

پاسخ : به اعتقاد ما، نه تنها مانعى ندارد كه يك جمله تفسيرهاى متعدّدى داشته باشد، بلكه اين كار نوعى هنر، فصاحت، بلاغت، زيبايى و عمق كلام را مى‏رساند; زيرا يكى از محاسن و زيبائيهاى كلام، استعمال لفظ در بيش از يك معنى است.[9]بنابراين چه مانعى دارد كه يك آيه، مثلاً هفتاد تفسير داشته باشد و گوينده همه آنها را قصد كرده باشد. نمونه آنچه گفته شد هم در اشعار فارسى يافت مى‏شود و هم در اشعار عربى; از هركدام به يك نمونه بسنده مى‏كنيم:

سعدى شاعر چيره دست و كم نظير شيرازى كه هنوز هم اشعارش طراوت خاصّى دارد، چنين سروده است:

از در بخشندگى و بنده نوازى***مرغ هوا را نصيب ماهى دريا

اين شعر چندين معنى دارد:

1ـ اگر بعد از كلمه «را» در مصرع دوم وقف كنيم و آنجا ويرگولى نهاده شود، در اين صورت معنى شعر اين است كه خداوند مرغ هوا را، طعمه ماهى دريامى كند; بدين شكل كه در دريا ماهيانى وجود داد كه به قدرت پرودگار، خود را به شكل سفره اى بر سطح آب قرار مى‏دهند پرنده بى خبر روى آن مى‏نشيند، ناگهان ماهى مذكور، پرنده را صيد نموده و او را مى‏بلعد و بدين وسيله مرغ هوا، نصيب ماهى دريا مى‏شود.

2 ـ دومين تفسير شعر مذكور، عكس معنى اوّل است; يعنى ماهى دريا، شكار مرغ هوا مى‏شود; به اين شكل كه پس از كلمه «نصيب» توقّف شود و ويرگولى پس از آن نهاده شود. اين نيز از عجايب قدرت خداست كه برخى پرندگان، شكار خود را از آسمان تحت نظر مى‏گيرند و از آنجا براى صيد طعمه شيرجه مى‏زنند و گاهى ماهيانى را در عمق ده مترى آب صيد مى‏كنند و از سوى ديگر آب خارج مى‏شوند.

3 ـ معناى سوم شعر اين است كه خداوند، هوا را نصيب مرغ آسمان و دريا را نصيب ماهيان كرده است; پرندگان در هوا پرواز و زندگى مى‏كنند و ماهيان در دريا زندگى و شِنا مى‏كنند. آرى خداوند به هر كدام، هرچه را لازم داشته اند، عنايت كرده است «اَلَّذِى اَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ[10]».

4 ـ اگر كلمه نصيب را به صورت مضموم و مرفوع بخوانيم، اين شعر معناى ديگرى نيز پيدا مى‏كند; خداوند ماهى دريا و مرغ هوا را قسمت و روزى انسان قرار داده است.

بنابراين اگر سعدى تمام اين چهار معنى را قصد كرده باشد، نه تنها اشكالى ندارد; بلكه آن را علامت تبحّر و چيره دستى او مى‏دانند.

در بين اشعار عربى نيز چنين اشعارى به چشم مى‏خورد كه مانند شعر فوق چند تفسير دارد.

برخى از دانشمندان متخصّص در لغت مى‏گويند كه كلمه «عين» در زبان عرب نزديك به «70» معنى دارد كه از جمله معانى آن «چشم»، «چشمه»، «طلا» و «خورشيد» است. شاعر عرب در وصف پيامبر بزرگوار اسلام(صلى الله عليه وآله) سروده است:

المرتجى فى الدجى والمبتلى بعمى*** والمشتكى ظمئاً والمبتغى ديناً

يأتون سدّته من كل ناحية*** و يستفيدون من نعمائه عيناً

يا رسول الله چهار گروه به در خانه تو مى‏آيند و هركدام چيزى طلب مى‏كنند:

1 ـ آنها كه گرفتار تاريكى و ظلمت شده اند، سراغ «عين» و آفتاب و جودت مى‏آيند.

2 ـ كسانى كه چشم بينايى ندارند، براى نعمت «عين» و چشم به سويت مى‏آيند.

3 ـ افرادى كه بدهكار و فقيرند، درخواست «عين» و طلا دارند.

4 ـ و مسلمانان تشنه و جوياى آب، درخواست «عين» و چشمه آب دارند.

اين شاعر چيره دست عرب تمام معانى چهار گانه بالا را از كلمه «عين» كه در شعرش آمده اراده كرده است.

نتيجه اين كه، استعمال لفظ در بيش از يك معنى مانعى ندارد; بنابراين يك آيه قرآن مى‏تواند معانى مختلفى داشته باشد، البته با شاهد و قرينه كافى; نه اين كه هر كس به رأى و سليقه خويش، قرآن را تفسير كند، و اين همان «تفسير به رأى» مى‏باشد كه ممنوع است.

با توجه به اين مقدّمه، دو تفسير ديگر از تفاسير مختلفى كه براى آيه شده است، بيان مى‏كنيم:

 

الف ـ تفسير فلسفى آيه نور

 

فلاسفه نيز تفسيرهاى متعدّدى براى آيه نور ارائه كرده اند كه به يك نمونه آن اشاره مى‏كنيم: آنها معتقدند كه سه عالم و جود دارد:

1 ـ عالم معقولات; يعنى عالم عقول و مجرّدات كه عالمى است ماوراء عالم ماده، در آنجا نه زمان، نه مكان، نه جسميّت و نه اجزاء و جود دارد.

2 ـ عالم نفوس; عالمى كه در آن برخى از مجرّدات باماده پيوند مى‏خورند. مثل روح انسانى كه از مجرّدات است با جسم انسان كه از ماده است پيوند مى‏خورد.

3 ـ عالم اجسام; در آيه شريفه مثل، «مَثَلُ نُورِهِ» به معناى نور وجود است; فلاسفه در خيلى از مباحث خود، وجود را تشبيه به نور مى‏كنند، اينجا نيز مى‏گويند مراد از نور، نور وجود است; اين نور وجود در سه مرحله قرار مى‏گيرد: در عالم مجرّدات در ملائكه و فرشتگان، در عالم نفوس در انسانها و در عالم اجسام، در بقيه اجسام عينيّت مى‏يابد. پس منظور از مصباح و چراغى كه در آيه آمده «عقول» است; اين «عقول» در زجاجه اى كه «نفوس» باشد قرار مى‏گيرند و سپس اين «عقول» نهاده شده در «نفوس» در مشكاتى به نام «اجسام» جا سازى مى‏گردد. خداوند نور وجود را پخش و منتشر كرد، اوّل عقول و مجرّدات را آفريد، سپس زجاجه  و حباب، كه همان نفوس باشد، را خلق كرد و پس از آن چراغدان و مشكوة ـ كه در اينجا عالم اجسام است ـ آفريد; امّا منظور از شجره مباركه زيتونه ذات پاك خداوند عالم است، كه منبع تمام موجودات عالم است و منظور از روغن زيتون، فيض وجودى است كه از ناحيه خداوند است.

نتيجه اين كه، فلاسفه، نور الهى را به وجود تفسير كرده اند و مصباح و زجاجه و مشكوة را بر عوالم سه گانه تطبيق نموده اند.

ب ـ تفسير روايى آيه نور

 

از برخى روايات كه در تفسير آيه مورد بحث وارد شده است، استفاده مى‏شود كه منظور از «مصباح» در آيه شريفه «علم» است; «علم» چراغى روشن و فروزان است كه بشر را به روشنايى ها هدايت مى‏كند و مراد از «مشكوة» قلب پاك پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)است. و «زجاجه» در اين روايات به وصىّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) حضرت على(عليه السلام)تفسير شده است كه همواره در جنگ ها و مكان هاى خطر ناك، هر جا كه خطرى جان عزيز پيامبر(صلى الله عليه وآله) را تهديد مى‏كرد حافظ و جود نازنين و مبارك آن حضرت(صلى الله عليه وآله)بوده است كه نمونه بارز آن در جنگ احد متبلور شد; شيعه و سنّى نوشته اند كه همه كسانى كه زنده ماندند، فرار كردند; تنها على بود كه همچون پروانه برگرد شمع و جود پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى چرخيد و از آن حضرت (صلى الله عليه وآله) دفاع مى‏كرد. دشمن از هر سمت حمله مى‏كرد على(عليه السلام)با اشاره پيامبر(صلى الله عليه وآله)به آن سمت مى‏رفت و دشمن را دفع مى‏كرد.

جنگ احد پايان يافت، حضرت على(عليه السلام)در حالى كه 90 زخم بر تن داشت خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)رسيد و عرض كرد: يارسول الله: در بين اين ضربات زياد، 16 ضربه بسيار سنگين بود كه بر اثر 4 ضربه آن بر زمين افتادم كه هر بار مردى خوش رو و خوش بو كمكم مى‏كرد و مى‏گفت: «برخيز و به يارى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بشتاب!» يا رسول الله او چه كسى بود؟ حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) فرمود: چشمت روشن و خوشا به حالت! او جبرئيل امين بوده است.

آرى! حضرت على(عليه السلام) طبق اين روايت حافظ حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) است. جمله «نور على نور» اشاره به ائمه دوازدهگانه يكى پس از ديگرى است كه هركدام نورى بر نور است و امّا منظور از شجره مباركه، شجره مباركه ابراهيميه است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از آن دودمان است و جمله «لا شرقيه و لا غربيه» به نفى گرايش هاى يهود ونصارى تفسير شده است.[11]

 

----------------------------------------------------------------------------------------

1 .  تفسير نمونه، جلد 10، صفحه 323.

2 .  سوره شورى، آيه 11.

3 .  اين روايت به نقل از امام صادق(عليه السلام) در مصباح الشّريعه، صفحه 16، آمده است; ولى با اندكى تغيير ـ يعنى به جاى «من يشاء»، جمله «مَنْ يُريدْ» ـ در «الوافى»، جلد اوّل، صفحه 10، نيز آمده است.

4 .   در قديم روغن هاى مختلفى به عنوان ماده سوخت استفاده مى شد; ولى بهترين ماده سوخت روغن زيتون بود كه هم خوب مى سوخت و دود نمى كرد و هم بوى مطبوع و دوام مناسبى داشت و زود تمام نمى شد.

5 . سوره بقره، آيه 257.

6 .  تنبيه الخواطر( مجموعه ورّام) جلد 2، صفحه 116.

7 .  ميزان الحكمه، باب 282، حديث 1374.

8 .  ميزان الحكمة، باب 273، حديث 1338.

9 .  علماء علم اصول اين بحث را بطور مفصّل در علم اصول مطرح كرده اند، استاد معظّم نيز در كتاب «انوارالاصول» جلد اوّل، صفحه 141 بحث فوق را به تفصيل مطرح نموده اند.

10 .  سوره طه، آيه 50 .

11 .  تفسير نمونه، جلد 14، صفحه 480 .

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سي و ششمين مثال: بت پرستى

 

در آيه 73 سوره حج چنين آمده است:

 

يا اَيها النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ اِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ اِنْ يَسْلُبُهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ

 

اى مردم! مَثَلى زده شده است، به آن گوش فرادهيد; كسانى را كه غير از خدا مى‏خوانيد، هرگز نمى‏توانند مگسى بيافرينند، هرچند براى اين كار دست به دست هم دهند; و هرگاه مگس چيزى از آنها بربايد، نمى‏توانند آن را باز پس گيرند، هم اين طلب كنندگان ناتوانند و هم آن مطلوبان (هم اين عابدان، و هم آن معبودان).

 

دور نماى بحث

 

اين مثال نيز در مورد شرك و توحيد است و همان گونه كه گذشت، قرآن مجيد مفهوم واحدى را در قالب هاى مختلف و مثال هاى متنوّع مى‏ريزد تا براى همگان قابل فهم باشد. خداوند در اين آيه شريفه با ارائه مثالى، ضعف و عجز بتان و بت پرستان را ترسيم نموده است.

ماهيّت بت پرستى

 

مسأله بت پرستى از مسائل پيچيده و بغرنج است كه در اين بحث مى‏توان به سؤالاتى از اين قبيل پرداخت:

بت پرستان براى بتان چه اهمّيّت و امتيازى قائل بودند؟ آيا بت ها را خالق و آفريدگار خود مى‏دانستند؟ اگر جواب مثبت باشد، بايد دانست كه چگونه انسان عاقلى، چيزى كه خود با دستان خويش به عنوان بت تراشيده است، آن را خالق خويش بداند؟ اگر جواب منفى است، پس بت پرستان چه توجيهى در برابر اين عمل جاهلانه خويش داشتند؟

قرآن مجيد ضمن طرح اين سؤال، جواب آن را نيز بيان كرده است.

در آيه سوم سوره زمر آمده است:

 

ألا لِله الدّينُ الْخالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِه اَوْلياءَ ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَى الله زُلْفى اِنَّ اَلله يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فى ماهُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ

آگاه باشيد كه دين خالص از آنِ خداست و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار داده بودند، (دليلشان اين بود كه:) اينها را نمى‏پرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند. خداوند روز قيامت ميان آنان، در آنچه اختلاف داشتند داورى مى‏كند.

 

در آيه 18 سوره يونس نيز آمده است:

 

وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله ما لا يَضُرُّ هُم وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعائُنا عِنْدَ الله

 

 آنها (بت پرستان) غير از خدا، چيزهايى را مى‏پرستند كه نه به آنان زيان مى‏رساند و نه سودى مى‏بخشد و مى‏گويند: «اينها شفيعان ما نزد خدايند.

 

بنابراين، طبق دو آيه شريفه فوق، آنها بتان را آفريدگار خود نمى‏دانستند و معتقد به خالقيّت خداوند يگانه بودند; ولى براى بتها قداست ويژه اى قائل بودند و آنها را واسطه هاى خوبى براى تقرّب و شفاعت بين خود و خداوند خالق مى‏دانستند، هرچند ممكن است تعدادى كمى از مشركان بتان را خالق بپندارند; ولى غالباً همان گونه كه گفته شد، بت ها را براى شفاعت در درگاه خداوند مى‏پرستيدند; به همين خاطر، سعادت، سلامت، وسعت، بركت و مانند آن را، از پيشگاه بت ها تقاضا مى‏كردند; البته كم كم خداوند فراموش شد و بت ها به صورت مستقل مورد عبادت و پرستش و راز و نياز بت پرستان قرار گرفت.

سؤال : توضيحات گذشته تا اندازه اى پيچيدگى كار بت پرست ها را روشن كرد; ولى هنوز اين سؤال باقى است كه چگونه انسان عاقل بتى را كه بادست خويش ساخته است، سجده مى‏كند و آن را واسطه فيض خداوند مى‏داند و بقدرى برايش ارزش قائل مى‏شود كه گاهى انسان ديگرى را در برابر آن قربانى مى‏كند؟

پاسخ : روزهاى اوّل بت پرستى و در آغاز اين انحراف بزرگ، بت ها اصالت نداشتند، بلكه جنبه مظهريّت و به اصطلاح امروز، سمبل مقدّسات بودند; مثلاً هرگاه پيامبرى يا يكى از اولياء الله كه نزد خداوند مقام والايى داشت و واسطه بين خدا و مردم محسوب مى‏شد، از دنيا مى‏رفت و دست مردم از دامان آنها كوتاه مى‏شود، مردم به ياد او، مجسّمه اى مى‏ساختند و اين مجسّمه پيامبر يا ولىّ الله را به اعتبار آن پيامبر يا ولىّ الله مورد احترام و واسطه قرار مى‏دادند; ولى بر اثر مرور زمان اين ارتباط به فراموشى سپرده شد و خود اين مجسّمه ها به صورت مستقل مورد توجه و پرستش مردم قرار گرفت; يا مجسه هاى ماه و خورشيد و امثال آن را كه منبع بركت و نور هستند، مى‏ساختند و به خاطر ماه و خورشيد، آنها را مورد توجه قرار مى‏دادند; ولى بر اثر گذشت زمان كم كم رابطه فراموش و خود اين مجسّمه ها و بت ها به صورت مستقل مورد پرستش قرار مى‏گرفت; يا قطعه سنگى را از سرزمين مقدّسى، همچون كعبه، به همراه خود به يادگار مى‏بردند و در جاى مناسبى قرار مى‏دادند تا با ديدن آن، خاطره هاى آن سفر روحانى تجديد شود، ولى پس از مدّتى رابطه فراموش و آن سنگ بت مى‏شد. و يا اين كه برخى معتقد بودند، خداى ناديده بقدرى مقامش والاست كه از دسترس فكر بشر بيرون است و امكان ندارد كه انديشه بشر به مقام والاى او برسد و چنين خدايى فايده اى (نعوذ بالله) براى ما ندارد; پس برخى از مخلوقات او را كه در دسترس ماهستند، به خاطر خداوند مى‏پرستيم. شبيه اين نوع تفكرّ را در تفكرّات برخى از فِرقَ منحرف صوفيه مى‏بينيم; مُرشِد صوفيه به مريدان خود مى‏گويد: در نماز وقتى كه به ذكر «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَاِيّاكَ نَسْتَعين» مى‏رسيد، با توجه به اين كه نمى‏توانيد تصويرى از خداوند داشته باشيد، تصوير «شيخ و پير» را در ذهن بگذرانيد! و اين، نقطه آغاز انحراف مردم به سوى شرك است.

به هر حال، همان گونه كه گذشت، انبياء و پيامبران دامنه دارترين و طولانى ترين مبارزات را با بت پرستى و بت پرستان داشته اند; زيرا بايد با شرك و بت پرستى كه بلاى بزرگ انسانيّت در گذشته و حال است مبارزه شود.

 

روش هاى مبارزه با بت پرستى

 

سؤال : لزوم مبارزه با بت پرستى و شرك، امرى بديهى و روشن است; ولى روش آن چگونه بايد باشد؟ پيامبران و اولياء الله با چه روش هايى به مبارزه با بت پرستى و بت پرستان مى‏رفتند؟ چگونه با اين انحراف خطر ناك، بزرگ و پيچيده برخورد مى‏كردند؟

پاسخ : طبق آنچه از قرآن مجيد استفاده مى‏شود، انبياء و پيامبران با روش هاى مختلفى به مبارزه با شرك و بت پرستى مى‏پرداختند كه به چند نمونه آن اشاره مى‏شود:

1 ـ شناساندن خالق اصلى جهان هستى به مردم، مخصوصاً بت پرستان.

قرآن مجيد در آيه 61 سوره عنكبوت با طرح يك پرسش و پاسخ به اين مطلب اشاره دارد:

وَلَئِنْ سَئَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَرضَ وَسَخَّرَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ الله فَأنّى تُؤْفَكُونَ

 

و هرگاه از آنان بپرسى: چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟ مى‏گويند: الله! پس با اين حال، چگونه آنان را (از عبادت خدا) منحرف مى‏سازند!

 

يعنى اى كسانى كه بت مى‏پرستيد! خالق، ولى نعمت، بخشنده، رازق و خلاصه همه چيز و ملجأ همه كس، خداوند بزرگ است; اگر او «خالق» و «رازق» و «محيى» و «مميت» است، پس چرا غير او را مى‏پرستيد؟! انسان بايد در مقابل نعمت دهنده خود سر تسليم فرود آورد.

خلاصه اين كه، پيامبران با بيدارى فطرت بت پرستان و زدودن گرد و غبارهاى آن، چشمه فطرت شان را جوشان مى‏كردند تا به سوى خالق اصلى بازگردند.

2 ـ تحقير و بيان ناتوانى بت ها و معبودان دروغين در برابر قدرت خداوند باعث كاستن ارزش و قداست بت ها در نظر بت پرستان مى‏گشت. طرح سؤالاتى از اين قبيل كه: آيا بت هاى شما شعور درك مسائلى را كه در اطرافشان مى‏گذرد، دارند؟ آيا توانايى بر پاسخ به سؤالهاى شما دارند؟ آيا قادر به حلّ مشكلات شما هستند؟

روشن است كه جواب همه اين پرسش ها منفى است; بنابراين بتِ كرِ كورِ فاقدِ شعور و درك و بى اراده، چگونه حلاّل مشكلات شما است؟

همان گونه كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) در داستان معروف شكستن بت ها در پاسخ اين سؤال كه چه كسى بت ها را شكسته است؟ فرمودند:

 

بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَسْئلُوهُمْ اِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ[1]

 

بلكه اين كار را بزرگشان (بت بزرگ) كرده است، از آنها بپرسيد، اگر سخن مى‏گويند.

قرآن مجيد در ادامه، پاسخ بت پرستان را چنين بيان مى‏كند:

 

فَرَجَعُوا اِلى اَنْفُسِهِمْ فَقالُوا اِنَّكُمْ أنْتُمُ الظّالِمُونَ ثُمَّ نَكَسُوا عَلى رُئُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ماهؤُلاءِ يَنْطِقُونَ[2]

 

آنها (بت پرستان) به وجدان خويش باز گشتند; و (به خود) گفتند: حقّاً كه شما ستمگريد! سپس بر سرهايشان واژگون شدند; وحكم وجدان را بكلّى فراموش كردند و (خطاب به ابرا هيم) گفتند: تو مى‏دانى كه اينها سخن نمى‏گويند!

 

وقتى كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) از بت پرستان اقرار گرفت كه بت ها حتّى قدرت سخن گفتن ندارند، چه رسد به اين كه از خود دفاع كنند، شروع به مذمّت و تحقير بت ها و بت پرستان كرد. قرآن مجيد در ادامه داستان، سخنان حضرت ابراهيم(عليه السلام)را چنين نقل مى‏كند:

 

قالَ اَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله مالا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ اُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدوُنَ مِنْ دُونِ الله اَفَلا تَعْقِلُونَ[3]

 

(ابراهيم(عليه السلام)) گفت: آيا جز خدا چيزى را مى‏پرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد و نه زيانى به شما مى‏رساند؟! (نه اميدى به سودشان داريد و نه  ترسى از زيانشان!) اُف بر شما (بت پرستان) و بر آنچه (بت ها) جز خدا مى‏پرستيد! آيا نمى‏انديشيد (و عقل نداريد)؟!

 

حضرت ابراهيم(عليه السلام) در اين داستان با تحقير و كوچك شمردن بت ها و بيان ضعف آنها و اين كه آنها منشأ هيچ خير و شرّى نيستند، مشركان را متوجه كار زشت شان كرد. بنابراين يكى از راه هاى مبارزه بابت پرستى، تحقير و بيان ناتوانى بتهاست.

3 ـ بيدار كردن وجدان خفته بت پرست ها و استفاده از وجدان بيدار شده آنان، روش ديگرى براى مبارزه با بت پرستى است; به عنوان مثال، در آيه 65 سوره عنكبوت آمده است كه هنگامى كه بت پرستان سوار بر كشتى در وسط دريا گرفتار موج هاى سهمگين و خروشان مى‏شدند و خطر مرگ را احساس مى‏كردند، ناخودآگاه و از سر اخلاص، خداوند را به كمك مى‏خواندند; يعنى شما در مشكلات مهم به چه كسى پناه مى‏بريد؟ هنگامى كه همه اميدها قطع گردد اميد شما به چه كسى است؟ زمانى كه تمام روزنه ها بسته شود، چه روزنه اى به سوى قلب و دل شما باز است؟ چنين خداوندى شايسته پرستش و عبادت است!

آيه مورد بحث هم بيانى از ضعف و ناتوانى بتهاست.

براى توضيح بيشتر به شرح و تفسير اين آيه مى‏پردازيم.

 

شرح و تفسير آيه مثل

 

«يا ايهاالنّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ» ـ تعبير به «ضُرِبَ مَثَلٌ» شايد براى اين باشد كه اين ضرب المثل شيرين و پر محتوا، بين موحّدان و يكتاپرستان از گذشته مرسوم و متداول بوده و مَثَل جديدى نبوده است; ولى از آنجا كه اين مثل، بسيار آموزنده و عبرت آموز است، خداوند نيز آن را مطرح نموده است.

«اِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِاجْتَمَعُوا لَهُ» ـ بت هايى كه بت پرستان آنها را عبادت و پرستش مى‏كنند و در مقابل شان سر بر خاك مى‏سايند، آن قدر ضعيف و ناتوانند كه قدرت آفرينش يك مگس را هم ندارند; نه تنها، به تنهايى نمى‏توانند چنين حشره كوچكى را خلق كنند; بلكه اگر تمام بت هاى جهان دست به دست هم دهند و به كمك و يارى هم بيايند، باز هم از اين كار عاجزند!

«وَاِنْ يَسْلُبُهُمُ الذُّبابُ شَيئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ» ـ ضعف و ناتوانى بت ها فراتر از آنچه گفته شد، مى‏باشد; زيرا آنان نه تنها قدرت آفرينش مگسى را ندارند، بلكه اگر مگسى، چيزى از آنها بربايد، اين بت هاى بى اراده و ناتوان، حتّى قدرت باز پس گيرى شىء مسروقه را ندارند; يعنى آنها نه تنها توانايى سود رساندن و دفع شرّ از بت پرستان را ندارند، بلكه توانايى محافظت از خودشان را نيز ندارند.

در توضيح اين قسمت از آيه گفته مى‏شود كه بت پرستان در ايّام مخصوصى از سال; مثلاً ايّام عيد، بت ها را با زعفران و عسل يا چيزهاى مشابه آغشته مى‏كردند كه باعث جذب مگس ها مى‏شد. مگس ها تا تمام شدن عسل ها از آن استفاده مى‏كردند. هر مگسى، روى يكى از اين بت ها نشسته و مقدار اندكى عسل بر مى‏داشت[4]; در اين رابطه، خداوند مى‏فرمايد: بت ها آن قدر ضعيف و ناتوان بودند كه حتّى توانايى باز پس گيرى اين مقدار عسل را هم نداشتند; بنابراين بت ها با اين همه ضعف و ناتوانى، چگونه مى‏توانند به انسان كمك كنند!؟

«ضَعُفَ الطّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ» ـ در تفسير اين جمله احتمالات مختلفى نقل شده است كه دو احتمال آن قوى تر به نظر مى‏رسد:

1 ـ منظور از «طالب»، «مگس» و مراد از «مطلوب»، «بت» است; بنابراين، هم مگس حيوان ضعيفى است و هم بت موجودى ناتوان. بت ها ضعيفند همان گونه كه مگس ها ضعيفند.

2 ـ «طالب» در آيه شريفه «بت پرستان و عابدان» هستند و منظور از «مطلوب»، «بت ها» است; بنابراين هم بت ها ضعيف و ناتوانند و هم بت پرستان; ضعف و ناتوانى بت ها روشن است; امّا منظور از ضعف و ناتوانى بت پرستان، شايد ضعف فكرى و عقيدتى آنها باشد.

در هرحال، خداوند مى‏خواهد اين نكته را متذكرّ شود كه مشكلات انسان به دست خداوندى حل مى‏شود كه قادر بر همه چيز است، نه به وسيله موجودى ضعيف و ناتوان كه قدرت دفاع از خويشتن را هم ندارد.

 

* * *

در اين جا چند سؤال پيش مى‏آيد كه:

 

1 ـ آيا در آيه مثل تشبيهى وجود دارد؟

 

مفسران در مورد اين كه در اين آيه شريفه، ضعف تنها به چه چيزى تشبيه شده، بحث كرده اند; برخى گفته اند: اينجا تشبيهى وجود ندارد; بلكه سخن از ضعف و ناتوانى بت ها بر آفرينش موجودى كوچك همانند مگس است; امّا چيزى را تشبيه به آن نكرده اند، به اين دليل در توجيه اين مسأله گرفتار مشكلاتى شده اند; ولى به عقيده ما كلمه «مثل» داراى دو معنى است:

1 ـ «مَثَل» به معنى شبيه و مِثل و مانند است كه امرى معقول و دور از حسّ و تجربه را به امرى محسوس تشبيه مى‏كنند.

2 ـ «مثل» بيان مصداق روشن و واضح چيزى است.

در اينجا، «مثل» به معناى دوم است; زيرا خداوند متعال، مى‏خواهد ضعف بت پرستى و انديشه بت پرستان را بيان نمايد; بدين جهت مصداق روشنى از اين ضعف و ناتوانى را در قالب مثال مزبور بيان مى‏كند

 

2 ـ آيا مگس موجود كوچكى است؟

 

«مگس» در سراسر قرآن مجيد تنها در اين آيه شريفه مورد اشاره قرار گرفته است و در نظر ما انسان ها، موجودى پست و بى ارزش است; آيا واقعاً مگس موجودى بى ارزشى است؟

در پاسخ به اين پرسش، بايد گفت كه مگس نه تنها موجود بى ارزشى نيست; بلكه از عجايب مخلوقات خداوند و از آيات الهى است. اين موجود ريز و كوچك اندام، على رغم جثه كوچكش، داراى دستگاه تنفّس، دستگاه تغذيه، دهان، زبان، معده، روده، سلسله اعصاب فهم و ادراك، چشم، گوش، ماهيچه هاى بسيار قوى ـ كه به وسيله آن مى‏تواند بالهايش را با سرعت زياد به حركت در آورد ـ و ساير اعضا مى‏باشد. جالب اين كه ساختمان بدن اين موجود كوچك به مراتب پيچيده تر و دقيق تر از ساختمان يك هواپيماى بزرگ است; و ساختن چنين هواپيمايى آسان تر از خلقت يك مگس است! زيرا هواپيما توليد مثل نمى‏كند، ادراك و شعور و اراده اى ندارد، قادر به تهيه غذاى خويش نيست، قدرت دفاع ندارد و...; ولى مگس توانايى انجام تمام اين كارها را دارد!

بنابراين مگس واقعاً از عجايب مخلوقات خداوند است و هيچ كسى توانايى آفرينش چنين موجودى را ندارد. امروز على رغم پيشرفت خارق العاده اى كه بشر در زمينه هاى مختلف علمى به دست آورده است، باز هم قدرت آفرينش يك مگس را ندارد. در اينجا سؤال ديگرى مطرح مى‏شود كه:

شنيده شده است كه در آستانه قرن بيستم بشر قدرت «شبيه سازى» پيدا كرده است; يعنى قسمتى از بدن يك حيوان، مثل گوسفند، را در شرايط خاصّى پرورش مى‏دهد تا تبديل به يك گوسفند كامل مى‏شود و اين مطلب، حتّى در مورد انسان نيز امكان پذير است كه حاصل آن انسانى است كه نه پدر دارد و نه مادر! با توجه به اين موضوع در مى‏يابيم كه بشر امروزى توانايى بر آفرينش چيزهاى بزرگتر و مهم تر از مگس را دارد. پس چگونه انسان را موجودى ناتوان در آفرينش مگس مى‏پنداريم؟

در جواب اين سؤال مى‏گوئيم كه اين عمل، آفرينش محسوب نمى‏شود; بلكه نوعى قلمه زنى است كه قبل از اين در مورد درختان با پيوند قسمت كوچكى از پوست شاخه يك درخت، درخت تنومندى پرورش مى‏يافت و ميوه مى‏داد. بدن انسان و حيوانات نيز همانند درختان اگر قطعه اى از آن به جاى ديگر پيوند زده شود، در شرايط ويژه اى رشد و نمو مى‏كند و تبديل به انسان كامل مى‏شود; زيرا ما معتقديم كه هر سلول انسان، واجد تمام ويژگى ها و خصوصيّات انسان است.

بنابراين، شبيه سازى همان قلمه زدن و پيوند زدن است و مسأله حيات و آفرينش هنوز هم از معمّاهاست!

پلى به سوى توحيد در ماه توحيد

 

ما هر كسى باشيم و هرچيزى داشته باسيم، در مقابل «قادر مطلق» و «خداوند عالم»، بسيار ضعيف و ناتوانيم; يكى از نمونه هاى ضعف و ناتوانى انسان، در برابر بيمارى مهلك «سرطان» آشكار شده است. سلول هاى انسان روى حساب و نظم خاصّى رشد و نمو مى‏كنند; حال اگر يك سلول حساب و نظمش بهم بخورد و رشد بى رويه اى كند، سلول هاى اضافه اى رشد نموده و تشكيل يك «غده سرطانى» مى‏دهد و كم كم ريشه مى‏دواند و تمام عضلات بدن انسان را از كار مى‏اندازد. تمام انسان ها با وجود علم و امكانات فراوانى كه در اختيار دارند تاكنون نتوانسته اند راهى براى جلوگيرى طغيان يك سلول بيابند و بر اين بيمارى كه هر روز افراد زيادى را به دام مرگ مى‏برد، غلبه كنند. علاوه بر اين كه شيوع بيمارى خطرناك ترى به نام «ايدز» نيز انسان را ناتوان كرده است «ضَعُفَ الطّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ».

پس بياييد، همه باهم، اقرار كنيم كه: خدايا! عزّت، قدرت، علم، زندگى، مرگ، روزى، آفرينش و پرستش و همه چيز از آنِ توست و در يك جمله، تمام خيرات و كليد سعادت در دست توست و تو برهمه چيز قادر و توانايى!. ما تو را مى‏پرستيم و از تو كمك مى‏جوييم «إِنَّكَ عَلى كُلِّ شىء قَدير[5]».

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  سوره انبياء، آيه 63.

2 .  سوره انبياء، آيات 64 و 65.

3 . سوره انبياء، آيات 66 و 67.

4 . تفسير نمونه، جلد 14، صفحه 172.

5 . سوره آل عمران، آيه 26.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سي و پنجمين مثال: توحيد و شرك

 

در آيه 31 سوره حج، سى و پنجمين مثال از امثال القرآن چنين مطرح شده است:

 

وَمَنْ يُشْرِكْ بِالله فَكَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ اَوْ تَهْوى بِهِ الرّيحُ فى مَكان سَحيق

 

و هركس براى خداوند همتايى قراردهد، گويى از آسمان سقوط كرده و پرندگان (در وسط هوا) او را مى‏ربايند، و يا تندباد او را به جاى دور دستى پرتاب  مى‏كند.

 

دور نماى بحث

 

اين مثال پيرامون يكى از مهمترين مسائل و مباحث دينى كه مورد تأكيد و اهتمام تمام اديان است; يعنى شرك و توحيد، بحث مى‏كند. توحيد و شرك در اين آيه شريفه به آسمان و سقوط از آن تشبيه شده است كه شرح آن خواهد آمد.

 

شرح و تفسير

 

«وَ مَنْ يُشْرِكَ بِالله فَكَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ» ـ در اين آيه شريفه، توحيد تشبيه به آسمان و شرك تشبيه به سقوط از آسمان داراى خورشيد، ماه و ستارگان شده است و اينها منبع نور و روشنايى و بركت هستند علاوه بر اين كه خود آسمان از زيبايى خاص و عظمت خيره كننده اى برخوردار است. بنابراين «توحيد» مركز نور و عظمت خداست و براى موحدّين بركت و روشنايى به ارمغان مى‏آورد و شرك همانند سقوط از آسمان توحيد است.

با توجه به اين مقدمه، آيه شريفه مى‏فرمايد: كسانى كه يكتايى و بى همتايى خداوند يگانه را نپذيرند و براى خداوند شريك بگيرند و از صفّ موحدّين خارج شوند، گويا از آسمان به سوى زمين سقوط كرده اند و مسلّم و طبيعى است كه چنين انسانى، از چنگال مرگ نجات نخواهد يافت.

«فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ اَوْ تَهْوى بِهِ الرّيْحُ فى مَكان سَحيق» ـ چنين انسان مشركى كه از آسمان سقوط كرده است، هرگز نجات پيدانمى كند; زيرا در وسط زمين و آسمان به يكى از دو بلاى زير گرفتار مى‏شود كه نتيجه هردو مرگ و نابودى است:

1 ـ گرفتار پرندگان گوشتخوار آسمان مى‏شود، در اين صورت هر قطعه از گوشت بدنش خوراك يكى از لاشخورها مى‏شود و در نهايت تنها استخوان هايش به زمين مى‏رسد.

2 ـ اگر چنين گرفتار نشود و از شرّ لاشخوران، جان سالم به در برد، در وسط زمين و آسمان گرفتار طوفانى مى‏شود كه او را به نقطه دور دست پرتاب مى‏كند; جايى كه دسترسى به هيچ انسانى ممكن نيست تا او را از اين گرفتارى برهاند.

خلاصه اين كه، طبق اين آيه شريفه، انسان مشرك به كسى تشبيه شده است كه از آسمان سقوط كند و در وسط راه، يا گرفتار لاشخورها شود و يا به وسيله طوفان به مكان دور دست كه از دسترسى انسان ها خارج است پرتاب گردد.

 

پيام هاى آيه

 

1- منظور از پرندگان گوشتخوار، هوى و هوس است.

 

همان گونه كه گذشت، انسان مشرك كه از آسمان سقوط مى‏كند، يا گرفتار پرندگان گوشتخوار مى‏شود و يا در چنگال طوفانى سهمگين اسير مى‏گردد. بعيد نيست منظور از پرندگان گوشتخوار و لاشخورها، «هوى و هوس» باشد.[1]

انسان مشرك گرفتار هوى و هوس مى‏باشد، بعضى از هوى و هوس ها، آبروى انسان را مى‏ريزد; بعضى از آنها، انسانيّت انسان را لكه دار مى‏كند; قسمتى از آن، شجاعت انسان را از بين مى‏برد; برخى نيز جوانمردى را از انسان سلب مى‏كنند و... در نتيجه چيزى از انسان مشرك باقى نمى‏ماند و لاشخور هوى و هوس، تمام شخصيّت و انسانيّت او را برباد مى‏دهد.

 

2- منظور از «ريح» در آيه، شيطان سركش است.

 

منظور از طوفانى كه انسان مشرك را از وسط زمين و آسمان گرفته و او را به نقطه اى دور از دسترس برده و در آنجا متلاشى مى‏كند، ممكن است اشاره به شيطان طغيانگر باشد[2]; يعنى اگر شخص مشرك از چنگال هوى و هوس نجات پيدا كند و شخصيّت او توسّط هوى و هوس قربانى نگردد، اسير شيطان سركش مى‏گردد و شيطان او را در نقطه اى كه هيچ يار و ياورى نباشد، مى‏برد و گمراه و بدبخت مى‏نمايد.

 

3- مشرك آرامش ندارد.

 

جاذبه زمين ـ كه يكى از نعمت هاى بزرگ خداوند است ـ سبب مى‏شود كه اشياء وزن داشته باشند. اگر جاذبه زمين و وزن اشياء نبود، هيچ چيز در اين جهان استقرار نداشت. خانه ها، مزرعه ها، كارخانه ها، مدرسه ها، بيمارستان ها و تمام اشياء بر اثر جاذبه زمين و وزن اشياء در جاى خود مستقرند. اين جاذبه فقط در كره زمين باعث جذب اشياء به سوى مركز زمين و در نتيجه باعث وزن اشياء مى‏شود; امّا هرچه از ميدان جاذبه زمين دور شويم، تأثير جذب آن نيز كمتر مى‏شود و در واقع خارج از ميدان جاذبه زمين، اشياء فاقد وزن هستند; به همين خاطر دانشمندان علوم فضايى، افرادى را كه قصد فضانوردى دارند، مدّتى با فراهم كردن فضاى مناسب با بىوزنى اشياء، تحت تعليم و تمرين قرار مى‏دهند تا آمادگى لازم را براى ورود به فضاى بى وزن داشته باشند.

يكى از راه هاى تجربه بىوزنى سقوط هاى آزاد از نقاط بلند است كه در آن انسان هنگامى كه در وسط زمين و آسمان قرار مى‏گيرد، بىوزنى را تجربه مى‏نمايد; آن هنگام كه به اصطلاح دل انسان خالى مى‏شود و حالت خاصّى به او دست مى‏دهد.

به اين جهت، پزشكان معتقدند كه بسيارى از افرادى كه سقوط مى‏كنند، قبل از رسيدن به زمين سكته مى‏كنند و مى‏ميرند.

بنابراين، وقتى كه مشرك از آسمان سقوط مى‏كند، در وسط راه بىوزنى و خلأرا در خود احساس مى‏كند و بر اثر اين بى وزنى، اضطراب سراسر وجود او را مى‏گيرد. پس انسان هرگاه از توحيد جدا شود و به شرك روى آورد، گويى با آرامش خداحافظى كرده و با اضطراب و نگرانى هم آغوش گشته است كه «اَلا بِذِكْرِ الله تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ[3]» تنها در سايه تو حيد آرامش وجود دارد و شرك و بت پرستى مايه اضطراب است.

اين مطلبى است كه خود مشركين هم بدان اعتراف دارند; در آيه شريفه 65 سوره عنكبوت آمده است: «فَإِذا رَكِبُوا فِى الْفُلكِ دَعَوُا الله مُخْلِصينَ لهُ الدّينَ» هنگامى كه بت پرستان و مشركان، سوار بر كشتى در وسط دريا اسير موج هاى خروشان گشته و خود را در چند قدمى مرگ مى‏بينند، اضطراب و نگرانى بزرگى آنها را فرامى گيرد، در اين حال ديگر شرك و بت پرستى به آنها آرامش نمى‏دهد; بلكه براى رسيدن به آرامش، سراغ توحيد رفته و از روى اخلاص، خداوند يكتا را مى‏خوانند; چون مى‏دانند بت وسيله نجات و مايه آرامش آنها نيست; هر چند، توحيد آنها موقّتى است و هنگامى كه از خطر رهايى يابند و پاى سلامت به ساحل بگذارند، دوباره راه شرك و بت پرستى را پيش مى‏گيرند.

خلاصه اين كه: شرك و بت پرستى، مايه اضطراب و نگرانى و توحيد و يكتاپرستى، مايه آرامش است.

 

4- مشرك از خود اراده اى ندارد.

 

انسان قبل از سقوط قادر به تصميم گيرى است; اما وقتى سقوط كرد و در بين زمين و آسمان به صورت معلّق درآمد، ديگر توانايى و اراده بر تصميم گيرى ندارد. انسان مشرك نيز هنگامى كه از آسمان توحيد سقوط كند، فاقد اراده و قدرت تصميم گيرى است.

 

اهمّيّت توحيد

 

«توحيد» مهمترين مبحث قرآن مجيد و ساير كتب آسمانى است. انبياء و پيامبران و جانشينان آنان، همگى مردم را به توحيد دعوت نموده و از شرك و بت پرستى باز مى‏داشتند.

خلاصه اين كه، در تعليمات دينى مسأله اى مهمتر از توحيد و شرك وجود ندارد.

شاهد اين سخن، دو آيه از قرآن است كه در دو جاى سوره نساء عيناً تكرار شده است; خداوند متعال در آيه 48 و 116 اين سوره مى‏فرمايد:

 

اِنَّ الله لايَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِه وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ

 

گناهى كه هرگز بخشيده نمى‏شود، شرك است; امّا غير از شرك، ساير گناهان، قابل بخشش است. و خداوند هركس را بخواهد مى‏بخشد.

 

اين نكته قابل توجه است كه منظور از بخشش ساير گناهان بجز شرك، بخشيدن گناهان بدون توبه است و گرنه، با توبه، حتّى شرك هم قابل بخشش است. قبل از بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) اكثر اصحاب آن حضرت(صلى الله عليه وآله)بجز افراد اندكى همانند حضرت على(عليه السلام)بقيه همه مشرك بودند و هنگامى كه اسلام آوردند و توبه كردند; بخشوده شدند.

بنابراين، اگر گناهكارى بدون توبه از دنيا برود و گناه او شرك باشد، اميدى به نجات او نيست و محال است بخشيده شود; امّا اگر گناهان ديگرى داشته باشد، هرچند توبه نكرده باشد، امكان بخشش از سوى خداوند يا شفاعت اولياء الله هست، ولى شرك نه قابل بخشش است و نه مورد شفاعت. اين مطلب، اهمّيّت فوق العاده توحيد و خطر عظيم شرك را در زندگى دنيا و آخرت مى‏رساند. توحيد سرچشمه تمام سعادت ها و شرك نابود كننده همه خوبيهاست.

سؤال : چرا توحيد اين قدر اهمّيّت دارد و شرك تا اين حد نكوهش شده است؟

پاسخ : فلسفه اهمّيّت فوق العاده توحيد و نكوهش شديد شرك و بت پرستى امور مختلفى است كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

1 ـ اوّلين اثر توحيد و پرستش خداى يكتا اتّحاد و يكپارچگى جوامع انسانى است. انسان ها از حيث زبان، رنگ، نژاد، عقايد، تفكّر، آداب رسوم، فرهنگ و مانند آن باهم متفاوتند; مثلاً در كشور خود ما ايران كه قسمت كوچكى از جهان را تشكيل مى‏دهد، انواع زبان، آداب و رسوم و فرهنگ ديده مى‏شود; حال در دنياى به اين وسعت با وجود صدها قوم و نژاد و هزاران زبان و گويش محلّى و فرهنگ هاى متفاوت چه چيز حلقه اتّصال بين آنهاست؟ نقطه مشترك آنها چيست؟ اگر قرار باشد كه روزى همه مردم جهان تحت لواى حكومت واحد جهانى ادامه زندگى دهند، قدر مشترك آنها چيست؟

بى شك مهم ترين عامل وحدت و يكپارچگى مردم جهان كه نشأت يافته از اساسى ترين ريشه هاى اعتقادى شان باشد، مسأله توحيد و يكتا پرستى است. اين، محور بسيار خوب و ريسمان محكمى است كه همه مى‏توانند به آن چنگ بزنند.

خداوند متعال در آيه 64 سوره آل عمران، با اشاره به همين مطلب مى‏فرمايد:

 

يا اَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلى كَلِمة سَواء بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ اَلاَّ نَعْبُدُ اِلاّ الله وَلا نُشْرِكَ بِه شَيْئاً وَ لا يَتّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً اَرْباباً مِنْ دُونِ الله

 

اى اهل كتاب بياييد به يك حلقه اتّصال كه مشترك بين ما و شماست چنگ بزنيم; بنده يك خدا و مطيع فرمان و تصيمم و اراده او باشيم.

 

تجلّى اين اتّحاد و يكپارچگى را مى‏توان در موسم حج در سرزمين حجاز مشاهده كرد كه  چگونه چند ميليون مسلمان از كشورهاى مختلف جهان، با رنگها، زبانها، فرهنگها و آداب رسوم مختلف، سوى كعبه معبود يكتا، همچون جويبارهاى زلالى كه به قصد پيوستن به درياى بيكران وحدت، از قله هاى بلند انسانيّت سرازير مى‏شوند و همه باهم چون رودى يكپارچه بر گِرد يك خانه مى‏چرخند و پيشانى بندگى را برآستان خداى واحد مى‏سايند. در نماز جمعه اى كه در مكه معظمه در جمعه قبل از عرفه، برگزار مى‏شود، بيش از يك ميليون نمازگزار در بزرگترين نماز جمعه مسلمانان در طول سال شركت مى‏كنند. تمام آنان در صفّ واحد بندگى در يك  لحظه، دست به دعا بلند مى‏كنند و سپس در برابر خداى بى همتا تعظيم نموده به  ركوع مى‏روند و با حفظ يكپارچگى و اتّحادشان سر از ركوع بر مى‏دارند و بعد يكدل و يك جان در برابر ذات احديّت به سجده مى‏افتند. وه كه چه باشكوه و زيباست اين يكپارچگى و اتّحاد![4] حال اگر اين اتّحاد جهانى شود و تمام مردم جهان روبه خدا آورند و همه انسان ها به «حبل الله» تمسّك بجويند، چه صحنه زيبايى به  وجود مى‏آيد.

خلاصه اين كه، يكى از آثار مهمّ توحيد و يكتا پرستى، وحدت و يكپارچگى است.

در مقابل، شرك عامل پراكندگى و اختلاف است. عرب جاهليّت كه سيصدو شصت عدد بت را پرستش مى‏كرد در واقع سيصدوشصت شكاف و تفرقه در جامعه كوچك خود ايجاد كرده بود و روشن است كه چنين جامعه اى دائماً درگير جنگ و جدال و آدمكشى بوده و از آرامش و سعادت بى بهره است; امّا همين مردم، وقتى كه يكتاپرست شدند و توحيد را پذيرفتند و در پناه هدايت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)متّحد و يكپارچه گشتند، توانستند بر ساير ملل هم فائق آيند.

2 ـ اثر ديگر توحيد، قوّت و قدرت موحّدين است، همانگونه كه شرك و بت پرستى سبب عجز و ناتوانى مشركين است. زمانى كه اسلام گسترش نيافته بود و در اقلّيّت قرار داشت، هر روز توطئه جديدى از سوى كفّار و مشركين عليه مسلمين و شخص پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)طرّاحى مى‏شد; روزى سران مشرك مكه خدمت ابوطالب ـ بزرگ قريش ـ رسيدند و از او خواستند كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را راضى نمايد تا با آنها به توافق برسد و به اصطلاح آتش بس اعلام كنند; پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)فرمودند: «شما در بيان يك كلمه با من موافقت كنيد، آنچنان قدرت و قوّتى خواهيد يافت كه بر تمام عرب مسلّط شويد و غير عرب ها هم به دين شما در آيند! گفتند: يك كلمه كه سهل است، حاضريم در ده كلمه با شما همراه شويم; حضرت فرمودند: «تَقُولُونَ لا اِله اِلاّ الله وَتَخْلَعُونَ الاَنْدادَ مِنْ دُونِه; به ريسمان توحيد چنگ زنيد و از شرك و بت پرستى دست برداريد; يعنى زير چتر توحيد درآييد تا قدرتمند گرديد.[5]»

اين جمله پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) هنوز هم براى جهانيان كه از جنگ ها و اختلافات خسته شده اند راهگشاست; زيرا تنها راه براى ختم اين مسائل و دستيابى به قدرت و عزّت توأم با امنيّت و آسايش و گسترش عدالت حقيقى، بازگشتن به سوى شجره طيّبه توحيد است.

بياييد قدرى بينديشيم كه چگونه اسلام عرب هاى جاهليّت مكه و مدينه را كه غرق در اختلاف و خونريزى بودند تبديل به انسان هاى مقتدر و باعزّتى كرد كه در سايه اتّحاد و برادرى توانستند در كمتر از نيم قرن، شرق و غرب عالم را فتح نمايند؟ آيا اين عظمت و شكوه، ثمره توحيد و يكتا پرستى و تمسّك آنان به حبل الله نبوده است!؟

3 ـ «توحيد» سبب آرامش جامعه انسانى است. عامل اصلى جنايات و گناهانى كه در دنيا انجام مى‏گيرد شرك و بت پرستى است. بت پرستى فقط پرستش چوب و سنگ نيست; پول پرستى، مقام پرستى، هوى پرستى و مانند آن، همه به نوعى بت پرستى است. هنگامى كه انسان اينها را بپرستد، از خداوند غافل مى‏شود; در اين صورت است كه مرتكب هر جنايتى مى‏شود.

همان گونه كه قبلاً نيز اشاره شد در بعضى روايات آمده است كه پس از ضرب اوّلين سكه پول، شيطان آن را بوسيد و بر چشمانش كشيد و بر روى قلبش گذاشت; سپس گفت: «اگر انسان ها شما را پرستش كنند، ديگر باكى نيست كه بت پرستى نكنند.[6]» بنابراين بت پرستى در عصر حاضر، كه تفكّر و انديشه، جايگزين جهل گشته است، نيز رواج دارد و روشن است كه چه جناياتى براى دستيابى به اين پول انجام مى‏شود. در چنين جوامعى، آرامش و امنيّت رخت بر مى‏بندد و درگيرى و نزاع جايگزين آن مى‏شود; امّا اگر جامعه، موحدّ و يكتاپرست باشد، آرامش خاصّى خواهند داشت.

براى رسيدن به جامعه توحيدى، گام نخست را بايد از بتخانه وجود خودمان برداريم و هر لحظه سرى به بتخانه دلمان بزنيم و بت هايى را كه در گوشه و كنار آن جاى گرفته اند، بشكنيم. بعضى از دلها همانند خانه كعبه بعد از اسلام است كه بت هاى آن را شكسته و خانه دل را از لوث وجود بت ها پاك و تطهير نموده اند; خوشا به حال صاحبان اين دلها!

ولى برخى ديگر از دلها، همانند خانه كعبه قبل از اسلام است كه در آن بتهاى فراوانى به چشم مى‏خورد; بت مال، بت ثروت، بت زن، بت فرزند، بت مقام، بت منيّت و... دل خانه خداست، بايد آن را از بت ها پاكسازى كنيم; آينه دل را از زنگار شرك و بت پرستى بشوييم تا تصوير زيباى صاحب اصلى خانه را مشاهده نماييم.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  تفسير نمونه، جلد 14، صفحه 95.

2 .  تفسير نمونه، جلد 14، صفحه 96.

3 .  سوره رعد، آيه 28.

4 . هر چند كه متأسّفانه از اين نماز جمعه استثنائى و از اين فرصت طلائى استفاده اى در جهت حلّ مشكلات جهان اسلام نمى شود; گويى مطالبى كه صدها سال قبل در چنين نماز جمعه اى ايراد مى شده، اكنون بدون كم و كاست تكرار مى شود!

5 .  فروغ ابديّت، جلد 1، صفحه 222. مشروح اين روايت در جلد اوّل همين كتاب صفحه 86 و 87 گذشت.

6 .  اين روايت به صورت كامل و به نقل از بحار الانوار، جلد 70، صفحه 137، در جلد اوّل اين كتاب، صفحه 355 ذكر شده است.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سي و چهارمين مثال: تنوّع مثال‏هاى قرآن

 

وَلَقَدْ صَرَّفْنا فى هذَالْقُرْآنِ للِنّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَل وَكانَ الاِنْسانُ اَكْثَرُ شَىْء جَدَلاً[1]

 

و در اين قرآن، از هرگونه مثلى براى مردم، بيان كرده ايم; ولى انسان بيش از هرچيز، به مجادله مى‏پردازد.

 

دور نماى بحث

 

در اين آيه شريفه، برخلاف ساير امثال القرآن، سخن از يك عينيّت خارجى نيست، بلكه از مسايل كلّى امثال القرآن و تنوّع مثال هاى قرآنى بحث مى‏كند تا شايد بيان اين مثال هاى مختلف و متعدّد، انسان ستيزه جو و مجادله گر را قانع و هدايت كند.

 

آيا آيه فوق از امثال القرآن است؟

 

در اين مورد بين مفسّران اختلاف است; برخى آن را جزء امثال القرآن شمرده اند و برخى ديگر آن را به عنوان امثال القرآن نپذيرفته اند. به اعتقاد ما، جواب اين پرسش، بستگى به تفسير و برداشت افراد و مفسّرين از امثال القرآن دارد; اگر منظور از مثال هاى قرآنى، مثال بريك شىء مشخّص و معيّن كه داراى وجود خارجى است، باشد ـ كه بسيارى از مثال هاى قرآن چنين است ـ آيه فوق از امثال القرآن محسوب نمى‏شود; ولى اگر اشاره كلّى به مثال هاى قرآن باشد، در اين صورت آيه فوق جزء امثال القرآن است; زيرا در اين آيه شريفه تنوّع مثال هاى قرآن بيان شده است.

لازم به تذكّر است كه برخى از مؤلّفين امثال القرآن، در اين راه اشتباه كرده اند. با نهايت احترام كه براى اين عزيزان قائل هستيم، بايد ياد آور شويم كه هر آيه اى كه در آن كلمه «مثل» آمده است، نمى‏توان آن را جزء امثال القرآن دانست; مثلاً در آيه شريفه «فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ[2]» كلمه مثل آمده است; ولى آيه شريفه ارتباطى با مثل هاى قرآنى ندارد، بلكه در مورد اعجاز قرآن مجيد است. يا در آيه شريفه «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَيَيْنِ[3]» نيز كلمه مثل آمده است; در حالى كه اين آيه نيز هيچ ارتباطى با امثال القرآن ندارد و در آن پيرامون ارث بحث مى‏شود. همان گونه كه در برخى از امثال القرآن كلمه مثل به كار نرفته است، ولى همه آن را جزء مثل هاى قرآنى شمرده اند.

نتيجه اين كه : بودن يا نبودن كلمه مثل دليل بر شمردن آن آيه از امثال القرآن نيست; بلكه هر آيه اى از آيات قرآن مجيد (چه كلمه مثل در آن باشد يا نباشد) كه يك مطلب عقلى پيچيده را در قالب يك امر محسوس و قابل فهم، براى همگان مطرح كند، جزء امثال القرآن محسوب مى‏شود.

 

شرح و تفسير

 

«وَلَقَدْ صَرَّفْنا فى هذَا الْقُرْآنِ لِلنّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَل» ـ كلمه «صَرَّفنا» از ماده تصريف است; «تصريف» به معنى «تبديل كردن، جابه جا نمودن و تغيير دادن» است. به «صرّاف» از اين جهت «صرّاف» مى‏گويند كه دائماً ارزهاى مختلف را به يكديگر تبديل مى‏كند; ريال را به دلار و دلار را به دينار تبديل مى‏كند و همچنين ساير ارزها.

«علم صرف» را نيز به اين جهت «علم صرف» ناميده اند كه كلمه واحدى را به اشكال مختلف و گوناگون در مى‏آورد و به الفاظ متفاوت تغيير مى‏دهد: ماضى، مضارع، اسم فاعل، اسم مفعول و مانند آن، جمع و تثنيه، مذكرّ و مؤنث، مخاطب و مغايب و متكلّم و... .

خداوند متعال، در اين آيه شريفه مى‏فرمايد كه ما در اين قرآن، مثال هاى مختلف و گوناگونى بيان كرديم و براى مردم، يك موضوع را در لباس هاى متفاوت و مختلف در آورديم و خلاصه مثال هاى متنوّعى بيان كرديم تا انسان هدايت شود.

«وَكانَ الاِنْسانُ اَكْثَرُ شَىْء جَدَلاً» ـ «جَدَل» يعنى چه؟

جدل به معناى «تابيدن طناب» است; اگر طناب خوب پيچيده و تابيده شود، عرب مى‏گويد: «جدلت الحبل» ـ اين لفظ در مورد دو نفر كه با هم كشتى مى‏گيرند و به يكديگر مى‏پيچيدند نيز اطلاق مى‏شود; همانطور كه در مسائل فكرى و منطقى نيز اگر دو نفر باهم به بحث بپردازند و در مباحثه، افكار آنها به همديگر بپيچد نيز اين لفظ استعمال مى‏شود.

نتيجه اين كه: «جدل» در ابتدا به پيچ و تاب طناب اطلاق شده است، سپس اين مفهوم توسعه يافته و به هر نوع پيچ و تاب مادّى، هرچند به صورت گلاويز شدن دو انسان به يكديگر باشد، نيز اطلاق گرديده و سپس در يك مفهوم و سيعتر، بر گلاويزى فكرى و منطقى نيز استعمال شده است. با توجه به توضيح بالا معناى آيه شريفه روشن مى‏شود.

خداوند در قرآن مجيد، براى هدايت انسان، از مثال هاى متنوّع و مختلف استفاده كرده است; ولى اين انسان، در مقابل حق به جدال بر مى‏خيزد و بيش از هر موجود با شعور ديگرى، جدل و ستيزه مى‏كند. انسان موجودى مجادله گر است و اين سبب مى‏شود كه در مقابل حق تسليم نشود; به همين جهت در صدر اسلام، افرادى بودند كه همه روز پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را مى‏ديدند و آيات الهى را از زبان مبارك آن حضرت(صلى الله عليه وآله)مى شنيدند; ولى ايمان نمى‏آوردند و بى ايمان از دنيا مى‏رفتند. در مقابل، افرادى هم بودند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)را نديدند و باشنيدن يك آيه از آيات دلنشين قرآن، ايمان آوردند. علّت اين امر روشن است; آن افراد انسان هاى مجادله گر و ستيزه جويى بودند كه تمام حقايق را با مجادله منقلب مى‏كردند; امّا آنهايى كه از دور جرعه هدايت را چشيدند و به حقّانيّت دين پيامبر ايمان آوردند، انسان هاى حقيقت طلب و هدايت جويى بوده اند، كه اين شرط اصلى هدايت است.

خداوند متعال در آغاز سوره بقره، در يك جمله كوتاه به اين مطلب مهم اشاره كرده است: «ذالِكَ الكِتابُ لارَيْبَ فيهِ هُدًى لِلْمُتَّقينَ; اين قرآن هدايتگر پرهيزكاران است». زيرا منظور از پرهيزكارى و تقوا در اين آيه شريفه تقواىِ مصطلح و معروف نيست; بلكه مراد از كلمه «متّقين» انسان هايى است كه تعصّب و لجاجت و عناد بى جا در برابر حق ندارند; قرآن نيز براى چنين انسان هايى مايه هدايت است; امّا كسانى كه اهل تعصّب و لجاجت و عناد در برابر حق مى‏باشند، قرآن نه تنها آنها را هدايت نمى‏كند، بلكه باعث گمراهى بيشتر آنان مى‏گردد!

ابولهب ها و ابو جهل ها كه از قرآن بهره اى نبردند، فاقد شرط حق پذيرى بودند و بديهى است كه براى بهره مندى از بركات نعمت هدايت، علاوه بر لزوم فاعليّت فاعل، قابليّت قابل نيز لازم است; مثلاً همانگونه كه بارانِ زلالِ شفّاف براى روييدن گياهان لازم است، زمين مساعد و آماده رويش را نيز مى‏طلبد.

 

پيام هاى آيه

 

1- تنوّع مثال هاى قرآن

 

سؤال : چرا قرآن مجيد از مثال هاى متنوّع استفاده كرده است؟ چرا مطلب و مضمون واحد را در قالب هاى مختلف بيان كرده است؟ گاهى به حيوانات مثال مى‏زند; زمانى به انسان هاى صالح يا فاسد مثال مى‏زند; برخى اوقات از گياهان در مثال ها استفاده مى‏نمايد; در جايى نيز نور آفتاب را مورد مثال خود قرار مى‏دهد و خلاصه، مثال هاى متنوّع و مختلفى بيان مى‏كند، دليل آن چيست؟

پاسخ : ساختمان فكرى افراد، همانند شكل ظاهرى آنها، متفاوت است; شخصيّت، ظرفيّت، قدرت تفكرّ و تحليل مسائل، ذوق و سليقه، فرهنگ افراد و مخاطبين، مختلف است. اگر گوينده اى بخواهد موفّق باشد و سخنانش در مخاطبين و شنوندگان كه از طيف مختلف هستند نافذ و مؤثّر باشد، بايد كلماتش را در قالب بيان هاى گوناگون و متنوّع بيان كند; زيرا برخى از مطالب با يك شيوه بيان خاص ممكن است در انسان پير مؤثّر باشد، امّا هيچ تأثيرى براى يك جوان نداشته باشد، يا جمله اى در شخص بى سواد نفوذ كند، ولى براى اشخاصى تحصيل كرده، نافذ نباشد; يا مطالبى براى زنان جنبه اثر پذيرى بيشترى دارد، در حالى كه براى مردان فاقد تأثير است و...

بنابراين، گوينده بايد با آگاهى از اين نكته مهم، مطلب خود را در عبارت هاى مختلف بيان كند تا در همه مخاطبين تأثير كند.

قرآن مجيد كه مخاطبين آن تمام انسان ها، از بعثت حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)تا قيام قيامت هستند و اين انسان ها در نقاط مختلف جهان، با سليقه ها و افكار و معلومات متفاوتى هستند، از مثال هاى متنوّع استفاده كرده است تا براى تمام مخاطبينش، در طول تاريخ مؤثّر باشد; به عبارت ديگر، چنين كتابى با وجود كثرت و تنوّع مخاطبين، نمى‏تواند با ادبيّات واحدى با همه سخن بگويد; بلكه مطالب خود را بايد با ادبيّات و شيوه هاى مختلف به مردم ارائه كند تا براى همگان قابل فهم باشد; به عنوان مثال، قرآن هنگامى كه در باره خودش بحث كرده است، اين مطالب را در قالب ها و مثال هاى مختلف و متنوّعى بيان كرده است; مثلاً در يك جا مى‏فرمايد:

 

قَدْ جائَكُمْ مِنَ الله نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ[4]

 

(آرى) از طرف خدا، نور و كتاب آشكارى به سوى شما آمد.

در اين آيه شريفه، قرآن رابه نور تشبيه مى‏كند; نور آفتاب در همه چيز نفوذ مى‏كند و تأثير مى‏گذارد; تأثير و نفوذ قرآن مجيد در اين آيه شريفه به نور آفتاب تشبيه شده است; امّا در جاى ديگر ـ آيه 24 و 25 سوره ابراهيم ـ، قرآن مجيد را به درختى هميشه بهار تشبيه مى‏كند كه در تمام فصلهاى سال ميوه دارد:

 

اَلـَمْ تَرَكَيْفَ ضَرَبَ الله مَثَلاً كَلِمَةً طَيَّبَةً كَشَجَرَة طَيّبَة اَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِى السَّماءِ تُؤتى اُكُلَها كُلَّ حين بِاِذْنِ رَبها وَيَضْرِبُ الله الاَمْثالَ لِلنّاسِ لَعَلهمْ يَتَذَكَّرُونَ; آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيّبه (و گفتار پاكيزه) را به درخت پاكيزه اى تشبيه كرده كه ريشه آن (در زمين) ثابت و شاخه هاى آن در آسمان است كه هر زمان ميوه خود را به اذن پروردگارش مى‏دهد؟! و خداوند براى مردم، مثل ها مى‏زند; شايد متذكّر شوند (و پند گيرند).

 

يكى از تفسيرهاى «كلمه طيّبه»، قرآن كريم است.[5] قرآن كريم همانند درخت پربار و پاكيزه اى است كه بركات آن هميشگى و همگانى است و هركس در حدّ ظرفيّت و توان خود مى‏تواند از ميوه هاى آن بهره بردارى كند.

در آيه ديگرى، وسعت «كلام حق» را مورد بحث قرار داده و مى‏فرمايد:

 

«قُلْ لَوْكانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفِدَ كَلِماتُ رَبّى وَلَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً[6]; بگو اگر درياها براى (نوشتن) كلمات پروردگارم مركّب شود، درياها پايان مى‏گيرد، پيش از آن كه كلمات پروردگارم پايان يابد; هر چند همانند آن (درياها) را كمك آن قرار دهيم!

 

يكى از تفسيرهاى اين آيه شريفه نيز قرآن مجيد است.[7] بطون و مفاهيم و تفسير و مصاديق جديد قرآن مجيد آن قدر گسترده و وسيع است كه اگر تمام درياها براى نوشتن آن مركّب شود، كفايت نمى‏كند و جوابگو نيست.

هنگامى كه به سخنان زيبا و پرمحتواى ائمه معصومين(عليهم السلام)مراجعه كنيم، خواهيم ديد كه آنان نيز با مخاطبان مختلف، به عبارت هاى گوناگون و متفاوتى سخن گفته اند; مثلاً در پاسخ به سؤالاتى كه در مورد قدرت خداوند مطرح مى‏شد به هر فردى به تناسب شناخت و معرفت و ظرفيّت و نيروى ادراكشان جواب هاى متفاوتى مى‏دادند. به نمونه هايى از اين گونه پرسش و پاسخ ها توجه كنيد:

سؤال : آيا خداوند قدرت دارد تمام جهان هستى را داخل يك تخم مرغ جاى دهد، به گونه اى كه نه تخم مرغ ذره اى بزرگ شود، و نه جهان هستى ذره اى كوچك شود؟

پاسخ : پاسخ امام على(عليه السلام) چنين است: «اِنِّ الله تَبارَكَ وَتَعالى لا يُنْسَبُ اِلى الْعَجْزِ وَالَّذِى سَأَلْتَنى لا يَكُون[8]; خداوند قادر، هرگز توصيف به عجز نمى‏شود; ولى انجام آنچه را كه تو سؤال مى‏كنى (ذاتاً) غير ممكن است.»

اگر اين سؤال شكافته شود، اساساً سؤال غلطى است; به تعبير ديگر، صورت مسأله اشتباه است; زيرا مفهوم اين سؤال اين است كه با فرض تحقّق اين امر، بايد جهان هستى ضمن بزرگ بودن، كوچك هم باشد; مثل اين كه گفته شود موجودى در عين اين كه ده متر است در همان لحظه 20 متر باشد، اين، تناقض و محال است و صورت مسأله غلط است. اگر شما از دانش آموزى بخواهيد كه 20 عدد گردو را بين 30 نفر تقسيم كند به صورتى كه به هر يك از آنان يك گردوى كامل و درست برسد و او اين كار را نتواند انجام دهد در اين حال، آيا اشكال از دانش آموز است يا از تقاضاى غير ممكن شما؟ قطعاً اين امر نشانگر عدم توانايى دانش آموز در انجام اين كار نيست، بلكه صورت سؤال و تقاضاى شما غلط است.

خلاصه اين كه چون امام مى‏دانست كه سؤال كننده از هوش و استعداد بالايى برخوردار است و با مسائلى چون «تناقض» و «محال» و مانند آن ها آشنايى دارد چنين  پاسخ مى‏دهد; ولى امام رضا(عليه السلام) در پاسخ شخص ديگرى كه همين سؤال را مى‏پرسد، مى‏فرمايند: «آرى، خداوند اين كار را كرده است; با چشمت به جهان بنگر، جهان درون جشم تو جاى مى‏گيرد، بدون اين كه جهان كوچك شود![9]» يعنى چون اين فرد قدرت درك و فهم نفر قبل را نداشت; امام به شكل ديگرى پاسخش را داد.

نتيجه اين كه با هر مخاطبى بايد به اندازه توان و فهم و دركش صحبت كنيم[10] و اين نه تنها عيب و نقصى محسوب نمى‏شود و حمل بر كم سوادى يا بى سوادى نمى‏گردد بلكه هنر بزرگى است و در واقع نشانگر قدرتِ بيان گوينده مى‏باشد; به همين جهت، بايد مبلغّين و گويندگان ما به زبان تمام مخاطبين آشنا باشند تا بتوانند در دل همه آنها نفوذ كرده و بر قلب همه تأثير گذار باشند و گرنه موفّقيتّى نخواهند داشت.

 

2- ممنوعيّت جدال

 

جدال و مراءِ ناحق در اسلام حرام و از گناهان كبيره است. به همين جهت مناظره هايى مطلوب اسلام است كه قصد دو طرف روشن شدن حق و حقيقت باشد و هر دو، در جستجوى حق باشند; امّا اگر نيّت هر كدام فقط غلبه بر ديگرى باشد، در اين صورت جدال حرام مى‏باشد. در مناظرات اسلامى، هر يك از طرفين بايد شجاعت پذيرش حق را داشته باشند.

در باره «جدال و مراء» به يك آيه و دو روايت توجه كنيد:

1 ـ در آيه شريفه 3 سوره حج مى‏خوانيم:

 

وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى الله بِغَيْرِ عِلْم وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطان مَريد

 

گروهى از مردم، بدون هيچ علم و دانشى، به مجادله در باره خدا بر مى‏خيزند و از هر شيطان سركشى پيروى مى‏كنند.

برخى انسان ها بدون علم و اطّلاع كافى  و از روى هوى و هوس در باره خدا و توحيد بحث و مجادله مى‏كنند; چنين انسان هاى جدال گر، پيرو شيطان گردنكش هستند; زيرا شيطان نيز از راه «جدال» به انحراف كشيده شد او هنگامى كه خداوند به فرشتگان دستور سجده بر آدم را داد، جدال توأم با قياس كرد و گفت: «من سجده نمى‏كنم; چون آدم از خاك آفريده شده است و من از آتش و آتش برتر از خاك است![11]» در حالى كه سجده بر آدم به خاطر روح خدايى بود كه در آن گِل دميده شده بود. و اين جدال باعث شقاوت و بدبختى شيطان شد.

نتيجه اين كه، انسان هاى جدال گر، پيروان شيطان هاى گردنكش هستند.

2 ـ حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در روايتى فرمودند:

 

ما ضَلَّ قَوْمٌ اِلاّ اَوْثَقُوا الْجَدَلَ[12];  هيچ قوم و ملّتى گمراه نشد، مگر به خاطر جدال و مجادله.

 

طبق اين روايت جدال همواره سبب گمراهى مى‏گردد.

3 ـ حضرت على(عليه السلام) در روايت كوتاهى مى‏فرمايند:

 

اَلْجَدَلُ فِى الدّينِ يُفْسِدُ الْيَقينَ[13]; جدال و ستيزه جويى غير منطقى در مسائل دينى، يقين و ايمان انسان را فاسد مى‏كند.

 

نتيجه اين كه، جدال غير منطقى سبب گمراهى و نابود كننده يقين است و جدال گران پيروان شيطان هاى سركشند; بنابراين بايد سعى كنيم در مقابل حق تسليم باشيم.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 . سوره كهف، آيه 54 .

2 .  سوره بقره، آيه 23.

3 . سوره نساء، آيه 11.

4 .  سوره مائده، آيه 15.

5 .  ترجمه، تفسير الميزان، جلد 23، صفحه 78.

6 .  سوره كهف، آيه 109.

7 .  مجمع البيان، جلد 6، صفحه 498.

8 . بحار الانوار، جلد 4، صفحه 143، حديث 10 (به نقل از پيام قرآن، جلد 4، صفحه 185).

9 . همان مدرك .

10 .  شرح بيشتر را در پيام قرآن، جلد 4، صفحه 183 به بعد مطالعه كنيد.

11 .  سوره اعراف، آيه 12.

12 .  بحارالانوار، جلد 2، صفحه 138.

13 .  ميزان الحكمة، باب 492، حديث 2285.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سي و سومين مثال: زندگى دنيا

 

خداوند متعال در آيات 45 و 46 سوره كهف مى‏فرمايد:

 

وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنيا كَمآء أنْزَلْناهُ مِنَ السَّمآءِ فَآخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ الله عَلى كُلِّ شَىء مُقْتَدِراً أَلْمالُ وَ البَنُونُ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنيا وَ الْباقِياتُ الصّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيرٌ اَمَلاً

 

(اى پيامبر!) زندگى دنيا را براى آنان به آبى كه از آسمان فرو مى‏فرستيم تشبيه كن. همان آبى كه به وسيله آن، گياهان زمين (سرسبز مى‏شوند و) درهم فرو مى‏روند; امّا بعد از مدّتى مى‏خشكند و بادها آنان را به هر سو پراكنده مى‏كنند و خداوند بر همه چيز تواناست. مال و فرزند، زينت زندگى دنياست و باقيات صالحات ] = ارزش هاى پايدار و شايسته  [ثوابش نزد پروردگارت، بهتر و اميد بخش تر است.

 

دورنماى بحث

 

خداوند متعال در اين مثال زيباى قرآنى، زندگى دنيا را به آب باران تشبيه كرده است. خصوصيّت بارز آب باران آن است كه چند صباحى مايه طراوت و نشاط گياهان و درختان است; ولى اين طروات و سرسبزى با فرا رسيدن فصل پائيز كه آغاز ايّام مرگ موقّت گياهان است به پايان مى‏رسد و به اين ترتيب يك دوره كوتاه و گذرا از عمر گياهان سپرى مى‏شود و اين در واقع هشدارى است به انسان هاى غوطهور در زندگى دنيا تا دريابند كه زندگى آنها نيز روزى به فصل پائيز خود خواهد رسيد.

 

شرح و تفسير

 

«وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنيا» ـ اى پيامبر ما! براى مسلمانان در مورد زندگانى دنيا كه در آن غوطهور شده اند، مثالى بزن!

خداوند چرا اين مثال را در اينجا مطرح كرده است؟ شايد علّت آن آيات دوازدهگانه قبل از آن باشد كه در آن آيات عاقبت دنيا پرستان و كسانى كه غرق در زندگى مادّى گشته اند، بيان شده است و به دنبال آن، براى روشن شدن حقيقت زندگى دنيا اين مثال مطرح شده است.

«كَمآء أنْزَلْناهُ مِنَ السَّمآءِ» ـ اين آب از آسمان نازل مى‏شود و بر سراسر زمين ـ هم بر زمين هاى نمكزار و هم بر زمين هاى شيرين و آماده ـ مى‏بارد; ولى بهره همه زمين ها يكسان نيست; بلكه اين نعمت الهى در برخى از زمين ها مايه عذاب الهى و در برخى ديگر عامل حيات مى‏شود!

«فَآخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَرْضِ» ـ آبى كه از آسمان نازل مى‏شود و بر زمين هاى شيرين و آماده مى‏بارد; گياهان زيبا و پر طراوت و با نشاط فراوانى را مى‏روياند. گياهان مختلف و متفاوتى كه هركدام از آنها، نشانه اى از قدرت بى انتهاى پرودگار است. آب زلال و صاف باران و زمين آماده رويش كه مايه سرسبزى درختان و گياهان است، منظره دل انگيز و خيره كننده اى را در فصل بهار و تابستان به نمايش مى‏گذارد كه چشم حقيقت بين هر بيننده اى را به تحسين وا مى‏دارد.

«فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ» ـ امّا اين طراوت و سرسبزى و نشاط، كه چهره زمين خاكى را زيبا كرده است، عمرى كوتاه دارد; زيرا پس از چند صباحى كه فصل بهار و تابستان سپرى شود، كم كم سرسبزى و نشاط جايشان را به زردى و مرگ مى‏دهند و با وزش بادهاى سرد پائيزى كه پيام آور مرگ ظاهرى طبيعت است، برگ هاى زرد درختان كه روزى زيبايى و سرسبزيشان را به رُخ طبيعت مى‏كشيدند، با كوچكترين حركتى از شاخه جدا گشته و با چندين چرخش بر زمين رها مى‏شوند تا در دل خاك مدفون گردند.

«وَ كانَ الله عَلى كُلِّ شَىء مُقْتَدِراً» ـ البته اين تغيير و تحوّلات و دگرگونى ها در مورد موجودات جهان و انسان است كه از حيث وجود و بقا، فقير و محتاج به قدرت خداوند هستند; ولى ذات حق تعالى، در هرحال مقتدر و توانا است و گذر زمان و تحوّلات فصلى و جوّى، هيچ تأثيرى در وجودش ندارد و در واقع اين خداوند است كه در اوج اقتدار و قدرت باعث تحوّلات عالم هستى مى‏شود و همه چيز جز ذات پاكش در تغيير است.

آرى! خداوند بر همه چيز قادر و تواناست!

«أَلْمالُ وَ البَنُونَ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنيا» ـ مال و فرزند، كه سرمايه زندگى انسان است، نيز همانند گياهان است كه در دوره اى از زندگى شايد مايه زيبايى و مباهات گردد; ولى اينها، چيزى نيست كه بتوان بر آن تكيه و اعتماد كرد تا در دنيا و آخرت موجب نجات انسان باشند.

«وَ الْباقِياتُ الصّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيرٌ اَمَلاً» ـ آنچه را كه مى‏توان به عنوان پشتوانه مورد استفاده قرار داد و به آن اميد بست و ذخيره خوبى در نزد خداوند متعال دانست، كارهاى شايسته ماندگارى است كه در اين آيه شريفه به عنوان «باقيات صالحات» مطرح شده است.

آرى! اعمال نيك و ارزش هاى پايدار و شايسته، پشتوانه معتبر و قابل اعتمادى براى انسان است كه رنگ جاودانگى دارد و پائيز و مرگ ندارد.

زندگى دنيا به چه چيز تشبيه شده است؟

 

سؤال : آيا زندگى دنيا در آيه شريفه به گياهان و درختان با طراوتى كه عمر كوتاه آن با آمدن پائيز به پايان مى‏رسد، تشبيه شده است ـ همان گونه كه شرح آن گذشت ـ يا به بارانى كه از آسمان به صورت صاف و شفّاف نازل مى‏شود تشبيه شده است؟

اگر مراد صورت دوم باشد، بايد ببينيم كه چه وجه شباهتى بين زندگى دنيا و باران وجود دارد؟

پاسخ : انصاف اين است كه هر دو معنى صحيح و هر دو تشبيه درست مى‏باشد كه شرح تشبيه زندگى دنيا به گياهان به طور مفصّل گذشت; امّا وجه تشبيه به باران اين است كه باران از آسمان فرو مى‏ريزد و در درون كالبد گياهان و درختان قرار مى‏گيرد و به آنها جان و نيرو و نشاط مى‏بخشد و گل و گياهان زيبا و سرسبزى مى‏روياند; ولى پس از مدّت كوتاهى كه عمر گياهان به پايان مى‏رسد، آب موجود در آن نيز تبخير گشته و كالبد بى جان و زرد و بى طراوت گياهان را ترك مى‏كند و دو باره به آسمان باز مى‏گردد و همين امر باعث نابودى و از بين رفتن گياهان مى‏شود.

آرى! باران از آسمان مى‏آيد تا ضمن رسوخ در جان موجودات به آنها حيات بخشد. و پس از چندى به آسمان باز مى‏گردد «إنّا لِله وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ[1]» تا سنّت بازگشت به اصل خويش را حفظ كند.

هدف از تشبيه زندگى دنيا به آب باران اين است كه به انسان بفهماند كه اى انسان! روح تو نيز همانند آب باران از عالم بالا آمده و در درون جسم و كالبد مادّى ات قرار گرفته است; پس اى انسان! از لحظات زندگى ات بهترين استفاده را بكن و تلاش نما كه در طول عمر كوتاهى كه دارى با انجام اعمال نيك و صالح و اطاعت و بندگى محض در برابر ذات حق تعالى توشه اى برگيرى كه ذخيره سفر آخرت و پرواز به سوى سراى عقبى و عالم عليا باشد. پس قدر لحظات زندگى زود گذر دنيا را بدان و از آن نهايت استفاده را ببر!

يكى از دانشمندان، روح انسان ها را به غوّاصانى تشبيه مى‏كند كه براى يافتن جواهرات و لؤلؤ و مرجان ها ناچارند كه به اعماق درياها فرو روند و اين امر ممكن نيست مگر اين كه وزنه سنگينى را به پايشان ببندند و به اعماق درياها فرو روند و پس از يافتن جواهرات و لؤلؤ و مرجان ها، آن وزنه ها را از پايشان جدا نمايند تا بتوانند دو باره به سطح آب بازگردند.

انسان نيز در اين عالم مانند همان غوّاصان درياست كه به دنبال جواهرات معنوى كه همانا كسب مقامات انسانى و كمالات اخلاقى و طاعت و بندگى در برابر يكتاى بى همتاست، در درياى موّاج هستى غوطه ورند تا ايّامى را در بند و اسارت تن خاكى و زخارف دنيوى سپرى نمايند; امّا در اين مسير، آن انسانى موفّق و پيروز خواهد بود كه هم صيد خوبى كرده باشد و هم به آسانى خويشتن خويش را از قيد و بند تن خاكى رها نموده و به سوى سراى باقى آزادانه پر و بال گشايد.

 

تفاوت اين آيه و آيه 24 سوره يونس

 

در آيه 24 سوره يونس ـ كه پيرامون آن در جلد اوّل اين كتاب مفصّلاً بحث شد[2] ـ مى‏خوانيم:

 

اِنَّما مَثَلُ الحَياةِ الدُّنْيا كَماء اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَرْضِ مِمّا يَأْكُلُ النّاسُ وَ الاَنْعامُ حَتّى اِذا أخَذَتِ الاَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُها أنهمْ قادِرُونَ عَلَيْها أَتاها أَمْرُنا لَيْلاً اَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوم يَتَفَكَّرُونَ

 

مَثَل زندگى دنيا، همانند آبى است كه از آسمان نازل كرده ايم كه (از ثمرات آن، رويش) گياهان (گوناگون) زمين است كه مردم و چهارپايان از آن مى‏خورند; تا زمانى كه زمين، زيبا و آراسته مى‏گردد و آن گاه كه اهل آن مطمئن مى‏شوند كه مى‏توانند از آن بهره مند گردند; (ناگهان) فرمان ما، چه در شب يا در روز، (براى نابودى آن) فرا مى‏رسد; (سرما يا صاعقه اى را بر آن مسلّط مى‏سازيم) و آن چنان آن را از بين مى‏بريم كه گويا ديروز هرگز (چنين كشتزارى) نبوده است! اين گونه، آيات خود را براى انديشمندان، شرح مى‏دهيم!

 

سؤال : آيا مثال در آيه 45 سوره كهف، به جهت يكسانى در نوع تشبيه، تكرار مثال آيه 24 سوره يونس نيست؟

پاسخ : اين دو مثال متفاوتند و تكرارى نمى‏باشند; زيرا در مثال مطرح شده در سوره يونس، سخن از حادثه اى است كه ناگهان قبل از پايان عمر طبيعى، تمام گياهان و درختان با طراوت و سرسبز را نابود نموده و آثار حيات را محو مى‏نمايد; ولى در مثال مورد بحث در آيه 45 سوره كهف سخن از حادثه خاصّى نيست كه ناگهان فرا رسد، بلكه خبر از حادثه اى است كه به صورت تدريجى در فصل پائيز، آن نشاط و خرّمى و سرسبزى و طراوت را از گياهان سلب نموده و كم كم اثر حيات و زندگى را از آن گياهان خشكيده باز مى‏ستاند;

اين سنّت الهى در مورد انسان ها نيز صادق است; زيرا انسانها هم به صورت تدريجى مراحل نوجوانى و جوانى را مى‏گذرانند و خزان زندگى فرا مى‏رسد.

در هر حال اين زندگى دنيا، گذرا و موّقت است و بايد براى جهان باقى و آخرت كه دائمى و با ارزش است، توشه اى برگرفت.

 

پيام هاى آيه

 

1- تنوّع گياهان نشانه قدرت الهى

 

جمله «فَاختَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ» اشاره به تنوّع و گوناگونى گياهان دارد. آمار گياهانى كه تاكنون توسّط دانشمندان كشف شده است، بيش از صدها هزار نوع مى‏باشد; كه اين آمار فقط در خصوص جاهايى است كه بشر به آن دست يافته است; طبق گفته دانشمندان ممكن است معادل اين مقدار و شايد بيشتر در اعماق درياها و جنگل هاى فتح نشده وجود داشته باشد كه هنوز كشف نشده است. بنابراين، تنوّع و گوناگونى گياهان، شايد در سطح زمين به يك ميليون نوع برسد[3] كه هر كدام براى خود، برنامه و ساختمان و تشكيلات خاصّى دارند و عجائب اين گياهان بسيار فراوان است.

گياهانى هستند كه تمام وجود آن را يك گل مى‏بينيم; يعنى شاخ و برگ و ساقه ندارند، بلكه يك گل زيباست كه از زمين روئيده است. و از اين عجيب تر گياهانى گوشتخوار هستند كه حسّ و حركت دارند و هنگامى كه جنبنده اى به آنها نزديك شود، شاخه هايش آن جنبنده را در برمى گيرند و مى‏بلعند. هر كدام از اين گياهان، نشانه اى از قدرت خداوند است كه منكران توحيد اگر چشم باز كنند، تسليم خواهند  شد.

آثار خداوند همه جا هست; فقط چشم بينايى نياز دارد كه آنها را ببيند.

 

يار بى پرده از در و ديوار ***در تجلّى است يا اولى الابصار

چشم بگشا به گلستان و ببين*** جلوه آب صاف در گل و خار

ز آب بى رنگ صد هزاران رنگ***لاله و گل نگر در آن گلزار

پى برى گر به رازشان دانى***كه همين است سرّ آن اسرار

كه يكى هست و هيچ نيست جز او***وحده لا اله الاّ هو.

 

2

       «باقيات صالحات» چيست؟

 

مفسّران قرآن مجيد در تفسير باقيات صالحات، احتمالات متعددّى ذكر كرده اند كه به پنج نمونه از آنها اشاره مى‏كنيم:

الف : منظور، نمازهاى پنجگانه روزانه است[4]; زيرا هم عملى صالح و شايسته است و هم ماندگار. نماز در هر خانه و اداره و جامعه و كشورى اقامه شود، آن را آباد مى‏كند و از هر كجا رخت بر بندد، آنجا ويران خواهد شد. نمازى كه قلب انسان ـ اين كانون نگرانى ها و اضطرابها ـ را متوجه خداوند مى‏كند، موجب اطمينان و آرامش و تسكين قلب مضطرب است[5] و خلاصه، نماز معيار و ميزان قبولى و يا عدم پذيرش ساير عبادات است.[6]

ب : مراد از «باقيات صالحات» ذكر شريف «سُبْحانَ الله وَ الْحَمْدُلِله وَ لا اِلهَ اِلاَّ الله وَ الله اَكْبَر» است[7].

خداوند پاك و منزه از هر عيب و نقصى و متّصف به هر صفت كمال است; چنين خداوندى شايسته حمد و ستايش است. حال كه او هيچ عيب و نقصى ندارد و تمام صفات كماليه را واجد است، تنها او شايسته پرستش است و هيچ معبودى جز او، شايسته عبادت نيست. خداوندى كه بالاتر از توصيف ما و بالاتر از فكر و انديشه ماست.

ج : «نماز شب» احتمال ديگرى است كه در تفسير جمله «باقيات صالحات» ذكرشده است.[8] نماز شب از اهمّيّت زيادى برخوردار است كه هر چه پيرامون اهمّيّتش بيان شود، كم است; قرآن مجيد در اين باره مى‏فرمايد:

وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِه نافِلَةً لَكَ عَسى اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْموُداً[9]

و پاسى از شب را (از خواب برخيز، و) قرآن (و نماز) بخوان. اين يك وظيفه ويژه اى براى توست; اميد است پروردگارت تو را به مقامى در خورِ ستايش بر انگيزد!

 

رسيدن به مقام «محمود»، حتّى براى حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در سايه نماز شب ممكن است. البته، لازم نيست كه انسان تمام آداب نماز شب را انجام دهد، مخصوصاً براى كسانى كه تازه قصد نيل به اين سعادت بزرگ را دارند; بلكه بجا آوردن همان يازده ركعت نماز به صورت عادى و بدون آداب، كافى است; هر چند كسانى كه سعادت بجا آوردن تمام آداب و دعاها را دارند، به طور قطع ثواب افزونترى در پيشگاه خداوند متعال دارند.

اميد آن كه باتوفيق انجام اين عبادت بزرگ، به تدريج لذّت رسيدن به «مقام محمود» را احساس كنيم.

د : برخى از مفسّران «باقيات صالحات» را به دخترانى تفسير كرده اند كه با آداب اسلامى تربيت يافته و مادران نمونه اى براى فرزندان خود شده اند[10] چنين دخترانى «باقيات صالحات» هستند; زيرا اينان مايه اميدوارى پدر و مادر در جهان آخرتند.

هـ : در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مى‏خوانيم كه مودّت و دوستى و ولايت اهلبيت(عليهم السلام) را از جمله مصاديق «باقيات صالحات» شمرده اند.[11]

بنابراين طبق اين حديث مودّت و دوستى اهلبيت(ع) نيز از مصاديق باقيات صالحات است.

اين پنج مورد، پنج تفسير مختلف از «باقيات صالحات» است; ولى همان گونه كه مكرّر گفته ايم اين تفاسير به ظاهر مختلف، هيچ تضادّ و تنافى با يكديگر ندارند و مى‏توان همه آنها را در مضمون «باقيات صالحات» گنجاند; به اين صورت كه هريك از تفاسير ذكر شده و تفاسير ديگرى كه ذكر نكرديم[12]، هر كدام از اينها مصداقى از مصاديق «باقيات صالحات» باشد;[13] زيرا «باقيات صالحات» مصاديق فراوانى دارد.

* * *

نتيجه اين كه انسان نبايد به زندگى زود گذر دنيا، دل ببندد; بلكه بايد به دنبال «باقيات صالحات» باشد.

شاعر مى‏گويد:

 

بشكاف خاك و ببين يكدم***بى مهرى زمانه رسوا را

اين دشت خوابگاه شهيدان است***فرصت شمار وقت تماشا را

از عمر رفته نيز حسابى كن***مشمار جدى و عقرب و جوزا را

 

مباحث تكميلى

 

1

       زندگى دنيا چيست؟

 

«دنيا» مؤنّث «أدنى» است; كلمه «حيات» در جمله «الحياة الدنيا» (زندگى دنيا) موصوف و مؤنّث و «دنيا» صفت آن است.

«دنيا» و «أدنى» به معناى نزديك است و گاهى هم به معناى پستى و دنائت است. بنابراين حيات دنيا يا به معنى زندگى نزديك است كه در مقابل زندگى آخرت كه زندگى دور است، مى‏باشد و يا به معناى زندگى پست است كه در مقابل زندگى عالى و والاى آخرت است.

دنيا مجموعه اى از امكانات مادّى از قبيل مال، ثروت ، مقام، همسر، فرزند، خانه، ماشين و ديگر امكانات مادّى است كه داراى چهار ويژگى اساسى است:

1 ـ گذرا و ناپايدار است كه بسيارى از آيات و روايات به آن اشاره دارد.

2 ـ فريبنده است و ظاهرى پرجاذبه دارد; از دور بسيار زيبا و جذّاب است.

3 ـ توخالى است; يعنى ظاهرى جالب و فريبنده دارد، امّا نزديك كه مى‏شوى، ميان تهى و خالى است; همانند سرابى كه از دور، آب مى‏نماياند، ولى هنگامى كه نزديك آن شوى چيزى نيست.

4 ـ آميخته با انواع مشكلات و مصائب است; زندگى دنيا خالى از مصائب و سختى ها نيست.

مجموعه آنچه گفته شد، با اين ويژگى هاى چهار گانه زندگانى دنياست; امّا اگر همه اينها به خاطر اهداف و الا، رنگ خدايى بگيرد، ديگر دنيا نيست، بلكه آخرت است.

«ابن ابى يعفور» مى‏گويد:

به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم: من دنيا را دوست دارم.

امام فرمودند: براى چه دنيا را دوست دارى (و اين همه تلاش و زحمت براى مال دنيا مى‏كشى)؟

عرض كردم: مى‏خواهم با مال دنيا، مقدّمات ازدواجم را فراهم كنم و با آن فريضه حج به جا آورم و مخارج خانواده ام را تأمين كنم و صله رحم انجام دهم و در راه خدا انفاق نمايم.

امام صادق(عليه السلام)فرمودند: اين دنيا پرستى نيست; بلكه در مسير آخرت است»[14]

بنابراين اگر زندگانى دنيا را براى لذايذ مادّى و شهوترانى و شهوت پرستى بخواهيم، دنيا پرستى است; امّا اگر به عنوان پلى براى رسيدن به ارزش هاى معنوى باشد، آخرت است.

 

2- دنيا از ديدگاه روايات

 

در روايات اسلامى مباحث گسترده اى پيرامون دنيا مطرح شده است; بلكه مى‏توان گفت كه يكى از وسيعترين مباحث روايى، پيرامون دنياست.

از جمله مباحثى كه در روايات در مورد دنيا به چشم مى‏خورد بيان مثال دنيا است كه در اينجا چند روايت را ذكر مى‏كنيم.

1 ـ امام كاظم(عليه السلام) مى‏فرمايد:

 

مَثَلُ الدُّنْيا مَثَلُ ماءِ الْبَحْرِ، كُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشانُ اِزْدادَ عَطَشاً حتّى يَقْتُلَهُ

مثل دنيا، مثل آب درياست كه هرچه انسان تشنه از آن بنوشد، عطش او بيشتر مى‏شود، به حدّى كه او را مى‏كشد.[15]

 

طبق اين روايت، دنيا عطش هيچ دنيا پرستى را فروكش نمى‏كند و اگر كسى خيال كند كه به يك درجه اى از دنيا برسد، راضى و قانع مى‏شود و ديگر بيشتر طلب نمى‏كند، اين خيالى بيش نيست و از محالات است; بلكه عكس آن صادق است و «بيش داران» ، «بيش خواهان» هستند.

ثروتمندان بزرگ دنيا، جنايات بزرگى را براى رسيدن به اين دنياى بى ارزش انجام داده اند كه بيان آن تكان دهنده است، تا چه رسد به انجام آن! آنان اين جنايات را براى رسيدن به زندگانى دنيا انجام داده اند و گاهى نيز زندگى تجمّلى افسانه اى براى خود فراهم ساخته اند كه باور و تصوّرش براى ديگران مشكل است. گفته مى‏شود كه برخى از اين ثروتمندان دنياپرست حتّى در هواپيماى اختصاصى خود، استخر شنا دارند! ولى آيا سير مى‏شوند؟ خير! هرگز سير نمى‏شوند; بلكه براى درآمد بيشتر به هر تجارتى روى مى‏آورند. براى افزون طلبى شان حاضرند به تجارت اسلحه و جنگ افزارهايى مبادرت ورزند كه به وسيله آنها گناهكار و بى گناه از بين مى‏رود و گاهى يك بمب شيميايى آن يك شهر چند هزار نفرى را با وضعى بسيار فجيع و دردناك نابود مى‏سازد كه در اين حال نه تنها زندگى را بر انسان ها تنگ مى‏كند كه حيات ساير جانداران را نيز به خطر مى‏اندازد; ولى عواقب وحشيانه اين عملكردهاى وحشيانه براى آنها مهم نيست; زيرا اين كارها درآمد و سود سرشارى دارد. آنها حاضرند براى كاميابى خويش در اين دنيا دست به تجارت موادّ مخدّر بزنند، كه بنيان خانواده ها را متلاشى، جوانان را بى اراده و كشورى را نابود مى‏كند، تا زندگى دنيوى خود را پر زرق و برق تر كنند.

اين گونه انسان ها حتّى حاضرند به تجارت كثيف و زشت و مشمئز كننده «انسان» خود را آلوده كنند و بچه هاى خرد سال، اعم از دختر و پسر را از كشورهاى فقير به قيمت ناچيزى خريدارى نموده و به قيمت گزافى در اختيار انسان هاى هوسبازى همانند خودشان قرار دهند; هرچند در اين راه، فجايع مختلفى به وقوع پيوندد و پدر و مادرهايى تا آخر عمر، در حسرت يك لحظه ديدن فرزندان خود بسوزند و بسازند; امّا آنان فقط به فكر درآمد و دنياطلبى خويشند!

راستى چرا اينها اينقدر پست و غرق در دنيا هستند؟ در پاسخ بايد گفت: چون جز به دنيا و زندگى آن و لذّت هاى گوناگونش نمى‏انديشند و دين و آئين و مذهب و شرف و انسانيّت براى آنها مطرح نيست; و وجدان بشرى شان نيز در قفس حرص و طمع و افزون طلبى محبوس و زندانى است و فطرت انسانى شان در ميان توده هايى از رذالت و پستى مدفون گشته است.

2 ـ امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام)در روايت ديگرى دنيا را چنين توصيف مى‏كند:

 

مَثَلُ الدُّنْيا مَثَلُ الْحَيَّة، مَسها لَيِّنٌ وَفى جَوفِها السَّمُ الْقاتِل[16]

 

مثل دنيا، مثل مار (خوش خطّ و خالى) است كه ظاهرى فريبنده و پر جاذبه دارد، امّا در درون آن، سمّ كشنده[17] و خطرناكى وجود دارد.

اين روايت اشاره به فريبندگى دنيا نموده و دنيا را به مار خوش منظر و زيبايى تشبيه مى‏كند كه ظاهرى دلفريب و قشنگ دارد; ولى در درون او سمّ كشنده اى وجود دارد.

3 ـ حضرت على(عليه السلام) دنيا را چنين تشبيه مى‏كند:

 

اِنَّما الدُّنْيا شَرَكٌ وَقَعَ فيه منْ لا يَعْرِفُهُ[18]

 

همانا دنيا دامى است كه بى خبران در آن مى‏افتند.

 

دنيا دام گسترده و وسيعى است، و به همين جهت شكارهاى فراوانى نموده و قربانيان زيادى گرفته است.

4 ـ امام اوّل شيعيان جهان در روايتى ديگر مى‏فرمايند:

 

اَلدُّنْيا ظِلُّ الْغَمامِ وَحُلْمُ الْمَنامِ[19]

 

مثل دنيا، مثل سايه ابر و رؤياى انسان خفته است.

 

اين حديث شريف، گذرا بودن و ناپايدارى دنيا را بيان مى‏كند. دنيا همانند سايه ابر است. ابرها سايه دارند; ولى اين سايه ها در حال حركت و ناپايدارند. كه نمى‏توان از سوزش آفتاب به آن پناه برد. دنيا رؤيايى است كه انسان خفته در خواب مى‏بيند. خواب يك تخيّل است و توخالى; در خواب گنج هاى بسيارى را مالك مى‏شود; ولى هنگامى كه بيدار مى‏شود هيچ ندارد ! بنابراين دنيا هم گذرا و ناپايدار است و هم توخالى و بى محتوا.

5 ـ در پنجمين روايت «لقمان حكيم» دنيا را براى فرزندش چنين توصيف مى‏كند:

 

اِنَّ الدُّنْيا بَحْرٌ عَميقٌ قَدْ غَرِقَ فيها عالَمٌ كَثيرٌ[20]

 

دنيا همانند درياى بيكران عميقى است كه اقوام مختلفى در آن غرق شده اند.

كسانى كه در دريا غرق مى‏شوند، يا طعمه حيوانات دريايى مى‏شوند، يا امواج پر تلاطم دريا آنها را به نقاط دور دست مى‏برد به گونه اى كه هيچ اثر و نشانه اى از آنها باقى نمى‏ماند; دنيا نيز مانند دريا چنين بى رحم و بى وفاست. اقوام و ملّت هاى بسيارى در اين دنيا زندگى مى‏كردند كه اكنون هيچ اثرى از آنها نيست و به طور كامل در درياى دنيا غرق شده اند; بنابراين بايد براى نجات از غرقاب دنيا به دنبال وسيله نجات مطمئنّى باشيم تا با تكيه و اعتماد بر آن خود را از غرق شدن برهانيم.

6 ـ حضرت على(عليه السلام) در جاى ديگر، اهل دنيا را چنين توصيف مى‏نمايد:

 

اَهْلُ الدُّنْيا كَرَكْب يُسارُ بِهِمْ وَهُمْ نِيامٌ[21]

 

مثل اهل دنيا، مثل كاروانى است كه آن را حركت داده اند و به سوى مقصد مى‏برند; در حالى كه اهل كاروان در خواب غفلت به سر مى‏برند.

 

دنياپرستان قبل از فرارسيدن مرگ، در خواب غفلت به سر مى‏برند ولذّات و شهوات دنيا، آنها را مدهوش و بى هوش ساخته است; بنابراين توشه اى براى سفر آخرت خود بر نمى‏دارند و با دست خالى و بدون زاد و توشه به سوى جهان آخرت حركت مى‏كنند; هنگامى كه سيلى اجل بر گونه هايشان نواخته مى‏شود، تازه از خواب غفلت، بيدار مى‏شوند نادم و پشيمان، كه متأسّفانه ديگر سودى برايشان ندارد; زيرا زمان تدارك و برگرفتن زاد و توشه گذشته است.

7 ـ پيامبر گرامى اسلام، حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)در مثال زيبايى دنيا را چنين توصيف مى‏نمايد:

 

اَلدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤمِنِ وَجَنَّةُ الْكافِرِ[22]

 

دنيا زندان انسان هاى با ايمان و بهشت انسان هاى بى ايمان است.

 

مؤمنان در دنيا در محدوديّت هاى زيادى به سر مى‏برند; حلال و حرام، رضاى خدا و خشم خدا، محرّمات و واجبات و مانند آن، محدوديّت هاى فراوانى براى افراد با ايمان ايجاد مى‏كند; ولى اشخاص كافر چنين محدوديّت هايى ندارند و هوا و هوس آنها آزاد است; به اين دليل مؤمن در اين دنيا همانند شخصى زندانى است كه هنگام مرگ گويى ميله هاى زندان وجودش مى‏شكند و مرغ روحش از اين قفس رها مى‏گردد و به سوى آزادى پرواز مى‏كند; و به همين جهت است كه بزرگان و اولياءالله از مرگ استقبال مى‏كنند و آن را رستگارى مى‏شمرند (فُزْتُ وَربِّ الْكَعْبَةِ) و يا آن را آرزو مى‏كنند (اَللهمَّ عَجِّلْ وَفاتى سَريعاً). آنان با شناخت كامل از زندگى دنيا و جهان آخرت، در هنگام فرارسيدن مرگ، هيچ هراس و نگرانى به خود راه نمى‏دادند.

اگر پرونده انسان، پرونده پاك و صافى باشد، مرگ براى او نعمت است; زيرا رهايى از اين دنيايى كه در آن دام هاى شيطان گسترده است و تنگناهاى بسيار دارد، نعمتى است كه نصيب انسان مؤمن مى‏شود.

8 ـ حضرت عيسى مسيح(عليه السلام)در روايتى، دنيا را چنين توصيف مى‏نمايد:

 

اِنَّما الدُّنْيا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوها وَلاتُعْمِرُوها[23]

 

دنيا، پلى بيش نيست; از آن عبور كنيد و سرگرم آن نشويد.

 

دنيا جنبه ابزارى و وسيله اى دارد و هدف نيست; بنابراين اگر به دنيا به عنوان وسيله اى كه براى رسيدن به هدف بايد از آن استفاده شود، نگاه كنيم، بسيار خوب است; ولى اگر آن را هدف بپنداريم، اشتباه بزرگى كرده ايم; به همين خاطر حضرت عيسى(عليه السلام)دنيا را تشبيه به پلى نموده كه وسيله عبور انسان است و هيچ انسان عاقلى بر روى آن خانه بنا نمى‏كند و در آنجا توقّف نمى‏نمايد; اگر انسانى چنين كارى كند، مورد تعجّب است; به اين جهت حضرت على(عليه السلام)مى فرمايد: «از انسانى كه به عمران و آبادى دنيا كه دار فانى است مى‏پردازد، تعجّب مى‏كنم; در حالى كه منزلگه او دار بقا و عالم آخرت است![24]»

9 ـ حضرت علىّ بن الحسين(عليه السلام) از پدر بزرگوارشان مكاشفه اى را در مورد بى اعتبارى و بى ارزشى دنيا از زبان اميرالمؤمنين(عليه السلام)نقل مى‏كند; طبق اين روايت حضرت على(عليه السلام)مى فرمايند:

در باغ فدك مشغول كار و كشاورزى بودم، ناگهان زن بسيار زيبايى در مقابل خود ديدم! (تعجّب كردم كه چگونه بدون اجازه وارد باغ شده است)، آن زن زيبا به من گفت: اى پسر ابى طالب آيا دوست دارى با من ازدواج كنى تا تو را از اين كار پر زحمت كشاورزى و باغدارى راحت كنم و گنج هاى زمين را به تو نشان دهم تا آنها را در اختيارگيرى و خود و نسل تو بى نياز گردند؟

حضرت على(عليه السلام) به آن زن زيبا فرمود: توكيستى تا من از خانواده ات خواستگارى كنم.

آن زن گفت: «من دنيا هستم»

حضرت مى‏فرمايد به اوگفتم: برگرد و شوهرى ديگر بطلب (برو اين دام بر مرغ دگرنِه)، على(عليه السلام)گرفتار تو نمى‏شود. سپس حضرت اشعار بسيار زيبا و جالبى در مذمّت دنيا سرود.[25]

*   *   *

مثال هاى نُه گانه فوق از روايات معصومين(عليهم السلام) به ضميمه آيه مثل، مجموعاً ده مثل زيبا مى‏باشد كه ويژگى هاى چهار گانه اى را كه در مورد دنيا نگاشتيم، كاملاً بيان مى‏كند. نكته جالب اين كه ائمه معصومين(عليهم السلام) در هر موضوعى كه وارد شده اند، آن را به طور كامل و دقيق بيان كرده اند و چيز ناگفته اى باقى نگذارده اند و اين اتمام حجّتى است براى همگان كه كسى نتواند بگويد: «نمى دانستم و اطّلاع نداشتم!»

 

3- اين همه روايات در مذمّت دنيا چرا ؟

 

چرا اين همه روايت در مذمّت دنيا وارد شده است؟ چه نكته مهمّى در اينجاست كه اين روايات فراوان در صدد بيان آن است؟ فلسفه اين تأكيد و تكرارها چيست؟

جواب اين سؤال در خود روايات آمده است، به عنوان مثال در روايتى از وجود مقدّس امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم:

 

رَأسُ كُلِّ خَطيئَة حُبُّ الدُّنْيا[26]

 

منشأ تمامى گناهان و معصيت ها دنيا پرستى است.

 

طبق اين روايت، تمامى گناهان (سرقت، تهمت، غيبت، تمسخرديگران، ايذاء مؤمن، زنا، لواط، تجاوز به حقوق ديگران، ترك واجبات، انجام محرّمات و...) به حبّ دنيا و دنيا پرستى باز مى‏گردد.

در روايت جالب و تكان دهنده ديگرى از حضرت امام كاظم(عليه السلام) آمده است:

 

إعْلَمْ اَنَّ كُلَّ فِتْنَة بَذْرُها حُبُّ الدُّنْيا[27]

 

بذر و سرنخ هرفتنه و گناهى، دنيا پرستى و حبّ دنياست.

 

اين روايت ريشه تمامى فتنه ها را دنيا پرستى مى‏شمرد.

و در روايتى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است:

 

اَكْبَرُ الْكَبائِرِ حُبُّ الدُّنْيا[28]

 

دنيا پرستى و حبّ دنيا از بزرگترين گناهان و معاصى محسوب مى‏شود.

 

تحليل روايات

 

دنيا محلّ تزاحم است; بر خلاف جهان آخرت كه در آنجا هيچ گونه تزاحمى وجود ندارد; به عبارت ديگر، تزاحم در امور مادّى راه دارد; ولى در معنويات تزاحمى متصوّر نيست; مثلاً اگر شما حافظ قرآن باشيد، هيچ مزاحمتى ندارد كه اشخاص ديگرى نيز در كنار شما حافظ قرآن باشند، يا اگر همه مردم، عالِم و دانشمند باشند، هيچ تزاحمى در ميان آنها به وجود نخواهد آمد; ولى در امور مادّى اين گونه نيست، اگر شما مالك قطعه زمينى شويد ديگرى نمى‏تواند در كنار ثبوت حقّ ملكيت شما، مالك آن زمين باشد; يعنى بين مالكيّت شما بر شش دانگ اين زمين با مالكيّت ديگرى بر شش دانگ همان زمين تزاحم وجود دارد.، يا اگر آقاى «زيد» رئيس جمهور شود، آقاى «عمرو» نمى‏تواند در كنار زيد رئيس جمهور همان كشور گردد.

و از آنجا كه دنيادارِ تزاحم است موجب اين گناهان مى‏شود; امكانات دنياى فعلى در حدّى است كه اگر فرضاً به صورت عادلانه بين همه مردم تقسيم شود همه مردم از نظر بهره بردارى از امكانات مادّى در يك سطح قرار خواهند داشت; امّا افزون طلبى و زياده خواهى دنيا پرستان اين تعادل را بر هم مى‏زند و كم كم زمينه را براى تعدّى و تجاوز به حريم ديگران فراهم مى‏سازد و به اين ترتيب حقوق مسلّم انسان هاى ضعيف پايمال مى‏گردد. با اين بيان روشن مى‏شود كه چگونه دنيا منشأ گناهان است.

بنابراين اگر انسان بتواند در زندگى خود قانع باشد و به آنچه دارد قناعت كند، آلوده بسيارى از گناهان نمى‏شود.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  سوره بقره، آيه 156.

2 .  مثالهاى زيباى قرآن، جلد اوّل، صفحه 241 به بعد.

3 . «فرديناندلين» نويسنده كتاب «جهان گلها» گياهان نهاندانه را بالغ بر يكصد و پنجا هزار نوع مى داند! و در بعضى از كتب گياه شناسى، بيش از هيجده هزار نوع گياه توصيف و تشريح شده است. يكصد هزار نوع قارچ و بيش از چهل هزار نوع جلبك، هفت هزار نوع سيب، سى و پنج هزار نژاد گندم نيز مورد بررسى قرار گرفته است. بعضى از دانشمندان براى «نخل» بيش از سه هزار نوع، براى «انجير هندى» يك هزار و هفتصد نوع و «گل ثعلب» يك هزار و دويست نوع و براى سيب هفت هزار نوع بيان كرده اند. براستى چه عجيب است عالم گسترده گياهان با اين همه تنوّع! و چه بزرگ است، خالق و مدبّر آنها! (پيام قرآن، جلد 2، صفحه هاى 303 و 304 و 325)

 4 . تفسير جوامع الجامع، جلد دوم، صفحه 367.

5 .  سوره رعد، آيه 28.

6 .  ميزان الحكمة، باب 2265، حديث 10233 و باب 2273.

7 .  ترجمه تفسير الميزان، جلد 26، صفحه 187.

8 .  البيان فى تفسير القرآن، جلد 7، صفحه 52.

9 . سوره اسراء، آيه 79.

10 .  مجمع البيان، جلد 5، صفحه 474.

11 .  تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 446.

12 .  به تفسير مجمع البيان، جلد 6، صفحه 473 و 474 مراجعه كنيد.

13 .  مرحوم طبرسى در آدرس فوق و علاّمه طباطبائى «رضوان الله عليهما» در ترجمه الميزان، جلد 26، صفحه 187 نيز همين عقيده را دارند.

14 . ميزان الحكمة، باب 1222، حديث 5825 (جلد 2، صفحه 896).

15 .  ميزان الحكمة، باب 1253، حديث 6009.

16 .  ميزان الحكمة، باب 1253، حديث 6005.

17 . اين سم از عجايب قدرت خداوند است كه قطره اى از آن حيوان قوى را مى كشد يا انسانى را از پاى در مى آورد. واقعاً تركيب اين سم از چيست و چطور ساخته شده كه در درون مار است، ولى خود او را نمى كشد!

18 .  ميزان الحكمة، باب 1253، حديث 6012 .

19 .  ميزان الحكمة، باب 1262، حديث 6054 (جلد 3، صفحه 340) .

20 .  ميزان الحكمة، باب 1263، حديث 6056 (جلد 3، صفحه 341) .

21 .  ميزان الحكمة، باب 1254، حديث 6017 (جلد 3، صفحه 334) .

22 .  ميزان الحكمة، باب 1241، حديث 5933 .

23 .  ميزان الحكمة، باب 1259، حديث 6033.

24 .  ميزان الحكمة، باب 1259، حديث 6035.

25 .  ميزان الحكمة، باب 1253، حديث 6015 .

26 .  ميزان الحكمة، باب 1221، حديث 5815 .

27 .  ميزان الحكمة، باب 1221، حديث 5813 .

28 .  ميزان الحكمة، باب 1221، حديث 5814 .

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سي و دومين مثال: مستكبران و مستضعفان

 

آيات دوازده گانه سوره كهف (32ـ43)، سى و دومين مثل قرآنى مورد بحث را تشكيل مى‏دهد; خداوند متعال در اين آيات مى‏فرمايد:

 

وَ اضْرِبْ لَهُم مَثَلاً رَجُلَيْنِ جَعَلْنَا لاَِحَدِهِمَا جَنَّتَيْنِ مِنْ أعْناب و حَفَفْناهُما بِنَخْل وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً كِلْتَا الْجَنَّتَيْن

ِ ءَاتَتْ أُكُلَهَا وَ لَمْ تَظْلِم مِّنْهُ شَيْئاً وَ فَجَّرْنَا خِلَـلَهُمَا نَهَراً وَ كَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصاحِبِه وَ هُوَ يُحَاوِرُهُ أَنَاْ أَكْثَرُ مِنكَ مَالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ قَالَ مَآ أَظُنُّ أَن تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً وَ مَآ أَظُنُّ السّاعَةَ قَآئِمَةً وَ لَئِن رُّدِدْتُّ إِلَى رَبِّى لاََجِدَنَّ خَيْراً مِّنْهَا مُنْقَلَباً قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَ هُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِى خَلَقَكَ مِن تُرَاب ثُمَّ مِن نُّطْفَة ثُمَّ سَوّكَ رَجُلاً لَّـكِنَّاْ هُوَ الله رَبِّى وَ لاَأُشْرِكُ بِرَبِّى أَحَداً وَ لَوْ لاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَآءَ الله لاَ قُوَّةَ إلاَّ بِالله إِن تَرَنِ أَنَاْ أَقَلَّ مِنكَ مَالاً وَ وَلَداً فَعَسَى رَبِّى أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِّنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسبَاناً مِّنَ السَّمَآءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً أَوْ يُصْبِحَ مَآؤُهَا غَوْراً فَلَن تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلَى مَآ أَنْفَقَ فِيهَا وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِهَا وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِى لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّى أَحَدَاً وَ لَمْ تَكُن له فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِن دُونِ الله وَ مَا كَانَ مُنْتَصِراً هُنَالِكَ الْوَلايَةُ لِله الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً ;

 

] اى پيامبر! [ براى آنان مثالى بزن: آن دو مرد، كه براى يكى از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار داديم و گرداگرد آن دو ] باغ [ را با درختان نخل پوشانديم و در ميانشان زراعت پربركتى قرار داديم; هر دو باغ، ميوه آورده بود، ] ميوه هاى فراوان [، و چيزى فروگذار نكرده بود; و ميان آن دو، نهر بزرگى جارى ساخته بوديم.

صاحب اين باغ، درآمد فراوانى داشت; به همين جهت، به دوستش ـ در حالى كه با او گفتگو مى‏كرد ـ چنين گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات نيرومندترم!» و در حالى كه نسبت به خود ستمكار بود، در باغ خويش گام نهاد و گفت: «من گمان نمى‏كنم هرگز اين باغ نابود شود! و باور نمى‏كنم قيامت برپا گردد! و اگر به سوى پروردگارم بازگردانده شوم ] و قيامتى در كار باشد [، جايگاهى بهتر از اين جا خواهم يافت.

دوستِ ] با ايمانِ [ وى ـ در حال گفتگو با او ـ گفت: «آيا به خدايى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفريد و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد، كافر شدى؟! ولى من كسى هستم كه «الله» پروردگار من است و هيچ كس را شريك پروردگارم قرار نمى‏دهم.

چرا هنگامى كه وارد باغت شدى، نگفتى اين نعمتى است كه خدا خواسته است؟! قوّت ] و نيرويى [ جز از ناحيه خدا نيست. و اگر مى‏بينى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم ] مطلب مهمّى نيست [.

شايد پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد; و مجازات حساب شده اى از آسمان  بر باغ تو فرو فرستد، به گونه اى كه آن را به زمين بى گياه لغزنده اى مبدّل  كند.

و يا آب آن در اعماق زمين فرو رود، آن گونه كه هرگز نتوانى آن را به دست آورى.

] به هر حال عذاب الهى فرا رسيد، [ و تمام ميوه هاى آن نابود شد; و او به خاطر هزينه هايى كه در آن صرف كرده بود، پيوسته دست هاى خود را به هم مى‏ماليد ـ در حالى كه تمام باغ بر داربست هايش فرو ريخته بود ـ و مى‏گفت: «اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بودم!

و گروهى نداشت كه او را در برابر ] عذاب [ خداوند يارى دهند و از خودش ] نيز [ نمى‏توانست يارى گيرد.

در آنجا ثابت شد كه ولايت ] و قدرت [ از آنِ خداوندِ بر حق است. اوست كه برترين ثواب و بهترين عاقبت را ] براى مطيعان [ دارد!

 

دورنماى بحث

 

مثالى كه در اين دوازده آيه ـ كه از طولانى ترين مثل هاى قرآن است ـ بيان شده، مَثَل افراد مؤمن و كافر يا مَثَل افراد مستكبر و مستضعف است كه قرآن اين دو گروه را به دو نفرى تشبيه كرده است كه يكى بسيار ثروتمند و مغرور به مال و ثروت خويش و ديگرى انسانى مستضعف، ولى مؤمن و خداشناس است، كه سرانجام به سبب ناسپاسى، تمام ثروت آن مرد مغرور نابود شد و اين امر موجب بيدارى او از خواب غفلت گشت. در اين مَثَل نكات ظريف و لطيفى نهفته است كه بدان خواهيم پرداخت.

 

ارتباط آيات مثل با آيات پيشين

 

چرا خداوند متعال، آيات دوازده گانه مَثَل را در اين سوره در ضمن آيات (32ـ44) مطرح نموده است؟ آيا ارتباطى بين اين آيات، و آيات گذشته وجود دارد؟

پاسخ : اگر به آيات قبل مراجعه كنيم، درمى يابيم كه آيات مذكور به هم مرتبط هستند و به همين سبب، بيان مثل فوق در اين سوره لازم به نظر رسيده است.

از اين رو، خداوند در آيه 28 همين سوره مى‏فرمايد:

 

وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبهمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ وَ لاْ تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الْحَيَـوةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا  وَ اتَّبَعَ هَوَيهُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطاً

 

] پيامبر ما! [ با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى‏خوانند و تنها رضاى او را مى‏طلبند و هرگز به خاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن، همانها كه از هواى نفس پيروى كردند و كارهايشان افراطى است!

در شأن نزول آيه شريفه بالا آمده است كه عده اى از ثروتمندان مشرك عرب به خدمت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شرفياب گشته، عرض كردند: «ما مايل هستيم كه جزء اصحاب و ياران شما به شمار آييم و به جرگه مسلمانان بپيونديم و توحيد و رسالت را بپذيريم; ولى در اطراف شما انسان هاى فقير و نيازمندى وجود دارد كه براى ما ناخوشايند است در كنار آنها بنشينيم; زيرا آنها با ما تناسبى ندارند; سلمان ها، ابوذرها، صهيب ها، خبّاب ها و مانند آنان را از خود دور كن! اين افرادِ پا برهنه آستين پاره را از گرد خود پراكنده ساز تا ما ثروتمندان بر گرد تو حلقه بزنيم![1]»

بر همين اساس، آيه شريفه فوق ـ كه معيار و منطق اصلى اسلام را با خود به ارمغان آورده است ـ نازل شد و خداوند وظيفه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در اين مسأله روشن ساخت.

 

شكستن ارزش هاى كاذب از اهداف انبياست

 

از اهداف مهم پيامبران و اولياى خداوند ـ مخصوصاً پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) ـ شكستن ارزش هاى كاذب بوده است; براى اين كه در نظر مردم بت پرست عصر جاهليّت، «ثروت و مال» بالاترين ارزش ها به شمار مى‏رفته و اكنون نيز در دنياى ما، اين ارزش كاذب حاكم است و تا زمانى كه اين نوع ارزش ها بر جوامع حكومت كند، دنيا به سامان نخواهد نشست.

آن هنگام كه حضرت رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)مبعوث گشت و از دين نوپاى اسلام خبر داد، برخى از مشركان مكه به يكديگر گفتند:

بياييد خبر جديدى برايتان داريم! كودكى يتيم و بى مال و ثروت ادّعاى نبوّت و رسالت از سوى خداوند مى‏كند! مگر اين مسأله امكان دارد! اگر قرار بود خداوند كسى را به سوى ما بفرستد، چرا از ميان اين همه ثروتمندان مكه و طائف كسى را انتخاب نكرد! (وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُل مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم[2])

علّت اين كه مشركان مكه اين سخن را مى‏گفتند، اين بود كه بالاترين ارزش در نزد آنها مال و ثروت بود. هنگامى كه حضرت موسى(عليه السلام) فرعون را به دين الهى دعوت كرد، فرعون در حالى كه به وضع ظاهرى موسى(عليه السلام) مى‏نگريست، با خنده گفت: «مگر چوپان هم پيامبر مى‏شود! من با اين همه ثروت و قدرت، تسليم يك چوپان بشوم!»

آرى! قدرت و ثروت، ارزش والاى آن مردم به شمار مى‏رفت و پيامبران براى شكستن اين ارزش هاى نادرست مبعوث شدند. قرآن مجيد در آيات متعدّدى از يك سو، دنيا و ارزش هاى دنيايى، همچون مال و ثروت و فرزند را، بازيچه مى‏شناسد[3] و از سوى ديگر، ارزش حقيقى و واقعى را تقوا معرّفى مى‏كند.[4]

از اين رو، خداوند در سوره زخرف آيه 33 مى‏فرمايد:

 

«اگر مردم گمراه نمى‏گشتند، ما به كفّار آن قدر پول و ثروت مى‏داديم كه سقف هاى خانه هاشان را از نقره بسازند و نردبان هاى نقره اى درست  كنند، تا بدانيد پول و ثروت ارزش واقعى نيست!»

 

در آيه 53 همين سوره نيز آمده است كه فرعون درباره نبوّت حضرت موسى(عليه السلام) به اطرافيان و دربارى ها و مردم مصر گفت: «اگر موسى راست مى‏گويد چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده است!» يعنى پيامبر بايد ثروتمند باشد!

پيامبران مبعوث گشتند تا اين توهّمات باطل را از بين ببرند و اين ارزش هاى دروغين را بشكنند; آيه شريفه مَثَل نيز براى شكستن اين ارزش هاى كاذب نازل شده است.

«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبهمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ»

پيامبر ما ! تو بايد با سلمان ها، ابوذرها، بلال ها، صهيب ها و مانند آنها بسازى! زيرا اين گونه افراد، كسانى هستند كه صبح و شام به درگاه خداوند روى مى‏آورند و در مقابل خداوند به خاك مى‏افتند. اگرچه اين افراد، پاهايشان برهنه و انسان هاى فقير و بى چيزى هستند; ولى قلب آنها مملوّ از نور ايمان و معرفت خداوند بزرگ است.

«وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا.»

از اين مسلمانان پاك باخته چشم بر مدار! مبادا زينت حيات دنيا، ثروت و اموال ثروتمندان، زرق و برق دنياى آنان، تو را بفريبد! از اين گونه افراد كه قلبشان از ياد ما غافل است، اطاعت و پيروى مكن!

«وَ اتَّبَعَ هَوَيهُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطاً»

اين ثروتمندان تابع هوى و هوس خويش هستند و تمام كارهايشان افراط و تفريط است!

از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود كه اسلام از آنِ مستضعفان و زجركشيدگان است، نه ثروتمندان و خودبرتربينان!

اين منطق براى برخى تعجّب آور بود; به همين جهت براى رفع اين تعجّب و حيرت، خداوند براى افراد مستكبر و مستضعف مثالى زد تا مسأله براى همگان كاملاً روشن شود.

 

شرح و تفسير آيه مثل

 

«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ; ] پيامبر ما! [ براى آنان مثال آن دو مرد را بزن!»

در اين كه آيا آن دو نفر، دو برادر بوده اند و يا دو دوست، بين مفسّران اختلاف است:

برخى معتقدند كه آن دو، برادر بودند كه هشت هزار درهم از پدر به آنها ارث رسيده بود. يكى از آنان مقدار كمى از آن چهار هزار درهم (سهم الارث) خويش را براى مخارج خود نگه داشت و با آن وسايل ساده اى براى زندگى تهيه كرد و بقيه را انفاق نمود; ولى ديگرى تمام سهم الارث را به مصرف خود رسانيد و درهمى از آن را در راه خدا انفاق نكرد و صاحب سرمايه و باغ و زندگى مرفهى گشت كه آيات مذكور اشاره به داستان اين دو برادر دارد.

برخى ديگر بر اين اعتقادند كه آن دو، دوست بودند و نسبتى با يكديگر نداشتند.[5]

از مفادّ آيات قرآن استفاده مى‏شود كه نظريه دوم صحيح است; بنابراين، مراد از «رجلين» در آيه شريفه، دو دوست است، نه دو برادر.

مطلب ديگرى كه از مفادّ آيات مى‏توان استفاده كرد، اين است كه ـ على رغم تصوّر بعضى ـ آيات صِرفاً به عنوان مَثَل بيان نشده، بلكه داستان حقيقى و واقعى است كه در تاريخ گذشته رخ داده و خداوند آن را در قالب مثل بيان داشته است.

 

جَعَلْنا لاَِحَدِهِما جَنَّتَيْنِ مِنْ اَعْناب وَ حَفَفْناهُما بِنَخْل وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً;

 

ما براى يكى از آن دو دوست، دو باغ مملوّ از انگور كه گرداگردش را درختان خرما احاطه كرده بود و در ميان اين دو باغ، زراعت مفصّلى وجود داشت، قرار داديم.

 

كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ اُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً وَ فَجِّرنا خِلالَهُما نَهَراً وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ

 

هر دو باغ ميوه هاى فراوانى داشت; به گونه اى كه از چيزى فروگذار نكرده بود و چشمه اى جوشان نيز از ميان اين باغ ها جوشيدن گرفت و باغ از نظر آب خودكفا شده بود.

 

از عبارت «وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً» در مى‏يابيم كه آب باغ مذكور قبلاً از خارج تأمين مى‏شده است; ولى اكنون خودكفا شده، آب آن از داخل تأمين مى‏گردد.

«فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اَنـَا اَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً» ـ انسان هاى كم ظرفيّت و مغرور وقتى به نوايى مى‏رسند خود را گم مى‏كنند و گويا از زمين و زمان طلبكارند! برخى از آنان اگر به مقامى برسند دوستان قديمى و ديرينه خويش را كه سال ها در كنار هم بوده اند، به فراموشى مى‏سپارند و هنگام برخورد با آنها، به گونه اى رفتار مى‏كنند كه گويا اوّلين بارى است كه او را مى‏بيند. اين باغدار ثروتمند مغرور نيز انسان كم ظرفيّتى است; وقتى باغ سرسبز و پرميوه اش را ـ كه چشمه هايى در ميان آن روان است ـ مى‏بيند، مغرور مى‏شود و به ديگران فخر مى‏فروشد و نگاهى فخرآميز به دوست قديمى و مؤمن فقير خود مى‏كند و مى‏گويد: «دارايى و ثروت و سرمايه من از تو بيشتر و كارگران و كشاورزان من از تو افزون تر هستند!

«وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما اَظُنُّ اَنْ تَبيدَ هذِه اَبَداً» ـ اين باغدارِ ثروتمندِ كم ظرفيّتِ مغرور، در حالى كه نسبت به خويشتن ظلم مى‏كرد وارد باغ خويش شد و گفت: فكر نمى‏كنم اين باغ من نابود شدنى باشد! اين باغ هميشه آباد و سرسبز خواهد ماند! نه خزانى خواهد داشت، نه آفتى خواهد گرفت و خلاصه از بين نخواهد رفت!

جمله «وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ» به اين نكته اشاره دارد كه هر ظالمى ابتدا بر خود ظلم مى‏كند، سپس بر ديگران; همان گونه كه انسان هاى نيكوكار، نخست خود از كار نيك خويش بهره مند مى‏گردند و سپس ديگران.

به هر حال، اين ثروتمند مغرور خدا را فراموش كرد، و از ياد برد كه همان خدايى كه اين باغ را آباد كرده است، مى‏تواند در يك لحظه آن را نابود سازد; به گونه اى كه هيچ اثرى از آن نماند.

«وَ ما اَظَنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ اِلى رَبِّى لاََجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً» ـ سرانجام به خاطر فخرفروشى، غرور و فراموشى خدا، منكر قيامت و روز جزا شد تا به آنجا كه به دوست خود گفت: فكر نمى‏كنم قيامتى در كار باشد! آنچه درباره روز قيامت و جهان پس از مرگ مى‏گويند صحيح نيست; زيرا اگر قيامتى در كار باشد، بايد بميريم و اگر بميريم بايد از اموال و باغ ها و زراعتمان جدا شويم و من هم كه نمى‏خواهم از دنيايم جدا شوم پس مرگ و قيامت را انكار مى‏كنم !

سپس گفت: بر فرض كه قيامتى در كار باشد، در آن سرا نيز من مقرّب تر خواهم بود; چون اگر مقرّب نبودم، خداوند اين قدر مال و ثروت به من نمى‏داد; اين ثروت فراوان دليل بر تقرّب بيشتر من است پس من در جهان آخرت نيز ـ اگر وجود داشته باشد ـ از تو در درگاه الهى مقرّب ترم!

بسيارى از ثروتمندان اين گونه تصوّر مى‏كنند در حالى كه نمى‏دانند اين ها امتحان الهى است و چه بسا بلاى جان آنها گردد !

«قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اَكَفَرْتَ بِالَّذى خَلَقَكَ مِنْ تُراب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة» ـ رفيقِ مؤمنِ دريادلِ فقيرش، كه دوست خود را از نظر روحى مريض ديد، به فكر معالجه او برآمد، و با يك روانشناسى جالب به مداواى بيمارى غرور او پرداخت; زيرا بيمارى اصلى او غرور بود كه آن هم از فراوانى نعمت نشأت گرفته بود. اگر غرورش درمان مى‏شد، بقيه امراض روحى اش نيز معالجه مى‏شد.

 

مرض غرور را از دو راه مى‏توان درمان كرد:

 

1 ـ انسان مغرور را به گذشته اش بازگردانيم; به زمان كودكى اش كه حتّى قدرت حفظ آب دهانش را نداشت; به زمانى كه در رحم، به صورت جنينى بود كه تمام وجودش از خون تغذيه مى‏شد و هيچ كس جز خدا قادر به كمك كردن به او نبود; به قبل از عالم جنين، زمانى كه نطفه گنديده اى بيش نبود كه هر انسانى از ديدن آن متنفّر است و به قبل از آن كه خاك بى ارزشى بيش نبوده است.

2 ـ ديگر اين كه آينده را براى او تداعى دهيم; دست او را گرفته به همراه خود به قبرستان ببريم و به او بگوييم: در اين قبرها كه مى‏بينى انسان هايى خفته است كه روزى چون من و تو، انسان هاى قوى و پولدارى بودند ولى با تمام ثروت و دارايى خود مُردند; جسد آنها كم كم متلاشى شد و جز استخوان، چيزى باقى نماند; استخوان ها هم با گذشت زمان، نابود مى‏شود و تنها سنگ قبرى باقى مى‏ماند، پس از مدّتى سنگ قبر هم از بين مى‏رود و جز نامى در تاريخ، هيچ چيز از او باقى نمى‏ماند و تاريخ نيز پس از مدّتى او را به فراموشى مى‏سپارد، گويى چنين انسانى اصلاً به دنيا نيامده است!

خواجه در ابريشم و ما در گليم***عاقبت اى دل همه ما در گليم

 

عاقبت انسان مغرور

 

انسان هاى مغرور در گذشته و حال، عاقبت خوشى نداشته اند و سرانجام سقوط كرده اند.

در زمان حكومت رضاخان قُلدر، شخصى به نام «تيمور تاش» وزير دربار شد. او انسانى قُلدر، مغرور و خطرناك بود. قدرت زيادى داشت، به گونه اى كه چرخاننده اصلى دستگاه سلطنت شمرده مى‏شد.

روزى، كه علماى تهران در مجلسى جمع شده بودند، خبر دادند وزير دربار مى‏آيد. اين انسان سرمست از باده غرور به مجلس علما وارد شد و نشست، او كه از شراب غرور بى هوش و مست بود، گفت: «شما مى‏گوييد اين جهان خدايى دارد! من مى‏توانم هزار دليل ارائه دهم كه خدايى وجود ندارد!» جمعيّت علما نگاهى به اين انسان مغرور كردند و علاوه بر اين كه كسى در مقابل اين آدم قُلدر جرأت حرف زدن نداشت و حرف در او تأثيرى نداشت، او را لايق پاسخ ندانستند. به هر حال اين مجلس تمام شد و تيمور تاش رفت.

امّا روزگار، هميشه بر وفق مراد نمى‏چرخد; چيزى نگذشت كه تيمورِ قلدرِ مغرور ـ كه همه كاره سلطنت بود ـ مورد غضب شاه قرار گرفت و به زندان افتاد; مدّتى را در زندان انفرادى به سر برد و سرانجام نيز محكوم به اعدام شد.

در روزهايى كه در زندان بود، يكى از علما با خود گفت: اكنون به ملاقاتش بروم، ببينم در چه وضع و حالى به سر مى‏برد; ايشان مى‏گويد: به زندان رفتم، ديدم در اتاقى قدم مى‏زند و اين اشعار مولوى را مى‏خواند:

ما همه شيران، ولى شير عَلَم***حمله مان از باد باشد دم به دم

حمله مان پيدا و ناپيداست باد***جان فداى آن كه ناپيداست باد

عجب! اين همان تيمور تاش مغرورى است كه روزى مى‏خواست با هزار دليل ثابت كند كه جهان خدايى ندارد! نزديك رفتم، گفتم: مرا مى‏شناسى؟ گفت: آرى! گفتم: آمده ام تمام هزار دليلت را با يك دليل باطل كنم! خداوند جهان كسى است كه تيمورِ مغرورِ قلدر را از اوج قدرت به پشت ميله هاى زندان انداخت! او سرى تكان داد و اظهار تأسّف كرد.

نردبان اين جهان ما و منى است***عاقبت اين نردبان افتادنى است

لاجرم آن كس كه بالاتر نشست***استخوانش سخت تر خواهد شكست

آرى! انسان هاى كم ظرفيّت و مغرور اين گونه اند; ولى آدم هاى پر ظرفيّت و متواضع، همانند على(عليه السلام) دوران 25 ساله سكوتشان با دوره 5 ساله حكومتشان هيچ تفاوتى ندارد!

حضرت على(عليه السلام) مى‏فرمايد: «سُكْرُ الْغَفْلَةِ وَ الْغُرُورِ اَبْعَدُ اِفاقَةً مِنْ سُكْرِ الْخُمُورِ[6]; مستى ناشى از غفلت و غرور عميق تر از مستى شراب است!» زيرا انسانى كه مست شراب است، بعد از لحظاتى از مستى خارج مى‏شود امّا انسان مست غرور، گاهى تا دم مرگ از مستى غرور برنمى خيزد و تنها سيلى اجل او را هشيار مى‏كند كه آن زمان، ديگر وقت گذشته است!

در روايت ديگرى از وجود نازنين حضرت امير(عليه السلام) آمده است: «بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْمَوعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغِرَّةِ[7]; ميان شما و علم و دانش حجابى از غرور فاصله شده است!»

بنابراين، بايد سعى كنيم با يادآورى گذشته و تفكّر در آينده ـ مخصوصاً نسبت به پس از مرگ ـ دچار غرور و خودبرتربينى نشويم.

«ثُمَّ سَوَّيكَ رَجُلاً» ـ خداوند پس از گذراندن مراحل مختلف جنين ـ كه هر كدام شگفتى هاى خيره كننده اى دارد ـ او را تنظيم كرد; اگر تنظيم برنامه دقيق الهى نبود و كمترين كم و زيادى رخ مى‏داد، نوزاد ناقص و معلول به دنيا مى‏آمد; كور، كَر، شش انگشت، بدون دست، بدون پا، خنثى، دوقلوى به هم چسبيده و مانند آنها! شايد يكى از فلسفه هاى تولّد نوزادان ناقص الخلقه، پى بردن به اين مرحله مهمّ آفرينش انسان باشد تا پس از قدرت و قوّت يافتن و صاحب مال و ثروت و زن و فرزند شدن، خود را گم نكند و به خود مغرور نگردد و همواره شاكر ولى نعمت خويش باشد.

به اين جهت، انسان هاى وارسته به هنگام تولّد نوزادشان، از جنس آن سؤال نمى‏كنند كه آيا دختر است يا پسر؟ بلكه از سلامت او مى‏پرسند; زيرا دختر و پسر هر دو نعمت خداوند هستند; آنچه مهمّ است، سلامت آنهاست.

«لكِنّا هُوَ الله رَبّى وَ لا اُشْرِكْ بِرَبّى اَحَداً» ـ پس از اين كه منطق دوستِ ثروتمندِ غافل از خدا، بيان شد و دوست مؤمنِ فقير، او را نصيحت كرد ـ اگرچه تأثيرى نگذاشت ـ رفيق مؤمن، منطق و عقيده خويش را چنين بيان كرد: «عقيده من اين است كه خداوند، پروردگار من است و من براى او هيچ كس را به عنوان شريك قبول نمى‏كنم!»

در آيه شريفه ذكر كلمه «ربّ» از بين اسماء مختلف خداوند، بسيار مهم و دقيق است و به اين معناست كه او مرا از زمانى كه نطفه اى بيش نبودم تا كنون، بلكه تا آخر عمر، تحت تربيت خود قرار داده است. اگر تربيت ربّ قادر نبود، من چيزى نبودم; او ولى نعمت و صاحب و مالك من است. مگر مى‏شود براى چنين پروردگارى كه همه چيز من از اوست، شريك قائل شوم؟!

«وَ لَوْلا اِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ الله لا قُوَّة اِلاّ بِالله» ـ سپس رفيق مؤمن ـ بعد از بيان منطق و عقيده خويش ـ رو به رفيق خود كرد و گفت:

چرا هنگامى كه وارد باغ بزرگت مى‏شوى و درختان پرميوه سر به فلك كشيده، زراعت هاى وسيع، فضاى معطّر باغ، سايه هاى خنك و نشاط آور و... را مى‏بينى، نمى‏گويى: اين، نعمتى است كه خداوند عطا كرده است و قوّت و قدرتى جز از ناحيه او نيست!

تمام قدرت ها و نيروها با عنايت اوست! رفيق من! تو بايد تمام اين نعمت ها را از ناحيه او بدانى و در مقابلِ اين همه لطف و رحمت و نعمت، او را سپاس بگويى، نه اين كه مغرور شوى! هم خود از آن بخوبى استفاده كن و هم حقّ يتيمان و فقرا و نيازمندان را بپرداز!

«اِنْ تَرَنِ اَنـَا اَقَلُّ مِنْكَ مالاً وَ وَلَداً فَعَسى رَبّى اَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ» ـ دوست من! تو فقط به وضع موجود فكر مى‏كنى كه ثروتمند و پرقدرت هستى و من از نظر مال و ثروت و نفرات از تو ضعيف ترم ولى آيا هيچ به آينده فكر كرده اى كه خداوند قادر است در يك لحظه همه چيز را وارونه كند و بهتر از باغ تو به من بدهد![8]

رواياتى كه در ذيل اين آيه شريفه آمده است، حكايت از اين دارد كه وضع آن مرد مؤمن فقير بسيار خوب شد.[9]

«وَ يُرْسِلَ عَلَيْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعيداً زَلَقاً» ـ كلمه «حُسبان» به معناى تيرى است كه به هدف مى‏خورد; از اين جهت كه با حساب پرتاب شده است به آن حسبان گفته اند; صاعقه اى كه به هدف مى‏خورد نيز حسبان ناميده مى‏شود، به زلزله اى كه هدف را نابود كند نيز حسبان گويند; خلاصه، هر بلاى حساب شده مؤثّر «حسبان» است.

اين آيه، ادامه گفتار دوستِ مؤمنِ فقير است كه خطاب به دوستش مى‏گفت: ممكن است، خداوند در يك لحظه همه چيز را تغيير دهد و بلاى آسمانى و مجازات حساب شده اى از آسمان به باغ و مزرعه تو وارد شود و اين باغى كه اكنون زير پوشش درختان پنهان است، با يك صاعقه تبديل به بيابان شود.

«اَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطيعَ لَهُ طَلَباً» ـ يا اين كه باغ و مزرعه تو با تمام ميوه ها  و درختانش در زمين فرو رود و هيچ اثرى از آن باقى نماند و تو توانايى انجام  هيچ كارى را نداشته باشى; همان گونه كه اين مسأله در برخى از زلزله ها و رانش هاى زمين اتّفاق افتاده است تا جايى كه حتّى يك روستا به طور كامل در دل زمين فرو رفته است.

بنابراين، نبايد به وضع موجود دل بست و مغرور شد; بلكه پيوسته بايد در انديشه تحوّلاتى باشيم كه شايد در آينده رخ دهد.

«وَ اُحيطَ بِثَمَرِه فَاَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى ما اَنْفَقَ فيها» ـ همان طور كه دوست مؤمن فقير گفته بود، بلاى آسمانى نازل شد; صاعقه اى تمام درختان، ميوه ها و زراعت را از بين برد; وقتى مرد مغرور وارد باغ و زراعت خود شد، بهت زده تمام آن را از بين رفته ديد; ميوه ها سوخته بودند، درختان نيم سوخته روى هم افتاده بودند و خلاصه، تمام آمال و آرزوهايش را بر باد رفته ديد و به سبب هزينه هايى كه در آن صرف كرده بود، پيوسته دست هاى خود را از روى افسوس و حسرت به هم مى‏ماليد.

«وَ هِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها» ـ اين جمله بسيار عجيب، به اين معناست كه سقف هاى عمارات بر زمين ريخت و سپس ديوارها و ستون ها بر روى سقف ها خراب شد، در حالى كه معمولاً در صورت خرابى ساختمان، سقف ها بر روى ديوارهاى خراب شده مى‏ريزد.

شايد علّت اين حادثه اين بوده است كه ابتدا صاعقه سقف ها را خراب كرده است و سپس ستون ها و ديوارها بر روى سقف ها ريخته شدند.[10]

«وَ يَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اُشْرِكْ بِرَبِّى اَحَداً» ـ پس از عذاب الهى و نابود شدن باغ و زراعت و از دست دادن تمام ثروت و سرمايه، اين دوست ثروتمند مغرور از مستى غرور خارج شده و مى‏گويد: اى كاش هرگز نسبت به پروردگارم مشرك نمى‏شدم و به واسطه شرك، منكر قيامت نمى‏گشتم و به سبب انكار قيامت، مبتلا به مجازات الهى نمى‏گرديدم!

«وَ لَمْ تَكُنْ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ الله وَ ما كانَ مُنْتَصِراً» ـ از دوستان و اطرافيان ـ كه به هنگام وفور نعمت و سرمايه به گرد او مى‏چرخيدند ـ در هنگام مصيبت و فقر خبرى نبود; گروهى نداشت كه او را در مقابل عذاب خداوند، يارى دهند و از خويشتن نيز نمى‏توانست يارى بگيرد.

 

عبرت بگيريد!

 

شخصى به نام «آقا صادق» در قم زندگى مى‏كرد. اين مرد كه از يك چشم نابينا بود، باغ انگورى داشت، هنگام فرارسيدن فصل انگور، دوستان و رفقا گرداگردش جمع مى‏شدند و با احترام و تمجيد از او به نام «حاج آقا صادق، حاج آقا صادق» ياد مى‏كردند و از انگورها تناول مى‏كردند. آن هنگام كه فصل انگور مى‏گذشت و درِ باغ بسته مى‏شد، ديگر دور آقا صادق خلوت مى‏گشت و از آن دوستان خبرى نبود; بلكه اگر يادى از آقا صادق مى‏شد و سخنى از او به ميان مى‏آمد، ديگر به نام «حاج آقا صادق» خوانده نمى‏شد، بلكه «صادق كوره» لقب مى‏گرفت.

آقا صادق در مورد اين احوال و دوستان مگس صفت، شعر زيبايى سرود:

تا كه باغم داشت انگور عسگرى***نام من هم بود آصادق قمى

چون كه باغم خالى از انگور شد***نام من برگشت و صادق كور شد

«هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِله الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً و خَيْرٌ عُقْباً» ـ دوستى حقيقى و ولايت واقعى از آنِ خداست و به غير از خداوند نمى‏توان اعتماد كرد.

در اين كه كلمه «هنالك» اشاره به اين جهان است يا جهان آخرت، بين مفسّران اختلاف است. آنچه به نظر مى‏رسد، اين است كه «هنالِك» اشاره به هر دو جهان دارد و آيه، ولايت خداوند را در هر دو جهان بررسى مى‏كند.

«ولايت» مسأله بسيار مهمّى است، اين كلمه از ماده «توالى» به معناى دو چيزى است كه پشت سر هم مى‏آيد. ماه شعبان و رمضان را ـ كه بدون فاصله در پى يكديگر مى‏آيند ـ دو ماه متوالى مى‏گويند.

اگر دو طبيب در درمانگاهى به صورت كشيك طبابت كنند و يكى بعد از ديگرى مشغول به كار شود، در اينجا نيز مى‏گويند: طبابت اين دو طبيب متوالى است و از آنجا كه دو دوست نيز هميشه همراه يكديگرند، هر كدام ولىّ ديگرى است و نيز از آنجا كه ولىّ و سرپرست و يار و ياور انسان هاى مؤمن (خداوند)، از آنها جدا نيست، به او ولىّ گفته مى‏شود.

بنابراين، «ولىّ» به معناى سرپرست، دوست، يار و ياور است.

برخى گفته اند وِلاء با وَلاء فرق دارد: وِلاء (به كسر واو) به معناى نصرت و يارى است و وَلاء (به فتح واو) به معناى سرپرستى است.

در مقابل، برخى معتقدند كه هر دو به يك معنا است و تفاوتى با هم ندارند.

 

پيام هاى آيه

 

1- زمان تأثير توبه

 

يكى از مطالبى كه از آيات دوازده گانه مَثَل استفاده مى‏شود، اين است كه توبه زمان خاصّى دارد كه اگر آن زمان بگذرد، پذيرفته نخواهد شد.

اگرچه طبق روايات فراوانى، درِ توبه آن قدر وسيع است كه انسان هاى آلوده، مجرم و گنه كار مى‏توانند وارد آن بشوند; ولى همين درِ وسيع در سه نوبت بسته مى‏شود:

 

الف : توبه در زمان نزول بلا

انسانى كه گرفتار چنگال بلا شده است، اگر در آن حال توبه كند، چنين توبه اى بى اثر است.

از اين رو، خداوند در آيه 65 سوره عنكبوت مى‏فرمايد:

«فَاِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا الله مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّيهُمْ اِلَى الْبَرِّ اِذا هُمْ يُشْرِكُونَ» ـ اين مشركان و بت پرستان، هنگامى كه بر كشتى سوار مى‏شوند و در امواج خروشان آن گرفتار گشته، و اسير گرداب هاى خطرناك مى‏گردند، از روى اخلاص، خدا را مى‏خوانند; ولى نه اين دعا ارزش دارد و نه آن اخلاص سودى خواهد داشت و اين توبه مؤثّر نخواهد افتاد; زيرا اين توبه اضطرارى و به نوعى اجبارى است; مانند شخصى كه زير ضربه هاى تازيانه استغفار و توبه كند، همان گونه كه چنين استغفار و توبه اى پذيرفته نيست، چنان توبه و دعايى نيز پذيرفته نخواهد شد.

همين مشركان ـ كه به هنگام بلا توبه مى‏كنند و خداى واحد را مى‏خوانند ـ وقتى طوفان حوادث فرو مى‏نشيند و به خشكى برمى گردند، خداى واحد را فراموش مى‏كنند و دوباره به بت پرستى و شرك روى مى‏آورند.

بنابراين، چنين توبه اى پذيرفته نمى‏شود; زيرا توبه آن است كه با آن مسير زندگى انسان عوض شود، در حالى كه چنين توبه اى مسير زندگانى مشركان را تغيير نمى‏دهد.

توبه اى كه در پشت ميله هاى زندان انجام شود و پس از آزادى فراموش شود، يا در بستر بيمارى صورت گيرد و پس از بهبود و سلامت به نسيان سپرده شود، يا در گرداب حوادث انجام شود و پس از فروكش كردن آن شكسته شود، اين گونه توبه ها پذيرفته نيست زيرا اين گونه توبه ها عكس العمل هاى موقّت است كه بر اثر شلاّق هاى حوادث الهى پديد مى‏آيد.

 

ب ـ توبه گنه كاران در هنگام مرگ

وقتى سيلى اجل به گوش انسان نواخته و چشم برزخى او باز شد و يقين به مرگ و وداع با دنيا ايجاد شد، ديگر توبه انسان پذيرفته نخواهد شد چه اين كه خداوند متعال در آيه 18 سوره نساء مى‏فرمايد:

 

وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى اِذا حَضَرَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ اِنّى تُبْتُ الاْنَ وَ لاَ الَّذينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ اُولئِكَ اَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً اَليماً

 

براى كسانى كه كارهاى بد را انجام مى‏دهند، و هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا مى‏رسد، مى‏گويد الان توبه كردم، توبه نيست; و نه براى كسانى كه در حالِ كفر  از دنيا مى‏روند; اينها كسانى هستند كه عذاب دردناكى برايشان فراهم كرده ايم.

 

از جمله اين افراد، فرعون، طغيانگر بزرگ عصر حضرت موسى(عليه السلام) است كه وقتى چنگال مرگ را ديد و خود را در آستانه غرق شدن مشاهده كرد، گفت: «آمَنْتُ اَنه لا اِلهَ اِلاَّ الَّذى آمَنَتْ بِه بَنُو اِسْرائيلُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ[11]; خدايا ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند، وجود ندارد، و من از مسلمانان هستم!» ولى اين توبه قبول نشد و طبق برخى روايات، جبرئيل مشتى از لجن هاى كف رودخانه نيل را بر دهانش زد[12] و گفت: «الآن؟! در حالى كه قبلاً عصيان كردى و از مفسدان بودى![13]»

آيا بعد از آن همه جنايات، پاره كردن شكم هاى مادران، كشتن نوزادان پسر، ظلم و ستم هاى بى اندازه، آواره كردن بنى اسرائيل، شكنجه نمودن مؤمنان و مانند آن، سزاوار است توبه فرعون پذيرفته شود؟!

بنابراين، توبه در آستانه مرگ و هنگامى كه چشم برزخى انسان باز شد، پذيرفته نمى‏شود.

 

ج ـ توبه به هنگام مشاهده عذاب الهى

بسيارى از مردم با مشاهده عذاب الهى، توبه مى‏كنند; چنين توبه اى نيز بى اثر است. خداوند متعال در اين رابطه در آيات 84 و 85 سوره مؤمن (غافر) مى‏فرمايد:

 

فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِالله وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرِكينَ فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ ايمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ الله الَّتى قَدْ خَلَتْ فى عِبادِه وَ خَسِرَهُنالِكَ الْكافِرُونَ

 

هنگامى كه عذاب شديد ما را ديدند، گفتند: "هم اكنون به خداوند يگانه، ايمان آورديم و به معبودهايى كه همتاى او مى‏شمرديم كافر شديم." امّا هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ايمانشان براى آنها سودى نداشت. اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا شده، و آنجا كافران زيانكار شدند.

 

توبه به هنگام ديدن عذاب اثرى ندارد. توبه قوم حضرت نوح(عليه السلام) به هنگام طوفان، توبه قوم حضرت لوط(عليه السلام) به هنگام بارش سنگ هاى آسمانى و عذاب هاى ديگر پذيرفته نشد.

عزيزان! مرگ خبر نمى‏دهد و هر لحظه در كمين است; عوامل و علل مرگ بسيار ساده است و براى هر انسانى به راحتى امكان تحقّق دارد; بنابراين انسان بايد در هر لحظه اى به درگاه الهى روى آورد و توبه حقيقى كند. مبادا زمانى به خودآييم كه درهاى توبه بسته شده باشد!

آنچه از آيات فوق برمى آيد، اين است كه عدم پذيرش توبه با شرايط مذكور اختصاصى به يك قوم و ملّت ندارد، بلكه آن، يك سنّت الهى است كه در مورد همه اقوام و ملّتها جارى مى‏شود.

 

2- بى اعتبارى دنيا

 

از آيه مثل استفاده مى‏شود كه اعتبارى به اموال، مقامها، ثروتها و نيروى جسمانى نيست. و تكيه زدن بر امور دنيوى غيرخدايى، همانند تكيه زدن بر تار عنكبوت است، بلكه سست تر از آن.[14]

قدرت جوانى و زورِ بازو و نشاط، هميشگى نيست و نبايد به آنها مغرور شد.

قهرمانانى بودند كه بر اثر يك بيمارى، ضعيف ترين انسان ها شدند، پهلوانانى بودند كه در آخر عمر قدرت راه رفتن و حركت كردن نداشتند و نياز به كمك ديگران داشتند.

 

پهلوان قدرتمند قمى

پهلوان بسيار نيرومندى در قم بود كه از خدمت كاران آستان مقدّس حضرت فاطمه معصومه(عليها السلام) به شمار مى‏رفت.[15] هنگامى كه لباس خدمه گرى حضرت را مى‏پوشيد، بسيار خوش منظر و رعنا بود، با قامتى بلند و پيكرى قوى كه به هنگام راه رفتن، ابهت و شكوه خاصّى داشت. تمام افراد شرور قم از او وحشت داشتند و به هنگام ديدنش از او فاصله مى‏گرفتند; اما همين پهلوان را روزى بر روى ويلچر ديدم كه بچه اى او را به سوى حرم مطهّر جهت زيارت مى‏آورد.

آرى! محتاج كمك بچه اى بود! در آن لحظه به ياد ايّام پهلوانى و قدرتمندى اش افتادم، گفتم: آن كجا و اين كجا! چه دنياى بى اعتبارى! تنها ثروت آن ثروتمند باغدار مغرور، در معرض نابودى و هلاكت نيست; بلكه تمام امور دنيوى غير قابل اعتماد است.

 

آشپزخانه سلطنتى

يكى از اميران و فرمانروايان خراسان، با يكى ديگر از فرمانروايان آن خطه، اختلاف پيدا كرد و اين كشمكش زبانى، تبديل به جنگ شد. در اين جنگ، يكى از اين دو امير شكست خورد و اسير ديگرى شد. روزى در زندان برايش غذا آوردند; در آن زمان غذاها را در ظرف هاى دسته دار كه شبيه سطل بود مى‏ريختند، او غذاى داغ را كنارى گذاشت تا سرد شود. سگى آمد سرش را داخل سطل كرد; چون غذا داغ بود، بى اختيار سرش را بلند كرد. دسته سطل به گردن سگ افتاد; آن حيوان وحشت نمود و با سطل فرار كرد، اميرِ اسيرِ شكست خورده از ديدن اين صحنه با خنده بلندى گفت: ديروز آشپزخانه سلطنتى امير را چهارصد مركب حمل مى‏كردند و امروز سگى آش و آشپزخانه امير را به يغما مى‏برد![16]

 

3- دقّت در انتخاب دوست

 

همان گونه كه گذشت، شخص ثروتمند باغدار، در زمان ثروت و قدرت خويش، دوستان و افراد فراوانى داشت و به آنها فخر مى‏فروخت، امّا هنگام فقر و ورشكستگى و بدهكارى از آن دوستان خبرى نبود. نه آنها به اين انسان مغرور شكست خورده كمك كردند و نه خود توانست اين همه ناكامى و شكست را جبران كند; راستى چرا دوستانش به او كمك نكردند؟

دليل اين مسأله روشن است; زيرا آنها دوستان خود او نبودند; بلكه دوستان ثروت و قدرت او بودند!

اين دغل دوستان كه مى‏بينى***مگسانند گرد شيرينى

اين گونه دوستان، هنگامى كه ثروت و قدرت از بين مى‏رود، دوستى و رفاقت آنها نيز به اتمام مى‏رسد. برخى، دوست قدرت انسانند; قدرت كه رفت، دوستى آنها نيز قطع مى‏گردد; برخى ديگر، دوست جمال انسانند; جمال كه رفت، دوستى نيز به پايان مى‏رسد; برخى، دوست ثروت انسانند; ثروت كه رفت، دوستى هم مى‏رود; برخى، دوست مقام انسانند; با رفتن مقام، دوستى نيز به آخر خط مى‏رسد.

در آيات مَثَل، دوستان ثروتمند باغدار نيز در حقيقت دوستان ثروت و قدرت او بودند، نه دوستان خود او; علاوه بر اين كه چنين دوستانى در زمان ثروت و قدرت نيز دوست حقيقى نيستند، بلكه بلا هستند; زيرا اين گونه افراد با چنين هدفى، متملّقانه و چاپلوسگرانه، خوب را بد و بد را خوب جلوه مى‏دهند; بنابراين، چنين دوستانى هيچ گاه دوستان واقعى نيستند و بايد از آنها حذر كرد.

پرسش : دوستان واقعى چه كسانى هستند؟ چه افرادى را بايد به عنوان دوست حقيقى انتخاب كرد؟

پاسخ : بايد در انتخاب دوست، معيارهايى را در نظر گرفت كه جاويدان باشد تا دوستى پايدار بماند. كسانى را دوست خود بدانيم كه دوستدار علم، ايمان، تقوا و مانند آن باشند; زيرا چنين دوستانى با دگرگونى ها و حوادث، محبّت آنها متزلزل نمى‏شود و تا زمانى كه تقوا، ايمان، علم، آخرت و اعتقاد انسان برقرار باشد، دوستى آنها نيز برقرار خواهد بود. چنان كه در روايات نيز به اين معيارها اشاره شده است كه در اين نوشتار به ذكر دو روايت بسنده مى‏شود:

1 ـ حضرت على(عليه السلام) در روايت زيبايى مى‏فرمايد:

 

مَوَدَّةُ اَبْناءِ الدُّنْيا تَزُولُ لاَِدْنى عَرَض يُعْرَضُ[17]

 

دوستى دنياپرستان و فرزندان دنيا، به كمترين دگرگونى زايل مى‏گردد.

 

چنين دوستانى در اين حوادث، آن چنان رنگ عوض مى‏كنند كه ديگر انسان را نمى‏شناسند; به گونه اى كه گويا انسان را هرگز نديده اند.

2 ـ در روايت جالب ديگرى آن حضرت(عليه السلام)مى فرمايد:

 

وُدُّ أَبْناءِ الاْخِرَةِ يَدُومُ لِدَوامِ سَبَبِه[18]

 

دوستى آخرت جويان و فرزندان آخرت تا زمانى كه سبب و علّت آن (ايمان و ولايت) وجود داشته باشد، ادامه خواهد يافت.

 

چنين دوستانى پيوسته ـ چه در حال اِقبال و اِدبار دنيا، چه در حال آزادى و اسارت، چه در حال بيمارى و سلامت و... ـ دوستى شان پايدار است.

اين دوستان اندك و كمياب هستند، مخصوصاً در دوره آخرالزّمان. از اين رو، در روايتى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است:

اَقَلُّ ما يَكُونُ فى آخِرِ الزَّمانِ اَخٌ يُوثَقُ بِه اَوْ دِرْهَمٌ مِنْ حَلال[19]

 

در دوره آخرالزّمان، دو چيز بسيار كم ياب است; نخست دوست قابل اطمينان و مورد اعتماد و ديگرى رزق و روزى و پول حلال.

 

حقيقتاً هر دوى آن كمياب است. فرض كنيد با زحمت فراوان پول حلالى به دست آورده ايد و آن را به حساب بانكى خود واريز كرده ايد; گرچه پول شما حلال است; ولى در بانك پول انسان هاى رباخوار، غير معتقد به خمس و زكات ـ كه به پول آنها وجوه شرعيه تعلّق گرفته است ـ  ، انسان هاى دزد كه از راه دزدى ارتزاق مى‏كنند، انسان هاى محتكر، قاچاقچيان موادّ مخدّر، كم فروشان و خلاصه تمام كسانى كه به نوعى پول حرام به دست مى‏آورند نيز به بانك مى‏آيد و با پول حلال شما مخلوط مى‏شود; در اين صورت اگرچه به ظاهر تكليفى بر عهده شما نيست و پول براى شما حلال است، لكن پول هاى مخلوط شده به حرام، اثر وضعى خود را خواهد گذاشت.

و شايد به اين جهت باشد كه در روايتى مى‏خوانيم: «در دروه آخرالزّمان همه مردم مبتلا به رباخوارى مى‏شوند و كسانى هم كه رباخوار نيستند، گرد و خاك ربا به آنها نيز سرايت مى‏كند.[20]»

به اميد روزى كه همه مردم در پى كسب روزى حلال باشند و رباخواران از رباخوارى، كم فروشان از كم فروشى، سارقان از سرقت، محتكران از احتكار، گرانفروشان از گرانفروشى، قاچاقچيان از قاچاق موادّ مخدّر دست بكشند و همه به رزق و روزى حلال روى آورند.

 

4- ولىّ مؤمنان كيست؟

 

ولىّ و سرپرست و يار و ياور مؤمنان در دنيا و آخرت، خداوند عالم قادر است; چنان كه آيه شريفه 257 سوره بقره در اين باره مى‏فرمايد:

 

اَلله وَلِىُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا اَوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُماتِ اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ

 

خداوند، ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند; آنها را از ظلمت ها به سوى نور مى‏برد. از ظلمت كفر به نور ايمان، از ظلمت گمراهى به نور هدايت، از ظلمت اختلاف به نور وحدت، از ظلمت عذاب الهى به نور رحمت خداوند و از ظلمت جهل و نادانى به نور علم و آگاهى هدايت مى‏كند.

امّا كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها طاغوت ها هستند; كسانى كه آنها را از نور، به سوى ظلمت ها مى‏رانند; از نور ايمان و هدايت و وحدت و رحمت خداوند و علم و آگاهى، به ظلمت كفر و گمراهى و اختلاف و عذاب الهى و جهل و نادانى هدايت مى‏كنند. و نتيجه كار اين انسان ها نيز آتش جهنّم است و هميشه در آن خواهند ماند.

 

علاوه بر خداوند، اولياءالله نيز ولىّ مؤمنان به شمار مى‏روند; چه اين كه خداوند در آيه شريفه 55 سوره مائده مى‏فرمايد:

 

اِنَّما وَلِيُّكُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ

 

سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آن ها كه ايمان آورده اند; همان ها كه نماز را برپا مى‏دارند و در حال ركوع، زكات مى‏دهند.

 

بر اساس اين آيه، علاوه بر خداوند، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و حضرت على[21](عليه السلام) نيز ولىّ مؤمنان هستند.

همچنين بنابر آيات (30 و 31) سوره فصّلت، فرشتگان نيز ولىّ مؤمنان هستند:

اِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا الله ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ اَوْلِياؤُكُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِى الاْخِرَةِ وَ لَكُمْ فيها ما تَشْتَهِى اَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فيها ما تُوعَدُونَ

به يقين كسانى كه گفتند: "پروردگار ما خداوند  يگانه است" سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنان نازل مى‏شوند كه نترسيد و غمگين مباشيد، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است! ما ] ولىّ و سرپرست و [ ياران و مددكاران شما در زندگى دنيا و آخرت هستيم و براى شما هرچه بخواهيد در بهشت فراهم است و هرچه طلب كنيد به شما داده مى‏شود.

از اين رو كه انسان ها معصوم نيستند، فرشتگان در دنيا، انسان هاى مؤمن را از حوادث، خطرات و گمراهى ها حفظ مى‏كنند و اين همان «ولايت تكوينى» است.

وجود پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام) و اولياءالله براى مؤمنان مايه بركت و آثار معنوى است; به اين جهت، وقتى از معصوم(عليه السلام) درباره غيبت امام عصر «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» سؤال مى‏شود كه چنين امام غايبى چه فايده اى دارد؟ امام در جواب مى‏فرمايد: «همان فايده و اثرى كه خورشيد پنهان در پشت ابر، براى طبيعت دارد، امام غايب نيز براى مؤمنان دارد; امام غايب نيز، از پس پرده غيبت، در قلبها اثر مى‏گذارد و ولايت تكوينى دارد.[22]

بنابراين، ولىّ مؤمنان، خداوند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام) و فرشتگان هستند. البته به شرط آن كه انسان در مسير حضرت حق گام بردارد. اگر ما يك گام به سوى او برداريم، او گام هاى زيادى به سوى ما برخواهد داشت; اگر ما «رَبُّنَا الله» گفتيم و در پى آن استقامت كرديم، الطاف حضرت امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» شامل حال ما مى‏گردد، همان گونه كه شامل حال برخى گرديده است.

بايد دست نياز به سوى آن حضرت بگشاييم تا با عنايات خاصّش مشكلات فردى، اجتماعى و سياسى ما را حل نمايد.

 

----------------------------------------------------------------------------------

1 .  تفسير نمونه، جلد 15، صفحه 414.

2 .  سوره زخرف، آيه 31.

3 .  اين مضمون در آيات متعدّدى، از جمله آيه 32 سوره انعام، 64 سوره عنكبوت، و 36 سوره محمّد، آمده است.

4 .  سوره حجرات، آيه 13.

5 .  مرحوم طبرسى(قدس سره) در مجمع البيان، جلد 6، صفحه 468، به هر دو نظريه اشاره كرده است.

6 .  ميزان الحكمه، باب 3039، حديث 14531.

7 .  نهج البلاغه، كلمات قصار، حديث 282.

8 .  به قول شاعر:

در اين دُنيه كه گه گه كَه كُه و كُهْ كَه شود ناگه***به امروزت مشو غره، ز فردايت نِه اى آگه

9 .  تفسير البرهان، جلد 2، صفحه 469.

10 .  شايد اين تعبير كنايه از شدّت عذاب الهى باشد.

11 .  سوره يونس، آيه 90.

12 .  تفسير صافى، مجلّد اوّل، صفحه 763.

13 .  سوره يونس، آيه 91.

14 .  اين مطلب در آيه شريفه 41 سوره عنكبوت ـ كه خود يكى از مثل هاى زيباى قرآنى است ـ آمده است.

15 .  خدمت به اين بزرگان از افتخارات بزرگ شيعيان است، استاد معظّم (آيت الله العظمى مكارم شيرازى«مدّظله») نيز از خادمين افتخارى آن حضرت است.

16 .  مشروح اين داستان را در كتاب چهل حديث ]به شرح رسولى محلاّتى[ ، جلد دوم، صفحه 508 مطالعه فرمائيد.

17 .  غرر الحكم، حديث شماره 6828.

18 .  غرر الحكم، حديث شماره 10118.

19 .  تحف العقول، صفحه 44.

20 .  مجمع البيان، جلد اوّل، صفحه 391.

21 .  علماى شيعه و اهل سنّت همگى معترفند كه اين آيه شريفه در مورد حضرت على(عليه السلام) نازل شده است، شرح اين مسأله را در تفسير نمونه، جلد چهارم، صفحه 424 به بعد مطالعه فرمائيد.

22 .  منتخب الاثر ، صفحه 270، حديث 3 و 4.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سى و يكمين مثال: مثال‏هاى كافران

 

خداوند متعال، در آيه 48 سوره إسراء، مى‏فرمايد:

 

اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الاَْمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطيعُونَ سَبيلاً

 

ببين چگونه (كفّار) براى تو مَثَل ها زدند; در نتيجه گمراه شدند، و نمى‏توانند راه حق را پيدا كنند.

 

دورنماى بحث

 

اين مثال بر خلاف مثال هاى گذشته و آينده است; زيرا مثل هايى كه خداوند مطرح كرده است، براى روشن شدن مطالب پيچيده عقلى و دور از حسّ است; ولى آيه مَثَل اشاره به مثل هايى دارد كه از زبان كفّار درباره وجود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)بيان شده است; از اين رو، هدف خداوند از بيان مثل ها، هدايت مردم و هدف كفّار از بيان مَثَل ها، گمراهى آنان است.

 

شرح و تفسير

 

براى روشن شدن اين كه كفّار چه مثل هايى براى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) بيان كرده اند، بايد به آيات قبل از آيه مثل رجوع كرد; خداوند در آيه 45 سوره إسراء چنين  مى‏فرمايد:

وَ اِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ حِجاباً مَسْتوراً

 

اى پيامبر! هنگامى كه به تلاوت و قرائت قرآن (مجيد) مى‏پردازى، بين تو و كسانى كه ايمان به جهان آخرت ندارند، حجاب مستورى قرار مى‏دهيم.

 

حجاب مستور چيست؟

 

مفسّران در معنا و تفسير «حجاب مستور» ديدگاه هاى مختلف دارند:

برخى معتقدند كه منظور پرده واقعى و حقيقى است كه مانع از ديدن افراد يا اشياء پشت پرده مى‏شود. هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مشغول تلاوت قرآن مى‏شد، بين آن حضرت و كفّار پرده اى حايل مى‏شد كه آنها صداى آن حضرت را مى‏شنيدند ولى خود آن حضرت را نمى‏ديدند. «مستور» در اينجا به معناى «نامرئى» است; يعنى، بين كفّار و پيامبر، پرده نامرئى وجود داشت كه با چشم ديده نمى‏شد.

فلسفه اين پرده نامرئى، اين بود كه به هنگام تلاوت قرآن، پيامبر آياتى را قرائت مى‏كرد كه باعث خشم و غضب كفّار مى‏شد; مثل آياتى كه در مذمّت بت ها و مشركان و يا آياتى كه درباره پيروزى آينده اسلام و مانند آن نازل مى‏شد ممكن بود كفّار با شنيدن اين آيات، در حال خشم و غضب بر پيامبر هجوم آورند و صدمه اى بر آن حضرت وارد سازند. به اين جهت، هنگام تلاوت آيات قرآن، خداوند آن پرده نامرئى را حايل مى‏كرد.[1]

برخى ديگر از مفسّران بر اين اعتقادند كه جمله «حجاباً مستوراً» كنايه از حجاب معنوى، لجاجت، تعصّب، جهل و عداوت است. اين صفات زشت كه در مشركان عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) وجود داشت، براى آنان به صورت حجابى درمى آمد كه مانع از فهم آيات قرآن مى‏شد. قرآنى كه براى همه مايه هدايت و روشنى قلب هاست، در اين افراد به خاطر وجود اين حجاب هاى پنهانى اثر نمى‏كرد.[2]

بنابر هر يك از دو تفسير، آيه در مقام بيان اين مفهوم است كه چنين حجابى در بين پيامبر(صلى الله عليه وآله) و كفّار وجود داشته كه مانع از نفوذ آيات قرآن در آنان مى‏شده است.

در آيه 46 همان سوره مى‏فرمايد:

 

وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اَكِنَّةً اَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فى آذانِهِمْ وَقْراً و اِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِى الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى اَدْبارِهِمْ نُفُوراً

 

و بر دل اين كفّار پرده هايى مى‏افكنيم كه اين پرده ها مانع فهم آنها مى‏شود و در گوش هايشان سنگينى قرار مى‏دهيم تا حرف حق را نفهمند و قرآن را نشنوند و هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد مى‏كنى، آنها پشت مى‏كنند و از تو روى برمى گردانند.

 

لجاجت و تعصّب كار را به آنجا مى‏رساند كه به جاى آن كه از باطل روى گردان شوند، از حرف حق روى مى‏گردانند، و بدترين بلا براى كفّار لجوج همين است.

از اين رو قرآن در آيه 7 سوره نوح(عليه السلام) از زبان آن حضرت تعبير عجيب و تكان دهنده اى دارد، مى‏فرمايد:

 

وَ اِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اَصابِعَهُمْ فى اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ اَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً

 

و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ] ايمان بياورند و [ تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوش هايشان قرار داده و لباس هايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدّت استكبار كردند.

 

آن قدر مردم زمان حضرت نوح(عليه السلام) لجوج و نادان بودند كه نه تنها انگشتان را در گوش خود فرو مى‏كردند، بلكه از جهت محكم كارى، لباس ها را نيز بر سر مى‏كشيدند تا حرف حق را نشنوند.

خداوندا همه ما را از بلاى خانمان سوز لجاجت و تعصّب بد حفظ فرما!

در آيه 47 همان سوره نيز مى‏فرمايد: «نَحْنُ اَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ اِذْ يَسْتَمِعُونَ اِلَيْكَ وَ اِذْهُمْ نَجْوى اِذْ يَقُولُ الظّالِمُونَ اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً» آيه به اين مطلب اشاره دارد كه برخى از مشركان از قرآن فرار مى‏كنند و برخى ديگر به آن گوش مى‏سپارند; ولى هدف آنها از اين استماع، شيطنت است و مى‏خواهند به اين وسيله عيب جويى كرده، مانع هدايت مردم شوند. به اين جهت، با هم نجوا و گفتگو مى‏كردند و مى‏گفتند: «اين مرد (پيامبر) كه اين آيات قرآن را مى‏خواند «مسحور» است و شما (مسلمانان) جز از انسان مسحور، پيروى نمى‏كنيد!»

بنابراين، يكى از مثل هايى كه براى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مى زدند، مَثَل «مسحور» بود.

 

مسحور يعنى چه؟

عرب جاهليّت فكر مى‏كرد كه بعضى از افراد بر اثر جن زدگى ديوانه شده اند; يعنى جن در آنها حلول كرده[3] و آنها را «مجنون» مى‏خواندند و فكر مى‏كردند كه ديوانگى بعضى ديگر بر اثر سحر ساحران است و آنها را مسحور مى‏دانستند.

بنابراين، مشركان در مَثَل خود پيامبر را به انسان مسحور تشبيه مى‏كردند تا شايد بتوانند با اين كار از اثرات سخنان جذّاب و گوياى پيامبر جلوگيرى نمايند.

*    *    *

از آيه شريفه مَثَل استفاده مى‏شود كه مشركان بيش از يك مثل ـ كه بدان اشاره شد ـ براى پيامبر مطرح مى‏كردند كه برخى از آنها: مسحور; مجنون; كاهن[4]; ساحر و شاعر است.

اسلحه منكران خدا

 

در طول تاريخ بشر، پيامبران و جانشينان آنان، امامان معصوم و جانشينان خاصّ و عامّ آنها، علما، فقها و تمامى كسانى كه در خطّ آنها بوده اند، مورد اتهام منكران خدا قرار گرفته و مى‏گيرند و آنان انواع تهمت و برچسب را بر اين پويندگان راه حقّ و حقيقت مى‏زدند تا با اين نسبت هاى دروغين و زشت، مردم حق جو و تشنه معارف الهى را از اطراف آنها پراكنده سازند; همان گونه كه در انقلاب اسلامى ايران، همگان شاهد بودند كه دشمن ناتوان پيوسته چه تهمت ها و برچسب هايى را به انقلابيّون، حضرت امام (رحمه الله) و ياران باوفاى او مى‏زدند; ولى مى‏دانيم كه دروغ فروغى ندارد و خورشيد حقيقت، هيچ گاه در پشت ابر پنهان نمى‏ماند.

در ميان تهمت ها و برچسب هايى كه به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) زده اند، دو برچسب آن، كه حتّى به ساير پيامبران نيز نسبت داده اند، بسيار شايع بوده است; آن دو عبارتند از: «ساحر» و «مجنون». از اين رو، قرآن مجيد مى‏فرمايد:

 

كَذلِكَ ما أَتَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُول اِلاّ قالُوا ساحِرٌ اَوْ مَجْنُونٌ[5]

اين گونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد، مگر اين كه آنها گفتند: او ساحر يا ديوانه است!

 

ولى همان طور كه گذشت اين برچسب ها و مثل ها براى اغفال مردم، مؤثّر واقع نشد; به همين جهت، مرتّب برچسب ها و تهمت ها را عوض مى‏كردند و گاهى هم ضدّ و نقيض مى‏گفتند; مانند برچسب ساحر و كاهن و مجنون كه با هم متناقضند; زيرا سحر و غيب گويى، هوش و حافظه فراوانى مى‏خواهد و يك شخص مجنون و ديوانه هرگز نمى‏تواند ساحر يا كاهن شود.

 

واقعيّت هاى نهفته در برچسب ها

 

در اين برچسب ها و تهمت هاى دشمن، واقعيّت هايى نيز وجود دارد كه دشمن آن را ناخواسته منتشر مى‏سازد; مثلاً، آنها به پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى گفتند: «تو مجنون و مسحور هستى!» فلسفه اين نسبت ناروا اين بود كه آن ها مى‏گفتند: «ما به نزد پيامبر رفتيم و گفتيم چرا شما آئين جديدى آورده اى؟ اگر هدف از اين كار اندوختن مال و ثروت است، ما تو را ثروتمندترين مرد مكه خواهيم كرد و اگر زن و همسر مى‏خواهى، بهترين و زيباترين زنان مكه را به ازدواج تو درمى آوريم و اگر طالب رياست و مقامى، ما تو را رئيس خود قرار مى‏دهيم!»

امّا پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جواب همه آنها مى‏گويد: «اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهيد، هرگز از دين و آئين خود دست نمى‏كشم![6]»

با اين جواب صريح پيامبر(صلى الله عليه وآله)، كفّار مكه مى‏گفتند: آيا چنين انسانى كه زيباترين زنان و بهترين پست و مقام و بيشترين مال و ثروت را رها كرده و دعوت به توحيد مى‏كند، ديوانه نيست؟!

آرى! همواره خداپرستان از ديد دنياپرستان ديوانه هستند! خداپرست وقتى كه در كوچه و خيابان مال گمشده اى را بيابد، با سعى فراوان در پى صاحبش مى‏گردد; اين كار از ديدگاه دنياپرستان ديوانگى است; زيرا عقل در ديدگاه دنياپرستان، دنياپرستى است و پاكى و تقوا از نظر آنها جنون و ديوانگى است!

بنابراين، از اين برچسب دشمنان درمى يابيم كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شخصى بوده كه اصول اسلام را با هيچ چيز معامله و معاوضه نمى‏كرده است و به همين جهت او را مجنون و مسحور مى‏خواندند.

از اينكه او را كاهن مى‏خواندند، معلوم مى‏شود كه آن حضرت از اخبار غيبى به گونه اى خبر مى‏داد كه خطايى در آن نبود و به واقعيّت مى‏پيوست; از اين رو، در آيات اوّليه سوره روم آمده است:

 

غُلِبَتِ الرُّومُ فى اَدْنَى الاَْرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فى بِضْعِ سِنينَ لِله الاَْمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ الله يَنْصُرُ مَنْ يَشآءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ

 

روميان مغلوب شدند ] و اين شكست [ در سرزمين نزديكى رخ داد; امّا آنان پس از ] اين [ مغلوبيّت بزودى غلبه خواهند كرد در چند سال; همه كارها از آنِ خداست; چه قبل و چه بعد ]  از اين شكست و پيروزى [ و در آن روز، مؤمنان ]  به خاطر پيروزى ديگرى [ خوشحال خواهند شد به سبب يارى خداوند; و او هر كس را بخواهد يارى مى‏دهد; و او صاحب قدرت و رحيم است.

 

روم از ايران شكست خورد و بنابر اشاره آيه، طولى نكشيد كه روم دوباره بر ايران غلبه پيدا كرد و همزمان با پيروزى روم، مسلمانان نيز به پيروزى دست يافتند; وقتى كفّار به اين خبر غيبى مقرون به واقعيّت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) واقف شدند، چاره اى نيافتند جز اين كه نسبت «كهانت» به حضرت دهند; ولى همان طور كه گذشت، اين برچسب نيز از اخبار غيبى مقرون به واقعيّت آن حضرت حكايت دارد.

 

چرا حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) را شاعر مى‏خواندند؟

 

زيرا آيات قرآن به قدرى فصيح و بليغ و موزون بود و مردم را به سوى خود جذب مى‏كرد كه كفّار چاره اى نداشتند، جز اين كه بگويند: «پيامبر شاعر است» در حالى كه قرآن مجيد در آيه 69 سوره ياسين، در پاسخ به آنها مى‏فرمايد:

 

وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغى لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ

 

ما هرگز شعر به او (پيامبر) نياموختيم، و شايسته او نيست ] كه شاعر باشد [; اين ] كتاب آسمانى [ فقط ذكر و قرآن مبين است.

 

نسبت شاعرى به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز حكايت از جذّابيّت، لطافت و ظرافت قرآن دارد.

نسبت «جادوگرى و ساحرى» به پيامبر نيز كاشف از اثرات مهمّ معجزات آن حضرت است; آنها كه در مقابل معجزات بحق و واقعيّت دار آن حضرت، عاجز شدند، به تهمت و برچسب جادوگرى تمسّك جستند.

داستان زيباى «اسعد بن زراره» ـ كه مشروح آن در جلد اوّل اين كتاب گذشت ـ در اين باره گواه و شاهد خوبى است.

 

پيام تربيتى آيات مذكور

 

آيات مذكور به ما مى‏آموزد كه اگر بخواهيم به حقيقت دست يابيم، بايد حجاب هاى درون را كنار بزنيم; مخصوصاً حجاب تكبّر، تعصّب، خودخواهى، لجاجت و مانند آن; اگر اين حجاب ها دريده نشود، باطل در درون انسان، حق جلوه مى‏كند; اين حجاب ها در هر بخشى از زندگى انسان امكان دارد به وجود آيد، در اين لحظه است كه آدمى از راه حق گريزان مى‏شود.

از اين رو، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در روايتى مى‏فرمايد:

 

مَنْ كانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّة مِنْ خَرْدَل مِنْ عَصَبِيَّة بَعَثَهُ الله يَوْمَ الْقِيامَةِ مَعَ اَعْرابِ الْجاهِلِيَّةِ[7]

 

كسى كه به اندازه سر سوزنى تعصّب بى جا در قلبش باشد، خداوند در روز قيامت او را در زمره اعراب جاهليّت محشور مى‏كند.

 

بنابراين، براى ديدن حق بايد حجاب تعصّب را كنار زد.

 

------------------------------------------------------------------------------------

1 .  مجمع البيان، جلد 6، صفحه 418.

2 .  تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 147.

3 .  به همين جهت گاهى ديوانگان را كتك مى زدند تا جن از بدن آنها خارج شود.

4 .  كاهن به كسى گفته مى شود كه از آينده خبر مى دهد و غيب گويى مى نمايد و معروف است كه كاهنان با شيطان ها و جن ها ارتباط دارند و خبرها را از آنها كسب مى كنند.

5 .  سوره ذاريات، آيه 52.

6 .  سيره ابن هشام، جلد اوّل، صفحه 265 (به نقل از «فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام» صفحه 109).

7 .  ميزان الحكمه، باب 2743، حديث 12733.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

مثال هاي قرآني


 

سى امين مثال: كفران نعمت

 

خداوند متعال در سى امين مثل، در آيه شريفه (112و113) سوره نحل مى‏فرمايد: «وَ ضَرَبَ الله مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأتيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكان فَكَفَرَتْ بِاَنْعُمِ الله فَاَذاقَهَا الله لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ وَ لَقَدْ جائَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَاَخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ»; خداوند ]براى آنان كه كفران نعمت مى‏كنند،[ مَثَلى زده است: منطقه آبادى كه امن و آرام و مطمئن بود; و همواره روزيش از هرجا مى‏رسيد; اما نعمت هاى خدا را ناسپاسى كردند; و خداوند بخاطر اعمالى كه انجام مى‏دادند، لباس گرسنگى و ترس بر اندامشان پوشانيد. پيامبرى از خودشان به سراغ آنها آمد، او را تكذيب كردند; از اين رو عذاب الهى آنها را فرا گرفت، در حالى كه ظالم بودند.

 

دورنماى بحث

آيه شريفه مثل، سرنوشت كسانى را بررسى مى‏كند كه در مقابل نعمت هاى فراوان و بى شمار خداوند سپاس نمى‏گويند. خداوند به سبب ناسپاسى، آنها را مستحق عذابى دردناك دانسته است.

 

شرح و تفسير

ضَرَبَ الله مَثَلاً قَرْيَةً: قرآن مجيد انسان هاى ناسپاس را به «قريه»[1]) و آبادى مثال زده كه اين منطقه آباد به سبب نعمت هاى مادّى و معنوى داراى چهار ويژگى بوده است كه آن نعمت ها بر اثر كفران و ناسپاسى نابود گرديدند.

1- «آمِنَةً»; اوّلين ويژگى اين آبادى، امنيّت آن است; امنيّتى كه مهم ترين نعمت خداوند بر بشر است و شايد به همين جهت خداوند اين نعمت را بر نعمت هاى ديگر مقدّم داشته است.

حقيقتاً، اگر امنيّت نباشد، اقتصاد خوب و سالم محقّق نخواهد شد; فراگيرى علم و دانش امكان پذير نخواهد بود; صنعت و تكنيك ممتاز به وجود نخواهدآمد; عبادت صحيح انجام نخواهد شد و خلاصه، هيچ چيز در يك محيط ناامن بهدرستى انجام نمى‏گيرد.

ملّت بزرگوار ايران زمان دفاع مقدّس[2]) را فراموش نخواهند كرد كه به هنگام جنگ، وقتى كه تجاوز دشمن بعثى به شهرها كشيده شد، گاهى به هنگام نماز صداى آژير خطر كشيده مى‏شد يا به هنگام خوردن سحرى يا افطارى آژير  خطر پيام ناامنى مى‏داد، در اين وضعيّت ناامن انسان حالى براى عبادت پيدا نمى‏كرد و متوجه نمى‏شد كه چگونه تكاليفش را انجام مى‏دهد. بنابراين، مسئله امنيّت ارزش ويژه اى دارد كه همه چيز حتّى عبادت در سايه آن امكان پذير است.

هنگامى كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) به سرزمين خشك و سوزان مكه قدم نهاد و در ميان آن كوههاى خشن، خانه خدا را بنا نمود، براى آن شهر و اهل آن، دست به دعا بلند كرد كه خداوند در آيه 126 سوره بقره، دعاى خليل خود را چنين نقل مى‏كند: «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الَّثمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِالله وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ»; پروردگارا! اين سرزمين را شهر امنى قرار ده; و اهل آن را - كه به خدا و روز قيامت، ايمان آورده اند - از ثمرات گوناگون، روزى ده.

در اين جملات نورانى نيز ابراهيم خليل اوّلين دعايى كه براى اهل مكه دراد تقاضاى امنيّت آن است. در دين مقدّس اسلام بزرگترين و شديدترين مجازات ها براى كسانى است كه امنيّت جامعه را بر هم مى‏زنند. از اين رو، براى «محارب»، يعنى كسى كه سلب امنيّت عمومى مى‏كند، مجازات شديدى در نظر گرفته شده است كه گاهى به اعدام مى‏رسد.

دزدان مسلّح - چه با اسلحه گرم و چه با اسلحه سرد - محارب هستند و بايد به أشدّ مجازات برسند; همان گونه كه كسانى كه منطقه وسيعى را ناامن مى‏كنند «مفسد فى الارض» هستند و مجازات آنها اعدام است.[3])

2- «مُطْمَئِنَّةً»; ممكن است يك شهر آباد امنيّت داشته باشد; ليكن امنيّت آن متزلزل و ناپايدار باشد، و نيز ممكن است امنيّت پيوسته با ثبات ودوام است; آبادى امنى كه در اين آيه شريفه بدان اشاره شده است، امنيّت آن پايدار و با ثبات است.

3- «يَاْتيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانً»; همان گونه كه گذشت همه چيز در سايه امنيّت امكان پذير است; حتّى يك اقتصاد سالم و قوى. در اين آبادى كهامنيّت آن پايدار است، اقتصاد سالم و مفيدى وجود دارد كه از هر سوى روزىمردم آن فرامى رسد.

4- «وَ لَقَدْ جائَتْ رَسُولٌ مِنْهُمْ»; خداوند حكيم در كنار نعمت هاى مادّى (امنيّت پايدار و اقتصاد سالم و قوى) نعمت معنوى نيز به آنانعنايت كرده است و آن پيامبرى معصوم و آگاه از خود آنهاست تا تعليمات و دانش آنها را تكميل گرداند.

مردم اين آبادى - كه اين چهار ويژگى را دارند - در آسايش زندگى مى‏كنند; ليكن سپاس اين همه نعمت الهى را نمى‏گويند.

فَكَفَرْتَ بِاَنْعُمِ الله فَاَذاقَهَا الله لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ: آرى; مردم چنين قريه اى به جاى شكرگزارى، كفران نعمت كردند; نعمت هاى الهى سبب تكبّر، غرور و خودخواهى آنها گرديد. آنان به جاى استفاده صحيح از نِعَم الهى ظلم و ستم كردند و نتيجه اين ناسپاسى عذاب الهى بود، خداوند طعم تلخ ناامنى و گرسنگى را به آنها چشاند، به گونه اى كه امنيّت رفت و ناامنى آمد و دزدان،غارتگران، اراذل و اوباش بر مردم مسلّط شدند و در پى تزلزل امنيّت، اقتصادآنها نيز متزلزل شد.

پرسش: چرا در آيه تعبير به «اذاقها: به آنها چشانيد» شده است، در حالى كه اين تعبير مناسب لباس نيست، بلكه شايسته تر اين است كه بگويد: «لباس گرسنگى را بر آنها پوشانيد» نه «چشانيد». سرّ اين تعبير چيست؟

پاسخ: اينكه در آيه مثل كلمه «لباس» همراه با «اذاقها» به كار رفته است، دو نكته ظريف وجود دارد كه بدان اشاره مى‏شود:

الف: همانطور كه لباس  سراسر بدن انسان را فرامى گيرد، در آيه مثل عذاب الهى نيز فراگير بوده، تمام آن آبادى را در بر گرفته است.

ب: درباره جمله «اذاقها» بايد توجه داشت كه براى انسان احساس و درك چيزها مراتبى دارد:

گاهى انسان آن را از ناحيه گوش درك مى‏كند; مثل اينكه صداى آتش را مى‏شنود و با شنيدن صداى آتش درك مى‏كند كه آتش سوزى رخ داده است.

و گاهى آتش را مى‏بيند و آن را با چشم درك مى‏كند كه اين نوع درك نسبت به قبلى در مرتبه بالاترى است.

و گاهى آتش را لمس مى‏كند كه اين نيز نسبت به دو نوع بالا در مرحله بالاترى قرار دارد.

و گاهى انسان آن را مى‏چشد كه اين بالاترين درجه احساس است. علّت اينكه در آيه شريفه تعبير به «اذاقها» شده است، بدين جهت است كه بفهماند اين مردم ناسپاس، با تمام وجود طعمِ تلخِ عذابِ الهى را درك كردند.

بِما كانُوا يَصْنَعُونَ: عامل اين عذاب الهى در هر دو آيه شريفه، عمل خودمردم بيان شده است. بشر مرتكب اعمال ناهنجارى مى‏گردد كه عكس العملآن اعمال دامنگير خود او مى‏شود اگرچه تحمّل پذيرش اين موضوع تلخ براىاو مشكل است.

به عنوان مثال، اگر نظام طبقاتى در كشورى تحقّق پذيرد و فقرا و گرسنگانى در آن جامعه يافت شوند كه اغنيا و ثروتمندان به نياز آنها توجهى نكنند، امنيّت اقتصادى اغنيا از بين مى‏رود و اين نيست مگر بخاطر بخل و خوددارى اغنيا از إنفاق و كمك به فقرا و نيازمندان.

از اين رو، در روايتى آمده است: «اِذا بَخِلَ الْغَنِىُّ بِمَعْرُوفِهِ باعَ الْفَقيرُ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ»; هرگاه ثروتمند در كارهاى شايسته (انفاق و مانند آن) بخل ورزد، فقير آخرت خويش را به دنيايش مى‏فروشد.[4])

يعنى فقر، سبب دزدى و سرقت مى‏شود و در نتيجه موجب ناامنى جامعه مى‏گردد.

همچنين در روايت ديگرى آمده است: «سُوسُوا اَمْوالَكُمْ بِالصَّدَقَةِ; اموال و سرمايه خود را با صدقه در راه خدا حفظ كنيد»;[5]) يعنى راه حفظ اموال، نگهدارى همه  آن نيست، بلكه بايد قسمتى از آن را صدقه داد تا محفوظ بماند و آتش فقر باعث نشود كه فقير دست به ناامنى جامعه بزند.

 

پيام هاى آيه

1- عذابها و ناملايمات نتيجه كار خود ماست

از آيات مختلف قرآن مجيد - مخصوصاً از دو آيه مذكور - درمى يابيم كه عذاب هاى الهى و ناملايمات و گرفتارى هاى اجتماعى، نتيجه اعمال و كارهاى خود ماست و خداوند بخشنده مهربان، به هيچ كس ظلم و ستم روا نمى‏دارد.

در جامعه اى كه عده زيادى از جوانان آن، وسايل ابتدايى و ساده زندگى و ازدواج را ندارند و از طرفى، عده اى بالاترين مهريه و سنگين ترين جهيزيه ها را براى ازدواج فرزندان خود در نظر مى‏گيرند و در عروسى هاى خود ميليونها تومان خرج مى‏كنند، در چنين جامعه اى اگر ناامنى ايجاد شود و فساد و فحشاء شايع گردد چه كسى عامل آن است؟ آيا جز خود افراد اين اجتماع، مى‏توان ديگران را سرزنش كرد؟!

از اين رو، قران مجيد در آيه 41 سوره روم مى‏فرمايد: «ظَهَرَ  الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ لِيُذْيقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلهمْ يَرْجِعُونَ»;فساد، در خشكى و دريا بخاطر كارهايى كه مردم انجام داده اند آشكار شدهاست; خدا مى‏خواهد نتيجه بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند، شايد]به سوى حق [بازگرداند.

آرى; عامل تمام اين گرفتارى ها و ناملايمات خود ما هستيم; پدرى كه مرتّب در پى اندوختن مال و ثروت خويش است و به تربيت فرزندان و خانواده خويش نمى‏انديشد، هنگامى كه با فساد اخلاقى و ابتلاى فرزندانش به مواد مخدّر مواجه مى‏شود، جز خود چه كسى را مقصّر مى‏داند؟!

در زندان شهربانى تهران (سال 1342) كه به همراه عده اى از شخصيّت هاى سياسى و مذهبى دستگير شده بوديم، از سلول هاى همجوار فريادهاى جگرخراشى به گوش مى‏رسيد، ابتدا تصوّر مى‏شد كه اين، نوعى شكنجه روحى جهت از بين بردن مقاومت زندانيان است; ولى بعداً مشخّص شد كه آن فريادهاى جگرخراش طبيعى بوده و از آنِ معتادانى است كه زندانى شده اند و زمان استعمال موادّ مخدر آنها فرارسيده است و چون دسترسى به موادّ مخدّرندارند، اين گونه به خود مى‏پيچند! روشن است كه اين درد جانكاه نتيجهعمل خود آنهاست.

و اى كاش نتيجه همين بود و بس! افسوس كه گاهى نتيجه هاى بسيار وحشتناك ترى دارد، به حدّى كه گاهى از اوقات به ناموس فروشى مى‏رسد!

انسان هوس بازى عاشق دخترى مى‏شود، از هر راهى كه وارد مى‏شود، موفّق نمى‏گردد تا اينكه برادرِ آن دختر را به اعتياد مى‏كشاند. وقتى كه كاملاً او معتاد مى‏شود، جيره او را قطع مى‏كند. اين معتاد بى اراده كه طاقت تحمّل درد اعتياد را ندارد به دست و پاى آن انسان نما مى‏افتد و او مى‏گويد: «تنها راه رساندن مواد مخدّر به شما اين است كه خواهرت را همراهت بياورى». بدينوسيله آن انسان هوسباز به مقصود شيطانى خود مى‏رسد! از ماست كه بر ماست.

دشمن براى به دام انداختن جوانان كشور اسلامى ما از راههاى گوناگون، از جمله همين راه، استفاده مى‏كند; زيرا دشمن به خوبى مى‏داند جوانى كه مبتلا به اين ماده خانمان سوز شود، ديگر از خود هيچ اراده و اختيارى ندارد و مى‏توان او را به هر كارى كشانيد.

2- آيا «قريه» در مَثَل وجود خارجى داشته است؟

از آيه شريفه استفاده مى‏شود كه اين «آبادى» با ويژگى هاى چهارگانه اشوجود خارجى داشته است. بدين جهت، مفسّران به گفتگو پرداخته اند كه اينآبادى كجا بوده است؟

احتمالات مختلفى وجود دارد كه در اين نوشتار تنها به دو نمونه از آنبسنده مى‏شود:

1- برخى از مفسّران معتقدند: منظور از آن «منطقه آباد»، «شهر مكه» بوده است[6]). اين شهر هم مصداق بارز امنيّت است و هم حقيقتاً، تمام نعمت ها و ميوه ها در اين شهر يافت مى‏شود، اگرچه خود بعضى از نعمت ها را دارا نيست; ليكن از هر مكان و شهر و كشورى نعمت هاى مادّى به سوى اين شهر سرازير مى‏گردد; نعمت هايى كه در جاهاى ديگر كمتر يافت مى‏شود.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) هنگامى كه از مكه هجرت كرده، به مدينه آمدند، مكه دچار خشكسالى و قحطى شد. شهرى كه داراى امنيت پايدار و نعمت هاى مختلف و دربردارنده بزرگترين نعمت، وجود پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، بود بر اثر كفران نعمت و ناسپاسى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) هفت سال دچار قحطى، خشكسالى، گرسنگى و ناامنى گرديد. وضعيّت نامطلوب و سخت آنها به جايى رسيد كه پيامبر رحمت براى آنها از مدينه آذوقه فرستاد.

آرى; كفران نعمت و ناسپاسى در مقابل نعمت هاى الهى، عذاب الهى را در پى دارد و اين از سنّت هاى خداوند به شمار مى‏آيد. ناسپاسى در هر زمان و مكانى تكرار گردد، عذاب الهى نيز تكرار مى‏شود.

2- عده اى ديگر از اهل تفسير بر اين عقيده اند كه منظور از آن «منطقه آباد»، «شهر سبأ» بوده است.[7]) اين شهر بنابر آنچه كه در سوره سبأ آمده است، سرزمين بسيار آبادى بوده است. مردم اين شهر سدّى به نام «مأرب» ساختند كه به بركت آن، تمام شهر به يك باغ سرسبز تبديل گشت. نعمت در اين شهر آن قدر زياد بود كه هيچ مسافرى در سفرهاى خود نيازى به آذوقه نداشت; زيرا كافى بود كه سبدى را روى سر بگيرد و در جاده حركت كند كه در مدّت كوتاهى سبد او از ميوه هاى درختانى كه دو طرف جاده قرار داشت پر مى‏شد. اين شهر هم امنيّت پايدار داشت و هم نعمت فراوان; ولى مردم، راه كفران و ناسپاسى را انتخاب كردند و در مقابل اين همه نعمت ناسپاسى كردند. خداوند به چند موش صحرايى فرمان نابودى آن شهر را صادر كرد. موش ها سدّ «مأرب» را - كه يك سدّ خاكى بود - سوراخ كردند. آب كم كم از سوراخ ها بيرون آمد سوراخ ها رفته رفته بزرگتر مى‏شد تا اينكه در دل شب ناگهان سد شكست و تمام شهر را آب فرا گرفت، سيلاب عظيمى خروشيد و تمام قصرها، زراعت ها، خانه ها، درختان، باغ ها رانابود گردانيد. اين شهر آباد به قدرى ويران شده كه باقيمانده جمعيّت آن ازشهر هجرت كردند!

در عصر و زمان ما نيز ثمره اين كفران نعمت ها و ناسپاسى ها ديده شده است. اروپا قبل از جنگ جهانى دوم غرق در نعمت هاى فراوان بود، شهرهاى آباد، تمدّن پيشرفته، تكنيك قوى و... همه چيز در آن وجود داشت; ولى بر اثر كفران نعمت و ناسپاسى، دنيا مبتلا به جنگ جهانى دوم شد، تمام اين نعمت ها از بين رفت; 30 ميليون قربانى و به همين تعداد مجروح و معلول به جاى ماند و قسمت عمده اى از اروپا طعمه آتش اين جنگ گرديد.

نتيجه اينكه كفران نعمت عذاب الهى را بدنبال دارد.

بنابراين، اين آيات و مثل هاى قرآنى براى ما انسان ها هشدارباشى است كه خداوند و نعمت هاى مادّى و معنوى او را سپاس بگوئيم كه بى شك:

شكر نمت نعمتت افزون كند***كفر نعمت از كفت بيرون كند

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

1- «قريه» در استعمالات قرآن مجيد به معناى روستا نيست، بلكه مطلق جاى آباد است; اعم از اينكه روستا باشد، يا شهر كوچك، و يا شهر بزرگ. بدين جهت، در زمان حضرت يوسف(عليه السلام) به پايتخت مصر نيز قريه گفته شده است.

2- جنگ ناخواسته حكومت بعثى عراق عليه ايران و دفاع مقدّس شيرمردان ايران اسلامى از سال 1359، دو سال پس از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى، شروع شد و هشت سال طول كشيد.

3- مشروح حدّ شرعى محارب و مفسد فى الارض را در كتاب جواهر الكلام، جلد 41، صفحه 564 به بعد مطالعه فرمائيد.

4- بحارالانوار، جلد 74، صفحه 417 و نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 364.

5- نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 146.

6- تفسير مجمع البيان، جلد 6، صفحه 390. و التبيان، جلد 6، صفحه 432.

7- تفسير نمونه، جلد 11، صفحه 431

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت توسط ياسر

داغ کن - کلوب دات کام

تقديم به منتظران

افراد آنلاين: نفر

قرآن آنلاین
http://s1.picofile.com/shiat/giv.gif

Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ